تبلیغات
الف فیکشن - Masquerade_Chapter 5
 
الف فیکشن
درباره وبلاگ


این بلاگیه که با نفس های الف ها گرم میشه و حضور و اتحادشونه که نشون میده زندگی با سوجو براشون متفاوت تره!!!

آدرس های بعدی وبلاگ :
www.elf-fiction.mihanblog.com
wwww.elfiction.blogfa.com


مدیر وبلاگ : MadJess
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

سلام بچه ها.من بعد کلی وقت برگشتم.قبل از اینکه کفش های محترمتون رو به سمتم پرتاب کنین بگم که کامی نداشتم! لپ تاپم توسط مادر محترم و گرامی ضبط شده بود! حالا کار نداریم نمی خوام درد دل و پرحرفی کنم.گفتم که بدونین!

این چند روزم که لپ تاپم رو پس گرفتم اینقدر درس و دانشگاه خسته م کرده بود که نا نداشتم این همه فیکو تایپ کنم.به نظرم خیلی زیاده.بعد این همه وقت تایپ نکردن برام سخت شده بود به جون شما...خلاصه ذره ذره تایپیدم تا تموم شد.این که از این.

در مورد خلوت شدن بلاگ هم نمی دونم چی بگم! فقط امیدوارم هر چه زودتر به حالت قبل برگرده وگرنه ترجیح میدم منم نباشم که دیگه قشنگ بلاگ خالی خالی بشه!  اینجوری هیچ رقمه صفا نداره! بعله...

خلاصه نمیدونم قراره چی بشه ولی من سعی میکنم براتون ادامه فیکو بذارم.البته بچه ها بگم خیییلی درس دارم..تازه مثلا نصفش رو نمی خونم! استادامون هم خیلی گیرن و اینقدر خسته میشم که نا برام نمیمونه فصلای طولانی این فیک رو ترجمه و تایپ کنم.دیگه خودتون ماشالا یا مدرسه میرین یا دانشگاه یا شایدم تموم کرده باشین ولی مطمئنم که درکم میکنین.همین امروز مثلا...تا پنج دانشگاه بودم.سرم داره میترکه. ببخشید سر دردودل کردنم باز شد! ولی گفتم که بدونین اگه فیک رو قرن به قرن گذاشتم به چه علتیه!

دیگه پرحرفی نکنم.بفرمایین ادامه فیک رو بخونین.دوستتون دارم.فعلا

فردا صبح اون شب که کیوهیون از خوای بیدار شد سردرد خیلی وحشتناکی داشت.سرش رو با دست گرفت:
"آه...لعنتی..."
سر جاش نیم خیز شد و روی میز دنبال ساعت هشدارش که باید سر ساعت 6 به صدا درمیومد گشت.یک دفعه خشکش زد.نه تنها ساعت اونجا نبود بلکه متوجه شد که اصلا تو اتاق خودش نیست.یه لحظه احساس وحشت کرد.اتاق رو سریع از نظر گذروند...پرده های سفید...تخت دو نفره...لامپ...مبل...یخچال فریزر کوچیک کنار اتاق...بله,اونجا هتل بود.و مهمترین چیز این بود که هیچ لباسی تنش نبود!
"لعنتی!"
سعی کرد به یاد بیاره دیشب چه اتفاقی افتاده ولی هیچ چیز یادش نبود.سردرد وحشتناکی هم که داشت هیچ کمکی بهش نمی کرد.هیچی یادش نبود...هیچی.
با خودش فکر کرد:"فقط چند تا و.ی.س.ک.ی و یه گیلاس ش.ر.ا.ب.همین."
پس چطور ممکنه؟ اون هیچ وقت به راحتی م.س.ت نمیشد.(بچه ها میدونین که کلا تو واقعیت هم همینطوره!ریووک یه بار گفت کیو هیچ وقت م.س.ت نمیشه و حتی اگه هم بشه آخرش عقلش سرجاشه! بعله...اینم برا اطلاعات عمومی! ک ک ک)
با اوقات تلخی دنبال لباساش گشت.شلوارش کنار تخت روی زمین افتاده بود.بلند شد و شلوار رو پا کرد.سرش رو چرخوند و بلوزش رو روی دسته مبل پیدا کرد.دستش رو از شدت درد روی پیشونی ش گذاشت به سمت مبل رفت.داشت دکمه های لباسش رو میبست که یادداشتی روی میز جلو مبل نظرش رو جلب کرد.سریع دکمه ها رو بست و یادداشت رو برداشت:
"دیشب عالی بود.بهم زنگ بزن.010-237-5638.هیرو"
"لعنتی!"
کاغذ رو مچاله کرد و روی زمین انداخت.دنبال گوشیش گشت.زیر بالش بود.برش داشت و شماره هیچول رو گرفت.
هیچول با لحن شادی جواب داد:"الو."
به محض شنیدن صدای هیچول کیوهیون با عصبانیت شروع کرد:
"دیشب با من چیکار کردی؟"
هیچول شروع به خنده کرد:"همین الان پا شدی؟"
"جواب منو بده."
"وای پسر...نمی دونی وقتی دیشب با هم سرگرم بودین چه صحنه زیبایی بود.حیف که نفهمیدم بعد از اینکه بردیش هتل چه اتفاقی افتاد.آخه می دونی که...خودم سرم گرم بود.."
کیوهیون وحشت کرد:"من بردمش هتل؟!"
"مگه هیچی از دیشب یادت نیست؟"
"نه..."
"پس تاثیرش خیلی خوب بوده..."
کیوهیون با ناباوری داد زد:"چی تاثیرش خیلی خوب بوده؟ تو نوشیدنی م دارو ریخته بودی؟"
هیچول بی توجه به سوال کیوهیون پرسید:"هیرو هنوزم اونجاست؟ گوشی رو بده بهش."
کیوهیون با عصبانیت چشماش رو بست:"واقعا چی فکر کردی؟ اون رفته و یه یادداشت هم جا گذاشته."
"چی گفته؟"
"چه اهمیتی داره؟ وقتی رسیدم دفتر قیمه قیمه ت می کنم!"
"هی...آرومتر پسر...لازم نیست بیای.حدس زدم شاید بخوای صبحانه رو با عشق جدیدت بخوری واسه همین گفتم مریضی و نمی تونی بیای."
کیو داد زد:"تو چه غلطی کردی؟"
هیچول باز هم بی تفاوت ادامه داد:"راستی.منشی ت ازم پرسید که با وقت دکترت چیکار کنه.گفتم خودم یه کاریش می کنم.گذاشتمش ساعت چهار.اگه حوصله داری که برو ولی اگه می خوای بری پیش عشقت بهم بگو کنسلش کنم."
"این یه شوخی مسخره ست..."
نگاهی به ساعتش کرد و ادامه داد:"برنامه رو عوض کن.10 دقیقه دیگه شرکتم."
"پس باید فرار کنم!" (باز جای شکرش باقیه که خودش میدونه!!!)
کیوهیون بدون جواب قطع کرد.ساعتش رو دستش کرد و کتش رو که کنار میز افتاده بود برداشت و خارج شد.در طول راه خیلی به مغزش فشار آورد تا یادش بیاد ماشینش رو کجا پارک کرده اما هیچی یادش نبود.اصلا آیا با ماشین خودش به هتل اومده بود؟ همون لحظه صدای اس ام اس گوشی ش رو شنید.هیچول بود:
"محض اطلاع باید بگم که گفتم ماشینت رو به پارکینگ هتل ببرن.سویچش هم دست متصدیه هتله.می تونی بعدا ازم تشکر کنی!"
کیوهیون آهی کشید.برنامه ی روزانه ش به هم خورده بود.از همون اول که ورزش صبحگاهیش که باید راس ساعت 6 شروع میشد رو از دست داده بود.کارش به تاخیر افتاده بود و این به معنی حجم کاری دوبرابر,کار بی وقفه و بدون استراحت بود.باید برای اون روز از سر برنامه می ریخت و در ضمن منتظر تماس های مادر و رگبار سوال های پدر هم بود.با وجود سردرد وحشتناکی که داشت و با وجود نیاز شدید به استراحت,ماشین رو روشن کرد و راه افتاد.
هنوز تو راه بود که گوشی ش زنگ خورد.شماره آشنا نبود.جواب داد:"الو؟"
"سلام.منم."
صدا آشنا بود.مهم نیست که چقدر کیوهیون آرزو می کرد که ندونه ولی خوب می دونست اون صدای هیروئه.اخماش تو هم رفت اما یادش اومد هیچول گفته بود اون کسی بوده که هیرو رو به هتل برده.به هر حال بی تفاوت جواب داد:
"خوب, گوش می کنم."
هیرو با لبخندی که حتی از پشت گوشی هم قابل تشخیص بود گفت: "می خواستم صبر کنم تا زنگ بزنی اما نتونستم طاقت بیارم."
کیوهیون با صدایی مونوتن و کاملا خالی از احساس پرسید:
"شماره منو از کجا آوردی؟"
"هیچول بهم داد."
کیوهیون زبونش رو گاز گرفت تا ناسزاهایی که تو ذهنش بود از دهنش خارج نشه.
"ببین,در مورد دیشب..." آه عمیقی کشید و ادامه داد:"من هیچ..."
هیروحرفش رو قطع کرد:"مجبور نیستی عذرخواهی کنی.می دونم چرا مجبور بودی.واسه همین حتی بیشتر ازت خوشم اومد."
کیوهیون گیج پرسید:"ببخشید؟"
"میدونی...تو حتی به منم احساس گناه میدادی."
"در مورد چی داری حرف میزنی؟"
"یادت نیست دیشب چه اتفاقی افتاد؟"
کیوهیون با اوقات تلخی جواب داد:"متاسفانه نه."
از این که چیزی رو که یه نفر دیگه میدونه,نمی دونست عصبانی بود.
ادامه داد:"فکر کنم هیچول بهم دارو خورونده بود."
چراغ سبز شد و کیو محکم گاز داد و ادامه داد:"به خاطر همین مغزم کاملا قفل شده بود.هر کاری که دیشب کردم ناخودآگاه بوده و از ته قلبم نبوده."
هیرو با لحن خجالت زده ای گفت:"فکر کنم پاپر به خوردت داده.یادته وقتی به هانکیونگ گفت یکی از نوشیدنی ها مخصوص باشه؟ اینطور نشون میداد که مال خودشه ولی در واقع برای تو در نظر گرفته بود."
کیو زیرلب زمزمه کرد:"خدای من..."
بعد به هیرو گفت:"فکر کنم برای همین به هتل بردمت وگرنه..."
هییرو خندید:"چی میگی؟ من بودم که تو رو به هتل بردم.تو واقعا هیچی از دیشب یادت نیست نه؟"
کیو با طعنه گفت:"نخیر.میشه لطف کنین جزئیات اخبار رو در اختیارم قرار بدین؟"
همون لحظه وارد خیابانی که دفتر کارش قرار داشت شد و تو ذهنش به خودش قول داد که به محض رسیدن هیچول رو پاره پاره کنه!
هیرو بی توجه به کنایه کیوهیون گفت:"تو کاملا م.س.ت بودی اما با این وجود بازم منو پس میزدی.واقعا عجیب بود که با وجود م.س.ت.ی و مصرف پاپر چطور می تونستی این کارو بکنی.به هر حال...حداقل آخرش موفق شدم ب.ب.و.س.م.ت!"
کیوهیون پوزخندی از روی تمسخر زد ولی چیزی نگفت.
هیرو ادامه داد:"راستشو بخوای حتی خودمم یادم نمیاد چطور از بار به هتل رسیدیم.فقط یادمه وقتی همو ب.و.س.ی.دیم وارد اتاق شده بودیم."
مکثی کرد.کاملا از لحن صدا و نحوه توضیح دادنش مشخص بود که چقدر از یادآوری خاطره دیشب لذت میبره.با علاقه و مو به مو توضیح داد:
"تا جایی که یادمه سه بار بود.اولی کوتاه...دومی از همه طولانی تر و سومی هم نسبتا طولانی.البته مدام وسطش سرتو پس می کشیدی ولی گاهی جواب ب.و.س.ه م رو میدادی."
کیوهیون با ناباوری با صدای ضعیفی پرسید:"من جواب ب.و.س.ه ت رو میدادم؟!"
"آره...بعد از اینکه از هم جدا شدیم مدام معذرت خواهی میکردی و می گفتی متاسفی."
همون لحظه کیوهیون وارد پارکینگ شد و ماشین رو پارک کرد.چند لحظه سر جاش تو ماشین نشست تا حرفای هیرورو هضم کنه.
معذرت خواهی بعد از ب.و.س.ی.دن کسی...دیشب اولین باری نبود کهکیوهیون این کارو می کرد.احتمالا آخرین بار هم نبود.عذرخواهی کردن تو اونجور شرایطی براش مثل عادت بود.آهی کشید و پیشونی ش رو با دست پوشوند.
هیرو با شیطنت گفت:"وقتی م.س.ت نبودی جذاب بودی ولی وقتی م.س.ت شدی واقعا بانمک بودی! نمی فهمیدم برای چی عذرخواهی می کنی تا اینکه گفتی نمی تونی این کارو بکنی."
کیوهیون هیچی نگفت.می تونست حدس بزنه که دقیقا چی به هیرو گفته.هیرو ادامه داد:
"می گفتی که به خاطر ب.و.س.ی.دن من متاسفی چون واقعی و از ته دلت نیست.چون حتی اگه سعی خودم رو هم بکنم محاله عاشقم بشی.کاملا م.س.ت بودی و نمی دونستی داری چی زیر لب میگی.واقعا بامزه و دوست داشتنی شده بودی.به هر حال نتونستم جلوتر برم چون مدام منو پس میزدی."
"پس چرا لباس تنم نبود؟"
هیرو زد زیر خنده:"خوب به هر حال نمی تونستم همین طوری ولت کنم که! این همه راه تا هتل آوردمت نمی تونستم بعد از یه بوسه ی ساده ولت کنم! خواستم اذیتت کنم برای همین وقتی خواب رفتی لباسات رو در آوردم تا صبح که پا میشی به اشتباه بیافتی و خوب از اونجایی که هیچی یادت نبود انگار نقشه م گرفته!"
"پس مطمئنی که هیچ اتفاق دیگه ای نیافتاد؟"
"هیچ اتفاقی نیافتاد.هنوزم معصومی آقای چو!"
"امیدوارم راستشو بگی.نمی خوام حتی لحظه ای فکر کنی که ممکنه ازت خوشم بیاد چون نمیاد!"
هیرو خندید:"خودم می دونم.به هر حال ب.و.س.ه ی ما از روی عشق که نبود.ولی کی میدونه...دفعه بعد که دیدمت شاید شانس بیشتری داشته باشم."
"دفعه بعدی وجود نداره.اگه یه بار دیگه زنگ بزنی اونوقت شرمنده ت میشم."
"ببینیم و تعریف کنیم.فعلا خداحافظ آقای چو."
کیوهیون گوشی رو روی صندلی کنار پرت کرد.
هیرو سومین نفری بود که کیوهیون ب.و.س.ی.ده و بعدش هم ازش عذرخواهی کرده بود.از وقتی نامزد کرده بود دفعه اولی نبود که یک غریبه رو ب.و.س.ی.ده بود.دوبارش به خاطر این بود که خیلی م.س.ت بود و یک بار دیگه ش هم به خاطر این بود که اونقدر مریض و خسته بود که نمی تونست درست فکر کنه.هر سه بار هم خودش رو لعنت کرده بود که چرا این کارو کرده و از طرف مقابل معذرت خواهی کرده بود که باعث میشد طرف فکر کنه چرا؟ چرا داره معذرت خواهی میکنه؟
راستش خودش هم نمی دونست چرا.شاید به خاطر عذاب وجدان خیانت به نامزدش بود.شاید هم به خاطر این بود که بر اساس اصول فکری کیوهیون,ب.و.س.ی.دن اونها یک کار بی دلیل و مفهوم بود که به هیچ جای خاصی نمیرسید.یا شاید هم احساس تاسف میکرد که چرا اجازه میده یه نفرب.ب.و.س.دش.شاید باید از این به بعد بیشتر مقاومت میکرد و این اجازه رو نمیداد.
چشماش رو بست.نفس عمیقی کشید و نگهش داشت.بدون هیچ دلیل خاصی.مثل عصر دیروز که همین کار رو تو مطب دکتر لی کرده بود.این کار براش مثل یه عادت بود که ناخودآگاه هر وقت احساس لکه دار بودن و نقص داشتن میکرد,انجام میداد.انگار که اینجوری خودش رو از آلودگی فرضی که تو ذهنش ساخته بود پاک میکرد.گاهی اوقات وقتی نفسش رو نگه میداشت آرزو میکرد که دیگه هیچ وقت نفسش بالا نیاد و بمیره ولی به هر حال این اتفاق نمی افتاد و اتوماتیک نفسش رو بیرون میداد,بدون اینکه حتی ذره ای احساس پاک شدن بکنه...
زمان آروم میگذشت.کیوهیون نفسش رو به طور عجیبی برای مدت طولانی نگه داشته بود تا اینکه مغزش کم کم شروع به کار کرد.تصویر سونگمین که دستش رو لمس کرده بود جلوی چشماش اومد:
"جلوش رو نگیر."
همون لحظه نفسش رو بیرون داد.
حالا که فکر میکرد میفهمید این حرف دکتر لی بیشتر به این معنی بود:"نترس."
چشماش رو باز کرد.نور خورشید چشماش رو اذیت کرد.دوباره بستشون و دوباره تصویر سونگمین جلوی چشماش اومد...کسی که لباس فرمش رو درآورده بود و گفته بود که اون برای کیوهیون دکتر نیست...یه دوسته.عینکش رو درآورده بود و گفته بود نمی تونه صورتش رو ببینه ولی در واقع دکتر لی همه چیز رو دیده بود.از شخصیت شکننده و حساس کیوهیون تا ترسی که از خودش داشت.
"خسته شدی؟"
"آره."
"تمومش کنیم؟"
زمزمه کرد:"لطفا..."

لحظه ی بعد بدون اینکه کامالا متوجه باشه داره چیکار میکنه ماشین رو روشن کرد و به سمت مطب راه افتاد.برای اون لحظه هیچی براش مهم نبود.شاید برای اولین بار تو زندگی ش...فقط احتیاج داشت که اونجا باشه...

 





نوع مطلب : Masquerade، فن فیک، کیومین، هانچول، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
دوشنبه 1 آبان 1391
Ghazal
چهارشنبه 5 اردیبهشت 1397 10:44 ب.ظ

Nicely put. Cheers!
viagra no prescription best place buy viagra online where to purchase viagra online buy generic viagra online safely order viagra without prescription generic levitra where to buy viagra over the counter viagra prescription how can i buy viagra online buy viagra without consultation uk
شنبه 18 فروردین 1397 11:28 ب.ظ

Really lots of helpful advice!
cialis 5 mg buy cialis 5mg billiger cialis price in bangalore generic cialis tadalafil cialis generique we choice cialis pfizer india recommended site cialis kanada buy cheap cialis in uk cialis cipla best buy cialis pills in singapore
جمعه 3 فروردین 1397 02:06 ق.ظ

Regards. I appreciate it!
when can i take another cialis dose size of cialis cialis cipla best buy cialis 5mg prezzo cialis a buon mercato cialis 20 mg best price cialis generico in farmacia wow cialis tadalafil 100mg non 5 mg cialis generici prezzo cialis a buon mercato
جمعه 17 آذر 1396 07:33 ب.ظ
I am sure this article has touched all the internet people, its
really really pleasant paragraph on building up new weblog.
جمعه 17 آذر 1396 07:33 ب.ظ
I loved as much as you will receive carried out right here.
The sketch is tasteful, your authored material stylish.
nonetheless, you command get got an shakiness over that you wish be delivering the following.
unwell unquestionably come further formerly again since exactly the
same nearly very often inside case you shield this increase.
چهارشنبه 22 شهریور 1396 12:24 ب.ظ
What's up to all, for the reason that I am truly eager of reading
this website's post to be updated daily. It includes good stuff.
دوشنبه 13 شهریور 1396 06:57 ب.ظ
This is my first time pay a visit at here and i am genuinely pleassant to read all at single
place.
چهارشنبه 18 مرداد 1396 10:09 ق.ظ
I don't even know how I ended up here, but I thought this post
was good. I don't know who you are but definitely you're going to a famous blogger if you aren't already ;) Cheers!
دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 08:32 ق.ظ
whoah this weblog is magnificent i really like reading your
posts. Keep up the good work! You realize,
a lot of people are searching round for this info, you can aid them greatly.
دوشنبه 4 اردیبهشت 1396 04:36 ق.ظ
naturally like your web-site but you need to check the spelling on several
of your posts. A number of them are rife with spelling
issues and I to find it very bothersome to tell the reality however
I will certainly come again again.
یکشنبه 20 فروردین 1396 12:58 ق.ظ
Hmm it looks like your website ate my first comment (it was super long)
so I guess I'll just sum it up what I wrote and say, I'm thoroughly
enjoying your blog. I as well am an aspiring blog writer but I'm still new to everything.
Do you have any helpful hints for inexperienced blog writers?
I'd definitely appreciate it.
چهارشنبه 15 آذر 1391 11:23 ق.ظ
سلام
پلیزادما مشششششششششششش
Ghazal گذاشتم عزیز!
دوشنبه 13 آذر 1391 08:37 ب.ظ
غزل جون ادامه ی داستانتو نمیزاری؟؟؟
Ghazal چرا عزیزم گذاشتم!
شنبه 4 آذر 1391 02:15 ب.ظ
سلام میشه...من فقط فن فیکای اینجارو میخونم برای سایتای دیگه زیاد جالب نیست فقط تروخدا زود ادامشو بذارین تا نمردیم!!!!
Ghazal شرمنده...سعی میکنم زودتر بذارم.یه ذره دیگه مونده تا ترجمه ش تموم شه
شنبه 4 آذر 1391 11:42 ق.ظ
سلام عزیزم مرسی به خاطر ترجمه خوبت
ادامشو زود بذار از کنجکاوی مردم
به انتظار بقیش....
Ghazal سلام عزیز خواهش می کنم لطف داری
چشم سعی میکنم زودتر بذارم
جمعه 3 آذر 1391 03:12 ب.ظ
سیلام! هه... اون نظری که اسم نداره منمااااا پ بقیش چی شد گلم ؟
Ghazal سیلام به شما ;)
به زودی میذارم عزیز
دوشنبه 15 آبان 1391 11:15 ق.ظ
قالب نو مبارک...تغییرات+

آپ کنید ترو خدا..........
Ghazal مرررسی...دیگه چه تغییری مثبت تر از برگشتن جسی؟
یکشنبه 14 آبان 1391 01:38 ق.ظ
واییییییی! غزل جون باورم نمیشه برگشتی! خیلی خوشحالم! مرسی عزیزم واقعا فیک قشنگی انتخاب کردی! با اینکه من فن کیومین نیستم اما این فیک قشنگه و ترجمه تو هم عالیه! واقعا خوندن این فیکا با ترجمه یه حال دیگه ای داره! انگلیش خوندنش انقد حال نمیده!!!!
Ghazal ممنون عزیزم ولی من نرفته بودمااااا..ک ک ک
ممنون عزیزم واقعا لطف داری :*
دوشنبه 8 آبان 1391 03:39 ب.ظ
merccccccccccccccccccc.
Ghazal خواهش می کنممممم :)
شنبه 6 آبان 1391 06:37 ب.ظ
SORRY
دقیقا بعد از اینکه این همه نوشتم دریافتم که اسمتون رو اشتباهی نوشتم .
cheongmal chesong ham nida
Ghazal اشکال نداره عزیزم :*
جمعه 5 آبان 1391 06:41 ب.ظ
یه سوال
جسی کلا رفت؟؟؟؟؟؟؟
Ghazal نه بابا مگه من میذارم کلا بره...
جمعه 5 آبان 1391 12:29 ق.ظ
واقعا قشنگه این فیک از ترجمه خوفت هم ممنون امیدوارم زودتر بذاریش میسییییییییییییی بوس بوس
Ghazal ممنون گلم لطف داری..خواهش میکنم
چهارشنبه 3 آبان 1391 11:36 ب.ظ
سلام عزیزم
خیلی خوشحال شدم دوباره این فیكو اپ كردی! درسته خیلی وقته خوندمش ولی واقعا ترجمه ایش یه صفای دیگه داره!
حسابیم خسته نباشی چون می دونم این فیكو ترجمه كردن با این همه كار و زندگی چقدر سخته!
منم فیك دوم این نویسنده رو گذاشتم اگه دوست داشتی سر بزن
Fighting.....
Ghazal سلام گلم
ممنون که درک میکنی
وقت کردم سر میزنم...فعلا که خیلی وقته وقت نکردم فیک جدید بخونم
چهارشنبه 3 آبان 1391 09:39 ب.ظ
واااای این فن فیک واقعا با اعصاب و روان و زندگی ادم بازی میکنه اوه اوه
از خوشحالیو شوکه شدن اصلا نمیدونم چی بگم !!
واقعا دلم برای این فن فیک تنگ شده بود...
... ... وای
نسترن جان ترو خدا شما دیگه نرو از جسی جان هم خواهش کن برگرده من کسی نیستم که بخوام این حرفارو بزنم ولی به عنوان یک ای ال اف و طرفدار وب شما میگم شما و جسی جان باید با موندنتون تو وب و گذاشتن اپ های جدید به دیگران بفهمونید که کوتاه نمیاید و تا اخرش هستید و بهترینید ...
من هزار تا وب فن فیک رو دیدم و فن فیکاشونو خوندم 90 % اونا اصلا به پای فن فیکای اینجا هم نمیرسه...
نرییییییییییییید...
Ghazal میگم کیانا جان یه چیز بگم؟! من نسترن نیستما...من غزالم! حالا اکشال نداره فدات
جسی هم نمیذارم بره...فعلا یه مدت بهش وقت بدین تا ببینیم چی میشه.انشالا که برمیگرده
شما لطف داری..انشالا که وب دوباره سرپا میشه
چهارشنبه 3 آبان 1391 08:01 ب.ظ
سلام:دی
ای حالم از کیو ب هم خورد مثبت اتو کشیده!!
آخی بدبخت این همه مشغله فکری داره تازه باید از اولم برنامه ریزی!!چ بغرنج!!
از همین اولشم داد میزنه چقد قراره ب برنامش عمل کنه!!
بعله دگ این اوج هوش هیچولو میرسونه(ک میدونه باید بره:دی)
آهان جهت افزایش اطلاعات عمومیم:فرق بین مست شدن و ظرفیت مشروب چیه؟!آخه ریووک و کانگین بیشترین ظرفیت رو دارن!!چ میدونم والا کلا در این زمینه ها تخصص ندارم(جون خودم....!!)
Ghazal سلام خانمی
بعله! شما لطف داری! اینم نظریه..ک ک ک
خوب تو این فیک مریضه بچه م دیگه...دست خودش نیس...حالا درس میشه به لطف مینی خان!
بعله...با اجازتون من برم بالا م..ن..ب..ر! ببین عزیزم ظرفیت مشروب (شما که نقطه نمیذارین دیگه چه فایده من نقطه بذارم! ک ک ک) یعنی یه نفر تا چه میزان میتونه مشروب بخوره و مست نشه..مثلا اگه شما ظرفیت الکلت 3 بطری باشه یعنی سه بطری که بخوری مست میشی...یکی دیگه ممکنه دو بطری بخوره مست بشه..یعنی وقتی بالاتر از ظرفیت مشروبت بری تازه اون موقع مست میشی! خوب توضیح دادم؟ (بچه ها اگه اشتباه توضیح دادم بگین تصحیح کنم!خودمم زیاد سررشته ندارم!)
راستی ریووک بیشترین ظرفیت رو نداره.کانگین اوله.بعدش شیندونگ (اگه اشتباه نکنم) و بعد کیوهیون که سومه بیشترین ظرفیت الکل رو دارن (محض اطلاعات عمومی بیشتر ظرفیت الکل کیوهیون سه بطری سوجوه! ماشالا چش نخوره! ینی آقا سه بطری سوجو بخورن تازه شروع میکنن به مست شدن!) D:
سه شنبه 2 آبان 1391 09:45 ب.ظ
غزل جوووووووووووووووووووون
مرسی...

ممنون که با وجود کارایه زیادت ترجمه ش کردی..


خیلی منتظر بقیه شم...
فردا به شدت درس دارم...

دوست دارم بازم ممنوووووووووووووووون
Ghazal خواهش می کنم عزیزم
واااای درس :| خدا صبرت بده!
منم همینطور فدات
سه شنبه 2 آبان 1391 09:29 ب.ظ
جیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییغ
سلااااااااااااااااااااااااااااااااااام غزل....


واااااااااای همین که اومدیو ول نکردی خیلی خوبه...

من برم فیکو بخونم
Ghazal سلام عزییییییزم
بعله...انشالا که ادامه بدم :(
بفرما گلم
سه شنبه 2 آبان 1391 08:39 ب.ظ
باشه عزیزم ممنون.
Ghazal خواهش میکنم
سه شنبه 2 آبان 1391 08:29 ب.ظ
البته در کل این مشکل رو با صفحه اصلی وب هم دارم فقط داستانا نیست ولی خوب حداقل اونارو میتونم تشخیص بدم که چین ولی مال داستان رو نمیتونستم دیگه حدس بزنم.
Ghazal آره دیگه...ببین هر جا فونت رو کج کنن یعنی نوشته به صورت کج نوشته بشه برا تو نشون نمیده.احیانا اگه میخوای به نویسنده اون مطلب بگو برات درست کنه
سه شنبه 2 آبان 1391 08:22 ب.ظ
اتفاقا من اصلا داستانایی رو که شخصیت مقابلشون دختره رو دوست ندارم اصلا نمیخونمشون همه ی قشنگی و جذابیت فیک به اینه که زوج هاش از خود سوجو باشه.
Ghazal خوب شما خوش سلیقه ای عزیزم..نظر منم همینه.ولی خوب بعضیا تو یه مود دیگه هستن دیگه! اما خوب من اصلا نمی خوام توهین کنم هر کسی یه سلیقه ای داره به هر حال
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


نمایش نظرات 1 تا 30