تبلیغات
الف فیکشن - Masquerade_Chapter 15
 
الف فیکشن
درباره وبلاگ


این بلاگیه که با نفس های الف ها گرم میشه و حضور و اتحادشونه که نشون میده زندگی با سوجو براشون متفاوت تره!!!

آدرس های بعدی وبلاگ :
www.elf-fiction.mihanblog.com
wwww.elfiction.blogfa.com


مدیر وبلاگ : MadJess
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
سلام. این هم پارتی که قولش رو داده بودم. نویسنده دو پارت با هم گذاشته بود منم هر دو تاش رو براتون ترجمه کردم. تا بعد خداحافظتون. 
روز بعد همه چیز به حالت قبل برگشته بود انگار که روز قبل هیچ اتفاقی نیافتاده.
کیوهیون ورزش روزانه ش رو مثل روتین هر روز انجام داده بود و الان هم داخل دفترش نشسته بود و طبق برنامه ش پیش می رفت.همه چیز خوب پیش میرفت تا اینکه مزاحم همیشگی سر وقت پیداش شد. و اون کسی جز همکار شیطونش، هیچول نبود.
به محض ورودش شروع کرد:
"خوب تعریف کن داداش. هیچی رو هم جا ننداز."
اخمای کیوهیون سریع تو هم رفت.بدون اینکه سرش رو از روی برگه هاش بالا بیاره پرسید:
"چی می خوای؟"
هیچول با هیجان دستاش رو باز کرد و با آواز جواب داد:
"یک گزارش کامل از درامای دیدنی دیروز!"
"میدونستم تو این دنیا فقط به با پسر گشتن علاقه داری ولی نمیدونستم دنبال شایعات چرت و پرت هم هستی!"
"خوب این عادتیه که بعد از چند بار صحبت با دوست%%%پسرم پیدا کردم."
کیوهیون با تعجب ابرویی بالا انداخت:
"دوست%%%پسر؟ پس دارین با هم قرار میذارین؟"
هیچول با لبخند گشادی به لب روی مبل نشست و پاهاش رو روی هم انداخت:
"از اون چیزی که فکر میکردم دوست داشتنی تره...البته هنوز با هم نخوابیدیم!"
"بعله...یه روزایی یه شعارایی میدادی!"
هیچول از جا پرید:
"آهان راستی گفتی شعار.." انگشتاش رو تو هم حلقه کرد و با لبخند شیطانی ادامه داد:"نگفتی دیروز چی شد.واقعا از تو بعید بود."
کیوهیون اخمی کرد:
"نمی تونی ببینی دارم سعی میکنم جبرانش کنم؟ و اینجا بودن تو هم هیچ کمکی بهم نمیکنه."
هیچول خندید:
"کی گفته من اینجام تا کمکت کنم؟! فقط اومدم سر در بیارم دیشب با اون دکی کاری کردی یا نه!"
"دوباره داری فکر میکنی همه مثل تو هستن."
"که چی؟ زندگی کوتاهه. باید تا میتونی ازش لذت ببری.حالا کاری کردی یا نکردی؟"
کیوهیون بی تفاوت جواب داد:
"گزینه ی دو. قضیه اصلا اونطور که تو فکر میکنی نبود.فقط یه صحبت معمولی بود همین."
هیچول با شیطنت گفت:
"می دونی من و هانکیونگ هم با یه صحبت معمولی شروع کردیم. این صحبت معمولی چه کارها که نمیکنه."
"احیانا اگه فراموش کردی باید بگم که بر خلاف تو رابطه ی من و اون دکتر یه رابطه ی شغلیه."
"آررره! پس چرا برای یه صحبت کاااملا معمولی تو رو به خونه ش دعوت کرد؟"
"اون منو دعوت نکرد.داشت از حال میرفت برای همین هم رسوندمش خونه ش."
هیچول که قصد نداشت دست برداره به شوخی هاش ادامه داد:
"به خاطر عظمتت داشت از حال میرفت؟ یا به خاطر مهارتت؟"
"خدای من..." کیوهیون آه عمیقی کشید و ادامه داد: "چیزی تو این دنیا وجود داره که تو اینجوری معناش نکنی؟ بهت گفتم اینطور که فکر میکنی نیست.هیچی بین من و اون دکتر نیست و هیچ اتفاقی هم نیافتاده.جوابتو گرفتی؟ حالا برو بیرون تا به کارم برسم."
"واااای...یکی اعصابش خرد شده.."
همون لحظه گوشی کیوهیون به صدا در اومد. چه وقت مناسبی!
"بله؟"
"منم."
جسیکا بود و سعی داشت تا جایی که میشه صداش رو بی احساس نشون بده تا قضیه ی بو%سه یادش نیافته.انگار که هیچ اتفاقی نیافتاده ولی موفق نشد.
کیوهیون بر خلاف جسیکا با آرامش و بی تفاوتی جواب داد:
"گوش میکنم."
با بی تفاوتی حرف زدن کار همیشگی کیوهیون بود و حالا دیگه توش مهارت داشت.
"چطوری؟"
کیوهیون که انگار احمقانه ترین سوال دنیا رو شنیده اخمی کرد:
"خوبم. برای چی میپرسی؟"
"همینطوری. زنگ زدم تا در مورد شام خانوادگی امشب بهت بگم."
"کدوم شام خانوادگی؟"
"خانواده من شما رو برای شام دعوت کردن."
کیوهیون با ناامیدی دندوناش رو به هم فشار داد. خودکارش رو انداخت و شروع به ماساژ دادن پیشونی ش کرد.
"مادر پدرت هم میدونن. مطمئنا رئیس چو در موردش بهت میگه."
"پس تو دیگه چرا زنگ زدی؟"
"فقط می خواستم شخصا بهت بگم.از اونجایی که ما دو تا کسایی هستیم که باید آماده باشیم."
کیوهیون با آزردگی پرسید:
"آماده باشیم؟ مگه فقط یه شام معمولی نیست؟"
"تو که مادر پدرای ما رو میشناسی. اگه پای والدین در میون باشه چیزی به نام یه شام معمولی وجود نداره.احتمالا میخوان در مورد ما دو تا صحبت کنن."
کیوهیون با خودش فکر کرد:
"خدای من..."
سعی کرد صداش رو به دست بیاره:
"کجا و چه ساعتی؟"
"ساعت هفت، رستوران هتل تاج."
"سر ساعت هفت اونجام."
جسیکا با تاخیر جواب داد:
"باشه پس اونجا میبینمت."
صدای جسیکا مردد بود. انگار که میخواد یه چیزی بگه.
کیوهیون پرسید:
"چیزی می خوای بگی؟"
"اوم، نه. هیچی. قطع میکنم."
کیوهیون گوشی رو قطع کرد و داشت به این فکر میکرد که جسیکا چی میخواست بگه ه هیچول شروع کرد:
"چی شده؟ چه شامی؟"
"مادر پدر جسیکا ما رو برای شام به هتل تاج دعوت کردن."
هیچول با طعنه زمزمه کرد:
"هاه. باید خیلی خوش بگذره."
"تو نمیخواد یادم بیاری. باید سریع کارام رو بکنم تا قبل از ساعت هفت آماده باشم."
"خوب پس فکر کنم باید داستانت رو دفعه ی بعد برام تعریف کنی."
بعد همونطور که از میز دور میشد ادامه داد:
"فقط یه نصیحت. نذار اونا مختو بخورن."
.
.
پارت دوم:
عصر برف سنگینی میبارید.کیوهیون جلوی هتل پارک کرد.نگاهی به ساعتش انداخت.مثل همیشه سر وقت بود. ساعت دقیقا هفت بود.همونطور که قول داده بود. همونطور که انتظار میرفت..مثل همیشه.حتی یک ثانیه هم عقب جلو نبود.
همین که اومد ماشین رو خاموش کنه ساعت مچیش به پایین لغزید و زخم دستش معلوم شد.اگه کیوهیون همیشگی بود توجهی نمیکرد و از ماشین پیاده میشد اما این بار با دیدن این صحنه مکثی کرد.
یک دفعه صدای محکم سونگمین تو گوشش پیچید:
"من دلیل سرکشی توام."
سونگمین این حرف رو زده بود و زخم های دست کیوهیون رو لمس کرده بود.تماس آرومی که به پوستش گرما و آرامش بخشیده بود.
کیوهیون دندونهاش رو به هم فشرد.فلش بک ها قوی بودن. اونقدر که می تونستن کیوهون رو متقاعد به پذیرفتن حرف های سونگمین بکنن.سونگمینی که سعی داشت کیوهیون رو متقاعد کنه که به ندای درونی خودش گوش بده نه کس دیگه.
با یادآوری این خاطره یه تصمیم گرفت. تصمیمی شجاعانه. کاری که مدتها بود انجام نداده بود.کاملا هم ناگهانی. این دومین شانسش برای سنت شکنی و سرکشی بود.حتی خودش هم نمیتونست بفهمه دقیقا چی اونو تشویق به این کار کرد و تو اون لحظه این اصلا مهم نبود.
با خودش فکر کرد: "اما چجوری؟"
شاید حق با هیچول بود. حتما نباید یه کار خیلی بزرگ میکرد. میتونست حتی یه سرپیچی ساده از قوانین و روتین همیشگی باشه.
کیوهیون از ساده ترین شروع کرد. قصد نداشت سریعا وارد رستوران بشه. حدود نیم ساعت تو ماشینش نشست.چند دقیقه ی اول احساس خوبی از اینکه خلاف عادات همیشگی ش عمل میکرد نداشت. مدام از خودش میپرسید آیا کار درستیه که نه تنها خانواده خودش بلکه خانواده ی نامزدش رو هم منتظر بذاره؟ اما بعد از اون در کمال تعجب آروم شد.به هر حال مساله ی اونقدر مهمی هم نبود.
هر دقیقه صدای زنگ موبایلش به صدا درمیومد.یا مادرش بود یا جسیکا ولی کیوهیون به هیچ کدوم از تماس ها توجه نکرد.
با وجود اینکه نگران بود اما فکر اینکه برای اولین بار عمدا سرپیچی میکرد و خانواده ش رو آزار میداد براش هیجان آور بود.مثل نوجوانی که تازه به سن بلوغ رسیده.انگار تازه نیرویی کشف کرده بود تا یخی که بدنش رو منجمد کرده بود بشکنه.شاید از نظر بقیه این مساله چیز مهمی نبود اما برای کیوهیون خیلی لذت بخش بود.
حتی از هفت و نیم هم گذشته بود که کیوهیون از ماشین پیاده شد و به سمت رستوران رفت.
همه چیز باوقار و شاهانه بود.آوای شیک ویولن هم به پیشواز شاهزاده اومد.به محض ورود، پیشخدمت کیوهیون رو شناخت و به سمت میز شش نفره راهنماییش کرد. همه نشسته بودن و بی صبرانه منتظر کیوهیون بودن.از یک طرف از اومدن کیوهیون خیالشون راحت شد و از طرف دیگه از دیر کردنش ناراحت بودن.
مشخص بود که جسیکا داره سعی میکنه لبخند بزنه. سریع از جاش بلند شد و کت کیوهیون که برفی شده بود رو از تنش درآورد.
آروم طوری که بقیه نشنون با عصبانیت در گوش کیویهون گفت:
"چت شده تو؟ هزار بار بهت زنگ زدم."
کیوهیون زمزمه کرد:
"درگیر کار بودم." بعد ساعتش رو پایین کشید تا روی زخمهاش رو بپوشونه و ادامه داد:
"همین که اومدم خوبه!"
جسیکا برای لحظه ای چپ به کیوهیون نگاه کرد اما سریع دوباره لبخندی زد و هر دو نشستن.
کیوهیون مودبانه سرش رو به سمت مادر و پدر جسیکا خم کرد:
"عصر به خیر.ببخشید که منتظرتون گذاشتم."
رئیس جونگ با صدای عمیقی سرزنش کرد:
"خیلی دیر کردی کیوهیون.از تو بعیده."
کیوهیون لیوان آب رو از دست جسیکا گرفت و لبخند رسمی به لب آورد:
"مطمئن باشید دیگه تکرار نمیشه."
رئیس چو که مقابل کیوهیون نشسته بود شروع کرد:
"میدونی که اینطور ملاقات های خانوادگی برای ما خیلی مهمن پسرم."
کیوهیون نگاهش رو از پدرش دزدید و به درست کردن کرواتش مشغول شد:
"خوب میدونم."
جسیکا دست کیوهیون رو گرفت انگار که مدتهاست عاشق هم هستن و حرف کیوهیون رو تکرار کرد:
"خوبه که بالاخره اومده."
کیوهیون دندونهاش رو فشرد اما لبخند لبش رو به اجبار نگه داشت و برای تظاهر انگشتاش رو تو دستای جسیکا حلقه کرد.
رئیس جونگ بی خیال قضیه شد و به گارسون اشاره کرد:
"سفارش همیشگی."
بعد از کیوهیون پرسید:
"قبل از اینکه بریم سر بحث تجارت..حالت چطوره کیوهیون؟"
"خیلی خوبم. ممنون آقا."
"از پدر و مادرت اخبار نه چندان خوبی راجع بهت شنیدم.تازگیها پیش روانشناس میری درسته؟"
کیوهیون آهی کشید و همون لحظه جسیکا دستش رو فشار داد که مبادا حرف بیجایی بزنه.گرچه،قرار هم نبود بزنه.
سعی کرد حالت آروم خودش رو حفظ کنه. انگار که دارن در مورد کاری که اوقات فراغت آخر هفته ش انجام میده حرف میزنن:
"درسته."
رئیس جونگ بدون اینکه براش مهم باشه کیوهیون اذیت میشه یا نه یه راست سر اصل مطلب رفت:
"خوب پیشرفتت چطور بوده؟"
کیوهیون زبونش رو گاز گرفت. چیزی نمونده بود که این جمله از دهنش خارج بشه: "همونطور که میبینی هنوز زنده م!"
اما سعی کرد لغات بهتری انتخاب کنه:
"موثر بوده."
رئیس جونگ با رضایت سر تکون داد:
"خوبه...میخوام قبل از ازدواج همه چیزت روبراه شده باشه."
کیوهیون باز هم لبخندی زد:
"تمام سعیم رو میکنم تا بشه."
رئیس جونگ این بار رو به والدین کیوهیون ادامه داد:
"ما تاریخ مناسبی رو برای ازدواج در نظر گرفتیم.به نظر ما ماه دیگه خوبه. خیلی هم زود نیست و میتونیم ترتیب همه چیز رو بدیم. بیستم دسامبر.نظر شما چیه؟"
رئیس چو جواب داد:
"هر چی زودتر بهتر.فکر نمیکنم من و همسرم مشکلی با این تاریخ داشته باشیم.تازه هفته ی قبل از کریسمس هم هست. برای تازه عروس و داماد بهترین وقته."
"خوب پس بدون هیچ بحثی قرار گذاشته شد."
ذهن کیوهیون مشغول بود: "به خاطر خدا..."
فکش رو محکم به هم فشرد. انگار قلبش از سینه زده بود بیرون "کمتر از چهار هفته به بیست دسامبر مونده."
اما نمی تونست مخالفتش رو اظهار کنه.
مادر کیوهیون رو به جسیکا کرد: (بچه ها من توصیه میکنم مادر کیوهیون رو از همین الان یه کس دیگه ای تصور کنین! من شخصا برام خیلی سخته مادر دوست داشتنی کیوهیون رو اینجوری تصور کنم. ولی پدرش رو نه! فک کنم واقعا پدرش سختگیر و خشک باشه. :|)
"جسیکا عزیزم.من و مادرت یه لباس عالی برات انتخاب کردیم.مطمئنم توش مثل فرشته ها میشی.برای عصر پنج شنبه برنامه ای نذار که با هم بریم مزون."
جسیکا لبخندی زد:
"خیلی ازتون ممنونم خانم چو."
کیوهیون جرعه ای از آبش نوشید تا گلوی خشکیده ش رو باز کنه.بعد خیلی آروم رو به جسیکا زمزمه کرد:
"خوب نقش بازی میکنی."
جسیکا لبخندی زد:
"نه به خوبی تو!"



  




نوع مطلب : Masquerade، فن فیک های ترجمه ای، کیومین، هانچول، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
یکشنبه 29 اردیبهشت 1392
Ghazal
شنبه 18 شهریور 1396 03:29 ب.ظ
Tremendous issues here. I'm very satisfied to peer your post.
Thanks a lot and I'm taking a look ahead to contact you. Will
you kindly drop me a e-mail?
پنجشنبه 16 شهریور 1396 04:43 ق.ظ
Sweet blog! I found it while browsing on Yahoo News.
Do you have any suggestions on how to get listed in Yahoo News?

I've been trying for a while but I never seem to get there!
Many thanks
دوشنبه 13 شهریور 1396 07:29 ب.ظ
Wonderful blog! I found it while browsing on Yahoo News.

Do you have any tips on how to get listed in Yahoo News?
I've been trying for a while but I never seem to get there!
Thanks
دوشنبه 5 تیر 1396 10:44 ق.ظ
We're a group of volunteers and opening a new scheme in our community.
Your web site offered us with helpful info to work
on. You've done a formidable activity and our whole neighborhood shall be thankful to you.
سه شنبه 26 اردیبهشت 1396 03:03 ب.ظ
I will right away grab your rss as I can't to find your e-mail subscription hyperlink or newsletter service.
Do you've any? Please allow me recognise in order that I may subscribe.
Thanks.
جمعه 25 فروردین 1396 09:31 ق.ظ
Very soon this website will be famous amid all blogging visitors,
due to it's good articles or reviews
یکشنبه 20 فروردین 1396 03:20 ق.ظ
I'm gone to tell my little brother, that he should also go to see this weblog on regular basis to get updated from most recent information.
جمعه 11 فروردین 1396 02:13 ب.ظ
Hello this is somewhat of off topic but I was wondering if blogs use WYSIWYG editors or if
you have to manually code with HTML. I'm starting a blog soon but have no
coding experience so I wanted to get guidance from
someone with experience. Any help would be enormously appreciated!
چهارشنبه 19 تیر 1392 05:51 ق.ظ
مرسی زحمت کشیدی عزیزم ...من دیگه برم بخونم
Ghazal خواهش میکنم گلم
پنجشنبه 23 خرداد 1392 02:09 ق.ظ
سلام غزل جون بقیه فیکو نمیزاری؟؟؟من خیلی دوزش دارم
Ghazal سلام عزیزم چرا گذاشتم
دوشنبه 20 خرداد 1392 02:08 ب.ظ
سلام! ما دوتا (سارگل و ترگل) یک وب واسه برو بچ اس ام زدیم که توش اخبار و فیکاشونو میذاریم !
اگه دوس داشتید ما رو با اسم لینک کنیدو بگید با چه اسمی لینکتون کنیم
(fic& fanclub)
مرسی!
Ghazal سلام لطفا تو پست ثابت نظر بذارین لینک کردن دست ادمینه بلاگه
پنجشنبه 16 خرداد 1392 01:48 ب.ظ
مرسی مرسی مرسی مرسی
اوف چرا هیچی نمیشه
منم مثه هیچول حوصلم سر رفته
Ghazal خواهش میشودددددددد
من خودم هم حوصله م سر رفته! خخخخ
دوشنبه 13 خرداد 1392 04:13 ب.ظ
سلام غزاله جونی
مرسی که با این که سرت خیلی شلوغه بازم ترجمه کردی و واقعا عالی بود
خیلی حال کردم باهاش
کدلم برا کیو میسوزه زندگی خیلی جلبکی داره طفلک هههههه
بازم مرسی ایشالله بعد امتحانا شاد و خرسند برگردی که منتظرتم شدیددددددددددددددددددد
بوس بوس
ماچ ماچ
Ghazal سلام عزیزم
خواهش میشود. ممنون بسیار زیاد
کیو کلا تو کار جلبک و این حرفاست! خخخخخ
بووووس
شنبه 11 خرداد 1392 12:09 ق.ظ
سلام‏ ‏غزاله‏ ‏جون‏ ‏
مرسی‏ ‏عزیزم‏ ‏دلم‏ ‏بابت‏ ‏ترجمه‏ ‏های‏ ‏عالیت‏ ‏خیلی‏ ‏میدوسمت ‏گلی‏ ‏.اونی‏ ‏جان‏ ‏شومااین‏ ‏فیک‏ ‏تاچندم‏ ‏کلاتمومش‏ ‏میکنی‏ ‏؟اخه‏ ‏ساله‏ ‏بعدکنکور‏ ‏وپیش‏ ‏ دیگه‏ ‏خودت‏ ‏میدونی‏ ‏‏ درس‏ ‏الویت‏ ‏بیشترمیگیره‏ ‏‏ ‏راستی‏ ‏این‏ ‏صحنه‏ ‏های‏ ‏بوقه‏ ‏کیومینش‏ ‏ام‏ ‏ترجمه‏ ‏میکنی‏ ‏؟تماما‏ ‏هااااااا‏ ‏بدون‏ ‏سانسور؟؟؟؟؟؟؟؟؟‏ ‏
Ghazal سلام عزیزم
خواهش میکنم عزیزم. دل به دل راه داره.
راستش واقعا خودم هم نمیدونم چقدر طول بکشه ولی کلا فیک خیلی کوتاهی نیست.
با عرض شرمندگی خیر! ترجمه ی صحنه های بوق در توان بنده نیست! البته باز باید ببینم رو موضوع فیک اثر میذاره یا نه. اگه مجبور شدم شاید این کارو کردم ولی بعید میدونم مجبور بشم!
پنجشنبه 9 خرداد 1392 03:47 ق.ظ
سلام سلام سلاممممم
وای خدا دیگه حالم از هر چی درس و امتحانه بهم میخوره
عزیزم ما درکت میکنیم بالاخره هرکسی مشکلات خودشو داره زیاد به خودت فشار نیار و هر وقت تونستی آپ کن^^
وایییی خیلی خوشمل بود این پارتش وای جسیکاااا میخوام خفش کنممممم
راستی غزال اون موقع که واست کامنت گذاشتم قرار بود یسونگ نره ولی دیگه رفت دیگه
ایشالله اصلا بهش سخت نمیگیرن و اونجا راحت باشه
خوب دیگه بازم ملسیییییی بوووووس
Ghazal به به سلااام
منم همینطور.
ممنون از درکت عزیزم خدا رو شکر که راحت شدم دیگه
امیدوارم...:(
خواهش میشود عزیز بووس
دوشنبه 6 خرداد 1392 02:45 ب.ظ
مرسی عزیزم که تو فشار امتحانا فیکو گذاشتی.
قشنگ بود.
امیدوارم موفق باشی.
Ghazal خواهش میکنم عزیزم
ممنوون
تو هم همینطور
یکشنبه 5 خرداد 1392 08:16 ب.ظ
عالــــــــــــــــــــی بود :*
Ghazal ممنون عزیزم
پنجشنبه 2 خرداد 1392 02:23 ق.ظ
سلام
مرسی عزیزم
عالی بود
هیچول خیلی نمکه
Ghazal سلام عزیزم خواهش میکنم
ممنون
عشق منه هیچول تو این فیک!
چهارشنبه 1 خرداد 1392 10:58 ب.ظ
سلام غزال
جان
مرسی بابت خوش قولیت
شرمنده کردی
بازم جسیکا
Ghazal سلام عزیزم
خواااهش میکنم این حرفا چیه
بعله... :|
چهارشنبه 1 خرداد 1392 10:13 ب.ظ
سلام٫
غزال جون ممنون که با مسائلی که گفتی بازم برامون ترجمه کردی و گذاشتی
واقعا مرسی

حالا بریم سراغ داستان٫فقط اینو میخوام بگم که خیلی دوس دارم این"جسیکا"یا به قول کیوهیون "سیکا" از این داستان هرچه زودتر محو بشه
بازم مرسی
Ghazal سلام.
خواهش میکنم عزیزم
و به قول هیچول "شیکا" ! الهی آمیییییین
خواهش میکنم عزیز
چهارشنبه 1 خرداد 1392 09:01 ب.ظ
وای مرسی عالی بود.اصلا انتظار نداشتم.مرسی
Ghazal خواهش میکنم عزیزم
چهارشنبه 1 خرداد 1392 04:29 ب.ظ
سلاااااااام.
من بعد از مدتها دوباره اومدم.
الهیییییییییییییی کیوووووووووووووو.
دلم میخواد این جسیکا و خانوادشو پودر کنم بفرستم هواا.

مینییییییییییی.
کاش به جا رستوران میرفت پیش مینی.
وای که چه باحال میشد.

مرسی عزیزم ترجمه ات هم عالی بود خسته نباشی.
Ghazal سلام بسیار کار خوبی کردی.
لطفا هرچه زودتر این کارو بکن یه ملتی راحت شن! واللا!
پیش مینی هم میره
خواهش میکنم عزیزم ممنون
چهارشنبه 1 خرداد 1392 01:40 ب.ظ
u are the best

fighting
Ghazal ممنون عزیزم لطف داری :)
دوشنبه 30 اردیبهشت 1392 02:57 ب.ظ
alii bood azizam mersii kebainhame mashghale o dars vasamoon goozashtish....montazer baghiash hastam
Ghazal ممنون عزیزم.خواهش میکنم
دوشنبه 30 اردیبهشت 1392 02:09 ب.ظ
بسیار قشنگ بود...ممنون
20 خردادمیام تاآپ جدیدبخونم^^
امیدوارم تو امتحانات موفق باشی
Ghazal ممنونم..خواهش میکنم
بیست خرداد تازه امتحانامون تموم میشه! یه چند روز طول میکشه تا ترجمه ش کنم
ممنونم تو هم موفق باشی
دوشنبه 30 اردیبهشت 1392 09:57 ق.ظ
اخه بیچاره کیوهیون
ممنون
Ghazal یس..
خواهش میکنم
دوشنبه 30 اردیبهشت 1392 01:32 ق.ظ
هیچول خیلی بامزه و بلاست اینجا
هلاككككككككش شدم

مرسی غزل جان مرسی از وقتی كه میذاری
Ghazal کلا شخصیت مورد علاقه من تو این فیک هیچوله! بعضی از حرفاش رو قبول ندارم ولی کلا بعضی شعارهاشو خیلی قبول دارم.
خواهش میکنم عزیزم :)
دوشنبه 30 اردیبهشت 1392 01:27 ق.ظ
سلام عزیزم
خسته امتحان نباشیییییییییی
داستان مثل همیشه عالی بود،از شیطنتای كیو خوشم اومد و البته انگار گلوی جسیكا هم پیش كیو گیر كرده انگار
Ghazal سلام عزیز سلامت باشی
ممنون از لطفت
آخه کیه که گلوش پیش کیو گیر نکنه؟! معلومه. خیلی دلش هم بخواد! خخخخ
یکشنبه 29 اردیبهشت 1392 09:13 ب.ظ
سلاااام غزل جون،من تازه با این وب آشنا شدم و خیلی از این فیکی که زحمت می کشی و ترجمه می کنی خوشم اومده.
ایشالا امتحاناتو خوب بدی و تو تابستون با روحیه ی شاد و خوشحال بقیه فیکو ترجمه کنی و بذاری که مام با خوندنش لذت ببریم
مرسیییییییییییییییییییییی عزیزم بابت زحمتی که میکشی
Ghazal سلااااام خیلی خوش اومدی عزیزم.
ممنونم..امیدوارم.. شما هم موفق باشی
خواهش میکنم عزیزم
یکشنبه 29 اردیبهشت 1392 02:18 ب.ظ
عالی بود غزل جون مثل همیشه ترجت عالی بود..
ممنونم...ایشالله که موفق باشی
Ghazal ممنون از لطفت عزیز
ممنوووون..انشالله
خوااااهش میکنم :)
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


نمایش نظرات 1 تا 30