تبلیغات
الف فیکشن - Masquerade_Chapter 17
 
الف فیکشن
درباره وبلاگ


این بلاگیه که با نفس های الف ها گرم میشه و حضور و اتحادشونه که نشون میده زندگی با سوجو براشون متفاوت تره!!!

آدرس های بعدی وبلاگ :
www.elf-fiction.mihanblog.com
wwww.elfiction.blogfa.com


مدیر وبلاگ : MadJess
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
سلام بچه ها.برگشتم با قسمت بعد..برین بخونین حالشو ببرین. این پارت خیلی خیلی زیاده و اینجانب رسما پدرم دراومد تا ترجمه و تایپش کردم! ینی هر چی ترجمه میکردم مگه تموم میشد؟! به جبران پارت کوتاه قبلی. بععععله...خوب بفرمایین ادامه مطلب

پیدا کردن کیوهیون توی بار کار سختی نبود چون وقتی سونگمین وارد بار شد فقط دو نفر داخلش بودن.
سونگمین که به خاطر دویدن نفس نفس میزد با سرعت به سمت کیوهیون رفت.تنها چیزی که گرمش میکرد یه شال گردن پشمی بود که البته کافی نبود.اونطور که در ظاهر پیدا بود کیوهیون به شدت م/س/ت بود.
سونگمین با چشمهایی که نگرانی توش موج میزد به سمت کیوهیون رفت و دستش رو پشت کمرش حلقه کرد:
"سلام."
دستش رو روی گونه ی کیوهیون کشید تا دمای بدنش رو بسنجه.
لبخندی از خوشحالی برای نتیجه دادن نقشه ش روی لبای هیچول نشسته بود.می دونست سونگمین زود میاد اونجا ولی فکر نمیکرد دیگه اینقدر سریع خودش رو برسونه.با اینکه چهره ی بانمک سونگمین رو میشناخت پرسید:
"شما دکتر لی هستی؟"
سونگمین سریع جواب داد:
"بله.شما به من زنگ زدی نه؟ ممنون که این کارو کردی.حالش چطوره؟ چه اتفاقی افتاده؟"
"آروم باش." بعد به صندلی اشاره کرد تا سونگمین بشینه و ادامه داد:
"هیچی نشده. فقط خیلی م/س/ت کرده."
سونگمین همونطور که کنار کیوهیون مینشست با صدای نگرانش گفت:
"گفتی براش مشکلی پیش اومده."
"اومده...ولی نه مشکل جسمی."
سونگمین دوباره پرسید:
"چی شده؟"
قبل از اینکه هیچول جواب بده کیوهیون تکونی خورد. سرش رو بالا آورد و سونگمین رو دید و بعد با نگاه پرسشگری به هیچول خیره شد.
کیوهیون زیر لب زمزمه کرد:
"یا خدا...این دفعه چه غلطی کردی؟"
هیچول دستاش رو بالا برد:
"هی...به خاطر اینکه خواستم بهت کمک کنم سرزنشم نکن."
کیوهیون با اخم پرسید:
"این اینجا چیکار میکنه؟"
هیچول از جاش بلند شد:
"من بهش زنگ زدم چون نمیتونستم خرد شدنت رو ببینم.برای امروز من دیگه کافیه. از اینجا به بعد میسپرمت دست دکترت."
بعد هم سریع خداحافظی کرد و هانکیونگ رو همراه خودش کشید و برد.
سونگمین روش رو به کیوهیون برگردوند. با اخمی روی صورتش سعی داشت تمرکزش رو به دست بیاره.
سونگمین پرسید:
"حالت خوبه؟ خدایا به شدت بوی ا/ل/ک/ل میدی. چقدر خوردی؟"
کیوهیون بی مقدمه گفت:
"اینجا جای تو نیست. اینجا فقط مخصوص آدمایی مثل منه."
"بهم بگو چی شده."
کیوهیون خندید: "هیچی." بعد سعی کرد دوباره بطری رو برداره که سونگمین سریع متوقفش کرد:
"کیوهیون...باشه نگو چی شده. فقط بهم بگو حالت خوبه."
لحن سونگمین خیلی دلسوزانه بود یا شاید هم کیوهیون اینجور تصور میکرد چون بهش احتیاج داشت. هر چی که بود حضور سونگمین و رفتارش حال کیوهیون رو بهتر میکرد.خیلی بهتر...اولین باری نبود که چشمها و صدای سونگمین آرامش رو به کیوهیون منتقل میکرد ولی این دفعه بهتر از همیشه بود.
کیوهیون نمیتونست دقیقا انگشت رو احساسش بذاره و بگه که چیه.فقط میتونست بگه که حالش رو "بهتر" میکرد.
با اینکه دوست نداشت قبول کنه ولی خیلی ریلکس تر شده بود. زمزمه کرد:
"حالم خوبه."
"کار احمقانه ای نکن. ارزشش رو نداره."
کیوهیون که تحت اثر ا/ل/ک/ل بود باز هم خندید:
"قرار نبود کار احقانه ای بکنم."
بالاخره خیال سونگمین راحت شد و لبخندی زد:
"خوبه."
سونگمین دست کیوهیون رو گرفت و برای تسلی خاطرش چند بار آروم پشت دستش زد.و جالبه که کیوهیون هم دستش رو کنار نکشید.
کیوهیون با لحنی که هنوز هم کمی آمیخته به تمسخر بود پرسید:
"چی شد که اومدی اینجا؟"
تمسخر لحنش برای پوشاندن این حقیقت بود که با اومدن سونگمین خیالش راحت شده و احساس آرامش کرده.ادامه داد:
"نمی دونم هیچول بهت چی گفته ولی نیازی نبود این همه راهو تا اینجا بیای."
سونگمین بدون اینکه حتی ثانیه ای مکث کنه جواب داد:
"خیلی نگران شدم. دوستت که بهم زنگ زد گفت مشکلی برات پیش اومده و من هم باید میومدم."
کیوهیون یکی از سرسخت ترین و جدی ترین بیماران افسردگی بود که سونگمین تا اون موقع دیده بود و سونگمین هم به اندازه ی کافی خودش رو درگیر بیمارش کرده بود.الان نمیشد پا پس بکشه. نمیتونست حالا که تا این حد درگیر شده کیوهیون رو از دست بده. نمیخواست یه نفر دیگه قربانی بشه.نمی خواست یه نفر دیگه به کابوس های شبانه ش اضافه بشه. باید این یکی رو نجات میداد.
کیوهیون:
"خوب همونطور که میبینی مشکلی برام پیش نیومده پس میتونی بری."
سونگمین سر تکون داد و دست کیوهیون رو محکم تر فشرد:
"حالا که دیگه اومدم. نمیتونم الان ولت کنم."
کیوهیون پوزخندی زد:
"چرا ؟ الان که دیگه جلسه ی درمانیم نیست."
"نمی خوای اینجا باشم؟ فقط در صورتی میرم که تو نخوای پیشت بمونم."
"رک و راست، نمی خوام!"
ولی چقدر این جواب درست بود خودش هم نمیدونست.
چیز مسلم این بود که بعد از اومدن ناگهانی سونگمین حالش خیلی بهتر شده.اما در عین حال دوست نداشت کسی نظاره گر این حال و روزش باشه.همونطور که هیچول هم گفته بود این اولین باری بود که به میل خودش بطری پشت بطری نوشیده بود تا بلکه به دنیای بی خبری فرو بره.دوست نداشت این روی ضعیف خودش رو نشون بده.

سونگمین گفت: "پس برای چی هنوز دستم رو گرفتی؟!"

کیوهیون که تازه متوجه شده بود با خشم سعی کرد دستش رو بیرون بکشه ولی سونگمین بازم محکم تر فشار داد.
کیوهیون زمزمه کرد:
"نکن." با وجود امتناع لحنش اونقدرها هم جدی نبود. ادامه داد:
"نمی خوام اینجا باشی برای اینکه الان تو وضعیت مناسبی نیستم. خیالت راحت شد؟"
"صد بار بهت گفتم اینقدر تلاش نکن تا خودت رو عالی و بدون نقص نشون بدی.خودت باش."
قبل از اینکه سونگمین بتونه جلوی کیوهیون رو بگیره گیلاس ش/ر/ا/ب رو برداشت و جرعه ای نوشید:
"از کجا اینقدر مطمئنی وقتی خودم باشم اوضاعم بی ریخت تر نمیشه؟"
"چون نمیشه. تا وقتی من کنارت هستم..و خواهم موند."
قلب کیوهیون یک لحظه ایستاد. باز هم سونگمین حرفهایی زده بود که کیوهیون نمی خواست باور کنه ولی در عین حال نمیتونست جلوی خودش رو بگیره.
کیوهیون چشمهاش رو بست و زمزمه کرد:
"تمومش کن."
"چی رو؟"
کیوهیون با خشم بیرون ریخت:
"تلاش بیهوده برای اینکه نشون بدی تو برای من یه مورد خاصی. تو فقط داری شغلت رو انجام میدی. همین و بس.وانمود نکن که یه چیزی بیشتر از اینه."
"خودت گفتی این جلسه ی درمانی نیست.پس چی باعث شده فکر کنی که فقط دارم به شغلم عمل میکنم؟ چرا فکر میکنی دلیل اینکه اینجام عمل کردن به شغلمه؟"
کیوهیون سر تکون داد:
"هر چی.."
بعد دست دراز کرد تا دوباره بطری رو برداره ولی سونگمین سریع بطری رو از دستش قاپید. کیوهیون آهی از نارضایتی کشید.
سونگمین که حالا آثاری از ناراحتی تو چهره ش نمایان بود پرسید:
"از چی اینقدر وحشت داری؟ چی باعث میشه هر بار کسی میخواد به کمکت بیاد خودت رو پس بکشی؟"
حق با سونگمین بود. این کاری بود که کیوهیون میکرد.چون نمی خواست زمین بخوره.چون تحمل دردش رو نداشت. چون به شدت از نقاب ها خسته شده بود.
کیوهیون سعی کرد با صدایی که تحت تاثیر ا/ل/ک/ل بود تا میشه واضح صحبت کنه. با اینکه خودش هم میدونست حقیقت این نیست گفت:
"من از چیزی وحشت ندارم.فقط به چرت و پرتایی که تحویلم میدی اعتقادی ندارم."
"جیکار کنم تا باورم کنی؟"
سونگمین عمیقا این سوال رو پرسیده بود انگار که واقعا میخواد هر کاری بود انجام بده.
"وقتتو تلف نکن دکتر. چون باورت نمیکنم."
سونگمین ل/ب/ش رو جوید. میدونست باید خودش رو برای رفتارهایی که از کیوهیون انتظار میرفت آماده کنه ولی دیگه نمیدونست باید چیکار کنه تا به کیوهیون ثابت بشه که تنها نیست.و اینکه باید خودش باشه.
دیروز به نظر میرسید که معجزه شده و کیوهیون کمی نرم تر شده ولی امروز حتی از همیشه سرسخت تر بود.طوری ذهنش رو بسته بود که انگار دیروز فقط یه رویا بوده.یه جورایی شانسی بود که سونگمین تقریبا از حال رفت و دل کیوهیون هم براش سوخت.سونگمین داشت نهایت سعیش رو میکرد تا دوباره لحظه های دیروز رو برگردونه. دیروز کیوهیون واقعا لبخند زده بود و حتی خندیده بود.
بعد از چند دقیقه غرق شدن تو افکار، فکر خطرناکی به ذهن سونگمین خطور کرد.
اگه این یه رقابت بود سونگمین با آ/غ/و/ش باز به استقبالش میرفت. قبلا تصمیم خودش رو گرفته بود که هر کاری بکنه تا از کیوهیون محافظت کنه و از تباهی نجاتش بده.هر طور شده.هر چی که بود بهتر از این بود که یکی دیگه از بیمارهاش هم تباه بشه و سونگمین با احساس عذاب و گناه زندگی کنه.یه جورایی سونگمین با قربانی کردن خودش، خودش رو نجات میداد..چه تناقضی!
سونگمین با لحن جدی رو به کیوهیون کرد:
"پس چطوره بهت نشون بدم که چیکار میتونم بکنم؟"
کیوهیون نگاهی به سونگمین انداخت و پوزخندی زد. انگار که همه ی حرفای سونگمین چرت بود.بعد با طعنه جواب داد:
"باشه..امتحان کن."
سونگمین بدون هیچ حرفی از جاش بلند شد و آروم از بار خارج شد.اخمی رو صورت کیوهیون نشست ولی می خواست ببینه سونگمین چیکار میخواد بکنه پس بلند شد و دنبالش رفت.
برف هنوز هم شدید میبارید.اون موقع کیوهیون یادش اومد که سونگمین سرما خورده و تب داره.
سرمای سوزناک برف کمی حال کیوهیون رو سر جاش آورد. با خودش فکر کرد:
"چه غلطی میخواد بکنه؟"
تصمیم گرفت سونگمین رو از هر کاری که می خواست بکنه منصرف کنه برای همین قدم جلو گذاشت.سونگمین سر پیاده رو توقف کرد و رو به خیابون کرد.ماشین های زیادی تو خیابون نبود ولی همونایی هم که بودن به خاطر سر بودن جاده نمی تونستن سرعتشون رو کنترل کنن.
کاری که سونگمین میخواست بکنه دیوانگی بود.قطعا روش های مطمئن تر و کم خطر تری برای نشون دادن صداقتش به کیوهیون وجود داشت ولی کمی دیوانگی لازم بود.
سونگمین نفس عمیقی کشید و قبل از اینکه کیوهیون بتونه بهش نزدیک شه و بپرسه چیکار میخواد بکنه دوید وسط خیابون.
"دیوانه!"
کیوهیون که حالا کاملا حالش سر جاش اومده بود دنبال سونگمین دوید.
صدای بوق و ترمز ماشین ها تو خیابون پیچید. جاده شلوغ شد و چیزی نمونده بود تا یک کامیون سونگمین رو زیر بگیره که کیوهیون پرید و سونگمین رو اون طرف جاده انداخت.هر دو غلطی زدن تا به طرف امن جاده رسیدن.
کیوهیون سریع رو دو تا دستش بلند شد و تو صورت سونگمین که همونطور روی زمین دراز کشده بود داد زد:
"دیوونه شدی؟ این چه غلطی بود کردی؟"
سونگمین دستی به بازوی کیوهیون که خون ازش میچکید کشید:
"خدایا...داره خون میاد."
کیوهیون بی توجه به جراحتش صداش رو بالاتر برد:
"اصلا میفهمی داشتی چیکار میکردی؟ نزدیک بود خودت رو به کشتن بدی!"
سونگمین هم بی توجه دستش رو روی زخم فشار داد:
"تکون نخور. جراحتش یه جورایی عمیقه."
کیوهیون با خشم دستش رو محکم بیرون کشید و سونگمین رو به حالت نشسته در آورد. سونگمین که انگار پاش پیچ خورده بود از درد داد زد.
کیوهیون با خشم ادامه داد:
"واقعا چه فکری کردی؟"
سونگمین که از سر تا پا میلرزید جواب داد:
"میخواستم خودم رو ثابت کنم. اگه هر کاری کمتر از این میکردم منو باور میکردی؟"
کیوهیون که خشکش زده بود با حیرت پرسید:
"چی؟ تو زندگی خودت رو به خطر انداختی فقط به خاطر اینکه من باورت کنم؟"
سونگمین شال گردنش رو از دور گردنش باز کرد و دور بازوی کیوهیون بست:
"خودم میدونم دیوونگی به نظر میرسه."
"به نظر میرسه؟!" بعد داد زد: "این دیوونگی محضه!"
سونگمین همونطور که نفس نفس میزد مستقیم تو چشمای کیوهیون زل زد:
"حداقل الان میدونی که چقدر برای درست کردن تو جدی ام.نه فقط به عنوان شغلم. اونقدر که حتی حاضرم زندگی خودم رو هم به خطر بندازم."
کیوهیون قدرت تکلمش رو از دست داد.نه به خاطر اینکه حرف سونگمین از نظرش مسخره بود بلکه به خاطر این که قلبش یه لحظه ایستاد.و بعد دیوانه وار شروع به تپیدن کرد.
قلبش محکم تو قفسه ی سینه ش میزد و بهش میفهموند که برای یه نفر اهمیت داره. که زنده ست.یه جوری که هرگز با گذشته قابل مقایسه نیست.
سونگمین ادامه داد:
"ولی واقعا نمی خواستم آسیب ببینی.بیا بریم باند پیچی ش کنیم."
کیوهیون سر تکون داد و زمزمه کرد:
"نمی تونم باور کنم چیکار کردی...اگه دنبالت نیومده بودم چی؟"
سونگمین برای چند لحظه به جواب فکر کرد.چرا قبلا به این فکر نکرده بود؟ واقعا اگه کیوهیون دنبالش ندویده بود چی میشد؟ قطعا تصادف میکرد نه؟ اون موقع چیکار باید میکرد؟ فقط به عواقبش فکر میکرد. اینکه کیوهیون باور میکنه که سونگمین چقدر برای نجات روحش جدیه...برای اینکه نجات روح کیوهیون نجات روح خودش بود.
سونگمین کلماتی که آنی به ذهنش میومدن رو بیان کرد:
"خوب...به هر حال فکر میکنم که در هر صورت زنده میموندم.فکر کنم چون میدونستم که نباید بمیرم. چون اگه میمردم نمی تونستم به تو کمک کنم.نه؟"
این حرف ها اصلا معنی نداشت.اصلا! ولی هر چی که بود متقاعدکننده بود.هر چی که بود باعث میشد ضربان قلب کیوهیون همونطور دیوانه وار ادامه پیدا کنه.
کیوهیون تو چشمهای سیاه رنگ و درخشان سونگمین خیره شد:
"جدی جدی غیر قابل باوری."
سونگمین آروم خندید:
"فکر کنم همین چند لحظه پیش جلوی یه کامیون پریدم فقط برای اینکه قابل باور باشم!"
"دفعه بعد سعی کن کمتر به خودت فشار بیاری!"
بعد از جا بلند شد و دستش رو به طرف سونگمین دراز کرد.
سونگمین که پاش پیچ خورده بود و تعادل نداشت مجبور بود برای حفظ تعادل به شونه ی کیوهیون بچسبه. 
وقتی کیوهیون دستش رو دور سونگمین حلقه کرد، سونگمین نگاهی به صورتش انداخت و با وجود دردی که داشت لبخندی زد:
"چرا حس میکنم این دفعه ی اول نیست؟"
کیوهیون آروم خندید:
"فکر کنم تو رویام اتفاق افتاده بود."
خنده ی سونگمین تو گوش کیوهیون پیچید و قلبش رو لرزوند.قلبش مثل یه بمب در حال انفجار شده بود.تحملش براش سخت بود. براش تازگی داشت و کیوهیون داشت سعی میکرد یه راهی برای آروم کردنش پیدا کنه.اینقدر سونگمین برای کیوهیون نو بود و تازگی داشت که دیگه نمیتونست در برابرش مثل قدیم، مثل اونجوری که همه ی زندگی ش تمرین کرده بود رفتار کنه.
چشمهاش رو بست و باز هم طبق عادت نفسش رو تو سینه حبس کرد.امید داشت که با این کار تپش دیوانه وار قلبش هم متوقف بشه ولی سونگمین باز هم مداخله کرد و دستش رو آروم روی گونه ی کیوهیون گذاشت و زمزمه کرد:
"طوری نشده.."
با احساس دست های سونگمین که پوستش رو میسوزوند چشمهاش رو باز کرد و سونگمین باز هم لبخند قشنگی تقدیمش کرد.کیوهیون می خواست سرش رو برگردونه ولی نمیتونست. نگاه سونگمین اینقدر گرم بود که نمیشد نادیده ش گرفت.
فاصله ی بینشون فراتر از حد تحمل کیوهیون بود.می دونست که این اشتباهه و باید جلوش رو بگیره. ولی به دلایلی نمیتونست.
با اینکه کاملا آگاه بود که این یه اشتباهه جرات کرد و به آسمون پر ستاره ی چشم های سونگمین خیره شد.سونگمین با کنجکاوی و معصومانه نگاهش میکرد و میخواست بدونه کیوهیون داره به چی فکر میکنه.
با دیدن این صحنه ی نفس گیر بالاخره کیوهیون کنترلش رو از دست داد. قلبش تند تر از قبل میزد.انگار که همه ی وجودش تپش داشت.
لحظه ای بعد نفس هاشون تو هم گره خورد و کیوهیون ل/ب های سونگمین رو در بر گرفت.
چشمهای سونگمین از شدت تعجب از این تغییر ناگهانی و غیرمنتظره گشاد شده بود و صداهایی که از تعجب از دهنش خارج میشد توسط کیوهیون خفه میشد.سعی کرد خودش رو از دست های کیوهیون بیرون بکشه ولی کیوهیون محکم دستاش رو دورش حلقه کرد.سونگمین که اینطور میدید چشمهاش رو بست و تصمیم گرفت به کیوهیون اجازه بده هر کار دلش میخواد بکنه.
هر چی که بود کیوهیون داشت مشوق سرکشی ش رو می ب/و/س/ید و سونگمین هم نمی خواست این شانس رو ازش بگیره.
حالا که کیوهیون فراتر از مرز رفته بود قصد نداشت به این سادگی ها دست برداره.
ب/و/س/ه طعم ش/ر/ا/ب میداد..تلخ و شیرین. نامطمئن شروع شد و کم کم داشت گرم میشد. بالاخره قلب کیوهیون از تپش افتاد و بالاخره بمب منفجر شد و افکار کیوهیون رو تکه تکه کرد و شست.برای اون لحظه هیچی براش مهم نبود.
سونگمین برای اینکه لرزش دستهاش رو متوقف کنه محکم شونه های کیوهیون رو نگه داشت. بعد از چند ثانیه یک دفعه سونگمین خودش رو عقب کشید ولی کیوهیون بدون اینکه مهلت بده دوباره به طرفش رفت.
سونگمین همونطور که صورتش رو عقب میکشید سعی کرد صحبت کنه:
"صبر کن...یه لحظه صبر کن."
کیوهیون با لحن هشدار دهنده ای همونطور که سونگمین رو می/ب/و/س/ید زمزمه کرد:
"امتناع نکن."
سونگمین باز هم سرش رو کنار کشید:
"نه،گوش کن..من سرما خوردم.یادت رفته؟ ممکنه به تو هم سرایت کنه."
کیوهیون برای لحظه ای به مرد ظریف مقابلش خیره شد.فکر میکرد سونگمین چون اون رو نمیخواد امتناع میکنه یا به هر دلیل دیگه ای.سرماخوردگی آخرین دلیلی بود که به ذهنش میرسید.
کیوهیون خنده ای کرد و با لبخند جذابی دوباره به سونگمین نزدیک شد:
"اونقدرها هم بد به نظر نمیرسه."




نوع مطلب : Masquerade، فن فیک های ترجمه ای، کیومین، هانچول، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
جمعه 31 خرداد 1392
Ghazal
جمعه 17 آذر 1396 07:11 ب.ظ
Hi, i think that i saw you visited my web site thus i
came to “return the favor”.I'm attempting to find things to enhance
my site!I suppose its ok to use some of your ideas!!
سه شنبه 28 شهریور 1396 03:12 ق.ظ
This excellent website truly has all of the info I needed concerning this subject and didn't know who to ask.
دوشنبه 13 شهریور 1396 07:06 ب.ظ
Woah! I'm really loving the template/theme of this blog.
It's simple, yet effective. A lot of times it's very hard to get that "perfect balance" between usability and appearance.
I must say you have done a amazing job with this. In addition, the blog loads very fast for me on Safari.
Exceptional Blog!
شنبه 14 مرداد 1396 04:30 ب.ظ
Hi there! I just wanted to ask if you ever have any problems with hackers?
My last blog (wordpress) was hacked and I ended up losing many months of hard work due
to no data backup. Do you have any methods to protect against hackers?
چهارشنبه 20 اردیبهشت 1396 11:31 ب.ظ
Glad to be one of many visitors on this awesome web site :D.
دوشنبه 28 فروردین 1396 10:41 ق.ظ
I know this if off topic but I'm looking into starting my own blog and
was curious what all is needed to get setup? I'm assuming having
a blog like yours would cost a pretty penny? I'm not very
web savvy so I'm not 100% certain. Any tips or advice
would be greatly appreciated. Many thanks
جمعه 25 فروردین 1396 01:57 ق.ظ
Very quickly this website will be famous among all blogging visitors,
due to it's fastidious content
شنبه 19 فروردین 1396 12:39 ب.ظ
Great post however I was wondering if you could write a litte
more on this subject? I'd be very thankful if you could elaborate a little bit further.
Kudos!
چهارشنبه 5 فروردین 1394 01:59 ق.ظ
Aliii buddd
چهارشنبه 19 تیر 1392 05:54 ق.ظ
مممممممممممممممممممممممممممممم ممنوووووووووووووووون بابا تو دیگه کی هستی؟؟!!
Ghazal خواهش میکنمممم ک ک ک :)
چهارشنبه 12 تیر 1392 01:29 ب.ظ
سلام غزل جون....قالب جدید مبارک گلم..... پس پارت بعد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
Ghazal سلام عزیزم..ممنون ..پارت بعد رو با عرض شرمندگی هنوز ترجمه نکردم. فعلا سرم خیلی شلوغه
سه شنبه 11 تیر 1392 09:12 ب.ظ
قالب جدید مبارک عزیزم
Ghazal ممنون عزیزم :)
دوشنبه 10 تیر 1392 11:38 ق.ظ
ghazaaaal
Ghazal جاااانم؟؟؟؟!
یکشنبه 9 تیر 1392 01:50 ب.ظ
اوه چه جای بدی تموم شد...عالی بود مر30
Ghazal ممنون عزیزم خواهش میکنم
یکشنبه 9 تیر 1392 01:38 ق.ظ
به سلامتی و میمنت!!!
مبارک باشه انشالله پیوندشان مبارک!!!!
واقعا خوشم میاد عینه دونوگوله شکفته شدن الان!!!
اینده ی شومی رو براشون پیش بینی میکنم!!! میدونی. ... با اون ننه بابایی ککه کیو داره :| :| :|
ولی خیلی زیاد بود مرسی غزل جونم خسته نباشی:) :*
Ghazal بعععله...دو نوگل شکفته! خخخخ
ایشالله مینی میزنه ننه باباشو صاف میکنه!
خواهش میکنم عزیزم :)
جمعه 7 تیر 1392 07:07 ب.ظ
نه اون نیستم

همونیم ک قیلا نظر میزاشتم و الان چند پارته نبودم



از بچه هوی خوابگاهم
خوابگاه کیوساوین


اسمای مختلفی دارم



باوشه

هرجور راحتی گلم



کسی نمیتونه برات بترجمه؟

تو فقط اضافش کنی؟



Ghazal عزیزم منظور من از اینکه در توانم نیست چیز دیگه ای بود. برای من که فرقی نمیکنه اگه بخوام مثل بقیه فیک میتونم ترجمه کنم. منظورم این بود که در واقع خوشم نمیاد ترجمه کنم. شرمنده م گلم
پنجشنبه 6 تیر 1392 01:28 ب.ظ
سلام غزل جون من همونیم که ازم سوال کردی نویسنده جدیدی نه ولی عاشق خودتو فیکاتم ولی شاید نویسنده بشمو وبلاگ بزنم بوس بوس گلم
Ghazal سلام عزیزم. آهان..آخه تو قسمت ادرس وبت زده بودی الفیکشن گفتم حتما نویسنده جدیدی.
ممنون از لطفت عزیزم انشالله موفق باشی
سه شنبه 4 تیر 1392 02:33 ب.ظ









Ghazal بوووووووووووس :***
سه شنبه 4 تیر 1392 02:30 ب.ظ
سیلووووووم
خسته نباشی عزیزم
عالی بود خیلی خیلی لذت بردم
شدیدا منتظر پارت بعدم.امیدوارم كیو بازم بعد این اتفاق پشیمون نشه و بیشتر از این احساس گناه بهش دست نده
Ghazal سلام عزیزم خیلی ممنون
ممنون از لطفت
فعلا که هنوز شروع نکردم به ترجمه ولی به زودی شروع میکنم. همه بخونن این پارتو
نه بابا این کیو پرروتر از این حرفاست! خخخخ
سه شنبه 4 تیر 1392 12:53 ب.ظ
اووووووووووووووف....مردم بابا....
چاکرییییییییییییییییییییییییییم.......
50یا60تاااااااااااااااااااااااا؟؟؟؟؟؟
زورو فنا شه زود زود بزاااااااار......
Ghazal چرااا؟ کمه یا زیاد؟
قبلا هم توضیح دادم عزیزم چون داستانای فرعی این فیک رو ترجمه نمیکنم و همه ی پارتها قاطی هستن نمیتونم دقیق بگم چند پارت میشه کلا ولی تخمینی میگم احتمالا 50 60 تا بشه
خدا نکنه..انشالله شروع میکنم
دوشنبه 3 تیر 1392 02:16 ب.ظ
هیچوووووووووول
دستت درد نکنه
آفرین فرزندم.
این پارت رو دوست داشتم.
وای کیومین
کیومین
و
کیومین
.
.
من در انتظار پارت بعد.
مررررررررررسی
طعم ش.ر.ا.بش و شیرینش تو حلقشون .
هیییییییییییی.
آجی سلام.
Ghazal یسسس من خودمم این پارتو دوس داشتم! D:
خواهش میکنم عزیزم
ها؟ سلام عزیزم
یکشنبه 2 تیر 1392 11:31 ب.ظ
هووووووووووووف


نفس عمییییییییییییییییق


مینی کجایی؟

سوووووونگمییییییین


منم میخوام خو


من الان مینی از کجا گیر بیارم؟



یکی ب دادم برسه


مرسی غژل جونم


بعد از کلی وخت من بازگشتم


خیلی خیلی این پارت منو مرگ



میگم نمیشه سانش نکردو اون پارتایی ک .... داره رو رمز دار کرد؟






Ghazal کنترل کنننن دخترمم
من دارم دنبال مینی میگردم انشالله اگه گیرش آوردم با تو هم تقسیم میکنم! خخخخ
بسیار خوش اومدی..میگم تو همون فاطی خودمونی دیگه؟ همون که وب داشت و مینوشت؟
نه ببین عزیزم قضیه اینه که من نمیتونم از اون صحنه ها رو ترجمه کنم و یا بنویسم. راستش در توانم نیست
یکشنبه 2 تیر 1392 07:53 ب.ظ
خیلی قشنگ بود ممنون چینگو
Ghazal خیلی ممنون عزیزم خواهش میکنم
یکشنبه 2 تیر 1392 04:08 ب.ظ
lمرسی غزل جون دستت طلا خسته نباشی گلم
من این پارت به معنا واقعی پرپر
Ghazal خواهش میکنم عزیزم سلامت باشی :)
شنبه 1 تیر 1392 04:10 ب.ظ
وای خدا من میدونستم این دویل بازی های هیچول کار دست این دوتا میده ..خیلی خیلی این پارت قشنگ بود ..منتظر بقیش هستم
Ghazal دستش درد نکنه! خخخ
مرسی..بقیه ش انشالله به زودی...
شنبه 1 تیر 1392 03:13 ب.ظ
سلام غزال جون خیلی خیلی خسته نباشی

ای هیچاله بـلا

ایــــول سونگمین...

کیو غیر قابل کنترل میشود
مینیم که پایه

مــــــرسی
شدیــــد قشنگ بود
Ghazal سلام عزیزم خیلی ممنون :)
دست کیو درد نکند! خخخ
خواهش میکنم عزیزم
شنبه 1 تیر 1392 02:19 ب.ظ
سلام.........وای مرسیییییییییی خیلی قشنگ بود جوجو.....بووووووووووووووووووووووس
Ghazal سلام عزیزم خواهش میکنم..بوووس
شنبه 1 تیر 1392 01:18 ب.ظ
خیلی عالی بود بخصوص اونجایی که کیوهیون میره تو کار سونگمین و اینکه خیلی خیلی خسته نباشی و یه سوال شیوون کی میاد تو ماجرا؟
Ghazal ممنون عزیزم
شیوون هم میاد بالاخره راستش دقیق یادم نیست کی
راستی شما نویسنده جدیدی؟
شنبه 1 تیر 1392 03:18 ق.ظ
مرسیی
خسته نباشی،خیلییییییییییییی خوب بود
Ghazal خواهش میکنم عزیزم ممنون :)
شنبه 1 تیر 1392 12:27 ق.ظ
joonam kyu ,joonam mini,joonam ghazal, damet garm hal kardam dar hade time melli.man asheghe oon jomleie emtena nakone kyu shodam akhe khodemoonim kyu ghiafash be in gholombe solombe harf zadana nemikhore ghorboonesh beram.bazam mer30 golam
Ghazal کیو اینطور حرف زدن رو از مینی یاد گرفته! خخخخخ
خواهش میکنم عزیزم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


نمایش نظرات 1 تا 30