تبلیغات
الف فیکشن - Masquerade_Chapter 12
 
الف فیکشن
درباره وبلاگ


این بلاگیه که با نفس های الف ها گرم میشه و حضور و اتحادشونه که نشون میده زندگی با سوجو براشون متفاوت تره!!!

آدرس های بعدی وبلاگ :
www.elf-fiction.mihanblog.com
wwww.elfiction.blogfa.com


مدیر وبلاگ : MadJess
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

سلااااام بچه هاااا خوبییین؟ اول از همه سال نوتون مبارککک. انشالله که امسال بهترین سال عمرتون باشه و پر از اتفاقای خوب باشه و زندگی به کامتون..هی...مگه آدمیزاد غیر از این چیزی هم میخواد؟ اوه اوه زدم تو کار فلسفه! ک ک ک

خوب من بالاخره اومدم با پارت جدید. دوستان گلم میدونم که دیر شده ولی خواهشا منو ببخشید. باور کنین این مدت اصلا یا پای نت نمی تونستم بشینم یا اگه هم مینشستم خیلی کم و بیشتر هم برای ترجمه میرفتم. ماشالله ماشالله این پارت خیلی زیاد بود. جونم به لبم رسید تا تموم شد! دیگه گفتم امروز هر طور شده تمومش کنم که مصادف با اول فروردین هم باشه و باشه عیدی من به شما.

دیگه اینکه پس فردا اگه خدا بخواد داریم میریم مسافرت و ادامه فیک رو معلوم نیست کی بذارم. قولی هم نمیدم که شرمندتون نشم.

خوب دیگه... حرفی ندارم. عید خوبی رو براتون آرزو میکنم و دوستتون دارم. بفرمایید ادامه. فعلا بااای

هوای دلچسبی بود.نه باد سرد میوزید و نه از ابرهای تیره خبری بود اما به هر حال هنوز هم کمی سرد بود.
سونگمین تو دفترش نشسته بود و تلاش میکرد تا با مالیدن دستاش به هم خودش رو گرم کنه و میناه هم با نگرانی نگاهش میکرد.برای پنجمین بار در روز پرسید:
"مطمئنی حالت خوبه؟ همه بیمارها گفتن با کنسل شدن وقتشون مشکلی ندارن."
سونگمین لبخندی زد: "نه،حالم خوبه. ممنون میناه."
میناه دست رو پیشونی سونگمین گذاشت تا دمای بدنش رو چک کنه:
"خدایا..واقعا داری نگرانم میکنی.یه نگاه به خودت بنداز. داری میلرزی."
سونگمین خندید و سر تکون داد:
"فقط یه کوچولو خسته م. همین.دیشب نتونستم درست بخوابم."
میناه پافشاری کرد: "من که بازم میگم باید استراحت کنی."
سونگمین علی رغم اینکه رنگ به چهره نداشت لبخند گرمی زد:
"نه، نه.من حق ندارم بیمارهام رو به خاطر مسائل شخصی خودم معطل کنم."
میناه با ناباوری گفت:
"مسائل شخصی؟ چیزی نمونده غش کنی!"
سونگمین همونطور که پرونده کیوهیون رو باز میکرد لبخندی زد:
"من حالم خوبه."
میناه همچنان با نگرانی پرسید:
"میخوای برات چای لیمو دم کنم؟"
سونگمین سر تکون داد: "اوه، عالیه. ممنون."
همون لحظه که میناه رفت تا چای درست کنه کیوهیون تو درگاه در ظاهر شد. کیوهیون بعد از سلام به میناه داخل دفتر سونگمین شد و در رو بست.
سونگمین لبخندی زد:
"سلام.بشین."
کیوهیون بدون هیچ حرفی نشست.وقتی نگاهش به چهره ی سونگمین افتاد اخمهاش تو هم رفت.درسته،سونگمین لبخند به لب داشت اما همونطور که کیوهیون قبلا هم متوجه شده بود حال و هوای سونگمین تغییر کرده بود.صورتش رنگ پریده شده بود.چشمهاش کمی گود افتاده بود و زیر چشمهاش هاله ی کم رنگ خاکستری افتاده بود.چشمهاش برق همیشگی رو نداشت.اینطور به نظر میرسید که سونگمین شب قبل اصلا نخوابیده.
:سونگمین میز رو دور زد تا نزدیک کیوهیون بشینه و مثل همیشه عینکش رو درآورد
"شروع کنیم؟ خوب، امروز حالت چطوره؟"
"چطوره اول تو بگی حالت چطوره؟ رک بگم، داغون به نظر میرسی."
سونگمین باز هم لبخندی ساختگی زد:
"فقط یه کم خسته م. تغییر آب و هوا هم بدترش کرده.ولی خوبم. ممنون که پرسیدی."
"چرا با این حال و روز خودت رو مجبور به کار میکنی؟"
"هر کی ندونه تو باید بدونی.اگه تو هم جای من بودی باز هم خودت رو مجبور به کار میکردی. نه؟"
"من در وهله ی اول کاری نمیکنم که به این حال و روز بیافتم.اصلا دیشب هیچی خوابیدی؟"
سونگمین متعجب از غم خواری کیوهیون لبخندی زد:
"سخت بود.ولی آره.کمی خوابیدم."
سونگمین داشت نهایت سعیش رو میکرد تا خودش رو جمع و جور کنه و درست صحبت کنه ولی در واقع اون لحظه خودش نبود.شب قبل به خاطر کابوس ها نتونسته بود یه خواب راحت داشته باشه.صبح رو هم با سیل اشک و سرگیجه شروع کرده بود و حتی از حال رفته بود.دو ساعت همونطور بیهوش بدون هیچ روکشی تو هوای سرد زمستون تو هال خونه ش مونده بود.تعجبی نداشت که میلرزید و علائم سرماخوردگی رو نشون میداد.
کیوهیون در حالیکه داشت از جاش بلند میشد گفت:
"به هر حال فکر نمیکنم با این حال و روزی که داری این جلسه مفید باشه.باید امروز رو به خودت استراحت بدی."
"نه صبر کن."
سونگمین دست کیوهیون رو گرفت و دوباره سرجاش نشوند. ادامه داد:
"اینطور بهش نگاه کن که الان احتیاج دارم خودم رو با یک چیزی مشغول کنم."
با شنیدن این جمله کیوهیون با تعجب به سونگمین خیره شد.
انجام دادن کاری برای مشغول نگه داشتن خودت تا وقت اضافه پیدا نکنی به چیزهایی که دوست نداری فکر کنی.
این چیزی بود که کیوهیون اکثر عمرش تجربه کرده بود.
کیوهیون با صدای آرومی که حتی خودش رو هم متعجب کرد پرسید:
"یه اتفاقی افتاده. مگه نه؟"
"هیچی نشده.باور کن فقط خسته م.میدونی، امروز فقط یکی از همون روزاست که رو مود نیستم."
کیوهیون چیزی نگفت. فقط همونطور با نگرانی به سونگمین خیره موند که باعث خنده سونگمین شد.همونطور که به کیوهیون خیره مونده بود زمزمه کرد:
"امروز به شکل عجیبی مهربون شدی."
کیوهیون چشماش رو پایین انداحت و سریع جواب داد:
"فقط دوست ندارم هزینه ای که برای این جلسه پرداخت کردم به هدر بره.من اینجام تا تو منو درمان کنی نه این که من تو رو."
سونگمین سر تکون داد:
"درسته. به همین خاطر باید بمونی."
کیوهیون دوباره نگاهی به سونگمین که همچنان لبخند عمیقی به لب داشت انداخت.با خودش فکر کرد چطور سونگمین می تونست لبخند بزنه در حالیکه چیزی نمونده بود از حال بره؟
ولی وقتی بهش فکر میکرد مساله ی چندان عجیبی هم نبود. خود کیوهیون هم با اینکه لبخند نمیزد اما باز هم مجبور بود خودش رو کنترل کنه و با اینکه انرژی براش نمونده بود به کار ادامه بده تا خودش رو سرگرم کنه. تا اینکه حداقل برای لحظه ای به دردهاش فکر نکنه و خلاء درونی اش رو پر کنه.
خندیدن به روی بیماران شغل و وظیفه ی سونگمین بود.وظیفه ش این بود که درد بقیه رو درمان کنه و یه جوری خلاء درونیشون رو پر کنه. اون فقط وظیفه ش رو انجام میداد. دقیقا مثل کیوهیون که همیشه هر کاری که وظیفه ش بود رو تمام و کمال انجام میداد.
سونگمین به آرومی پرسید:
"می تونی بهم بگی امروز چه حسی داری؟"
"سورپرایزی برات ندارم.فقط مثل همیشه م."
"یعنی چجوری؟"
کیوهیون صادقانه پاسخ داد:
"می خوام فرار کنم."
این جلسه جواب کیوهیون صادقانه تر از همیشه بود.بعد از چند جلسه ای که با سونگمین گذرونده بود فهمیده بود که حتی اگه سعی کنه چیزی رو مخفی کنه سونگمین آخرش یه جوری حرفو از دهنش میکشه بیرون.
سونگمین پرسید:
"میخوای بری یه جایی که دست هیچ کسی بهت نرسه نه؟"
"آره."
"و در آن واحد هم دوست داری بقیه رو متوجه حضور و وجود خودت بکنی؟"
کیوهیون به چشمهای سونگمین خیره شد: "آره."
"خوب چرا این کار رو نکردی؟"
با وجود اینکه هیچ اجباری در پاسخ دادن نبود ،کلمات به راحتی از دهن کیوهیون خارج شد:
"دقیقا مطمئن نیستم.شاید چون اجازه نداشتم یا شاید نمی تونستم."
سونگمین با اینکه از قبل جواب رو می دونست پرسید:
"امتحان کردی؟"
"میدونی که کردم...سه بار."
خاطرات فراموش نشدنی گذشته به وضوح رو مچش پیدا بود.
سونگمین که متوجه آزردگی کیوهیون شده بود با صدای نرم تری پرسید:
"فکر میکنی چرا سه بار شکست خوردی؟"
کیوهیون چشمهاش رو بست.سوزش یادآوری خاطرات رو تو قلبش حس میکرد:
"هر بار یکی سر میرسید."
تنها چیزی که الان می تونست به یاد بیاره درد وحشتناک و غیر قابل تحمل مچش بود...سیاهی که اونو در بر گرفته بود و حس پشیمونی که یک لحظه به سراغش اومده بود و بعد هم بیهوشی..بعد هم که تو بیمارستان چشم باز کرده بود چیزی که به یادش مونده بود حس تلخی بود از اینکه هنوز زنده ست. این فکر براش وحشتناک بود...برگشتن به زندگی.
و این ماجرا سه بار تکرار شده بود و کیوهیون باید تحمل میکرد. فکر اینکه یک بار دیگه هم تمام این ماجراها تکرار شن براش وحشتناک بود.
سونگمین پرسید:
"تا حالا به این فکر کردی که چرا هر بار یکی سر رسیده؟"
کیوهیون سر تکون داد.مجبور نبود به علتش فکر کنه برای اینکه واضح بود.اون تک پسر صاحب کمپانی SJ بود. اون شاهزاده بود. مرکز توجه بود..خاص بود. بدون اون بالماسمکه ای وجود نداشت. بدون اون مهمانهای بالماسکه باید از چه کسی نفع میبردن؟ اگه کیوهیون در جشن بالماسکه حضور نداشت، اطرافیانش چطوری چاپلوسی ش رو میکردن؟

باید از کیوهیون در برابر هر خطری محافظت میشد به همین خاطر همیشه عده ای به دستور رئیس چو در حکم بادیگارد یا حتی یه چیزی مثل دوربین مخفی دور و بر کیوهیون بودن.نه به خاطر اینکه آرزوشون زنده و سالم بودن کیوهیون بود بلکه به خاطر اهداف خودشون برای رسیدن به موفقیت. و هر کاری که اونها میکردن رو کیوهیون باید قبول میکرد چون همه چیز تو دنیای اون اینجوری بود. هر کسی تو زندگی کیوهیون ازش میخواست که زندگی ش رو عوض کنه،اون هر کاری که اونها میخواستن انجام میداد.

به خواست اونها ماسک میزد ، تو جشن بالماسکه اونقدر می رقصید تا پاهاش زخمی بشه. روز بعد هم دوباره در جشن شرکت میکرد انگار که هیچی نشده. باز هم همونطور که بقیه می خواستن. می تونست سعی کنه خودش رو بکشه اما بقیه نمیذاشتن. اون باید زنده میموند، چون بقیه می خواستن.

سونگمین با صدای ضعیفی شروع کرد:
"می دونی..این کاملا طبیعیه که آدمها بعضی اوقات فکر میکنن بی ارزش هستن. حقیقت اینه که هیچ کسی تو این دنیا به عنوان یه موجود بی ارزش به دنیا نیومده ولی نمیشه کاریش کرد. همه ی آدمها حداقل یک بار تو زندگیشون فکر میکنن که بی ارزش هستن. و خیلی مهمه که بدونن چه چیزی میتونه اونها رو از این فکر نجات بده."
کیوهیون با اینکه ذره ای به این حرف اعتقاد نداشت پرسید"
"اون چیه؟"
"بستگی داره.در رابطه با تو، خودت فکر میکنی اون چی باشه؟ فکر میکنی علت اینکه سه بار تو کارت مداخله شد چی بوده؟"
"چون من نباید بمیرم."
"چرا؟"
"اطرافیانم نمی خوان که من بمیرم."
"خیلی خوب.پس حداقل یک دلیل وجود داره که دیگه فکر نکنی بی ارزش هستی.اطرافیانت دوست ندارن تو عذاب بکشی که این به معنای اینه که تو خیلی باارزشی."
کیوهیون سر تکون داد:
"این فرق میکنه. اینطور نیست که اونا به من اهمیت بدن. اونا ترجیح میدن من زنده باشم تا بتونن اون چیزی رو که میخوان به دست بیارن."
"این تقصیر تو نیست، هست؟ چرا خودت رو به خاطر سختی که دیگران بهت میدن آزار میدی؟"
جواب اتوماتیک از دهن کیوهیون خارج شد. جوری که انگار در طی سالهای گذشته این حرف رو تمرین کرده:
"چون این تنها راه فرارمه."
"واقعا؟ این تنها راه حلی بود که به ذهنت رسید؟"
"خوب چه راه دیگه ای وجود داره؟"
سونگمین با صدای ضعیفی که همچنان کیوهیون رو نگران میکرد ادامه داد:
"خارج از چارچوبی که توش زندگی میکنی فکر کن کیوهیون. همونطور که خودت هم میدونی تو چاردیواری که تو توش زندگی میکنی آدمایی هستن که تو رو فقط برای پیش بردن اهداف خودشون می خوان. اما سوال من اینه. پس اون افرادی که بهت احتیاج دارن چی؟ حالا چه خارج از چاردیواری زندگیت و چه داخلش."
"چه فرقی میکنه؟"
"خوب بذار برای مثال در مورد خودم برات بگم."
قبل از اینکه صحبتش رو ادامه بده سرگیجه به سراغش اومد و مجبور شد چشماش رو ببنده. بعد از چند ثانیه چشمهاش رو باز کرد و ادامه داد:
"وقتی دبیرستانی بودم پدرم کسب و کاری داشت.حرفه خیلی بزرگی نبود ولی نسبتا پردرآمد بود واسه همین یه جورایی بچه پولدار کلاسمون محسوب میشدم.هم کلاسی ها دوست داشتن با من بگردن. رفتار معلم ها باهام خوب بود و همسایه هامون هم مدام بهمون سر میزدن. ولی کمپانی پدرم ورشکست شد و پدرم هم یه شب که از غم ورشکستگی م س ت کرده بود تصادف میکنه.پاهاش و مغزش به شدت آسیب میبینه.بنابراین دیگه نمی تونست از لحاظ جسمی و ذهنی مثل یه انسان عادی زندگی کنه.مشخصا دیگه نمی تونست کار کنه و ما به شدت مقروض بودیم.مادرم مجبور شد بی وقفه کار کنه تا بتونم به تحصیل ادامه بدم. در یک روز چهار تا کار نیمه وقت انجام میداد. دیگه بچه پولدار کلاس نبودم. دیگه نمی تونستم برای دوستام بلیط بازی بیس بال بگیرم. دیگه نمی تونستم وقتی با دوستام به سینما می رفتم براشون پف فیل و خوراکی بگیرم. اون موقع بود که دوستام کم کم شروع کردن پشت سرم حرف زدن و همسایه هامونم دیگه کاری باهامون نداشتن. داغون شده بودم. اون موقع فهمیدم که اون آدما ما رو فقط برای اهداف خودشون می خواستن.با خودم فکر می کردم حالا که پولی به جیب ندارم یه آدم بی ارزشم. خوب، در واقع از نظر اونها همینطور هم بود. هیچ معنایی تو زندگی که توش موفقیت نباشه نمیدیدم. تو دنیایی که معنای موفقیت فقط پول بود. مثل تو بودم. می خواستم از آدما فرار کنم.. ولی یه روز با پدرم تو بیمارستان صحبت کردم. با اینکه درست نمی تونست حرف بزنه ولی بهم گفت که متاسفه و ممنونه که کنارش موندم. ممنونه که زنده ام و پیشش هستم.اون موقع بود که فهمیدم بی ارزش نیستم. حتی اگه پول نداشته باشم. پدرم به من نیاز داشت. نه نیاز مادی بلکه روحی.من پسرش بودم.وجود من براش یه امید بود. اون منو "نمی خواست" تا زنده بمونه بلکه برای زنده بودن به من "احتیاج" داشت.اون موقع بود که فهمیدم آدمایی هستن که فقط از من توقع ندارن بلکه به من نیاز دارن. همین باعث شد که حالا به اینجا برسم تا بتونم به امثال تو کمک کنم تا بتونم تو زندگی احساس باارزش بودن بکنم."
داستانی که سونگمین تعریف کرد کاملا حقیقت نداشت. اولا تصادفی در کار نبود و دوما که در واقع اصلا پدری وجود نداشت! سونگمین پدر نداشت. با این حال با اینکه این داستان تا حدی ساختگی بود ولی به نظر میرسید اثر خودش رو گذاشته.کیوهیون تک تک کلمات رو با دقت گوش داده بود و حالا داشت روشون فکر میکرد. بعد از چند دقیقه کیوهیون سکوت رو شکست:
"پس ازم میخوای چیزی رو پیدا کنم که بقیه به خاطرش به من نیاز داشته باشن؟"
"اگه ممکنه آره. دیگه بستگی به خودت داره که چجوری اش رو انتخاب کنی."
"چند روز پیش بهم گفتی که هیچ چیزی مفت و مجانی به دست نمیاد. اگه من کاری رو که بقیه بهش نیاز دارن انجام بدم - حالا هر چی که باشه - اونها در مقابل به من چی میدن؟"
سونگمین با اینکه صداش ضعیف بود ولی با اعتماد به نفس جواب داد:
"خوب، خودت گفتی که تا حالا خودت رو به شکلی در می آوردی که دیگران قبولت داشته باشن چون می دونی که این پذیرفته شدن بهت احساس خوبی میده. فکر میکردی که در برابر همه کارهایی که انجام میدی این "قابل پذیرش بودن" رو دریافت میکنی، اما نکردی و به خاطر همین هم هست که الان اینجایی. اما بهت قول میدم، اگه این کار رو برای آدمهایی که بهت از لحاظ روحی نیاز دارن و نمی خوان ازت سود ببرن انجام بدی، چیزی رو که میخواستی به دست میاری."
کیوهیون زمزمه کرد:
"یه جوری میگی که انگار خیلی آسونه... چرا من احساس میکنم که نیست؟"
"برای اینکه نیست.بعضی اوقات لازمه برای رسیدن به هدفت کارهایی رو بکنی که تا حالا نکردی. برای مثال ، سرکشی!"
دوباره اون کلمه...
کیوهیون با شنیدن دوباره ی این کلمه اخمی کرد. هوز مطمئن نبود مفهوم کامل این کلمه رو درک کرده یا نه.
سونگمین تو چشمهای کیوهیون زل زد و به آرومی گفت:
"کیوهیون.. من احتیاج دارم که بذاری به حرفات گوش بدم. من نیاز دارم که تو زنده بمونی.چون الان دیگه برام باارزش شدی.. چون بهم کمک می کنی که منم احساس باارزش بودن بکنم."
کیوهیون ساکت موند و فقط به دکترش خیره موند. سونگمین با لبخند روشنی ادامه داد:
"خلاصه ش کنم، ما هر دو به هم کمک می کنیم."
لبخند سونگمین...واقعی بود. واقعی تر از هر چیزی که کیوهیون تو عمرش دیده بود. لبخند ضعیف و کم رنگی بود ولی از حقیقت پر بود.
حالا کیوهیون می فهمید که منظور سونگمین از گفتن اینکه "من عامل سرکشی تو هستم" چی بود.
برای سرکشی باید بر خلاف میل کسی عمل میکرد. اما این تنها معنی سرکشی نبود. بلکه معنای دیگه ش این بود که بر خلاف روشی که تا به حال زندگی میکرده عمل کنه.
هر دو بی حرکت به هم خیره مونده بودن. انگار که دارن عمیق ترین رازهاشون رو با نگاه به هم منتقل میکنن...
همون لحظه در باز شد و میناه با سینی چای وارد شد:
"ببخشید قطعتون کردم."
سینی رو روی میز گذاشت و ادامه داد:
"احیانا چند تا قرص هم آوردم. شاید نیاز شد."
سونگمین سر تکون داد:
" خیلی ممنون میناه." و میناه از اتاق خارج شد.
کیوهیون نگاهی به قرص های ضد تب انداخت و پرسید:
"مطمئنی می خوای این جلسه رو تموم کنی؟ می تونم بعدا دوباره بیام."
با اینکه انرژی سونگمین رفته رفته کمتر میشد باز هم تکرار کرد:
"حالم خوبه.همونطور که گفتم باید خودم رو یه جوری سرگرم نگه دارم."
"می تونی با خوابیدن هم این کار رو بکنی."
سونگمین فقط خندید و بلند شد تا فنجان های چای رو برداره. ولی همون لحظه که اومد فنجون رو برداره حالت تهوع بهش دست داد و بالاخره تسلیم پاهای ضعیف و بی انرژی ش شد. همون لحظه که سونگمین تعادلش رو از دست داد و چیزی نمونده بود روی زمین بیافته کیوهیون سریع بلند شد و سونگمین رو گرفت.
کیوهیون نگاهی به سونگمین که توی دستاش میلرزید انداخت:
"حالت خوبه؟ خدایا، داری تو تب میسوزی."
سونگمین در حالیکه سعی میکرد قدرت پاهش رو به دست بیاره آهی کشید:
"خوبم."
می گفت که حالش خوبه در حالیکه حتی صداش به زور در میومد و تقلا میکرد تا تعادلش رو به دست بیاره.حالت تهوعش داشت بدتر میشد و شروع به عرق ریختن کرده بود.
سعی کرد خودش رو از کیوهیون جدا کنه ولی کیوهیون محکم تر نگهش داشت و دستش رو دور کمر سونگمین محکم حلقه کرد تا دوباره نیافته.
سونگمین با شرمندگی خندید و سر تکون داد:
"خدایا...واقعا متاسفم. تو درست میگی.امروز نمی تونم ادامه بدم."
کیوهیون که میدید سونگمین حتی نمی تونه درست رو پاهش بایسته پیشنهاد داد:
"میبرمت بیمارستان."
سونگمین چشماش رو بست:
"نه، نیازی نیست.فقط میرم خونه و استراحت میکنم."
"پس می برمت خونه."
سونگمین نگاهی گیج به کیوهیون انداخت. از این فاصله ی کم که فقط چند اینچ بین صورتهاشون فاصله بود می تونست دقیق اجزای صورت کیوهیون رو ببینه.حتی بدون عینک.با لبخند کم رنگی زمزمه کرد:
"می تونی؟"
"آره."




نوع مطلب : Masquerade، کیومین، فن فیک های ترجمه ای، هانچول، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
پنجشنبه 1 فروردین 1392
Ghazal
دوشنبه 27 شهریور 1396 03:26 ق.ظ
Nice post. I learn something totally new and challenging on websites I stumbleupon everyday.
It's always useful to read through content from other authors and practice something from other sites.
دوشنبه 13 شهریور 1396 06:52 ب.ظ
I visited various websites however the audio feature for audio songs current at
this web page is in fact fabulous.
دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 12:02 ب.ظ
Magnificent goods from you, man. I've remember your stuff prior to and you're simply too
fantastic. I actually like what you have received right here, really
like what you're saying and the way through which
you are saying it. You're making it enjoyable and you continue
to take care of to keep it smart. I can not wait
to read much more from you. That is actually a wonderful
web site.
جمعه 25 فروردین 1396 11:23 ق.ظ
An impressive share! I have just forwarded this onto a friend who has been doing a
little homework on this. And he actually
ordered me lunch because I found it for him...
lol. So let me reword this.... Thanks for the meal!!
But yeah, thanx for spending some time to talk about this topic here on your blog.
یکشنبه 15 اردیبهشت 1392 06:18 ب.ظ
سلام عزیزم
من همین امروز با وبت آشنا شدم و این پست رو اتفاقى باز كردم اما اونقدر جذاب و گیرا بود كه نتونستم ازش چشم بردارم،حتما از اول میخونمش و از این به بعد برات نظر میذارم...مرسى از زحماتت
Ghazal سلام عزیزم خیلی خوش اومدی. ممنون از لطفت :)
چهارشنبه 14 فروردین 1392 08:54 ب.ظ
من سفر بودم اینو ندیده بودم.چرا خبر ندادی؟
فد ای کیوهیون بشن همه ی دشمنانش! اینو یکی یادم داده
خیلی عالی بودو خیلی هم طولانی
مرسی دخترم
کی.س
Ghazal sorry..
ایشالله! هر کی یادت داده دمش گررررم.
ممنون جیگرم
خواهش میکنم فدات
بوووووش
یکشنبه 11 فروردین 1392 03:10 ب.ظ
وای مررررررررررسی عالی بود.
Ghazal خواهش میکنم عزیز. ممنون
جمعه 9 فروردین 1392 10:50 ق.ظ
اگه یه داستان دیگه بود مطمئن بودم کیو که الان سونگمین رو ببره خونشون یه اتفاقی باید بیوفته ولی این داستان...نه!!دیگه ته تهش کیو میشینه یه گوشه عین خرملانصرالدین(آخییی یسونگم!!) زل میزنه به اجزای صورت سونگمین!!
به قرعان!!
خب دیگه...زود برگرد از مسافرت...یادمون رفت داستان دیگه!!
Ghazal دقیقا همینه. دیگه همتون با طرز نوشتن این نویسنده آشنایین.
چرا یسونگ حالا یهو؟!
برگشتم! بابا زود گذاشتم که...
جمعه 9 فروردین 1392 01:15 ق.ظ
مرسی غزل جان عالی بود. چقدرم زیاد بود واقعا خسته نباشی عزیز.سال نو مبارک و سفر خوبی داشته باشی
Ghazal خواهش میکنم.ممنون عزیزم لطف داری.
چهارشنبه 7 فروردین 1392 11:30 ب.ظ
غزل داداش اون تیکه اخر کامنت قبلیمو اشتباه نوشته بودم، مال اینجا بود

دستت درد نکنه
عااالیییی
Ghazal مشکلی نیست عزیز
خواهش میکنم :)
چهارشنبه 7 فروردین 1392 10:52 ب.ظ
غزل داداش اون تیکه اخر کامنت قبلیمو اشتباه نوشته بودم، مال اینجا بود

غزل دستت درد نکنه
عااالیییی
چهارشنبه 7 فروردین 1392 06:53 ب.ظ
wow
چه طولانیه این قسمت...
من خط به خط میخونم نظر میدم!
ببخش اگه طولانیه!
آخی چقدر سختی کشیده تنها با کابوس و غش کرده
برم کانگین را بکشم ک اینقدر توی روحش نفوذ کرده و باعث این مصیبت شده
اینقدر ک برای فرار داره با کارش خوذش ر سرگرم می کنه
اینجا مثل هم شدن :)
"چطور سونگمین می تونست لبخند بزنه در حالیکه چیزی نمونده بود از حال بره؟
" اینجاش خیلی دلم گرفت...چقدر تنها....
پر کردن خلا درونی...چه فلسفه عمیقی برای فراموش کردن درد و تنهایی
انگار تنهایی سونگمین کمک کرده تا کیئ صادقتر باشه
چه سونگمین توانمندی که در نهایت جواب را از دهان کیو بیرون میکشید...تا ببینیم کی خودش تنهاییش را میگه!...
"سونگمین با صدای ضعیفی که همچنان کیوهیون رو نگران میکرد " کیو نگرانه!اولین سرکشی داره شروع میشه...نگران کسیه که ازش فرار میکرد :)
عزیزم....چقدر پر احساس تموم شد...
خیلی لطیف و اروم بود
آرامـــــــــــــــــــــــــــــَش
Ghazal نه بابا من با نظرای طولانی حال میکنم.
کانگین بیچاره رو که تا حالا هزار نفر کشتن! دیگه گناه داره!
خدا بخواد کیو میره پیشش تنها نمیمونه. یوهاها
بعله..آقا دارن کم کم آدم میشن! دورش هم بگردم در ضمن!!! ک ک ک
خوب حالا من جواب اون سوالت رو بدم.
اینا همه ش داستانه عزیزم. اسمش رو خودشه دیگه. فیکشن. یعنی تخیل، داستان. اما خوب به هر حال نمی تونیم انکار کنیم که این چند نفر که این همه سال با هم بودن و یه هدف واحد رو که بالا بردن گروهشونه دنبال میکردن، همدیگه رو عاشقانه دوست ندارن. دقت کن "عاشق بودن" با "عاشقانه دوست داشتن" فرق داره. االبته از نظر من ها.
در کل به خاطر صمیمیت و نزدیکیشون به هم رفتارهایی میکنن یا فن سرویس هایی انجام میدن که ممکنه برای بعضی ها سوء تفاهم بشه.
البته بگم اینکه واقعا عاشق هم هستن یا نه رو من نمی تونم با اطمینان و قطع بگم ولی خوب حداقل میتونم با اطمینان بگم که من شخصا اینطور فکر نمی کنم و اینها هم که مشخصا داستانیه که طرفدارها مینویسن.
کلا عزیزم این قضیه یه کم جای بحث داره که من نمی خوام اینجا برم بالای م/ن/ب/ر ولی خوب کلا قضیه زوج شدن و اینا در اصل از مینی درامای سوجو شروع شد. شروع هم که نباشه حداقل شدت گرفت.خود مردم هم درخواست موضوعش رو داده بودن و این نشون میده مردم کره به این موضوع خیلی علاقه دارن و شاید تا حدی براشون عادی (نه! عادی نه. میدونم نیست!)بهتره بگم جالب باشه.
ببین در واقع زوج بودن اعضا رو طرفدارها شدت بخشیدن به دلایلی.
وای آخرش پرحرفی کردم و رفتم بالا م/ن/ب/ر که! شرمنده! در کل چون فشرده(!) توضیح دادم ممکنه یه کم نامفهوم به نظر برسه! به هر حال امیدوارم جوابتو گرفته باشی عزیزم.
چهارشنبه 7 فروردین 1392 12:59 ب.ظ
غزلللللللللللللللللللللللللللللللللللل
Ghazal جانم؟!
دوشنبه 5 فروردین 1392 03:37 ق.ظ
عیدت مبارک عزیزم
وای دارن میرن خونه
Ghazal خیلی ممنون.
بهله دارن میرن ولی از این نویسنده توقع زیادی نداشته باشین! ک ک ک
یکشنبه 4 فروردین 1392 12:30 ق.ظ
سال نو مبارکامیدوارم ساله خوبی داشته باشی٫
مرسی که برامون گذاشتی واقعا داستانه خوبیه دوسش دارم
مسافرت خوش بگذره
Ghazal ممنوووونم شما هم همینطوووور
خواهش میکنم عزیز
بازم ممنون
شنبه 3 فروردین 1392 07:45 ب.ظ
سال نو مبااااارک...
سلام غزل جان چطور مطوری؟ عیدت مبارک امیدوارم سالی پر از خوشحالی لبخند موفقیت و سلامتی برای خودت و خوانوادت باشه عزیزم.
عاااالی بود غرل جان حرف نداشت دستت طلا واقا عیدی توپی بود مخصوصا تیکه ی اخرش.
از دست این کانگ این ....ببین چه بلایی سر مینی اورده..اگه کیو بهفمه....
Ghazal ممنونن
سلام عزیز خوبم خدا رو شکر. خیلی ممنونم. انشالله برای همه همینطور باشه.
خواهش عزیزم.
مینی هم خوب میشه. اندکی صبر...
شنبه 3 فروردین 1392 06:51 ب.ظ
خسته نباشی وممنون که از این ورا رد شدی.عیدتم مبارک
Ghazal خیلی ممنون. ک ک ک الان اون تیکه بود دیگه نه؟ ایشالله از این به بعد بیشتر رد میشم!
ممنون عزیز.
شنبه 3 فروردین 1392 02:09 ق.ظ
واییی سلام سال نو شما هم مبارک..
آقا من این فیکو خیلی دوس دارم لطفا زود به زود آپ کنید
من هر روز اینجا رو چک میکنم...
خیلی خوشحال شدم قسمت بعدیو آپ کردی..مثه یه عیدی بود.^ ^
ممنون.
Ghazal سلام عزیزم خیلی ممنون
چشم تا جایی که میشه سعی میکنم زود به زود بذارم. انشالله بعد مسافرت زود ترجمه ش میکنم
منم خیلی خوشحال شدم که خوشحال شدی و ممنون که فیکو میخونی :)
شنبه 3 فروردین 1392 12:29 ق.ظ
سلام غزل جون عیدت مبارک عزیزم..ایشالله سال خوبی داشته باشی...
این قسمت خیلی ناز بود..کلا بگم عیدی خیلی خوبی بود
ممنون....مسافرت خوش بگذره...
Ghazal سلام عزیزم ممنون. تو هم همینطور
وای خدا رو شکر تونستم تو عمرم به کسی عیدی خوب بدم :)
خواهش میکنم.خیلی ممنون عزیزم
شنبه 3 فروردین 1392 12:18 ق.ظ
میرم میخونم میام...^_^
Ghazal بسیار کار خوبی میکنی :)
شنبه 3 فروردین 1392 12:07 ق.ظ
این وبلاگی است که ما تازه تاسیس کردیم ممنون میشم اگر مارو لینک کنید با تشکر
Ghazal عزیز لطفا برای جسی، ادمین وبلاگ نظر بذار. کار لینک کردن دست من نیست
جمعه 2 فروردین 1392 10:21 ب.ظ
اوه مای گاد
طبق معمول منو با هرچی که در ارتباط با مرگه...
ترخدا زود اپ کن...باشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
افرین
عیدتم مبارک...
Ghazal چشم. باور کن سعی میکنم ولی قول نمیدم! ک ک ک
ممنون عزیزم
جمعه 2 فروردین 1392 07:58 ب.ظ
آخی....
کیو چ تغییر کرده!
عالی بود
ممنون
Ghazal یس! داره آدم درست و حسابی میشه! ک ک ک
ممنون عزیز
خواهش میکنم
جمعه 2 فروردین 1392 06:35 ب.ظ
سلام عزیزم عیدت مبارک ممنونم
خسته نباشی
Ghazal سلام عزیز خیلی ممنون
ممنون سلامت باشی
پنجشنبه 1 فروردین 1392 11:17 ب.ظ
این پارت عالی بود..سونگمینم پرپر شد

غــــــــــــــــــــــــزااااااال بازم وقفه ..
Ghazal سونگمینم درست میشه انشالله! ;)
شرمسارم! سعی میکنم بعد مسافرت زود ترجمه کنم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر