تبلیغات
الف فیکشن - Masquerade_Chapter 4
 
الف فیکشن
درباره وبلاگ


این بلاگیه که با نفس های الف ها گرم میشه و حضور و اتحادشونه که نشون میده زندگی با سوجو براشون متفاوت تره!!!

آدرس های بعدی وبلاگ :
www.elf-fiction.mihanblog.com
wwww.elfiction.blogfa.com


مدیر وبلاگ : MadJess
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

سلام بچه ها. این شما و اینم ادامه فیک...بفرمایین ادامه

اون شب باد شدیدی می وزید.کیوهیون با یک لیوان و.ی.س.ک.ی تو دست, همراه هیچول پشت سکوی بار نشسته بود.هیچول,همکار جلف کیوهیون که دو گیلاس م.ش.ر.و.ب و سه شات و.د.ک.ا نوشیده بود ولی انگار نه انگار.حتی یک ذره هم م.س.ت به نظر نمیرسید.همونطور که آروم ک.و.ک.ت.ل توی دستش رو هم میزد نگاهی به چهره ی خشک کیوهیون انداخت:
"امشب خیلی گرفته به نظر میای."
کیوهیون جرعه ای از و.ی.س.ک.ی. اش نوشید:
"امروز رفتم مطب روانشناسه."
هیچول خندید:"اوه...اون دکتر بانمکه..."
کیوهیون چپ چپ به هیچول نگاه کرد که براش توضیح بده اونو از کجا میشناسه.
هیچول: "پروفایلش رو تو دفتر کارت دیدم."
کیوهیون فقط سرش رو از روی ناباوری تکون داد و یک جرعه دیگه نوشید.
هیچول که آماده سر به سر کیوهیون گذاشتن بود شروع کرد:
"چطوره؟ حتما جلوت زانو زد و مثل بقیه سر تا پات رو ستایش کرد.یا اونم مثل بقیه ازت خواست که باهاش رابطه داشته باشی؟"
چهره ی کیوهیون تو هم رفت:"حرف دهنت رو بفهم."
هیچول با شیطنت زمزمه کرد: "اوه...ازش خوشت میاد نه؟"
کیوهیون هشدار داد: "گفتم مراقب حرف زدنت باش."
هیچول قصد نداشت دست برداره:
"قبول کن کیوهیون..اون دکتره واسه خودش یه چیزیه.من که شخصا دلم می خواد یه لقمه چپش کنم! خیلی بانمکه."
"خوب بفرمایید! جلوتو که نگرفتم. من اهل این کارا نیستم و تو هم خوب می دونی چرا."
هیچول لبخند شیطنت آمیزی زد: "چرا؟ نکنه وقتی خواستی بهش نزدیک بشی تو رو پس زد؟"
"می دونی مشکل تو چیه هیچول؟ اینکه فکر می کنی همه مثل تو هستن."
هیچول ابروهاش رو بالا انداخت و قیافه معصومانه ای گرفت: "مثل من؟ تو منو چجور آدمی میبینی کیوهیون؟"
"یه معتاد به رابطه ی چندش آور!"
هیچول بی تفاوت خندید: " ما آدما هممون یه جورایی چندش آوریم. هر کسی خودش راز خودش رو میدونه..." بعد چشمکی زد و ادامه دا: "گرچه در مورد من دیگه نمیشه بهش گفت راز!"
حرفای هیچول,کیوهیون رو به فکر فرو برد. آروم زمزمه کرد: 
"جالبه...اون دکتره هم همینو می گفت..."
"خوب راست میگه دیگه.پس باید باهوش تر از اونی باشه که فکر می کردم."
کیوهیون قبول کرد:
"بد نیست...حداقل از بقیه بهتره..."
یادش اومد که سونگمین چطور تونست بدون اینکه کیوهیون اطلاعات کافی در اختیارش بذاره ذهن اونو بخونه.
هیچول با تعجب ابرو بالا انداخت:
"واو...بالاخره یه نفر تونست آقای چو رو تحت تاثیر قرار بده. در واقع اولین نفر..."
"درسته که اون یه روانشناس حرفه ایه اما در مورد من اشتباه میکنه."
هیچول که چشم به متصدی جذاب بار دوخته بود پرسید:" چی گفته مگه؟"
"گفت من می ترسم."
"از؟"
کیوهیون جرعه ای دیگه از و.ی.س.ک.ی. اش نوشید و با یادآوری جمله اخم کرد:
"از خودم."
"نمی دونم از خودت می ترسی یا نه ولی مطمئنم که از این کار می ترسی؟"
"کدوم کار؟"
هیچول تکرار کرد: "این کار..فقط نگاه کن و یاد بگیر خوش تیپ."
و بدون گفتن هیچ حرف دیگه ای به سمت متصدی بار که اسمش هانکیونگ بود رفت.کسی که از عصر چشمش رو گرفته بود. وقتی نزدیک هانکیونگ رسید با لحن فریبنده ای شروع کرد:
"هی..خوش تیپ.می خوای یه ک.و.ک.ت.ل دیگه برام بریزی؟"
"البته!"
و مشغول هم زدن ک.و.ک.ت.ل شد.همون لحظه هیچول نگاهی به کیوهیون انداخت.انگار که داره میگه "دیدی؟باید اینطور رفتار کنی."
کیوهیون آهی از عصبانیت کشید. نه تنها اینجور کارها براش غیر قابل تصور بود بلکه حتی اگه شخصیتی مثل هیچول هم داشت,باز هم کسی وجود نداشت که کیوهیون ازش خوشش بیاد. اینطور نبود که کیوهیون از شروع رابطه با کسی بترسه بلکه اصلا میلی به این کارا نداشت.
هانکیونگ ک.و.ک.ت.ل رو برای هیچول ریخت و به دستش داد.هیچول لبخند شیطنت باری زد: "به سلامتی تو!"
انگار که هانکیونگ با شنیدن اینطور حرفا مشکل نداشت و شاید حتی به شنیدنشون عادت کرده بود.لبخندی زد و گفت:
"امیدوارم خوشت بیاد."
هیچول همونطور که نگاهش رو به هانکیونگ دوخته بود جرعه ای نوشید:
"خوشمزه ست..."
"ممنون!"
کیوهیون دیگه تحمل دیدن این چیزا رو نداشت.آخرین جرعه و.ی.س.ک.ی .اش رو هم نوشید و بلند شد.پول نوشیدنی ش رو روی سکو انداخت و کتش رو از پشت صندلی برداشت.
"دارم میرم."
"هی...اینقدر خسته کننده نباش...تازه امشب یه نفرو پیدا کردم که خیلی بهت میاد."
"دهنتو ببند." و  از کنار هیچول رد شد.
هیچول محکم مچ دست کیوهیون رو گرفت و به زور روی صندلی برش گردوند:
"اینقدر تند نرو رفیق. ممکنه کنترل تو,روزا دست اون روانشناسه باشه اما شبا کنترلت دست منه."
"می دونی از این کلمه متنفرم."
کیوهیون داشت به کلمه
"کنترل" اشاره میکرد.
هیچول با بدجنسی خندید:
"می دونم..دقیقا به همین خاطر به کار بردمش!"
هیچول اینطور آدمی بود.چه توقع دیگه ای میشه از جلف ترین و بدجنس ترین آدم توی دنیا داشت؟! بعضی وقتا کیوهیون خودش هم تعجب میکرد که چرا این همه وقته با همچین آدمی دوست مونده. این حقیقت که اونا همکار بودن و یه جا کار می کردن می تونست توجیه خوبی باشه که روزشون رو به عنوان
آقای چو و آقای کیم با هم بگذرونن اما بقیه وقتا چی؟
هیچول هر کار دلش می خواست میکرد...هر شوخی دلش می خواست میکرد..چه بقیه خوششون میومد چه نه..چه بهشون توهین میشد چه نه...اون هر چیزی رو که توی قلب و ذهنش بود بیرون می ریخت.تنها سرگرمی زندگی ش این بود که هر شب رو با یکی بگذرونه و از روابط طولانی مدت متنفر بود...از این که شماره یک نفر رو دو بار بگیره متنفر بود.
اما با وجود تمام صفات بدی که داشت علت اینکه کیوهیون هنوز هم باهاش مونده بود این بود که هیچ کس مثل هیچول تو دنیای اون وجود نداشت.با کیوهیون همیشه مثل یک شاهزاده رفتار شده بود. از یک طرف با چرب زبانی ها و چاپلوسی ها و از طرف دیگه با رقابت ها و حسادت ها احاطه شده بود.زنگی اون مثل یک بالماسکه ی سلطنتی بود.تمام اطرافیان دور و بر کیوهیون برای پوشاندن اهداف و نیات پلیدشون ماسک به صورت میزدن.دور و بر کیوهیون می رقصیدن و ماسک های روی صورتشون, به کیوهیون لبخند میزد اما وقتی چراغ ها خاموش میشه و مهمانی تموم میشه ماسک هاشون رو برمیدارن و به شخصیت پلید خودشون برمی گردن و نیت واقعی شون رو آشکار می کنن.افرادی که تو این مهمونی شرکت دارن فقط تشنه پول و قدرت هستن و وقتی مهمانی تموم شد کیوهیون رو ترک می کنن چون دیگه چیزی برای لذت بردن وجود نداره و این کیوهیونه که خسته و تنها باقی میمونه.اما بازم مجبوره که تو بالماسکه ی بعدی شرکت کنه و مثل یک شاهزاده بدرخشه...
توی همچین دنیایی,هیچول تنها کسی بود که متفاوت بود. درسته...هیچول می تونست احساسات بقیه رو خدشه دار کنه ولی حداقل صادق بود.می تونست از بقیه متنفر باشه ولی این به معنای اینه که می تونست عاشق هم باشه. اونقدر تحمل داشت که بتونه با افسردگی کیوهیون کنار بیاد. اونقدر دیوونه بود که جرات داشته باشه به جای ماسک زدن,بدون هیچ لباسی تو اون بالماسکه ی لعنتی شرکت کنه..هیچول شیک و پیک و افاده ای نبود بلکه عادی بود...واقعی بود...
به خاطر همین بود که کیوهیون اون رو برای خودش نگه داشته بود.برای اینکه هر از گاهی بهش یادآوری بشه که تو این دنیا واژه ای به نام
"آزادی" هم وجود داره.
تنها مشکل این بود که چون هیچول با همه یکسان رفتار میکرد,بدون اینکه از کسی بترسه یا چاپلوسی کسی رو بکنه,همیشه یک خط قرمز بین خودش و بقیه میکشید و هیچ وقت تو زندگی بقیه به اون صورت دخالت نمی کرد و کسی نبود که اول از همه برای کمک دست دراز کنه و توقع داشت که کیوهیون هم این خط قرمز رو برای خودش داشته باشه.اون دوست نداشت درباره درب و داغون بودن زندگی کیوهیون بشنوه.مثل بقیه تظاهر نمی کرد که نگران کیوهیونه.
کیوهیون با خودش فکر کرد: "سرسخته ولی حداقل همیشه حقیقت رو میگه."
یک لحظه چیز جدیدی به ذهن کیوهیون خطور کرد.حالا که بهش فکر میکرد,یک نفر دیگه هم وجود داشت که شبیه هیچول بود البته تا حدودی متفاوت. یک تازه وارد تو زندگی کیوهیون...دکتر لی.
سونگمین می دونست که کیوهیون مثل یک شاهزاده ست اما هیچ عکس العملی نشون نداد.اون به راحتی شخصیت کیوهیون رو موشکافی کرد.حتی بهش گفت که خودش رو باور نداره.سرسخت و لجبازه و میترسه...از خودش می ترسه.هیچ کس جرات نمی کرد که اینطور مستقیم و رو در رو همچین نظری رو درباره کیوهیون_پسر صاحب کمپانی بزرگ SJ_بده. حتی مشاورهای قبلی کیوهیون.
مشاورهایی که فقط بلد بودن یه مشت حرف کلیشه ای و سرسری تحویلش بدن.
از این لحاظ سونگمین, کیوهیون رو یاد هیچول می نداخت.
اما تفاوتی که داشتن این بود که سونگمین اول برای کمک به کیوهیون دست دراز کرده بود. نه فقط برای اینکه دست "آقای چو" رو لمس کرده باشه! بلکه برای نشون دادن درک و همدردی.
جلسه ی اول, سونگمین چیزهایی که کیوهیون از قبل می دونست رو بهش گفته بود و از نظر کیوهیون این احمقانه بود ولی حالا که بهش فکر می کرد میدید سونگمین چیزی رو که اون از قبل می دونسته درک کرده و برای اولین بار برای کیوهیون,بلند بیانشون کرده. حرفهایی که کیوهیون درون خودش مخفی کرده بود.
"تو قابل قبولی!"
واقعا این جمله چه معنی داشت؟شبیه به تعریف بود اما در عین حال تعرف و تمجید نبود. به هر حال کیوهیون از این حرف خوشش اومده بود. از حالتی که این حرف از لبهای سونگمین خارج شده بود خوشش اومده بود...از لبخند سونگمین خوشش اومده بود...از صدایی که این جمله رو بیان کرده بود خوشش اومده بود...!
کیوهیون به خودش اومد.از حرص دندوناش رو محکم فشار داد و به زور تصویر لبخند سونگمین رو از ذهنش خارج کرد. نمی دونست چرا یه دفعه اینطوری شده..نکنه به خاطر اینکه فهمیده بود یکی شبیه هیچول, که تا حالا فکر می کرد تنها کسیه که ارزش داره باهاش باشه پیدا کرده بود؟
با خودش فکر کرد: "خدایا...افسردگی چیکارا که نمیکنه."
چشماش رو محکم بست و سعی کرد این افکار رو از ذهنش خارج کنه که همون لحظه با احساس حضور کسی که کنارش نشسته بود به واقعیت برگشت.
هیچول به پسر که خیلی هم خوش قیافه بود اشاره کرد و رو به کیوهیون گفت: "بهش سلام نمی کنی؟"
پسر که بیشتر زیبایی دخترانه داشت تا پسرانه با لبخندی دستش رو به سمت کیوهیون دراز کرد: "سلام."
کیوهیون به جای دست دادن با اخم نگاهی به هیچول انداخت: "این دیگه کیه؟"
هیچول به پسر که از رفتار کیوهیون شوکه شده بود نگاهی انداخت: "اوه...واقعا متاسفم."
بعد دست کیوهیون رو نیشگون گرفت و ادامه داد:
"این پسر بچه ی بی ادب نمی تونه با غریبه ها خوب رفتار کنه چون خجالتیه.الان من برات ترجمه می کنم چی گفت. گفت سلام از دیدنت خوشحالم.اسمت چیه؟"
پسر بی خیال خندید و دستش رو پس کشید: "می تونی فعلا هیرو صدام کنی. و اسم تو؟"
هیچول: "ببین...تو اسم منو لازم نداری" بعد به کیوهیون اشاره کرد: "باید اسم اونو بدونی.اسمش کیوهیونه."
کیوهیون: "صبر کن ببینم..."
هیچول حرفش رو قطع کرد: "آقای چو میشه لطف کنی و خفه شی؟ قبلا بهت گفتم امشب باید با یکی قرار بذاری!"
کیوهیون با صدای آرومی گفت: "و منم مطمئنم که بهت گفتم نمی خوام!"
هیرو با لبخندی از جا بلند شد: "خوب می دونین چیه؟ اشکالی نداره.حداقل اسمش رو دونستم!"
هیچول دستش رو دور گردن هیرو انداخت و مجبورش کرد دوباره بشینه: "نه صبر کن...الان کیوهیون بهم گفت که بدجور عاشقت شده.اگه الان بری دلشو می شکنی!"
هیرو هیچی نگفت و نشست.کیوهیون خیلی عصبانی بود.آروم طوری که هیرو نشنوه رو به هیچول زمزمه کرد: "می دونی که نمی تونم هیچول..این کارا رو نکن."
هیچول چند ثانیه به کیوهیون خیره شد. خوب می دونست که اون سعی داره چی بگه. بعد لبخند شیطنت باری زد:
"باباتو ول کن کیوهیون.هر از گاهی دیوونگی کردن هیچ اشکالی نداره. این پسره مثل الماس می مونه.بهم اعتماد کن.قول میدم پشیمون نمیشی."
و قبل از اینکه کیوهیون بتونه جوابی بده روشو به طرف هیرو که داشت با کنجکاوی اونا رو نگاه می کرد برگردوند:
"خوب هیرو... گوش کن ببین چی میگم چون فقط یه بار میگم.این پسره که میبینی خیلی کمیاب و نادره! چرا؟ چون پسر خوشتیپ صاحب کمپانی sj و تنها وارث کمپانی هست.در ضمن نامزد داره اما با این وجود هنوز هم خیلی ها می خوان باهاش باشن.خلاصه بهت گفته باشم...هان راستی یه چیز دیگه. حواست باشه هیچ ردی روی بدنش باقی نمونه حداقل جایی که لباس نیست و معلومه!"
کیوهیون زیرلب غرید: "خفه شو عوضی!"
هیرو با تعجب پرسید: "تو نامزد داری؟"
باز هم هیچول جواب داد: "متاسفانه آره...نامزدش دختر صاحب کمپانی SM هستش.می شناسی که؟ بزرگترین کمپانی تولید فیلم کره.اما چیز مهمی که باید بدونی اینه که این یه ازدواج از قبل تعیین شده ست و کیوهیون با تمام وجود از این ازدواج متنفره."
کیوهیون پیشونی ش رو ماساژ داد: "بس کن هیچول."
هیرو بی تفاوت لبخندی زد: " این حقیقت که تو نامزد داری می تونه عوض شه اگه باهاش به هم بزنی اما چیزی که تغییر نمی کنه اینه که تو خیلی جذابی.واسه همین می خوام شانسمو امتحان کنم."
هیچول بلند خندید: "آفرین گل پسر..."
بعد روشو به هانکیونگ کرد: "هانی عزیزم!!! میشه بیاریشون؟ یادت نره یکیش مخصوص باشه!"
اونا هر چی که بودن از اونجایی که هیچول تو قضیه دست داشت نباید چیز جالبی می بودن.
هانکیونگ با سینی که چهار گیلاس م.ش.ر.و.ب توش بود به طرفشون اومد.به هر کدوم یه دونه داد و خودش هم آخری رو برداشت.
قبل از اینکه کیوهیون بتونه اعتراضی کنه هیچول دستش رو بالا برد:
"خوب بچه ها...پولشو من حساب می کنم پس لذت ببرین."
هانکیونگ گیلاسش رو بالا برد: "به سلامتی؟"
هیچول لبخندی زد: "به سلامتی عشق تازه!"
کیوهیون تو دلش به هیچول بد و بیراه گفت اما به هر حال گیلاسش رو بالا برد و به بقیه زد.اول فکر می کرد که منظور هیچول از "اونا" ممکنه p.o.p.p.e.r باشه اما یک گیلاس ش.ر.ا.ب اونقدرا هم چیز بدی نبود.(بچه ها من نمی دونستم p.o.p.p.e.r رو به فارسی چی معنی کنم! خودتون بزنین تو دیکشنری!!)
می تونست بعد از اینکه م.ش.ر.و.بش رو نوشید بار رو ترک کنه.به همین راحتی...آره...به همین راحتی...




نوع مطلب : Masquerade، فن فیک های ترجمه ای، کیومین، هانچول، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
دوشنبه 13 شهریور 1391
Ghazal
دوشنبه 27 شهریور 1396 04:35 ق.ظ
Link exchange is nothing else except it is only placing the other person's web site link on your page at proper place and other person will
also do same for you.
دوشنبه 13 شهریور 1396 06:53 ب.ظ
Great post. I was checking continuously this blog and I am impressed!
Extremely helpful information specially the
last part :) I care for such information a lot. I was seeking this certain info for a very long time.
Thank you and good luck.
چهارشنبه 18 مرداد 1396 10:57 ق.ظ
Hey, I think your blog might be having browser compatibility issues.
When I look at your website in Opera, it looks fine but when opening in Internet Explorer, it has some overlapping.
I just wanted to give you a quick heads up! Other then that, excellent blog!
شنبه 29 مهر 1391 03:50 ق.ظ
سلام داستان قشنگ و جالبیه فقط نمیدونم چرا بعضی کلماتش برای من به صورت مربع مربع میاد اصلا نمیشه خوندش نمیدونم برا بقیه هم همینجوره یا فقط برا من اینجوریه؟!!!!!
Ghazal سلام ممنون عزیزم.
فکر نکنم برای بقیه اینجور باشه وگرنه تا حالا گفته بودن.مثلا چه کلماتی مربع مربع میشه؟ بگو کدوم قسمتاست شاید تونستم کمک کنم
شنبه 8 مهر 1391 07:59 ب.ظ
عزیزم پس ادامش چی شد؟
Ghazal گذاشتم!
جمعه 31 شهریور 1391 03:14 ق.ظ
وااااااااای میسی غزال جون عالی شده ترجمه.....یه سوالی ادامش رو کی میذاری خانومی؟
Ghazal ممنون عزیزم لطف داری
گذاشتم!
پنجشنبه 30 شهریور 1391 11:49 ب.ظ
مرسی خیلی منتظر قسمت جدیدش بودم به موقع رسید خیلی خیلی ممنوووووووون
Ghazal خواهش میکنم عزیزم
چهارشنبه 22 شهریور 1391 09:48 ب.ظ
پس بقیشششششششششششششش؟
Ghazal گذاشتم!!!
یکشنبه 19 شهریور 1391 12:56 ب.ظ
Vaaaaay tarjomash ali o TTttoooooo00P bood vaghean dastet nadarde.
Akhe chera in heechuli inghad kyu googoolio aziat mikone ?? peida kardane ye zoje dg baraye kyu aslan kare khubi nistie mini joooon nara'an mishe.
Besh begin in karo nakone vagarna man miam shaste pasho mikonam to damaghesh.
Ghazal خواهش میکنم عزیزم لطف داری
همین! یکی به هیچول بگه اینو!
دیدمش قول میدم بش بگم!
یکشنبه 19 شهریور 1391 02:12 ق.ظ
سلام راستش این اولین باره دارم فیک فارسی میخونم.تازه اینجا رو کشفیدم هم از داستان و هم از ترجمت خوشم اومد.واقعا خسته نباشی.مرسیییییی
Ghazal سلام.ممنون عزیزم و خواهش میکنم
جمعه 17 شهریور 1391 05:59 ق.ظ
خوب بود مرسی
Ghazal خواهش میشود
پنجشنبه 16 شهریور 1391 05:51 ب.ظ
هیچل عشق من چه شخصیت باحالی داره تو این فیک....خیلی قشنگ بود.
Ghazal یس...ممنون
پنجشنبه 16 شهریور 1391 08:16 ق.ظ
چشم...اصلا حواسم نبود که باید برای اون نظر بذارم
Ghazal اشکال نداره عزیزم
پنجشنبه 16 شهریور 1391 12:37 ق.ظ
نه درسته ت!س!ت!س!ر!و!ن! ه کیو بیشتر بود!!ولی مینی شد داماد ایده آلو اول شد!!واسه همون تعادل و تناسب و این ک مواظب خودشه!....خود مینی انگار میدونس اول میشه!!هیهیهی
تو ایتیمیتو نگاه می کنی خندت می گیره؟...من بعضی وقتا بهش فکرم می کنم می پوکم!ککک
Ghazal آهان...پس درست فک می کردم..مرسی توضیح دادی
ک ک ک من الان یادش افتادم خنده م گرفت! همه ش هم به خاطر حرفای کیو! دویلک من!!!
چهارشنبه 15 شهریور 1391 02:49 ب.ظ
wow!!!!!!!!!!!!!!!
دختر این واقعا جالب بود!!!!!!!!!!!!
ممنوووووووووووووووووون!!!!!!!!!
مثل قبل گل کاشتی!!!
واقعا ترجمه ات عالیه!!!!!!!! منم می خوام!!!!
مرسی خانومی!!!!!
Ghazal ممنون فدات واقعا لطف داری
چهارشنبه 15 شهریور 1391 09:28 ق.ظ
مرسی......خیلی باحال بود......
کیو خبر نداری داری عاشق میشی!!!!!!!!!!!!
این هیچول چرا انقد اذیت میکنه؟؟؟؟؟؟؟
Ghazal خواهش می کنم عزیزم
بعله...نمی دونه عشق چیه خوب آخه :(
خودش که فک می کنه داره لطف می کنه!
سه شنبه 14 شهریور 1391 11:12 ب.ظ
وای من واقعا عاشق این فیکم....باور کن.....چرا ولی انقدر دیر به دیر اپ میکنی؟؟؟من یکم کم طاقتم تو فیک خوندن..... مرسییییییییییییییی
Ghazal شرمنده چون از قبل ترجمه نکردم طول میکشه تا ترجمه و تایپ کنم
خواهش می شود
سه شنبه 14 شهریور 1391 09:31 ب.ظ
واااااااااااای من هنگگگگگگممممممممممممممم
اونجایی که راجع به بالماسکه میگفت من مرررررررردم...خییییییییییییلی قشنگ بود اون تیکهههههههه
Ghazal آره خودمم اونجاش رو خیلی دوس داشتم...کیو بیچاره :(
سه شنبه 14 شهریور 1391 08:50 ب.ظ
واقعااااااااااا؟
باشه پس...ولی اگه بتونی خیلی ممنون میشم.
غزال چونم زیاد که بود منظورم از"پس بقیه ش کو..؟"این بود که خیلی جایه حساسی تموم شده بود...
واای میسی غزال جون خسته نباشی..
Ghazal سوری فدات نشد امشب بذارم
آهان بله بسیاااار حساس بود ;)
خواهش می کنم فدات ممنون
سه شنبه 14 شهریور 1391 08:27 ب.ظ
سلام خوشحال می شم لینکم کنین...
http://sichul-elf.mihanblog.com/
...
Ghazal سلام عزیزم..برای لینک شدن برا جسی نظر بذار لطفا
سه شنبه 14 شهریور 1391 04:12 ب.ظ
To ali hastiiiiiiiiiiiiii!
Hamamon midoni ke kyu nemitune vel kone o bere....kkk
Fiiiiiiiiiiicke ham allllllllllllieeeeee
Bishtaraz in ehsas. Nadaaram ke. Be kharj bedam kkk.khodet midoni asheghetoooonam!!! Hehehee..i want poster again...
Bazam miam minazaraam...asheeghe heechulo kyuuuuuuum sshadid!!
Ghazal نوگو؟؟؟؟ من؟؟؟
مینی رو میگی؟کیو یک سریشیه خبر نداری! ک ک ک
جدی؟ من در خدمتم فدات شم
ما بیشترررررر...
سه شنبه 14 شهریور 1391 02:25 ب.ظ
سلاممممممممممممممم
هیچول عجب ادمیه بیچاره کیو
خیلیییییییییی باحالللل بود
با تشکررررر
Ghazal سلام عزییییزم..
همییین..ولی با هم کنار میان دیگه
ممنون عزیزم
سه شنبه 14 شهریور 1391 02:04 ب.ظ
کیو بی اعصاب میشود
چه جالب
Ghazal یسسسس..کیو بی اعصاب دوس دارم!!
سه شنبه 14 شهریور 1391 12:13 ب.ظ
آنی خودتو کشتییی!!چنتا کلیپ دادیم بهتونا!!... :دی
یس مینی اول شد...کیو دوم شد داش پس میوفتاد از خوشی!ککک
وای من عاشق اینتیمیت نوتممم...خیلی پاش خندیدم!!
Ghazal من یه چیز بگم؟ دیدم کلیپو...درسته مینی اول شد ولی دکتره گفت به خاطر اینکه از همه نرمال تر بوده...ینی یه جورایی تناسب بین هور.موناش از همه بهتر بوده ولی تست.ست.رون (هور.مون مرد.انگی) مینی خیلی از کیو پایین تر بود..مال کیو 900 خرده ای بود. واسه اینکه خیلی بالا بوده و نرمال نبوده کیو اول نشد..من زیرنویسا رو خوندم اینطور متوجه شدم..اگه اشتباه می کنم یکی بیاد منو از اشتباه درآره قاط زدم!
اینتیمیت نوتو که نگو...من سر قسمت آخر روده بر شدم از خنده..هنوز که هنوزه می بینم می خندم
سه شنبه 14 شهریور 1391 12:11 ب.ظ
kkk
ani mn midunestm p.o.p.p.e.r. chie miporsidi ghazalo aziat nmikardi!!
Ghazal همین! ک ک ک
سه شنبه 14 شهریور 1391 11:00 ق.ظ
آنییییی تو این جا بودییی من باهات کار داشتمم
ماروینی تو که میری زود میای...
مرسی غزال جان...خیلی قشنگ بود...
البته اینجاش که فعلا برام هیجان نداشت چون خونده بودم ولی برای ترجمه ی خوووووبت خیلی ممنون!!
Ghazal خواهش میشود عزیزم ممنون
آهان آره..لطف داری فدات
سه شنبه 14 شهریور 1391 12:46 ق.ظ
اَ اَاَاَ اَپس بقیه ش....؟
غزال جون خیلی عالی بود...من5شنبه میرم مسافرت یه هفته نیستم...
جون من قسمت بعدو تا 4شنبه شب بذار...واااااااااااااااااااای...
من خیلی دلم میخواد قبل رفتنم بقیشو بخونم

غزااااااااااااااااااااااااااااااااال
بگو که میتونی...
Ghazal زیاد بود که!
ممنون فدات...ولی فک نکنم بتونم تا اون موقع بذارم
ببینم چی میشه ولی قول نمیدم..هنوز ترجمه نکردم آخه!
سه شنبه 14 شهریور 1391 12:36 ق.ظ
این هینیم کلا عامل انحرافه
والااااااااااااااا
ببین چجوری چوب میزاره لا چرخ کیومین
خو به جا اون پسره هیرو میرفت مینی میاورد
نمیمرد ک ....... اونموقع ما هم دعا میکردیم به جونیش
اجرشم با خدا بود دوتا کفترو رسوند به هم
دست شما هم بسیار درد نکنه...خسته نباشی
ولی زود زود بزار
Ghazal شاید خودش چشش مینی رو گرفته! ک ک ک
نترس اون دو کفتر عاشق خودشون یه فکری واسه خودشون می کنن!
خواهش می شود عزیز...سعی می کنم!
سه شنبه 14 شهریور 1391 12:19 ق.ظ
اوا چرا کامنت قبلیم بی نامو نشون رفت!؟
Ghazal اکشال نداره عزیزم
سه شنبه 14 شهریور 1391 12:17 ق.ظ
سلام عزیزم! مسافرت خوش گذشت؟! خیلی داره جالب میشه! مرسی! این هیچول چرا همه جا همه رو از راه راست منحرف و به راه چب راهنمایی میکنه؟؟؟!
Ghazal سلام گلم آره خیلی خوب بود...
هیچوله دیگه! ک ک ک
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


نمایش نظرات 1 تا 30