تبلیغات
الف فیکشن - Fame face -part 5
 
الف فیکشن
درباره وبلاگ


این بلاگیه که با نفس های الف ها گرم میشه و حضور و اتحادشونه که نشون میده زندگی با سوجو براشون متفاوت تره!!!

آدرس های بعدی وبلاگ :
www.elf-fiction.mihanblog.com
wwww.elfiction.blogfa.com


مدیر وبلاگ : MadJess
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

چرا هیچکس اینجا آپ نمیکنه؟ دقت کردین چقدر سوت و کور شده اینجا؟ خوشم نمیاد

دانشگاهم شروع میشه بزودی و وقت نمیکنم دیگه اینقدر زود زود آپ کنم براتون. هی زندگی!

جسی دیگه ممکنه این فیک رو آپ نکنه. یه فیک دیگه بزاره براتون

 

چرا جوابمو نمی ده؟ بخاطر اون اومدم سئول و حالا بهم کم محلی می کنه!!

ــ آقا، همین جا نگه دارید. و از تاکسی پیاده شدم. همون بار همیشگی ... عاشق اینجام، هر چند که بعضی از خاطرات بد رو هم برام تداعی می کنه. اما می خواستم یه بارم که شده دوباره بیام اینجا.

پشت یه میز اون گوشه نشستم و برای خودم سو.جو سفارش دادم.

سر بطری رو که خم کردم موبایلم زنگ خورد : الو؟ سلام. می دونم سئولی.

ــ ــــــــــــ

ــ امشب حوصله ندارم.

ــ ــــــــــــ

ــ آره، توی یه بارم.

ــ ــــــــــــــ

ــ من همونجام. مگه تو هم اینجا رو می شناسی؟

ــ ـــــــــــــ

ــ نه، امشب اومدم یکم تفریح کنم.

ــ ـــــــــــــ

ــ میدونم. ببین من دوست دخترتم، دخترت نیستم که همش میگی چکار کنم! حوصلتو ندارم شیوون، قطع می کنم، خداحافظ.

فکر می کردم اینجا یه جاییه که فقط خودم میام.

یه پسر روبروم نشست. موهاش بلند بود و صورتش تو نور اونجا درست دیده نمی شد.

ــ ببین کی اینجاست!

ــ مگه شما منو می شناسید؟ خواهشا ضایع نکنید که من ... چی؟ خدای من! تو هیچولی؟

خیلی غمگین به نظر می اومد.

ــ ببین هیچول، من هیچ دشمنی با تو ندارم، ولی خواهشا به هانی چیزی در مورد اینکه منو اینجا دیدی نگو، باشه؟

ــ اگر بخوام هم نمی تونم.

نمی تونستم جلوی کنجکاوی خودم رو بگیرم. برای کشیدن اطلاعات از زیر زبونش باید اول خودمو خوب نشون می دادم.

ــ این اولین باریه که بعد از اون قضیه اومدم سئول. خیلی دوست داشتم ببینمت. یادمه بهت قول دادم مثل سوهی نباشم که تو رو تنها گذاشت و هیچ وقت هانگنگ رو تنها نذارم. قولمو شکستم ولی عمدی نبود.

ــ علاقه ای به شنیدن گذشته ندارم. این از گناهت کم نمی کنه.

ــ مگه گناه من چی بود؟ ما با توافق دوطرفه طلاق گرفتیم.

ــ گناه تو ه.و.س با.ز.ی و بی عاطفگیت بود. بخاطر اینکه مشهورتر از یه بازیگر معمولی باشی تو اون فیلم های چرت بازی می کردی و با مردهای مختلف ل.ا.س می زدی. اگر یادت رفته تا یادآوریت کنم.

ــ ما قبلا چند بار سر هانگنگ با هم بحث کردیم. تو همیشه در مورد من قضاوت های بیجا می کنی. هان حتی حاضر نبود فیلم های معمولی منو نگاه کنه. اون از من بیزار بود.

ــ اون ازت بیزار شد! اگر اون فیلم های کوفتیتو نگاه نمی کرد کهازت بیزار نمی شد. هفته ی پیش تو وسایلش تک تک اون فیلم ها و تبلیغات آشغالیتو که جمع کرده بود دیدم. من بیشتر از اون ازت بیزارم.

ــ بیا بیخیال این بحث بشیم. ین چطوره؟ بزرگ شده؟

ــ می تونستی یه بار بیای و ببینیش. می ترسیدی از اینکه تو اون سن ولش کردی عذاب وجدان بگیری؟ اون اکثر شبا خواب مادری رو می بینه که حتی دو سال هم پیشش نبوده. با همکاراش شب می رفته بیرون و تا ظهر فرداش برنمی گشته. به پدرش خیانت می کرده! چطور جرات می کنی حالشو از من بپرسی؟

ــ هیچول داری زیاده روی می کنی!

ــ آره زیاده روی می کردم. حتما تا صبح برنمی گشتی نه ظهر!

ــ مسخره بازی در نیار.

ــ "شی لین خیلی جذاب شدی!" این جمله ایه که باعث میشه راضی شی با من بخوابی، مگه نه؟

ــ خفه شو!

ــ تا وقتی که هیکل و قیافه و شهرتت رو از دست بدی تنها نمی مونی. اما هان تنها شد. با یه بچه که یه سال و نیم هم نداشت. با منی که هیچ وقت دوست خوبی براش نبودم و هیچ وقت جز خودم و سوهی کسی رو نمی دیدم. اسم اینو انصاف می ذاری؟

زمانی که داشتی تو کلیسا بهش قول می دادی که تا آخر عمر به عنوان یه زن فداکار کنارش می مونی م.س. ت بودی؟ اون موقع تو یه بازیگر مزخرف تئاتر هم نبودی! بعد که مشهور شدی قول هاتم مثل خودت پوچ و بی ارزش شدن.

نمی تونستم چیزی بهش بگم ... نمی دونستم که حق با کیه : هیچول هر چی حرف تو دلت مونده خالی کن. این آخرین باریه که منو می بینی، هر چند که ترجیح می دادم نبینمت. نمی خوام عقده ی اینم مثل عقده ای که از سوهی تو دلت مونده، بمونه.

گوشی اش زنگ خورد : الو، جونگ وو؟

ــ ــــــــــــ

ــ خوابیده؟ خوبه. این چند روز اصلا درست نمی خوابید.

ــ ــــــــــــ

ــ هانگنگ بهتره. آره.

ــ ــــــــــــ

ــ آره، امروز بازم رفتم بیمارستان.

ــ ــــــــــــ

ــ ببین، بعدا با هم حرف می زنیم. باشه، اول بهت زنگ می زنم بعد میام می برمش.

ــ ــــــــــــ

ــ خدافظ.

با تعجب نگاهش کردم : هان چی شده؟ واسه چی بیمارستانه؟

ــ اول همش می گفتی هانگنگ. حالا که فهمیدی طوریش شده شد "هان"؟

ــ گیر نده. بگو چش شده.

ــ به تو مربوط نیست. اگر برات مهم بود ولش نمی کردی.

ــ باشه، حداقل بهم بگو حالش وخیمه یا نه؟

ــ می خوای بدونی می میره یا نه که جشن بگیری؟ نترس نمی میره!

ــ واسه ی ین میگم. نگران اونم.

لیوانش رو محکم روی میز کوبید : عوضی! حتی اگرم بمیره ین هیچ ربطی به تو پیدا نمی کنه! چیه نکنه می خوای مادر خونده اش بشی؟! به جای این که نگران هانگنگ باشی نگران کسی هستی که حتی تو رو یادشم نمیاد؟

ــ نگران هانگنگ هم هستم.

از روی صندلیش بلند شد : اون به نگرانی زورکی کسی مثل تو احتیاج نداره. و رفت.

به آرنجش چنگ انداختم : بهم بگو کجا بستریه.

ــ زمانی بهت میگم که مرده باشم!

دستش رو به زور از تو دستهام درآورد و با قدم های سریع ازم دور شد و از بار بیرون رفت.





نوع مطلب : Fame against Love، فن فیک، ایونهه، هانچول، سیچول، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
جمعه 24 شهریور 1391
Lucy
چهارشنبه 12 اردیبهشت 1397 04:31 ب.ظ
Saved as a favorite, I like your blog!
دوشنبه 27 شهریور 1396 09:30 ق.ظ
Really no matter if someone doesn't know then its up to other viewers that they will assist, so here it occurs.
پنجشنبه 16 شهریور 1396 05:36 ق.ظ
What a stuff of un-ambiguity and preserveness of valuable familiarity on the topic of unpredicted emotions.
دوشنبه 13 شهریور 1396 07:04 ب.ظ
Hi colleagues, nice post and pleasant arguments commented here,
I am genuinely enjoying by these.
دوشنبه 30 مرداد 1396 11:29 ق.ظ
obviously like your web-site however you need to test the spelling on quite a few of your posts.
A number of them are rife with spelling issues and I to find it very bothersome to tell
the reality however I will certainly come back again.
یکشنبه 4 تیر 1396 02:15 ب.ظ
Hi, Neat post. There's a problem along with your website in internet explorer, may check
this? IE nonetheless is the market chief and a good component of other folks
will miss your excellent writing due to this problem.
دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 09:55 ب.ظ
I'm gone to tell my little brother, that he should also go to see this blog on regular basis to take updated from most recent information.
پنجشنبه 24 فروردین 1396 05:57 ق.ظ
Hello there! I could have sworn I've been to this site before but after browsing
through some of the post I realized it's new to me.
Anyhow, I'm definitely glad I found it and I'll be book-marking and checking back often!
یکشنبه 1 دی 1392 10:08 ب.ظ
miissii
MadJess خواهش میکنم
دوشنبه 27 شهریور 1391 01:49 ق.ظ
شنبه 25 شهریور 1391 05:25 ق.ظ
میسی...
خیلی خووووووووووووب بود

هانی بیچاره ...
الان دلم براش تنگ شد...


وااااااااااااااای واقعا چرا آپ نمیکنن؟؟؟
Lucy خواهش خانومی.
نمی دونم.نیستن... شاید مسافرتن...
شنبه 25 شهریور 1391 02:49 ق.ظ
سلام مامان!!!!!!!خوبی؟؟؟؟؟؟
جسی چی رو اپ نمیکنه دیگه؟؟؟؟؟ها ها ها ؟؟؟؟؟؟
من تسخیر شده رو میدوستم اگه اینه بگو برم یه فکری به حالش بکنم
بزنی شیلین رو بکشیییییییییییی
دختره نکبت...حالا چه مرگش هست؟به خاطر دونگهه اومده سئول؟؟؟؟ من دلم میخواد بکشمش........ماماننننننننننننن
بیا بکشیمش با هم
Lucy سلام دختر ماماااااااااااااااااااااااااااااان!!!!!!!!
دلم برات یه ذره شده بود گلم.
برای شی لین هم نقشه هایی کشیدم.نمیشه که بچه ی بدبختو همینطور به امون خدا رها کنه و هیچی هم نشه!
بعدا به حسابش می رسم.اصلا خودتو نگران نکن دختر گلم.
شنبه 25 شهریور 1391 12:59 ق.ظ
Afarin heechul khub kari kardi in harfaro besh zadi hangeng kheili sakhti keshid bachasham gonah dasht ... ah khodaye man ...az daste in yuri akhar man ino mikosham.
Zude zude ZUD edamasho bezar dastan kheili bahal shode nemitonam besabram.
Lucy ببخشید اگه دیر میشه.
دوس داشتی ضایع شد؟ تو دلم مونده بود، باید یه جایی یکی این حرفارو به شی لین می زد... کی بهتر از هیچول؟!
جمعه 24 شهریور 1391 11:16 ب.ظ
hani
Lucy نیناااااااااااااااااااااا....
جمعه 24 شهریور 1391 08:20 ب.ظ
مررررسی عزیزم خیلی قشنگ بود
خسته نباشی
Lucy خواهش عزیزم.بازم برام نظر بزار.دلم تنگ میشه...
جمعه 24 شهریور 1391 08:13 ب.ظ
tnx
srry nmi2nm cm dorost bezaram
Lucy سلام خانومی! دلمون تنگ شده بود نبودی!بعدا بیا کلی نظر خوشل موشل برام بذار،باش؟
جمعه 24 شهریور 1391 05:54 ب.ظ
ایول هیچل دمش گرم..حال کردم حسابی..اصلا باید بدتر جواب می داد.
Lucy دیگه هیچول گفت تو جمع نمیشه خیلی ضایعش کرد... وگرنه هیچولو که همه میشناسیم، حس دلسوزی نداره،هر چی بتونه میگه!
جمعه 24 شهریور 1391 03:38 ب.ظ
خیلی خوب بود مرسی عزیزم
واقعا کارتو دوس دارم همینجوری ادامه بده
Lucy ممنون خانومی.
خواهش...
جمعه 24 شهریور 1391 02:17 ب.ظ
اوه اوه...چه هیچل عصبانی بود...حال کردم زد اسفالتش کرد!!!!حقشه عوضی.....
دلم برا ین و هان میسوزه!!!!
میگم اینا که اپ نمی کنن حداقل تو دختره خوبی باش تند تند اپ کن
Lucy من سعی می کنم زود اپ کنم عزیزم ولی فعلا تو انتخاب واحد و حذف و اضافه دانشگاه درگیرم.
دوس داشتی ضایع شد نمی تونست نفس بکشه؟! حقش بود! زن بی وفا به چه دردی می خوره؟ واسه ین بایدم دلسوزی کرد...
جمعه 24 شهریور 1391 02:10 ب.ظ
نه پلیززززززززززززززززززز بابا من خودم فردا دانشگاه دارم درکت میکنم ولی راس میگی ها چرا جسی یه جورایی مفقودالاثر شده؟؟؟؟؟
Lucy یه بوهایی میاد...
البته من اخیرا دیدمش ولی اره،کمتر میاد.سرش شلوغه.
جمعه 24 شهریور 1391 02:10 ب.ظ
بلی:دی
هیچول چ سگ شده.....سگ بود سگ تر شده قشنگ پاچه شی لین بدبختو گرفت!
Lucy تقصیر خودشه... هیچول چیزای بدی هم بهش نگفت! حقش بود!
جمعه 24 شهریور 1391 01:59 ب.ظ
ما برویم ب ادامه!
Lucy برو گلم...
جمعه 24 شهریور 1391 01:58 ب.ظ
سلام:دی
Lucy سلام به روی ماهت...
جمعه 24 شهریور 1391 01:58 ب.ظ
پ ن پ!
جمعه 24 شهریور 1391 01:58 ب.ظ
اول؟!
Lucy مگه سک سک بازی می کنی؟! ^___^

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر