تبلیغات
الف فیکشن - my love please come back to me part 4
 
الف فیکشن
درباره وبلاگ


این بلاگیه که با نفس های الف ها گرم میشه و حضور و اتحادشونه که نشون میده زندگی با سوجو براشون متفاوت تره!!!

آدرس های بعدی وبلاگ :
www.elf-fiction.mihanblog.com
wwww.elfiction.blogfa.com


مدیر وبلاگ : MadJess
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
سلــــــــــــــــــــــــــام خوبِِِِِـــــــــــــــــــــید ؟ تورو خودا ببخشید دیراومدم مامانم عمل جراحی انجام داده همش مشغول کارای خونه و مهمان داری بودم آخه ملاقاتی زیاد داشت
این پارت کمه بابت این هم معذرت میخوام ازتون ولی درکم کنید سخت بود تو اوضاع بخوام بشینم پا پی سی و تایپ کنم
یه معذرت خواهی دیگه هم بده کارم چون جواب نظراتونو ندادم خودم از این کار خیلی خیلی بدم میاد ولی به خدا وقت نکردم عذر میخوام
ممنون ازتون که نظرتونو گفتید و ممنون که تولدمو تبریک گفتید
دوستتون دارم بفرمایید ادامه
- الو سلام عزیزم خوبی؟
- سلام گلم مرسی تو خوبی؟
- آره بد نیستم. کجایی ؟ چیکارا میکنی؟
- سرکارم تومدم سر ساختمون بالا سر کارگرا باشم. تو کجایی؟
- من خونم اما میخوام با کیمیا برم تا سر چشمه و برگردم.
شیوون: چه خبره هرروز میرید اونجا؟ خسته نشدید شما دوتا؟
مینو: عزیز دلم این روزا کیمیا زیاد سر حال نیست وقتی میریم اونجا آرامش میگیره نمیتونم تنهاش بزارم خانوادش خیلی اذیتش میکنن مخصوصا مامانش.
شیوون: مینو جان گلم قبول دارم که دوستته و نباید تنهاش بزاری ولی میخواستم بیام دنبالت ناهار رو باهم بخوریم دلم خیلی برات تنگ شده
مینو: آخی الهی من فدات شم منم دلم برات تنگ شده. یه پیشنهاد بدم؟
شیوون: شما امر بفرما
مینو: امروز قراره لب چشمه کیمیا یه نفرو ببینه حدودا 2 ساعت وقت داریم. توهم بیا اونجا که 4 نفره بریم ناهار بخوریم و برگردیم نظرت چیه؟
شیوون: کیمیا با یه آقا قرار داره؟ چه جالب اون که اهل دوست پسر گرفتن نبود.
مینو: هنوزم اهلش نیست اما کیمیا و آقای اونهیوک بدجوری شیفته ی هم شدن. حالا میای یا نه؟ ما ساعت 3 یعنی نیم ساعت دیگه میریم لب چشمه
شیوون: معلومه که میام عزیزم
مینو: عزیز منی تو. پس میبینمت فعلا خداحافظ
شیوون: میبوسمت عشقم. فعلا
30 دقیقه ی بعد کیمیا و مینو به سمت چشمه حرکت کردند وقتی به آنجا رسیدند اونهیوک آمده بود ولی شیوون نه.
اونهیوک: به به خانومای زیبا رو ببین. خوبی کیمیا جان ؟ شما خوبید مینو خانوم؟
مینو: مرسی شما خوب هستید؟
اونهیوک: شکر خدا. مگه میشه کیمیا رو ببینم و حالم بد باشه؟
کیمیا: تا حالا کسی بهت گفته خیلی زبونت چرب و نرمه؟
اونهیوک: اوووووو تا دلت بخواد شنیدم. هر روز مونس جون بهم میگه.
کیمیا ابروانش را بالا انداخت و با حالت خاصی گفت : مونس جون؟
اونهیوک: آره وای کیمیا من عاشق مونس جونم.
کیمیا: پس برو پیش مونس جونت
اونهیوک خنده ای سر داد و گفت: نمیخواد غیرتی بشی عزیزم. مامانمو میگم. مونس جون صداش میزنم قبل تو تنها بانویی بود که همیشه منو تحت تاثیر خودش قرار میداد. تعریف نباشه خیلی زیبا و همینطور مقتدره.
مینو: خدا به دادت برسه کیمیا.       و هر سه با صدای بلند خندیدند
حدودا 5 دقیقه ی بعد شیوون به آنجا رسیده بود اما قبل از آمدنش مینو به کیمیا و اونهیوک اطلاع داده بود که قرار است شیوون هم به جمع آنها اضافه شود. اونهیوک به خوبی از این موضوع استقبال کرد اما کیمیا به دو دلیل دلهره ی زیادی داشت. اولی به دلیل اینکه قرار بود از آنجا دور شوند و برای صرف ناهار بروند و دومی وجود شیوون بین آنها بود.
شیوون: خیلی از دیدنتون خوشحال شدم آقای اونهیوک
اونهیوک: منم همینطور. بهتون تبریک میگم نامزدیتون رو. خیلی خیلی به هم میاید
شیوون: ممنونم لطف دارید. فکر نمیکنید کم کم باید حرکت کنیم بریم؟ ممکنه دیر بشه
مینو: آره بریم. ماشینو کجا پارک کردی؟
شیوون: بیرون از باغ لب جاده
اونهیوک: منم همونجاها پارک کردم پس بریم که زود تر بتونیم خانوما رو به خونشون برگردونیم
کیمیا: میشه من نیام؟
اونهیوک خیلی جدی پرسید: میشه من بپرسم چرا نیای؟
کیمیا: آخه اگه مامان و بابا بیان اینجا دنبالمون چی؟
مینو: تو که به مامانت گفتی ممکنه دیر برگردی پس مطمئن باش هیچ اتفاقی نمیفته.
شیوون: خوب اگه مشکل دیگه ای نیست بریم.
کیمیا: من برمیگردم خونه.
اونهیوک: شیوون جان، مینو خانوم شما حرکت کنید برید سمت ماشین ماهم خودمونو بهتون میرسونیم
شیوون: باشه پس میبینیمتون
بعد از دور شدن شیوون و مینو کیمیا گفت: من نمیخوام بیام
اونهیوک: اما دلیلش اونی که گفتی نبود
کیمیا سکوت کرد
اونهیوک با صدایی که به فریاد زدن نزدیک بود گفت: وقتی باهات صحبت میکنم به من نگاه کن. صدات رو هم نشنیدم که چی گفتی؟
کیمیا: من به خاطر شیوون نمیخوام بیام
اونهیوک: هنوز دوسش داری؟
کیمیا: نه اینطور نیست به خدا
اونهیوک: پس دلیلش چیه؟
کیمیا: بریم
اونهیوک: اگه نمیخوای بیای اسرار نمیکنم
کیمیا: گفتم بریم. خیلی منتظر موندن
کیمیا و اونهیوک به آنها ملحق شدند و خیلی سریع حرکت کردند و طبق قرار جلوی رستوران سنتی توقف کردند. بر روی تختی سنتی نشستند و مشغول صحبت و گفت و گو شدندو
مینو خیلی آرام در گوش کیمیا گفت: چرا انقدر تو خودتی؟ اخماتو وا کن دیوونه از چی میترسی تو؟
کیمیا: دلشوره دارم
مینو: شاید چون اولین باره از این کارا میکنی دلشوره داری. بابا وا کن اون سگرمه هاتو بزار به اون بیچاره هم خوش بگذره.
کیمیا: باشه بابا توهم  انقدر شلوغش نکن.
مینو: خدایی خیلی میخوادت از رفتاراش معلومه
کیمیا خنده ای سر داد: کوفت نگیری الهی تو همین نیم ساعت از کجا فهمیدی؟
اونهیوک: چی میگین؟ بگین ماهم بخندیم دلمون پوکید
مینو: فضولی موقوف
شیوون: اخماتون واسه ما دوتاس خنده هاتون واسه همدیگه نامردا
اونهیوک نگاهی به کیمیا انداخت و گفت: چه با اخم چه بی اخم تا آخرش پاش وامیستم
بعد از صرف ناهار به سمت باغ حرکت کردند و ماشین ها را لب جاده پارک کردند.
مینو: خوب دیگه شماها برید ما خودمون برمیگردیم
اونهیوک: من که میخوام تا اونجایی که ممکنه از با شماها بودن لذت ببرم چون واقعا بهم خوش گذشت تا لب چشمه هم میام
شیوون: مگه میشه رفیقم تنها بیاد؟ منم پایتونم
آن روز بدون هیچ مشکلی به پایان رسید و به هر 4 نفر خیلی خوش گذشته بود.


آرمیتا: بهم قول داده بود که باهام حرف بزنه اما دیشب که اومد خونه اصلا به روی خودش نیاورد
کایسا: الهی من فدات شم خودتو ناراحت نکن تو که میشناسی اونهیوکو هیچ وقت خوش قول نبوده
آرمیتا: ولی خوب من اینجوری دلم میشکنه حداقل باید منو درک کنه
کایسا: الان من میرم صداش میکنم
آرمیتا: ازت خواهش میکنم این کارو نکن میخوام بدونم خودش یادش میفته که به من یه قولایی داده
تمنا: یه جوری میگی انگار بهت قول ازدواج داده
آرمیتا: تمنا جون مشکل تو با من چیه؟
تمنا: من مشکلی ندارم با تو
کایسا: بچه ها سونگمین از خواب بیدار شده من میرم پیشش شما باهم صحبت کنید
بعد از رفتن کایسا تمنا ادامه داد: از بچگی بهش علاقه داشتم همیشه با بقیه برام فرق داشت. همیشه تیپاش و همینطور کاراش و شوخیاش متفاوت بود. توی ذهن خودم با اون یه زندگی رویایی و خیلی قشنگ ساخته بودم. امیدوار بودم که میتونم کاری کنم که بهم علاقه مند شه. به خاطر کیوهیون زیاد خونه ی ما میومد منم سعی میکردم توجه اونو به خودم جلب کنم. همیشه میگفت وای تمنا تو چقدر خشگل شدی هرچی بزرگتر میشی زیبا تر هم به نظر میای منم با این حرفاش دلم خوش میشد که آره من و اون مال همدیگه ایم و اونم از من خوشش میاد. غافل از اینکه اونهیوک به همه ی دخترا این حرفا رو میزنه. یه بار خونمون بود با کیوهیون توی حیاط داشتن تخته نرد بازی میکردن اما گوشیش روی میز غذا خوری بود. موبایلش زنگ خورد نگاش کردم دیدم نوشته شیرین جواب دادم و به دختره گفتم که نامزدشم. دختره هم کلی آتیشی شد و کلی دری وری گفت. بعد از اینکه قطع کردم مخاطبین گوشیشو نگاه کردم 80% اسم دختر بودن مسیج هاشم که دیگه درموردشون حرف نزنم بهتره. فردای اون روز اونهیوک فهمید که من گوشیشو جواب دادم و به شیرین جونش گفتم نامزدشم. از اون موقع تاحالا با من لج شده اما با همه ی اینا هنوزم دوسش دارم و احساس میکنم نمیتونم فراموشش کنم. اون روز دیدی به خاطر اون لنگه کفش چطور با من رفتار کرد؟ آرمیتا دیگه خسته شدم نمیدونم این پسر چی داره که همه ی دخترا رو جذب میکنه. حتی توهم جذبش شدی من اینو متوجه شدم. انقدر جذبش شدی که چشماتو رو بقیه بستی و حتی متوجه نمیشی که کیوهیون هم دوستت داره. خود من هم همینطور با اینکه میدونم هیچول خیلی خیلی به من علاقه داره اما به خودم زحمت نمیدم یه خورده بهش فکر هم کنم. مطمئنم که اینجا هم یکیو زیر سر داره که اصلا خونه نمیمونه و هر وقت که بر میگرده خنده از رو لباش برداشته نمیشه.
آرمیتا: اما خوب توهم خیلی پا پیچش میشی عزیزم. درکت میکنم که خیلی دوسش داری اما این رفتارای تو به جای اینکه اونهیوکو به تو نزدیک کنه بیشتر ازت دورش میکنه. خودت داری کاری میکنی که ازت بدش بیاد و این اصلا خوب نیست.
تمنا: من میدونم که توهم بهش علاقه داری پس چرا داری این حرفارو به من میزنی؟
آرمیتا: نمیدونم شاید چون تورو هم به عنوان یه دوست خوب دوست دارم. ضمنا من عاشق اونهیوک نیستم فقط حس میکنم اون تنها کسیه که میتونه منو از مشکلات زندگیم دور کنه با اون حس خیلی قشنگی دارم و اون حس رو دوست دارم و خواستارشم.
تمنا: به نظر تو رفتار من میتونه تاثیری داشته باشه؟
آرمیتا: خودت هم میدونی که اونهیوک هیچ وقت با این دخترایی که تو خیابون باهاشون آشنا میشه ازدواج نمیکنه و بهشون علاقه مند نمیشه پس اگه تو رفتارت رو درست کنی جای امید هست
تمنا: پس تو چیکار میکنی؟
آرمیتا خنده ای کرد: از کی تاحالا تو به فکر منی؟
تمنا: آخه تحت تاثیر قرار گرفتم که تو انقدر دلسوزانه منو راهنمایی میکنی
آرمیتا: اونهیوک خودش باید تصمیم بگیره پس زیاد هم امیدوار نباش



لیتوک: مامان اصلا حس خوبی ندارم همش دلشوره دارم.
مریم: چرا پسرم؟ چیزی شده؟
لیتوک: خودمم نمیدونم دلم همش شماله پیش کیمیا دلم بدجوری هواشو کرده خیلی وقته ندیدمش
مریم: یه تماس با داییت بگیر
لیتوک: زنگ بزنم بگم چی آخه؟
مریم: زنگ بزن بگو میخوام با کیمیا حرف بزنم.
لیتوک: نه مامان درست نیست به خدا
سحر: جمع کن بند و بساتتو داداش چی چیو درست نیست. دو ساله خون کردی به دل دختره بیچاره حالا میگی درست نیست زنگ بزنم باهاش حرف بزنم؟ حقش این نیست به خدا. این همه منتظرت مونده حالا تو داری اینجوری جوابشو میدی؟ روستاشون یه روستای خیلی کوچیکه برادر من اونجا دخترای هم سن و سال کیمیا خواستگار زیاد دارن تا کی موقعیتای خوبشو به خاطر تو رد کنه؟ ها؟ یه بار از خود کیمیا شنیدم یه پسری به اسم شیوون ازش خواستگاری کرده پسره پولداره و خوشتیپ و جذاب و هیچی هم کم نداره. حاضر بود جونشو واسه کیمیا بده اما کیمیا و دایی و زندایی جواب رد دادن. حالا برو یه خورده خجالت بکش
مریم: سحر راست میگه تو دیگه شورشو در آوردی در ضمن یادت باشه تو اولین فرصت برای کیمیا یه خط و گوشی بخری که راحت تر باهم در ارتباط باشید
لیتوک پس از کمی مکث کردن با مهران تماس گرفت
لیتوک: الو سلام دایی جون
مهران: به به سلام عزیز من چطوری لیتوک جان؟ خوبی؟
لیتوک: مرسی دایی. حقیقتش غرض از مزاحمت اینه که میخواستم ... میخواستم که اگه میشه... اگه شما مشکلی ندارید... اگه راضی هستید...
سحر: جون بکن دیگه
لیتوک: میخواستم با کیمیا صحبت کنم.
مهران: چرا نشه دایی جان چند لحظه گوشی دستت باشه.
کیمیا: الو سلام
لیتوک: ســ ... سلام . خوب هستید؟
کیمیا: مرسی تو خوبی؟
لیتوک: ممنون ... ا...ا ... چه خبرا؟
کیمیا: سلامتی خبر خاصی نیست. عمه خوبه؟
لیتوک: آره خوبه. همه سلام میرسونن
کیمیا: سلامت باشی. به سحر بگو خیلی دلتنگشم. به آجی ثریا و آقا یسونگ هم سلام برسون
لیتوک: چشم حتما شماهم سلام برسونید.
کیمیا: اگه کاری با من نداری تا قطع کنم
لیتوک: فقط خواستم بگم ...
کیمیا: چی میخواستی بگی؟
لیتوک: هیچی مزاحمت نمیشم خداحافظ
کیمیا: خداحافظ
سحر: خیلی بی عرضه ای داداش البته ببخشیداااا





نوع مطلب : my love please come back to me، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
چهارشنبه 2 مرداد 1392
kimia Hyuk
یکشنبه 26 شهریور 1396 10:46 ب.ظ
I’m not that much of a internet reader to be honest but your blogs really nice, keep it up!
I'll go ahead and bookmark your site to come back down the road.

Cheers
دوشنبه 13 شهریور 1396 05:28 ب.ظ
Magnificent items from you, man. I've take note your stuff previous to and you're simply
too fantastic. I really like what you have bought right
here, certainly like what you are stating and the way in which you assert it.
You are making it enjoyable and you still care for to keep it wise.

I can not wait to read much more from you. This is actually a great website.
جمعه 25 فروردین 1396 03:27 ب.ظ
I've been browsing online more than 4 hours today, yet I never found any interesting article like yours.
It is pretty worth enough for me. In my view, if all
site owners and bloggers made good content as you did, the internet will be a
lot more useful than ever before.
یکشنبه 20 فروردین 1396 09:33 ب.ظ
I wanted to thank you for this great read!!
I absolutely loved every bit of it. I have got you saved as a favorite to check out
new stuff you post…
دوشنبه 14 مرداد 1392 06:05 ب.ظ
کیمیا!عجیج دلم.خوشمل خانم.کجایی تو؟؟؟!!! مفقودالاثر شدی باز؟؟؟!!! گروه جستجو بفرستم دنبالت یا خودت میای؟؟؟!!!
پنجشنبه 10 مرداد 1392 05:57 ق.ظ
چه جالب من پارسال همین رمان و خوندم میدونم تا آخرش چی میشه کلا داستان جالبی داشت و خوبه که واسه سوجو نوشتی اگه اشتباه نکرده باشم اونهیوک جای فرشاده تیکیم جای محمده و دختر داییم جای رویاس درسته اسم دختره رویا بود؟؟
اسم رمانم یادم نمیاد چی چیه عشق؟؟
اهم ولی به نظرم بهتر میشد جای تیکی و هیوک کسی دیگه رو میذاشتی مثلا جای هیوک دونگهه بود جای تیکی هیوکی بود نه بهتر نمیشد؟؟؟
البته به من ربطی نداره همین طوری یه نظر دادم
در کل مرسی عزیزم
دوشنبه 7 مرداد 1392 10:39 ق.ظ

بی صبرانه منتظر پارت بعدی میمانم.بیشتر در انتظار هائم میسوزم و روزها را سپری میکنم
مرسی بابت این پارت^^
خسته نباشی&ممنوووووووووون کیمی گلیخوشملی^^
دوشنبه 7 مرداد 1392 10:39 ق.ظ
بچه اومد حرف بزنه/افتاد و دندونش شکست!!! خو یبارم مث بچه آدم حرف دلتو بزن خووووووو!نگفتی نگفتی تا حالا که یکی صاحابش شد.حالا برو ...بزن تو آب خنک و بشین تا کش بیای!{الان حرصم واس کار نکردۀ تیکی دراومده}
دوشنبه 7 مرداد 1392 10:38 ق.ظ
چقد من بی ادبانه با داشیم میحرفم! بزنم تو سره خودم؟؟؟!!!
میگمآآآ،ی سوال! این داسی رو کی شروعیدی به نوشتن؟؟؟!!! منظورم همون بار اولیه که پارسال ناهادیش تو وب هآآآ.لطفا جیواب!
دوشنبه 7 مرداد 1392 10:38 ق.ظ
خاک کاهو! کیو دویلکم میخوادت و تو چشت به این ریز میزه خانه؟؟؟!!! تو چیییییییییییییییی؟؟؟!!! چولی عروسسسسسسسسک!خدا بده شانس.اگه منو میخواستن با کله میرفتم تو بغلشون! خدا ،شانسم نداریم یکی روانیمون باشه
دوشنبه 7 مرداد 1392 10:38 ق.ظ

چه دختر بازیه هآآآ! فسقل خان،بش نمیاد{خیلییم بش میاد ک ک ک!} خو نامرد نارنجی،شمارۀ من رو داری تو گوشیت،شماره منم برمیداشتی دیگه!!! حتما باید تو خیابون پیدام میکردی؟؟؟!!! {خطاب به کیمیا@ اگه زودتر هائمو نیاری،هی ایحرفارو میزنم تا حرصت ذوبشه! چه بدجنسم هاهاهاهاهاااااااااااااا!!!!!!!!!!!}
(شوخیدم)^^
دوشنبه 7 مرداد 1392 10:38 ق.ظ
الهی فدات دخمل.چقد توهمی بودی .واقعاهآآآ!آدم بعضی وقتا با یه کلوم حرف یهو عاشق میشه،درصورتی که طرف مقابلش اااااااااااصلا بش هیچ احساسی نداره.هی وااااااااااای!
دوشنبه 7 مرداد 1392 10:37 ق.ظ
اوخی!نینی ملوسک از خواب بیدارید .وای چه حالی میده موقع بیدار شدن عشقت بالا سرش باشی و چشاشو تو چشات باز کنه.وای ک خودم کفنیدم با حرف خودم{ای حرفیه که همیشه تو ذهنمه و بخودم میزنم.وای کاش میشد یروز ایجور شه برا من و هائم}
دوشنبه 7 مرداد 1392 10:37 ق.ظ
آرمیتا! الهیییییییییییییی،درکت میکنم خوااااااااااهر.منم همین حسو داشتم اما وللش ،کی محل میذاشت .ای دختره که همش میره کنار روخدونه،عقشمونو دزدید! بیا با یه نقشۀ قبلی و بدون خط خطی،بریم و کارشو یسره کنیم.منافقی؟؟؟!!! کیمی تو اینو نخون،برات خوب نیس!حرف خصوصیه!!!
دوشنبه 7 مرداد 1392 10:37 ق.ظ
اوه اوه!مینو هم چه زود دختر خاله شد(فضولی موقوف) .چقد زود با هم جور میشین شما .منم ایطورم آیا؟؟؟!!! یا همون ،عایا؟؟؟!!!
دوشنبه 7 مرداد 1392 10:36 ق.ظ
شیوون: خوب اگه مشکل دیگه ای نیست بریم}.}
-----------------
نه مشکلی نیس،الا نبود من.خوب حال میکنین بدون من هآآآآآآ{حالا یکی بیاد منو از جو زدگی دراره.دلم هوا رفتن ددر با بچه ها کرد}
دوشنبه 7 مرداد 1392 10:36 ق.ظ
حالا بیا و ناز عروس خانمو بکش! لوس لوسک،ایقذه ناز نکن.میدونیم جلو هیوکی ایجور میکنی که ناز و منتتو بکشه.خو کشید دیگه!(خدا بده شانس)
بهلهههههههه!بالاخره خانم راضی به عمل آمدن که تشریف ببرن ددر
دوشنبه 7 مرداد 1392 10:36 ق.ظ
2دلی واس چیته؟؟؟!!! بابا حالشو ببر.عشق قدیمی و جدید وِلاتَن! اگه من بودم از هر2شون استفادۀ بهینه میبردم {هم بیحیا شدم!اکشال نارّه، عادتمه}
دوشنبه 7 مرداد 1392 10:35 ق.ظ
حسود!هیچوقت مقابل مَرده زندگیت حسادت نکن.ایجور بیشتر ازت دور میشه{حالا انگار یه100 تا شووری داشتم}
اما خداییش میگم،مَردو اگه هی بش گیر بدی و لای میخ منگنه بذاری،ازت فرار میکنه.از ما گفتن بود.خود دانی!{خطاب به خودت که به مونس گفتن هیوکی حسادت کردی}
دوشنبه 7 مرداد 1392 10:35 ق.ظ
به به!میبینم که چه زود پسر خاله شد.عروسمونو دزدیدی و داری حال میکنی باشه؟؟؟!!! خوب که مینو باش بود وگرنه معلوم نبود تو کدوم یکی از کلبه ای اونجا سر درمیاوردین
دوشنبه 7 مرداد 1392 10:35 ق.ظ
ووووووووووی!چه دل و قلوه ای بده بستون میکنن.خو دلم آدم آب میشه و هوسی میشه! بدتراز سو و یسونگن.نامردا،فکر ما مجردای تو عشق شکست خورده هم بکنین{خطاب به خودم و هیوکی ک ک ک!}
دوشنبه 7 مرداد 1392 10:34 ق.ظ
ای جون.دل بچه رو نشکن خو.اگه دل شوورتو بیازاری،خدا پدرتو درمیاره هآآآ{چقد با ادب گفتم ارواح عمم}خخخخخخخ!
ای جان،ناهاره 4نفره.جا من و عقشم سبز بدجور
دوشنبه 7 مرداد 1392 10:34 ق.ظ
به به،میبینم که سرکارگره! شوور من چیکارس؟؟؟!!! مُردم و هائم پیدا نشد.کیمی دارم برات! {اینم صبر}
دوشنبه 7 مرداد 1392 10:33 ق.ظ
ووی عزییییییییزم.وونی نفسو هم وارد شد.ایشالا روزیه نفس من باشه که بیاد و منو از کما دراره
دوشنبه 7 مرداد 1392 10:33 ق.ظ
سلام خانم گل.خوبی؟؟؟ اینو چندروز پیش خوندم اما نشد نظراتمو بثبتم!
الهی بمیرم.چش بود{مامانتو میگم}؟؟؟ ایشالا هرچی زودتر حالش خوبه خوب بشه^^
تو هم خسته نباشی.میدونم خیلی زحمت داشتی اینمدته.تک دختر خونواده ای دیگه
شنبه 5 مرداد 1392 11:21 ب.ظ
سلاااااااام
ایشا ا... حال مامانت زوده زود خوب شه
ممنون
پنجشنبه 3 مرداد 1392 01:17 ق.ظ
سلام کیمیا جونم بالاخره اومدی البته دلیلت موجه بود امیدوارم حال مادرت زودتر خوب بشه
دستت درد نکنه ولی نمیدونم چرا از اینکه شیوون با ایونهیوک اشنا شد حس خوبی ندارم
راستی گفتی شیوون از سر ساختمون اومد پس فکر کنم با وانت اومده بود دنبالم
پنجشنبه 3 مرداد 1392 01:14 ق.ظ
سلام کیمیا جونم بالاخره اومدی البته دلیلت موجه بود امیدوارم حال مادرت زودتر خوب بشه
دستت درد نکنه ولی نمیدونم چرا از اینکه شیوون با ایونهیوک اشنا شد حس خوبی ندارم
راستی گفتی شیوون از سر ساختمون اومد پس فکر کنم با وانت اومده بود دنبالم
چهارشنبه 2 مرداد 1392 11:07 ب.ظ
سلام وبلاگ زیبایی داری برای افزایش بازدید وبلاگت اگه دوست داشتی بیا به آدرس زیر ثبتش کن همه وبلاگ نویسها هستند ضرر نمیکنی ممنون
http://fabner.net
چهارشنبه 2 مرداد 1392 10:07 ب.ظ
**سلام جالب بود
به منم سر بزن
فدات
بای
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر