تبلیغات
الف فیکشن - Masquerade_Chapter 14
 
الف فیکشن
درباره وبلاگ


این بلاگیه که با نفس های الف ها گرم میشه و حضور و اتحادشونه که نشون میده زندگی با سوجو براشون متفاوت تره!!!

آدرس های بعدی وبلاگ :
www.elf-fiction.mihanblog.com
wwww.elfiction.blogfa.com


مدیر وبلاگ : MadJess
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

سلام دوستای گلم. امیدوارم که دیر نکرده باشم. اینم پارت بعد.این پارت هم زیاد بود.تا الان نشستم یه سره قسمتایی که ترجمه نکرده بودمو سریع ترجمه کردم که زودتر بذارم.انشالله که راضی باشین! ک ک ک.

وای بچه ها خییییلی خسته ممم..امروز اصلا استراحت نداشتمم..کلا میانترمامون از سه شنبه شروع میشه و .... دیگه میدونین خودتون..ای خداااا. بببخشید اگه تند تند آپ نکردم.

سرتونو درد نیارم. بفرمایین ادامه..  

آهان راستی اینو یادم رفت بگم. قالب جدید مبارک. خیلی قشنگه جسی. قبلی هم خوب بود ولی این خیلی قشنگتره.

ساعت از نه شب گذشته بود.تاریکی، اتاق رو در بر گرفته بود اما بر خلاف معمول شبهای زمستون، فضای داخل گرمای خاصی گرفته بود.
"تو تمام روز رو با اون مردک بودی؟"
صدای جیغ هیچول تو گوش کیوهیون پیچید و کیوهیون مجبور شد گوشی رو کمی عقب تر نگه داره.
هیچول ادامه داد: "خداوندا...داری راست میگی؟"
کیوهیون بی تفاوت جواب داد:
"احیانا اگه نمیدونستی باید بگم که خدا رو شکر هنوز کر نشده م!"
"پسر...فکر نمی کردم زنده باشم و همچین روزی رو ببینم.این یه معجزه ست!"
کیوهیون اخمی کرد:
"چی معجزه ست؟"
"اینکه واسه یه روز تمام قید کارتو زدی."
"خیلی ممنون میشم اگه یادم نیاری!"
همونطور که شقیقه ش رو ماساژ میداد چشماش رو با بی حالی بست و ادامه داد:
"به اندازه کافی عذاب کشیدم!"
"هه. حالا چطور یه دفعه این کارو کردی؟ سخنرانیهای گهربار من بالاخره متقاعدت کرد؟"
"فقط کاری که بهم گفته شده بود رو انجام دادم."
هیچول دهن کجی کرد:
"باشه ،باشه. همیشه همینو میگی.حالا هنوز خونه اونی؟"
"آره."
همون لحظه سونگمین با دو لیوان کاکائوی داغ از آشپزخونه خارج شد.یکی رو به دست کیوهیون داد و کنارش نشست.
هیچول با شیطنت شروع کرد:
"هی رفیق...فکری به سرم زد!"
"چه فکری؟"
"اولین قدم رو بردار و اونو مال خودت کن!"
کیوهیون آه عمیقی کشید:
"دوباره داری چرت و پرت میگی."
"بعضی وقتا چرت و پرت خیلی هم پرمعنیه!خداییش تو و اون دکی خیلی به هم میاین.این نظر منه و تو هم باید به حرفم گوش کنی!"
کیوهیون بی حوصله گفت:
"قطع میکنم."
"هی صبر کن!یادت نره برام تعریف کنی وقتی..."
کیوهیون کاملا بی توجه به هیچول گوشی رو قطع کرد و تو جیبش گذاشت و به طرف سونگمین که لبخندی به لب داشت چرخید.
سونگمین هنوز هم کمی رنگ پریده بود، گرچه بعد از 6 ساعت استراحت کمی بهتر به نظر میرسید.پتو رو روی دوشش انداخته بود و موهاش نامرتب و آشفته شده بود. اما باز هم مثل همیشه پاک و دست نخورده به نظر میرسید.
کیوهیون زمزمه وار پرسید:
"حالت چطوره؟"
"بهترم. ممنون."

کیوهیون جرعه ای از کاکائورو سر کشید و برای چند ثانیه تو دهنش نگه داشت تا شیرینی نوشیدنی رو حس کنه.هیچ وقت اینجور نوشیدنی شیرینی نمی خورد.تنها انتخابش قهوه تلخ بود. نوشیدنی غلیظ و باکلاسی که از تلخی آکنده بود. هیچ نیازی به خامه یا حبه قند بی مصرف نبود. صاف صاف...

وقتی سونگمین ازش پرسیده بود نوشیدنی چی میخوره گفته بود قهوه تلخ و سونگمین هم گفته بود که همچین نوشیدنی رو نداره چون از هر چیز تلخ متنفره و براش کاکائو درست کرده بود و کیوهیون چندان هم از کاکائو شیرین بدش نیومده بود.

سونگمین که انگار نمی خواست سکوت شب رو به هم بزنه خیلی آروم شروع کرد:
"میدونی...واقعا تعجب کردم."
کیوهیون پوزخندی زد و نگاهی به سونگمین انداخت:
"از اینکه به خاطرت بی خیال کل روزم شدم؟"
سونگمین به آرومی خندید:
"نه. از اینم ساده تر...از اینکه وقتی بیدار شدم هنوز اینجا بودی!"

کیوهیون تصمیم گرفت در این باره حرفی نزنه.مطمئن نبود که چی باعث شده ناگهانی تصمیم بگیره به جای انجام کارهای روزانه ش، کل روز رو با سونگمین بگذرونه. و هم چنین نمیدونست برای چی هنوز اونجاست.
سونگمین دنباله ی حرف رو گرفت:
"میدونی، حس خیلی خوبیه. تا حالا اینجوری بودی؟"
"دوباره جلسه ی روان درمانیتو شروع کردی؟"
سونگمین خنده ش گرفت:
"فقط دارم سر حرفم وامیستم."
"کدوم حرف؟"
"اینکه هیچ چیزی مجانی به دست نمیاد.تو به من کمک کردی، بنابراین الان من به تو کمک میکنم."
کیوهیون جرعه ای از کاکائو نوشید:
"عجیبه که فکر میکنی من خیلی جلساتت رو دوست دارم."
"چون داری! نداری؟!"
"ها!...نخیر ندارم."
سونگمین با آرنج به پهلوی کیوهیون زد:
"باشه، تو راست میگی!"
کیوهیون سرش رو با ناباوری تکون داد. تصمیم گرفت بحثو عوض کنه:
"چرا بهم نمیگی چه اتفاقی برات افتاده؟"
سونگمین زانوهاش رو به بالا جمع کرد و انگشتاش رو محکم دور لیوانش حلقه کرد:
"هیچی نشده."
کیوهیون ابرویی بالا انداخت:
"یعنی همیشه تو خواب حرف میزنی؟"
صورت سونگمین سرخ شد و لبخند محوی رو لبای کیوهیون نقش بست.
سونگمین با بهت پرسید:
"من تو خواب حرف زدم؟ چی می گفتم؟"
"نتونستم درست بفهمم. بیشتر مثل زمزمه بود."
سونگمین نفس راحتی کشید.جرعه ای از کاکائو نوشید و برای جلوگیری از هر سوال دیگه ای سکوت کرد اما کیوهیون بازم حرف داشت:
"اگه انقدر راز بزرگیه... نباید نمیذاشتی وقتی خوابی بالا سرت باشم، درسته؟"
سونگمین سریع جواب داد:
"اوه این راز نیست.خوب بذار رک بگم.یه جورایی خجالت آوره.قضیه اینه که نمی خوام تو رو با گفتنش اذیت کنم."
کیوهیون برای مدت نسبتا طولانی فقط به سونگمین خیره شد. ججوابی که سونگمین داده بود کاملا غافلگیرکننده بود. فاش نکردن راز برای اینکه طرف مقابل اذیت نشه.
قبلا هم بهش اشاره کرده بود.سونگمین براش جالب بود. و مهم تر از اون،رفتارهای دلسوزانه و توجه سونگمین بدون شک برای کیوهیون خوشایند بود.
کیوهیون بالاخره شروع به صحبت کرد:
"به هیچ عنوان اذیت نمیشم.اونقدرها هم برام مهم نیست."
سونگمین خندان جواب داد:
"میدونم. گرچه دوست داشتم یکی از اون افرادی باشم که بهشون اهمیت میدی. البته اگه اصلا کسی وجود داشته باشه!"
"وجود نداره.زندگی هر کسی به خودش مربوطه. من سرم به کار خودمه."
سونگمین میدونست که این حرف حقیقت نداره.تنها چیزی که کیوهیون میخواست این بود که بقیه از ته قلبشون و خالصانه به کارش کار داشته باشن. بهش خالصانه اهمیت بدن.
یکی دیگه از عوامل احتمالی افسردگی کیوهیون این بود که تو دنیای اون کسی لایق اینکه مورد توجه و دلسوزی اون قرار بگیره وجود نداشت.از نظر کیوهیون هیچ "نیازی" به زنده موندن وجود نداشت.
"من هیچ اشکالی در این کار نمی بینم.منظورم اینه که...منم دوست ندارم تو زندگی مردم دخالت کنم، ولی اینکه یه نفر رو تو زندگی داشته باشی که بهش اهمیت بدی تغییر خیلی بزرگی تو کیفیت زندگی به وجود میاره."
بعد کمی به سمت کیوهیون خم شد و ادامه داد:
"به خاطر همینه که تو برای من مهمی."
کیوهیون با خشکی جواب داد:
"تو فقط داری کارت رو انجام میدی.و البته این به معنی اینه که تو زندگی مردم دخالت میکنی! فرق دخالت با توجه و دلسوزی چیه؟ چی باعث میشه فکر کنی که من یه مورد خیلی خاصم؟"
سونگمین با لبخند گشادی جواب داد:
"خوب...من یه جورایی ازت خوشم میاد."
کیوهیون چیزی نگفت و فقط به سونگمین خیره شد.نمی خواست که این حرفو باور کنه.در واقع نمی تونست.دقیق ترش اینه که اجازه نداشت باور کنه!
در گذشته بارها به خاطر اینکه باور کرده بود، آسیب دیده بود.ولی باز هم مثل همیشه براش سخت بود که مقاومت کنه.
سونگمین از سکوت کیوهیون نتیجه گیری کرد:
"تو مثل بقیه منو پس نمیزنی؟"
کیوهیون یک دفعه پرسید: "بقیه؟"
سونگمین سر تکون داد:
"خوب آره.این طبیعیه که هر کس توسط حداقل عده ای آدم پس زده بشه.همه که نمی تونن با یه نفر سازگار و موافق باشن.و حتی اگه همه هم تو رو پس زدن، اگه خودت فکر میکنی که حق با توه و کارت درسته پس حتما همینطوره.ممکنه تو متفاوت باشی، اما متفاوت بودن هم معنی با بد بودن نیست.من از تفاوت داشتن خوشم میاد."
کیوهیون اینبار کنجکاوتر پرسید:
"تو از چه لحاظ متفاوتی؟"
"همممم.بذار یه رازی رو بهت بگم." با صدای زمزمه واری ادامه داد: "من شبا همه ی چراغا رو روشن میذارم!"
کیوهیون ابرویی بالا انداخت:
"این که راز نیست. کیه که شب چراغ روشن نکنه؟"
"منظورم کل شبه.تک تک چراغای خونه رو برای کل شب روشن میذارم.همه ی چراغا، از آشپزخونه گرفته تا حمام و دستشویی! حتی تلوزیون هم روشن میذارم."
کیوهیون که "تفاوتی" که از سونگمین شنیده بود براش جالب بود پرسید:
" حتی تلوزیون؟ برا چی آخه؟"
سونگمی رک و راست، بدون اینکه از قضاوت کیوهیون در مورد خودش بترسه جواب داد:
" از ارواح میترسم! اعصابمو به هم میریزن!"
با شنیدن این جمله کیوهیون ناخودآگاه از خنده منفجر شد طوریکه حتی خودشم تعجب کرد.. یادش نمیومد آخرین باری که صدای خنده ی بی غل و غش و صادقانه ی خودش رو شنیده بود کی بود. البته اون جلسه که سونگمین در مورد حالت تهوع یکی از بیمارانش صحبت کرده بود هم خندیده بود اما اینبار خالصانه تر بود.این خنده برای پوشوندن بقیه ی احساساتش نبود.برای نشون دادن ناباوریش هم نبود.اینبار خندیده بود فقط به خاطر اینکه یه چیز خنده دار و مضحک شنیده بود.
هنوز آثار خنده روی لبش بود که پرسید:
"تو از روح میترسی؟ اونا وجود ندارن."
"چرا دارن!"
گرچه مساله ترس سونگمین اصلا براش خنده دار نبود ولی از عکس العمل کیوهیون خوشحال بود.جرعه ای از لیوان نوشید و ادامه داد:
"وقتی همه جا تاریک بشه اونا برمی گردن!"
کیوهیون هال رو از نظر گذروند.زمستون بود و زود شب میشد.ساعت از ده گذشته بود و به اندازه ی کافی برای بیرون اومدن ارواح تاریک شده بود.
کیوهیون که میدید حتی یه چراغ هم روشن نیست پرسید: (ینی از اونوقت تا حالا تو تاریکی حرف میزدن؟! چه کاریه خوب؟!)
"پس چرا الان چراغا رو روشن نکردی؟"
سونگمین به چراغ کانگین اشاره کرد:
"لامپم شکسته."
کیوهیون لبخند تمسخر آمیزی زد:
"خوب که چی؟ تلوزیون رو که میتونی روشن کنی."
سونگمین لبخند شیرینی زد:
"لازم نیست."
"چرا؟"
سونگمین که برای اون لحظه عاشق چهره ی روشن و خندان کیوهیون شده بود جواب داد:
"چون تو با منی."
با شنیدن این حرف غیرمنتظره زبون کیوهیون بند اومد. فقط به سونگمین خیره شد و انگار دیوار نامرئی که بینشون وجود داشت کم کم داشت محو میشد.
سونگمین به نور مصنوعی احتیاج نداشت چون با کسی بود که میتونست جای نور رو براش بگیره.این دومین باری بود که کیوهیون متوجه میشد اون و سونگمین احتمالا تجربه ها و عادات یکسانی دارن.متوجه میشد که سونگمین اونقدرها هم متفاوت نیست.
شاید علت اینکه کیوهیون از رها کردن برنامه ش اونقدرها ناراحت نبود هم این بود. اینکه الان با یه نفره.و نه هر کسی بلکه با "عامل سرکشی ش".
ولی قسمتی که متوجه نمیشد این بود که سونگمین اونو جایگزینی برای نور میدونست.
بعد از مدت نسبتا طولانی که به هم خیره شده بودن، کیوهیون سرش رو بگردوند و خنده ی بی معنی و سنگینی از لباش خارج شد.
سونگمین همینطور به نیم رخ کیوهیون نگاه میکرد:
"مممنونم."
کیوهیون نپرسید چرا. هیچ جوابی به این قدردانی نداد. میترسید وقتی از سونگمین جواب "چرا؟" رو بشنوه،قلبش طوری عکس العمل نشون بده که نمیخواد.هنوز جواب رو نشنیده ریتم ضربان قلبش تغییر کرده بود، طوری که هیچ وقت تجربه نکرده بود.
بالاخره قبول کرد. اون میترسید.
موهاشو با دست به بالا زد و آه عمیقی کشید و باز هم نفسش رو نگه داشت. بعد از اون سکوت داخل اتاق سنگینتر شد.نگاهش رو کاملا در جهت مخالف سونگمین چرخوند و لیوان کاکائو رو محکم تو دستاش فشرد.
اون موقع بود که سونگمین مثل همه ی وقتایی که کیوهیون سعی میکرد امتناع کنه شروع کرد و آروم دستش رو روی بازوی کیوهیون گذاشت. کیوهیون آروم نفسش رو بیرون داد.
"کیوهیون..لطفا اینو یادت باشه که من نمی خوام بهت آسیب بزنم."
کیوهیون عاجزانه چشماش رو بست و زمزمه کرد:
"هیچی نگو!"
یک کلمه دیگه و اون کنترلش رو از دست میداد. چیزی که اصلا دوست نداشت اتفاق بیافته.
سونگمین سر تکون داد و تمام حرفهای آرامش بخش و دلسوزا نه ش رو خورد ولی دستش رو سر جاش نگه داشت چون کیوهیون پسش نزد.
کیوهیون دوباره در حالت ناپایدارش قرار گرفته بود و سونگمین هم نهایت سعیش رو میکرد تا حضور خودش رو بهش یادآوری کنه. به جای اینکه بلند به زبون بیاره تو دلش گفت:
"هر وقت نیاز داشتی، سرت رو بالا بگیر.من اینجام."


من قبل رفتن یه کم درددل کنم!بچه ها اگه حوصله ی خوندن غم نامه ی منو ندارین این تیکه رو بی خیال شین! اول اینکه این پارت هیچول داشت..دلم خیلی خیلی خیلی براش تنگ شده. خدا رو شکر که برگشتنش نزدیکه وگرنه دیگه دق میکردم!

و دوم هم  اینکه حتما میدونین یسونگ تا یک ماه دیگه داره میره سربازی. شما رو نمی دونم ولی من یه تعصب خییییلی خاصی رو یسونگ دارم. کل اعضای سوجو نفس و زندگی من هستن و حتما میدونین اوپام در واقع تو سوجو کیوهیونه. ولی یسونگ...دیگه واقعا هیچ رقمه تحمل دیدن اشک و ناراحتیشو ندارم. واسه رفتن تیکی به اندازه ی کافی گریه کردم و غصه خوردم ولی یسونگ رو دیگه تحمل ندارم. خیلی یک دفعه ای شد! خیلی! واقعا چطور شد یه دفه یسونگو برا سربازی خوندن؟

شرمنده بچه ها من اصولا آروم کردن که بلد نیستم هیچ...فکر کنم بیشتر ناراحتتون میکنم ولی خوب دست خودم نیست. باید درد دل کنم خالی شم..

هی...واقعا نمی دونم چطور رفتن دست کوچولوی بانمکمو تحمل کنم. فقط بیاین دعا کنیم هم ایتوک و هم یسونگ سلامت باشن و از همه مهمتر شاد. نمی خوام حتی یه لحظه غمشونو ببینم چه برسه به...خدا صبرمون بده! لیدر ماهمون رفت و حالا هم حنجره طلایی گروه...خدا کنه عادت کنیم به این اوضاع چون خودتون که دیگه میدونین...هر دفعه نوبت یکیه..لعنت به هر چی سربازیه!

ببخشید خیلی پر حرفی کردم و شاید هم چرت و پرت گفتم. اصلا نفهمیدم چی گفتم. فقط یه ریز نوشتم! ببخشید.

خوب تا بعد به خدا میسپارمتون





نوع مطلب : Masquerade، فن فیک های ترجمه ای، کیومین، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
یکشنبه 25 فروردین 1392
Ghazal
یکشنبه 13 آبان 1397 04:26 ق.ظ
AntonyCus maglie calcio a poco prezzo KirkWorga
HuldaHall maglie calcio NildaZefk
ManuelPlu Fodboldtrojer BasilFvj
GemmaCuev Fodboldtrojer SoilaHarm
JonMcclur fotballdrakter AmeeSprag
دوشنبه 26 شهریور 1397 01:34 ب.ظ
You're so interesting! I do not suppose I have read through anything like that before.
So nice to find another person with genuine thoughts
on this subject matter. Seriously.. thanks for starting this up.
This web site is something that is required on the web, someone with
some originality!
دوشنبه 26 شهریور 1397 01:31 ب.ظ
For hottest information you have to pay a visit internet and on web I found this site as
a finest web page for newest updates.
دوشنبه 26 شهریور 1397 01:18 ب.ظ
Hello would you mind letting me know which web host you're utilizing?

I've loaded your blog in 3 different internet browsers and
I must say this blog loads a lot faster then most. Can you suggest a good internet
hosting provider at a honest price? Many thanks, I appreciate it!
جمعه 16 شهریور 1397 01:17 ب.ظ
It's impressive that you are getting ideas from this piece of
writing as well as from our dialogue made at this time.
جمعه 16 شهریور 1397 01:14 ب.ظ
You really make it seem so easy with your presentation however I find this topic to be actually one thing that I believe
I'd by no means understand. It sort of feels too complicated and
very large for me. I am taking a look ahead for your subsequent put up, I will try to get the cling of
it!
سه شنبه 2 مرداد 1397 09:21 ق.ظ
Hi, Neat post. There is an issue together with your web site in internet explorer, would test this?
IE nonetheless is the market leader and a large section of other folks will pass over your great writing because of this problem.
یکشنبه 10 تیر 1397 05:02 ق.ظ
I don't even know how I finished up right here, however I thought
this publish used to be great. I don't recognise
who you're however certainly you're going to a famous blogger when you aren't already.
Cheers!
سه شنبه 11 اردیبهشت 1397 04:39 ق.ظ
I think this is one of the most vital info for me. And i'm glad
reading your article. But should remark on few general things, The site style is ideal, the articles is
really excellent : D. Good job, cheers
پنجشنبه 10 اسفند 1396 09:26 ب.ظ
چیزی که من متوجه نمی شوم این است که آیا حقیقت می گوید که شما واقعا خیلی باهوش تر از آن چیزی نیستید که انتظار دارید.

شما خیلی هوشمند هستید شما متوجه شدید که به طور قابل توجهی مرتبط است
به این موضوع، به نظر من، من را از بسیاری از زوایای مختلف تصور کنید.

مردان و زنان شبیه به آن نیستند
یک چیز برای انجام دادن با زن گاگا! مواد غذایی شما عالی است.
در همه حال مراقبت از آن را تا!
جمعه 4 اسفند 1396 05:18 ب.ظ
سلام! من فقط می خواهم به شما یک شگفت انگیز بزرگ برای اطلاعات عالی شما در اینجا در این پست به من بدهید.
من به زودی به وبسایت شما خواهم پرداخت.
جمعه 17 آذر 1396 07:08 ب.ظ
Hey there just wanted to give you a quick heads up.
The words in your post seem to be running off the screen in Ie.

I'm not sure if this is a formatting issue or something to do with browser
compatibility but I thought I'd post to let you know.
The style and design look great though! Hope you get the problem fixed soon. Kudos
شنبه 25 شهریور 1396 03:56 ب.ظ
Greetings! Very useful advice within this post! It is the little changes that will
make the largest changes. Thanks for sharing!
دوشنبه 13 شهریور 1396 07:09 ب.ظ
Attractive section of content. I just stumbled upon your web site and in accession capital to
assert that I get actually enjoyed account your blog posts.
Anyway I will be subscribing to your feeds and even I
achievement you access consistently rapidly.
دوشنبه 30 مرداد 1396 09:27 ق.ظ
I every time spent my half an hour to read this web site's articles or reviews every day along with a cup of coffee.
دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 12:45 ق.ظ
Wonderful goods from you, man. I've take note your stuff previous to and you are just extremely magnificent.
I actually like what you've acquired right here, really like what you're saying and the
best way wherein you assert it. You're making it entertaining and
you continue to care for to keep it sensible.
I cant wait to read much more from you. This is really a terrific
site.
دوشنبه 4 اردیبهشت 1396 01:19 ب.ظ
Hi there, I enjoy reading all of your post. I like to write
a little comment to support you.
جمعه 25 فروردین 1396 03:52 ب.ظ
Good answers in return of this matter with solid arguments and describing the whole thing regarding that.
شنبه 19 فروردین 1396 03:20 ب.ظ
Thanks designed for sharing such a fastidious idea, post is fastidious, thats why i have read it entirely
جمعه 20 اردیبهشت 1392 05:11 ب.ظ
وااااای خسته شدم.میدونی چند وقته هی درم میام سر میزم؟
چرا پارت بعدیو نمیذاری؟!هر روز وهرشب دارم میام.ناامیدم نکن دیگه
من که قبلا نظر دادم گفتم تازه عضو سایت شدم.یعنی برات مهم نیس که من باشم یانه؟!!!فعلا بای
Ghazal فقط میگم که شرمنده م عزیزم. لطفا پست جدید رو بخون
چهارشنبه 18 اردیبهشت 1392 11:15 ب.ظ
تمومش كردم ...

عالى بود عزیزم ، واسه منكه خیلى جذاب بود ، شاید چون منم روانشناسى میخونم اینقدر برام پر كشش بود ... واقعا لذت بردم

شیفته تغییر و البته برون فكنى شخصیتایى مثل كیو هیونم یه مثالش برابر جسیكا بود ... خیلى با حال بود


امیدوارم تو امتحاناتت موفق باشی
منتظر ادامه داستان زیبات هستم
Ghazal ممنونم عزیزم.
ممنون از لطفت تو هم موفق باشی
شنبه 7 اردیبهشت 1392 04:17 ب.ظ
bye
Ghazal جانم؟
جمعه 6 اردیبهشت 1392 01:24 ق.ظ
سلام عزیزم،این پارت خیلی قشنگ بود ممنون وخسته نباشی‏^‏‏‏‏_‏^‏
من هفته پیش که فیکوآپ کردی اومد،بعد کلی برات نظر نوشتم ولی یه دفعه گوشیم هنگ کردنتونستم ارسال کنمشون!!الانم که هیچول برگشته ومادر پوست خودنمیگنجیم،...
وای بدبختی هاونگرانی های ماکه تمومی نداره.‏!بایدخودمونوواسه رفتن یسونگ،شیندونگ،هیوک،دونگهه و...طی سالهای متوالی آماده کنیم.میدونم خیلی سخته ولی مابایدبتونیم.
خدابه همه ی الفاصبربده..
Ghazal سلام عزیزم خیلی ممنون.
آخی...
امیدوارم...
دوشنبه 2 اردیبهشت 1392 11:29 ب.ظ
مرسی عزیزم از ترجمه ات...تا حالا این وب نیومده بودم و این اولین فیکیه که اینجا خوندن!^-^ راستی هیچول هم الآن تو خابگاه با هیبومه منتظره اعضا از چیلی بیان با هم برن چین!بازم میگم مرسی بای
Ghazal ممنون که خوندی عزیزم.خیلی خوش اومدی
آره گویا برگشته. خیلی خوش اومده :)
دوشنبه 2 اردیبهشت 1392 12:52 ب.ظ
سلام به همه دوستای عزیز
اول از همه بگم قصد زیر کار بردن زحمات هیچ کسی رو ندارم اینکه واقعا زحمت میکشید شکی درش نیست حرفای من هم به حساب یه درخواست دوستانه از طرف یه تازه الف شده در نظر بگیرید
والا یه چی میگم بهتون برنخوره اگه انقدر طرفدار سوجو هستید چرا هیچکی ارشیو کامل نداره؟
من خودم عاشق سبک فانتزی هستم از ۸ سال پیش تمام کتابایی این زمینه رو چه زبان اصلی چه ترجمه دارم فیلمایی که از رو کتابا ساختن و حتی مصاحبه های نویسنده ها و... داستان های بچه ها هرچی که فکرشو بکنی اونم نه مال یه نویسنده بلکه بیشتر۴۰ نویسنده این سبک حتی نویسنده ها غیرمعروفم اما من از۱۲ روز پیش بیشتر از ۷۶ سایت سوجو با ادعای فراوان سر زدم حتی یه لیست از تمام کارهای این گروه تا به حالو پیدا نکردم لیست کاملی که معرفی از تمام کار هاشون برنامه ها و البوم و.... باشه
حتی کسایی که فن مینویسند و میخونند یه ارشیو از همه فن های نوشته شده تو این چندسال(طبق گفته خودشون چندساله فیک مینویسند) ندارند. من یکی دیگه واقعا داغ کردم اکثر وب سایتای معروفم فقط اپدیت چه میدونم مثلا فیسبوک و توییتر شون رو میزارند اما یه لیست فقط یه لیست نیست. والا من از همینجا میگم هرکی طرفدارشونه اسم هر برنامه و کلیپ و البوم و فیلم و سریال یا فن فیک هرچی که مربوط به گروه سوجو هستش و اسمشو میدونه به من لطفا خواهشا محض رضای خدا بگه من یه لیست درست کنم که اگه یکی مثل خود من خواست از کارای گروه مطلع بشه و تازه با سوجو اشنا شده بدونه چی به چیه
لیستم بعد اینکه کامل شد واسه همه وبلاگا و هرکی بخواد میفرستم
خدایی این دیگه کار سختی نیست هر اسمی میدونید تو زمینه هایی که اسم بردم واسم بفرستید. مثلا فن میتینگ فلان جا تو فلان سال یا کلیپX, البوم Y, فن فیکz یا هرچی که اطلاع دارید
منتظرم این کار با همکاری شما الف های عزیز انجام میشه پس همکاریتون رو دریغ نکنید.
ممنون از همه
M_kalhori88@yahoo.com
Ghazal سلام عزیز.
درست کردن آرشیو آلبوم ها و فیلم ها برنامه ها که خیلی کار خوبیه ولی راستش من تا حالا جایی آرشیو فن فیک که تمام فن فیکهای نوشته شده در مورد سوجو از هر نویسنده ای توش باشه ندیدم. مگه اینکه یه سایت تخصصی برای اینکار باشه مثل asianfanfics که حتی اون هم باز همه ی فن فیک ها داخلش نیست. فک کنم منظورتو درست متوجه نشدم.
به هر حال امیدوارم موفق باشی عزیزم.
دوشنبه 2 اردیبهشت 1392 02:49 ق.ظ
بازم سیلووووم
بهلهههههه درباره ی جنگ باید بگم که به احتمال زیاد جنگ نمیشه تاااازه اگرم بشه صد درصد کره جنوبی پیروز میشه چون آمریکا باهاشه
و اینکه حتما خودتم شنیدی که یسونگ دیگه نمیره تیکیم که برمیگردونن هیچولم که برگشت و البتهههه کیوهیون معافهههههه
از اون جایی که خودم خیلی خرذوق شدم گفتم بیام به غزل جونمم بگم یکم شاد شه
راستی غزل من لینکت کردم اگه دوس داشتی منو با عنوان pumpTin-fic لینک کن ملسیییی
Ghazal انشالله که نمیشه.
کاش اینطور بود عزیزم ولی حیف که یسونگ رفت...ولی بازم ممنون
برای لینک شدن لطفا برای جسی نظر بذار عزیزم
شنبه 31 فروردین 1392 01:25 ب.ظ
اینو امروز خوندم...
من خودمم خیلی نگران لیتوک و یسونگ بودم
ولی خب شنیدم که کره گفته اگه جنگ بشه ما در وهله اول ایدلا رو از ارتش میاریم بیرون چون اونران ا سرمایه های این کشورن

Ghazal وای جدی میگی؟ اگه اینطور باشه که عالیه. البته در وهله اول امیدوارم اصلا جنگی در کار نباشه که بخواد این کارو بکنه
شنبه 31 فروردین 1392 01:00 ب.ظ
ghaza jan ye soale fanni...
اسمت غزال هست یا غزل؟
من همیشه به این فک میکنم که اگه مثل قبل(یه بار اشتباهی بهت گفتم نسترن مردم از خجالت)اسمت رو اشتباه بگم چقدر زشته.
اگه اشتباه میگفتم ببخشید اینو گفتم چون خودم بدم میاد اسمم رو اشتباه بگن همیشه هم به من میگن کیمیا.
Ghazal من غزالم عزیزم.
طوری نیست عزیزم خودتو ناراحت نکن یه بار بوده خجالت نداره که بعضی وقتا اشتباه پیش میاد دیگه.
اخی.. کیمیا و کیانا دیگه خیلی فرق دارن.
جمعه 30 فروردین 1392 06:11 ب.ظ
yeho tasmim gereftam inbar nazar bezarammmmmm
mr3000000 kheili ali bud mest hamishe!
Ghazal به به خیلی کار خوبی کردی
ممنون از لطفت عزیز. ممنون که نظر دادی
چهارشنبه 28 فروردین 1392 07:32 ب.ظ
مگه میشه سونگمین چیزی بده و آدم خوشش نیاد؟؟...سنگ هم باشه خوشمزه ست... :)
کیو واقعا باید پوزخند زدن را کنار بزاره..
جانم دلسوزی و حمایت سونگمین "فاش نکردن راز برای اینکه طرف مقابل اذیت نشه."
"دوست داشتم یکی از اون افرادی باشم که بهشون اهمیت میدی"عزیزم...ما همیشه بهت اهمیت میدیم..اصلا مگه میشه کسی به این عزیز اهمیت نده...
"وقتی از سونگمین جواب "چرا؟" رو بشنوه،قلبش طوری عکس العمل نشون بده که نمیخواد" بالاخره که میفهمی و با این حس عاشقی روبرو میشه...
این جمله اش را خیلی دوست داشتم،عالی بود،قشنگ بود....
"هر وقت نیاز داشتی، سرت رو بالا بگیر.من اینجام."
یسونگ مگه قرار بود کی بره؟؟؟
راستی شنیدم سربازی ایدل ها قرار فرق داشته باشه یا عوض بشه....مامان و خواهر کیوss501شنیدم رفتن دنبال کیو....ایا راسته؟اگه باشه که خیلی خوبه...فکر کنم ی چیزی تو مایه های معافی خودمون میشه....
راستی چقدر خوبه ک دسترسی به داستانت اسونه...اصلا نمی تونم بقیه داستان ها را پیدا کنم...اما اگه این داستان را گم میکردم میمرد...کلی جذابه...ادم مشتاقه تند-تند زود به زود بقیه اش را بخونه
امیدوارم امتحانات را خوب بدی :*
Ghazal همییین.واقعا.
ایشالله میذاره! اندکی صبر...
بعله سونگمینه دیگه.
آره منم این جمله ش رو دوست داشتم.
مثل اینکه تا یک ماه دیگه...
جدی؟ من نشنیدم. نمیدونم به خدا ولی من که بعید میدونم درست باشه. کره ایها سختگیرن.ولی اگه باشه که خیلی خوبه.
مرسی عزیزم نظر لطفته.
ممنونم. امیدوارم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


نمایش نظرات 1 تا 30