تبلیغات
الف فیکشن - TaKEN - Ep 2 - Airies in danger
 
الف فیکشن
درباره وبلاگ


این بلاگیه که با نفس های الف ها گرم میشه و حضور و اتحادشونه که نشون میده زندگی با سوجو براشون متفاوت تره!!!

آدرس های بعدی وبلاگ :
www.elf-fiction.mihanblog.com
wwww.elfiction.blogfa.com


مدیر وبلاگ : MadJess
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

چون بچه های خوبی بودین اینبار زود گذاشتم......دیگه تکرار نمیشه! ک ک ک

برید ادامـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه مطلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــب

 

"میخوام بدونم باید ادامش بدم یا نه! "

 

( قسمت دوم )

" آیریس در خطر "

 

باید حقیقت رو بگم؟ یادآوری خاطرات دردم رو بیشتر میکنه.

آرزو میکردم هیچ وقت ازم این سوالو نپرسه.

اما فایده نداشت.

 

با آمدن صبح انگار تغییر قیافه داده بودم.به خودم داخل آینه نگاه کردم.روی صورتم چند جای سوختگی و بریدگی بود.روی گونه،پیشانی و زیر چشمم.با اینکه حمام کرده بودم ولی هنوز بوی تعفن میدادم.به لباس های گران قیمت دیروزم که حالا هیچی جز تکه پارچه های کثیف ، سوخته و پاره با بوی بد ازشون نمانده بود نگاه کردم.به خودم گفتم : ببین تا چند هفته ی پیش کی بودی و الان کی هستی!

با روشنایی صبح که داخل اتاق افتاده بود جزئیات اونو بهتر میدیدم.تخت و قفسه  وکمدی قدیمی.آینه ای که ترک برداشته بود.صلیـــ ب های چوبی که از در و دیوار آن آویزان بود و پنجره ای کوچک و نرده دار با شیشه های رنگی و کار شده.

از پنجره بیرون را نگاه کردم.این اتاق تنها اتاق طبقه ی چهارم بود و چند متر پایین تر از ناقوس اصلی کلیــ سا بود.کمد گوشه ی اتاق توجهم را به خودش جلب کرد.درش را باز کردم.چند دست لباس مردانه،چند  چاقوی غلاف دار با اندازه های مختلف،یک شیشه ی نیمه پر عطر مردانه، یک دفتر با جلد چرمی مشکی ،چند کتاب قطور با جلد های محکم، یک انجیــــ ل جیبی، یک....

دفتر را برداشتم و شروع به ورق زدن آن کردم.بین جلد و صفحه ی اول چند تا عمس بود.عکس های قدیمی...اولی آنها یک راهـــ ب که کنار یک دختر بچه و یک پسرکوچک با موهای نارنجی ایستاده بود. بقیه را نگاه نکردم.وقت نداشتم نگاهی به صفحات دفتر و متن آن بیاندازم.تقریبا تمام صفحات پر از نوشته با خط ریز و یکدست بود.از لای صفحات دفتر یک کارت روی زمین افتاد.شبیه کارت های عضویت کلوپ های شبانه بود. سه حرف بزرگ با رنگی طلایی نوشته شده بود.قبل از اینکه بتوانم درست نگاهی بیاندازم و حروف را به خاطر بسپارم کسی دستگیره ی در را چرخاند و سر زده وارد شد.

 

_ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _

 

با عجله دفتر را داخل کمد انداختم و در آنرا با عجله بستم. دختری که حالا در چهارچوب در ایستاده بود و به نظر از ماجرا بی خبر بود پرسید : برای صبحانه نمیاین پایین؟

با عجله از در کمد فاصله گرفتم و به سمت در رفتم.هنوز بخاطر مچ پای آسیب دیده ام لنگ میزدم.هنوز درد داشت : چرا ، الان میام پایین.

دختری لاغر و ریزنقش بود : از اتاق خوشت میاد؟ راحتی؟

ــ اتاق قشنگیه ، ممنونم.

ــ اوه ، من یادم رفت خودم رو معرفی کنم. اسم من ایون میه . خوشحالم از اینکه دو نفر دیگه هم به تعدادمون اضافه شدن.

ــ منم خوشحالم که اینجاییم.

از جلوی در کنار رفت : بریم پایین؟

ــ بریم.

دستش را دراز کرد : برای راه رفتن به کمک احتیاج نداری؟

سعی کردم صاف بایستم : نه، متشکرم.

لبخند زد ، دختر زیبایی بود. لبخند شیرینی داشت. موهای بلند و طلایی رنگش را پشت سرش مرتب بافته بود.لباس سفید بلندی پوشیده بود. از اتاق بیرون رفتم. سرعتم خیلی کند بود اما به نظر برای اون اهمیتی نداشت. باید آدم صبوری میبود.فکر کنم با این وضع راه رفتنم برای نهار میرسیدم! سعی میکرد کنارم راه بره و قدم هاش رو متناسب با من برمی داشت.پله های اولین طبقه را خودم راحت پایین اومدن اما هنوز  دو طبقه ی دیگر مانده بود.دستش را پشت کمرم گذاشت.برای برداشتن دستش تلاشی نکردم.واقعا به کمک احتیاج داشتم و بدم هم نمیومد دختر خوشگلی مثل اون کمکم کنه.

احمق چشم چرون! داری چکار میکنی؟ اون حتما داره از روی پاکی و قلب مهربونش بهت کمک میکنه! دیگه اینکارو نکن!

دارم با خودم حرف میزنم! فکر کنم دیوونه شدم..هرچند دیگه پله های آخره...

اصلا نفمیدم چطور اینقدر زود رسیدیم پایین. همه روی زمین نشسته بودند و صبحانه میخوردند.حدس میزدم برای راحت و صمیمی نگه داشتن جمع اینکار رو کرده بودند و برای اینکه در حق کسی ظلم نشه و همه برابر باشن اینجوری نشسته بودند.داخل جمعیتی که آنجا نشسته بودند کشیــــ ش و چهار خواهر راهــــ به که تقریبا کنار هم نشسته بودند را راحت میشد تشخیص داد.

ــ بیا اینجا بشین.

ایون می این را گفت و کنار خودش برایم جا باز کرد. انتظار غذای شاهانه ای را نداشتم اما به جای خودش عالی بود.سوپ سبزیجات با نان گرم و معطر.اینجور که به نظر میرسید بیشتر جمعیت زن ها بودند.من دیر رسیده بودم و بقیه تقریبا تمام کرده بودند.بعد از تمام کردن هرکس ظرف خودش را برمیداشت و به خواهر راهــــ به ها در مرتب کردن کمک میدادند.

ــ ظرفت رو من میبرم.

ایون می بعد از گفتن این بشقابم را برداشت و به بقیه پیوست. یک راهـــ ب کنار کشیـــ ش اعظم ایستاده بودند.تصمیم داشتم باهاش صحبت کنم.درد مچ پایم دوباره شروع شده بود.لنگ لنگان کنار میزی که پشت آن نشست رفتم. مردی جا افتاده به نظر می آمد اما سنش زیاد بالا نبود.موهای کوتاه و جوگندمی رنگی داشت.لباس بلند و مشکی پوشیده بود و گردنبند صلیــ ب نقره ای رنگ و بزرگی روی آن خودنمایی میکرد: مرد جوان صدمه دیدی؟

لحن گرم و مهربانی داشت : نه ، فقط یه پیچ خوردگی ساده است.

دفترش را ورق زد: اینجا دونفر دکتر داریم،میتونن برات معاینه اش کنن.

سرش را بالاتر آورد و به صورتم خیره شد : همون مرد جوانی هستی که دیشب آمدی اینجا، مگه نه؟

سرم را تکان دادم.

ــ دیشب خوب خوابیدی؟ متاسفانه اتاق دیگه ای نداشتیم که برای شما و اون فرشته کوچولو آماده کنیم. البته خبر خوبی دارم و اون اینه که مردها دارن کمک میکنن تا زیر زمین رو بزرگتر کنیم و بعد شما صاحب یک اتاق اختصاصی میشید اما تا اونروز همون اتاق را با صاحبش تقسیم کنید و اون دختر کوچولو  هم احساس میکنم کنار بچه های دیگه بهش بیشتر خوش بگذره.

من آدم مذهــ بی نبودم شاید برای همین بود که جلوی کشیــ ش خیلی راحت نبودم اما احساس میکردم که برای جبران لطف کلیــ سا باید  یک کاری بکنم.حداقل کاری که حوصله ام رو سر نبره: میشه یه سوال بپرسم؟

سرش را بالا آورد : معلومه که میشه پسرم، داخل اون اتاق راحت نیستید؟

ــ نه ، مشکل اصلا این نیست.برای هر چیزی باید بهایی معادلش پرداخت بشه.من همراهم پول زیادی ندارم که بتونم لطف شما رو جبران کنم ولی برای داشتن پناهگاه،غذا و مراقبت از خواهر زاده ام بهتون بدهکارم.مثل اینکه یه دین بزرگ روی شونه هام سنگینی میکنه.

ــ قرض ما رو خداوند بهمون پرداخت میکنه.

انگار انتظار این سوال رو ازم داشت که اینقدر سریع جواب داد. کوتاه نیامدم: مردمی که اینجان چکار میکنن؟ میخوام وظیفه ی اونا رو بدونم.

ــ مردم اینجا هرکدوم جزو 5 گروه حساب میشن.گروه اول : گروه بچه ها و سالخورده هاست که کاری انجام نمیدن و وظیفه ی مراقبت بدون چون و چرا از اونها با ماست. گروه دوم یا گروه پشتیبانی: زن هایی هستن که  داخل کلیــ سا کمک میدن.مثل کارهای روزانه و حیاتی و مورد نیاز داخل کلیــ سا.گروه سوم یا گروه عامل: مردهایی هستن که که به بزرگ کردن کلیــ سا و جا گرفتن پناهنده ها کمک میکنن و در کل مدیریت وظایف و کارهای بقیه با اونهاست. گروه چهارم یا گروه تدارکات: مردها یا زن هایی هستن که برای جمع آوری مواد غذایی ، آذوقه و پوشاک و مایحتاج کلیــ سا بیرون میرن و گروه آخر : جنگجو ها.

کلمه ی " جنگجو" من رو مجذوب خودش کرد: جنگجو ها؟!

منظورم از تکرار کلمه را فهمید: مردهایی هستن که قدرت بدنی بالا و شجاعت و مهارت زیادی در جنگ و دفاع از گروه و اینجا رو دارن.یکی از وظایفشون مراقبت از گروه تدارکاته وقتی اینجا رو ترک میکنن.دسته ی دیگرشون هم داخل شهر ها و دهکده های این اطراف میگردن و پناهنده ها رو جمع میکنن. درکل وظیفشون نجات جان مردم و مراقبت از اون هاست.دیشب یکی از اونها تو و خواهر زادتو آورد اینجا. برای کمک به اینجا میتونی گروه عامل یا تدارکات رو انتخاب کنی.

ــ نمیشه عضو گروه جنگجو ها شد؟

ــ اونا مهارت رزمی کافی و تجربه ی مبارزه با دشمنان ما و هیولاها رو دارن.تابحال تعداد زیادی از اونها رو از دست دادیم.برای همین افرادی با این شرایط تعدادشون خیلی کمه.مسئول اصلی در مقابل جان هر پنج گروه منم!

ــ اگر توانایی لازم رو داشته باشم میتونم عضو این گروه باشم؟

با بی میلی وراندازم کرد: فکر کنم گروه عامل برای تو مناسب تر باشه.مجبور نیستی عضو جنگجوها باشی.همه ی گروه ها به یک اندازه کار مهمی رو انجام میدن.جنگجو ها فقط مسئولیت بیشتری رو به دوش میکشن !

هنوز نتوانسته بود متقاعدم کنه.قبول داشتم که مهارت رزمی فوق العاده ای ندارم اما قبلا تو آیریس پیش عموی مرحومم هنرهای رزمی یاد گرفته بودم و به نظرم لازمه ی جنگجو شدن شجاعت بود که من داشتم.تنها چیزی که بهش نیاز داشتم سلامت جسمی کامل و  یک دوره ی آموزشی کوتاه بود.اتفاق دیشب فقط از روی بدشانسی بود!بچه همراهم بود و هیچ اسلحه ای نداشتم.... اما با اینحال یه حسی درونم مجبورم میکنه از تصمیمم مطمئن نباشم! باید با ناجی مو قرمزم در این باره حرف بزنم!!!!

پیرمردی داد زد : افرادی خودی دارن به کلیـــ سا نزدیک میشن!

پدر روحــــ انی از پشت میز بلند شد: منو ببخشید ، الان باید برم.

بعد از اینکه سالن را ترک کرد سرم را روی میز گذاشتم.به نظرم گروه تدارکات بهتر از عامل بود. دلم نمیخواست مسئولیت کنترل مردن وظایف مردم را به عهده بگیرم و اینکه تمام روز رو داخل کلیـــ سا و راهروهای تودرتو و اتاق های پراکنده اش بگذرونم.آهی کشیدم و چشم هامو بستم.

 مدتی نگذشته بود که دستی روی شانه ام قرار گرفت.سرم را از وی میز برداشتم.ایون می بود : ببخشید ، فکر نمیکردم خواب رفته باشی.به نظر خسته میای.متاسفم که بیدارت کردم.

ــ خواب نبودم، چیزی شده؟

ــ درمورد خواهر زادته، میتونم بپرسم؟

ــ اشکالی نداره.

یک راست رفت سر اصل مطلب: مادرش هنوز زنده است؟

ــ نمیدونم...یعنی مطمئن نیستم.مشکلی برای مراقبت کردن ازش هست؟

ــ نه ، اینجا سه تا بچه ی تقریبا همین سنی هست.فضولیه اگر بپرسم چجوری اومدی اینجا؟

نمیدونستم چرا یکدفعه این سوالا رو ازم میپرسید.ناخود آگاه به میز چشم دوختم: نه ... فضولی نیست.... دو هفته ی پیش هیولاها به آیریس رسیدن.حدودا یک ماه از اولین هشداری که درموردشون شنیده بودیم میگذشت.چون با آیریس فاصله ی زیادی داشتن هیچ کدوم باور نمیکردیم که وجودشون حقیقت داشته باشه و هشداری که داده بودن رو جدی نگرفتیم.وقتی به اونجا حمله کردن نصفه شب بود.خواهرم نفس زنان اومد داخل اتاقم.بچشو داخل پتو پیچیده بود و داد دستم.فرصت نداد چیزی بپرسم و هیچ توضیحی هم نداد. من رو هل داد و از در حیاط گشتی فراری داد.فکر کنم خودش زخمی شده بود.

سعی میکردم صحنه ها را توی ذهنم زنده کنم.با اینکه یاد آوری اون صحنه ها واقعا عذاب آور بود اما سعی کردم به خودم گذشته را یادآوری کنم. دوباره ادامه دادم: سایه ی یکی از اون هیولاها رو توی راهرو دیدم و بعد جسد مادرم رو توی آشپزخانه که از خون ، سرخ بود!....اونشب وحشتناک ترین شب زندگیم بود.

دیگه از ادامه دادن عاجز شده بودم.سعی میکردم جلوی اشک هامو بگیرم.نمیتونستم بیشتر از این جزئیات رو توضیح بدم.آرام گفتم : حتی نمیدونم خودش فرار کرد یا نه ...

به صورتش نگاه کردم.کاملا متاثر شده بود.آنقدر که حتی شاید متوجه آخرین جملاتم هم نشده بود.

بلاخره سکوت بوجود آمده را با نفس عمیقی شکست : خیلی سختی کشیدی....متاسفم....اما بیشتر خوشحالم که نجات پیدا کردی و اینجا بین ما درامانی.

ــ من هم خوشحالم.

یک ثانیه سکوت مطلق و بعد دستش را دوباره روی شانه ام حس کردم: برای مرگ مادرت متاسفم و امیدوارم خواهرت هنوز زنده باشه.

ــ هرچند که شک دارم اما ممنونم...اون خودش رو فدا کرد تا من و بچه اشو نجات بده.فکر کنم دیدم که یه هیولا از پشت سرمون وارد خونه شد.

لبخندی از روی امیدواری زد : نگران نباش.حتما زنده است.فرار کرده و خودش رو به اولین پناهگاه مطمئن رسونده.اولین فرصت مناسبی که پیش بیاد همدیگه رو پیدا میکنید.

ــ ترجیح میدم تا اونروز خیال کنم که مرده.اونجوری اگر هم پیداش کنم ضربه نمیخورم.

دستش را روی شانه ام فشرد.جای سوختگی روی شانه ام اذیتم کرد.صورتم رو توی هم کشیدم اما ایون می نفهمید : یه حسی دارم که میگه اون هنوز زنده است.امیدوار باش

ناخودآگاه دستم را بالا بردم و دستش را لمس کردم و اونو توی دست هام نگه داشتم.دستش گرم بود و پر از آرامش و دردم رو تسکین میداد.آهسته گفتم : امیدوارم...

در اتاق باز شد : هی هی اینجا چه خبره؟!؟!؟

 

_ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _

Airiesآیریس :

ایون می : Eun Me





نوع مطلب : Taken، فن فیک، ایونهه، وون کیو، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
چهارشنبه 15 شهریور 1391
MadJess
شنبه 25 شهریور 1396 10:05 ب.ظ
Excellent blog! Do you have any tips for aspiring writers?

I'm planning to start my own site soon but I'm a little
lost on everything. Would you advise starting with a free platform like Wordpress or go for a paid
option? There are so many options out there that I'm completely confused
.. Any tips? Kudos!
دوشنبه 13 شهریور 1396 07:44 ب.ظ
Everything is very open with a clear explanation of the challenges.

It was truly informative. Your website is useful.

Thank you for sharing!
دوشنبه 16 مرداد 1396 05:42 ب.ظ
Spot on with this write-up, I absolutely believe this site
needs much more attention. I'll probably be back again to read through more, thanks for the info!
یکشنبه 15 مرداد 1396 08:20 ق.ظ
I blog frequently and I truly appreciate your information. This great article has truly peaked my
interest. I am going to take a note of your website and keep checking for new details about once a week.
I subscribed to your RSS feed too.
دوشنبه 9 مرداد 1396 05:54 ق.ظ
I'm really enjoying the theme/design of your
site. Do you ever run into any browser compatibility problems?
A number of my blog visitors have complained about my site not
operating correctly in Explorer but looks great in Opera.
Do you have any recommendations to help fix this issue?
دوشنبه 5 تیر 1396 04:21 ق.ظ
You could definitely see your enthusiasm within the work you
write. The sector hopes for even more passionate writers such as
you who aren't afraid to mention how they believe. All the time go after your heart.
سه شنبه 26 اردیبهشت 1396 01:10 ب.ظ
I know this web page gives quality based articles and additional stuff, is there any other website which offers these things in quality?
دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 01:23 ق.ظ
What's Happening i am new to this, I stumbled upon this I have found It absolutely helpful
and it has aided me out loads. I hope to contribute & help other
users like its aided me. Great job.
یکشنبه 1 دی 1392 09:40 ب.ظ
kooooomao again
MadJess خواهش میکنم
سه شنبه 21 خرداد 1392 11:18 ب.ظ
hiiiiiiiiiiiii
vaaaaay in ghesmat aliiiiiiiiiii bud
dastetun dard nakone
kheyli ghashang bud
fek konam in pesare hae bashe
shakhsiatesh mikhore
majhsusan ba didane eun mi
thankyuuuuu
MadJess ممنونم عزیزم
^_______^
چهارشنبه 23 اسفند 1391 06:49 ب.ظ
هرچی که چند روز پیش سعی کردم نظر بدم نشده!...
خیلی عالی و قشنگ بود شخصیت ها کم کم دارن باز می شن و البته جالب و هنوز تو در تو!!!
آخرش خیلی جالب بود اینجا چ خبره....خندیدم و البته بهم استرس وارد شد که کیه! :)
نخواد جنگجو هم بشه بخاطر فرشته نجاتش می شه!
MadJess هنوز تو درتویی های این فیک زیاده
بله بله
چهارشنبه 5 مهر 1391 12:35 ق.ظ
جسی اصولا میدونی که من اهل فیک خوندن نیستم
ولی خدایش داستانت خیلی باحال بود
خوشم اومد شدید
برو جلو که تا تهش باهاتیم
MadJess ممنونم مرضی...من تورو نداشتم چکار میکردم؟؟؟
پنجشنبه 30 شهریور 1391 11:56 ب.ظ
زیاد منتظرمون نذار (با قیافیه ملتمسانه)
MadJess ..... منتظرین؟؟
سه شنبه 21 شهریور 1391 03:04 ب.ظ
آیریس در خطر؟!؟!؟!؟
ااااااااا...شگفتا!!!
ایول خیلی باحال نوشتی!
فقط یه خواهش:
میشه رمز قسمت آخر Stage Of Youth رو برام بفرستی؟!؟تو خماریش موندم!

مرررررررررررسی...
MadJess رمز رو فرستادم. تو نظرات وبلاگت
ممنونم.....
یسسسس
سه شنبه 21 شهریور 1391 01:36 ق.ظ
یسسسسسسسس
ای ام ذوق مرررررررررررگ
هوووووووووووو
یکی به من کیو بده
MadJess یو آر مای هوو!!!! ک ک ک
بیا بگیر...کیو! ترو تازه!
یکشنبه 19 شهریور 1391 06:53 ب.ظ
سلام جسی جون
فیکت خیلی قشنگه من تازه از طریقه یکی از دوستام با وبت آشنا شدم زیاد نمیتونم نظر بذارم نتم همیشه وصل نیستش...میخواستم رمز پارتای آخر stage of youth رو بدی بهم.میشه؟
MadJess رمز رو دادم که...ممنون
یکشنبه 19 شهریور 1391 05:15 ب.ظ
هوو هوو هوو هوو هوو هوو هوو
هوو هوو هوو هوو هوو هوو هوو
هوو هوو هوو هوو هوو هوو هوو
هوو هوو هوو هوو هوو هوو هوو
MadJess ذوق زده شدی هووتو دیدی؟
یکشنبه 19 شهریور 1391 11:59 ق.ظ
Mamnon k javabe soalamo dadin.
B jaye khaste nabashid .. salem bashid (or) piruz bashid ..
..FIGHTING..
..AJA AJA..
MadJess برای من که جواب دادن سوالت خستگی نداشت. خواهش میکنم عزیزم....
تو هم همینطور....
فایتینگ...!
یکشنبه 19 شهریور 1391 12:35 ق.ظ
نامرد
چرا در کف میزاری من کیوهیونمو میخواااااااااااااااااااااااااااااام
MadJess {زبون درازی}

ککک...حقته!!!!
یکم تو کف بمون هوویی!
شنبه 18 شهریور 1391 08:44 ب.ظ
vaaaaaaaay kheili khafan bod dar hade vala hal kardam.
Badi ... badi.... badi ....... .
^_^
(bebakhshid man aslaaaan ghaste fozOoli nadaram faghad konjkav shodam mikhastam ye soal beporsam akhe shoma kheili adame bahali hastin age dost nadarin ya nara'an mishid javab nadin ... shoma male kodoom shahrin?) >_<
MadJess ممنونم جیگری...
ناراحت نمیشم...
من مال شهر خاصی نیستم اما شیراز زندگی میکنم عزیزم.^________*
شنبه 18 شهریور 1391 05:37 ب.ظ
y lahze hese fangirling bhm dast dad,,,,,!!
inghad badam miad montazere j azmayesh basham!!azab avare!!
MadJess ......نگووووو
شنبه 18 شهریور 1391 05:30 ب.ظ
Siwon
شنبه 18 شهریور 1391 03:07 ب.ظ
نظر خاصی ندارم فقط اسمم باشه رمزای قسمت آخر نصیبم(؟)شه....
MadJess !!!!!!!!!!!
شنبه 18 شهریور 1391 04:48 ق.ظ
عجـــــــــــــب!!
من از سیاه چال نا امیدی فرار کردم
الان حالم خوبه
تو خوبی؟؟؟؟؟؟؟
جان من راوی دونگهه است؟؟من فدای حس غریبمسوپر منه هم هیوکیهعــــــجــــــــب!!

دستت حسابی تشکر
یه سوال فنی کیو از قسمت چند میاد؟؟
MadJess چه خوب! به به
من خوبم فدات!
آرررررره دیگه! تو توضیح 4 گفتم که هائه است!
اونم بعله!!!!
خواهش
نمیگم! خیلی زود!
جمعه 17 شهریور 1391 02:28 ب.ظ
che ettefaghaye ajibi dare miofte?!
haUlahaye ficet shaba mian tu khabet?!
MadJess تو خواب من نمیان!
جمعه 17 شهریور 1391 12:59 ب.ظ
ککک....بعضیا مث من ک از مسنجر ب ندرت استفاده می کنن چند مین دگ آن میشن!!
MadJess آهان!
جمعه 17 شهریور 1391 12:45 ب.ظ
کلا کوچه ی علی چپ خیلی چیز مفیدیه!!یکم سخته ولی خیلی ب درد میخوره!!
بهله!!بازم روحیه خواستی بگو!!
MadJess آرررررره...مسنجر هم چیز مفیدیه و بعضی ها هیچ وقت ازش استفاده نمیکنن فایده هاشو درک کنن! ک ک ک
چششششم! بهت میگم..اما یه اتفاقای عجیبی داره میوفته...
جمعه 17 شهریور 1391 11:37 ق.ظ
آخی...دختره چه مهربونـــهههه...ناز باشه.
فقط زیادی داره خودشو آویزون میکنه!نچ نچ نچ...
با اینکه قسمت دومشه ولی خیلی خیلی داستانت جذابه
خسته نباشی عزیزم
MadJess هائه بهش آویزززززونه به نظرم!
اما واقعا مهربووونه! چه عجب یکی فهمید!
ممنونم ری!
عزیزم..نیم نیم! کیس
جمعه 17 شهریور 1391 05:57 ق.ظ
خوندم
بد نبود مرسی......
MadJess بد نبود؟
ایرادش از کجاشه؟
من اصلا با انتقاد مشکلی ندارما! فقط میخوام بدونم از چیش خوشت نیومده
پنجشنبه 16 شهریور 1391 04:06 ب.ظ
ضحی رفتم خوندم....چقدر من باهوشم!
MadJess ک ک ک
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


نمایش نظرات 1 تا 30