تبلیغات
الف فیکشن - Masquerade_Chapter 22
 
الف فیکشن
درباره وبلاگ


این بلاگیه که با نفس های الف ها گرم میشه و حضور و اتحادشونه که نشون میده زندگی با سوجو براشون متفاوت تره!!!

آدرس های بعدی وبلاگ :
www.elf-fiction.mihanblog.com
wwww.elfiction.blogfa.com


مدیر وبلاگ : MadJess
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

سلام بچه هااااا من طبق قولم با پارت جدید برگشتم. فقط قبلش یه توضیحی بدم.بچه ها منظور من از اینکه هفته ای یه بار آپ میکنم این نبود که هفت روز یه بار آپ میکنم. منظورم این بود که در طول یک هفته ینی از شنبه تا جمعه یه روزش رو حتما آپ میکنم ینی هر هفته حداقل یه آپ داریم ولی نه اینطور که سر هفت روز گذاشته بشه.چون من واقعا نمیتونم سر یه روز معین و مشخص یه کاری رو تحویل بدم. پس در هر هفته یه آپ داریم. حالا فاصله زمانیش ممکنه خیلی کم باشه یا زیاد ولی هر هفته یه آپ داریم خیالتون تخت :)

نظرات پستای قبلی هم انشالله فردا جواب میدم.خوندمشون ولی وقت نکردم جواب بدم ببخشید. الان باید برم. ممنون از انرژی که بهم دادین :))))

فعلا خدا نگهدارتون.

سر سونگمین پر بود از افکار ولی در عین حال خالی.یا داشت زیاد از حد فکر میکرد یا اصلا فکر نمی کرد!هر چی که بود به هر حال پا به لابی ساختمان SJ گذاشت.
شاید فقط نیم ساعت از اون تماسی که با کیوهیون داشت میگذشت.سونگمین باز هم با کیوهیون تماس گرفته بود ولی اون جواب نداده بود
و سونگمین هم انتخاب دیگه ای نداشت جز اینکه به دفترش بره.حدودا یک ساعت دیگه بیمار داشت و باید سر کارش میموند پس میدونست که وقت زیادی نداره.
سونگمین به سمت متصدی پذیرش رفت:
"اومدم تا سهام دار ارشد رو ببینم. چو کیوهیون."
"قرار ملاقات داشتین؟"
"نه. ولی ایشون منو میشناسن. من روانشناسشونم."
"متاسفم آقا. اجازه ندارم به کسی وقت بدم مگر اینکه از قبل قرار ملاقات داشته باشن یا یکی از کارمنداشون باشن."
سونگمین پافشاری کرد:
"اسمم لی سونگمینه.لطفا فقط بهشون اطلاع بدین من اومدم."
متصدی به سونگمین خیره شد انگار که داره چک میکنه سونگمین مشکوک هست یا نه. بالاخره راضی شد:
"من باهاشون تماس میگیرم ولی تضمین نمیکنم که بتونین بدون وقت قبلی باهاشون ملاقات کنین."
بعد شماره دفتر کیوهیون رو گرفت.
صدای کیوهیون پخش شد:
"چیه؟"
سونگمین با شنیدن صدای خالی از احساس کیوهیون چشم روی هم گذاشت.
"آقای چو،یه نفر به نام لی سونگمین اینجاست. میگن که روانشناس شمان."
سکوت طولانی برقرار شد.
"آقای چو؟"
"گفتی کیه؟"
"لی سونگمین. میگن که شما میشناسیدشون."
باز هم سکوت کوتاهی برقرار شد تا کیوهیون جواب داد:
"بفرستش داخل."
متصدی لبخندی به سونگمین زد:
"میتونید با آسانسور به طبقه یازدهم برید. دفتر ایشون سمت راسته."
سونگمین به سمت آسانسور راه افتاد:
"ممنون..خیلی ممنون."
سونگمین دکمه طبقه یازده رو فشار داد. قلبش بدون هیچ دلیل خاصی تند میتپید.بعد از یه مدت صدای زنانه ای تو گوش سونگمین پیچید
و سونگمین فهمید به طبقه یازده رسیده.در باز شد ولی سونگمین نمیتونست خارج بشه.چون کیوهیون مقابلش ظاهر شد.سونگمین رو داخل آسانسور هل داد و دکمه close رو فشار داد.
"کیوهیون!"
سونگمین از حضور ناگهانی کیوهیون غافلگیر شده بود.
کیوهیون با صدای خطرناک و چهره ی تاریک و گرفته ای پرسید:
"اینجا چیکار میکنی؟"
با دیدن گونه ی کبود و لب پاره شده ی کیوهیون اخمی کرد و جواب داد:
"اومدم تو رو ببینم."
"و من هم دارم ازت میپرسم به چه دلیل؟"
"خدایا حالت خوبه کیوهیون؟"
بعد بی پروا دستاش رو بالا برد و گونه های کیوهیون رو تو دستاش گرفت.
کیوهیون از درد ناله ای کرد و خودش روکنار کشید:
"نکن.فقط جواب منو بده لعنتی."
"وقتی باهات تماس گرفتم یه جور دیگه شده بودی. بعدش هم که گوشی رو قطع کردی واسه همین نگرانت شدم."
کیوهیون پوزخندی زد:
"اینقدر نگران بودی که تا اینجا اومدی هان؟ نمیفهمی این چقدر احمقانه ست؟"
"تو اگه جای من بودی بعد از اتفاقاتامروز صبح نگران نمیشدی؟ بعد از همه چیزایی که دیدم و شنیدم؟ تا امروز صبح حالت خوب بود حتی
بعد از رفتن مادرت. اونوقت یه مدت بعد مادرت به من زنگ میزنه و میگه دیگه احتیاجی به جلسات درمانی نداری و تو هم یه دفعه عصبانی میشی و بهم میگی کنار بکشم.و حتی یک کلمه هم به حرفای من گوش نمیکنی.به غیر از نگرانی چه حس دیگه ای میتونم داشته باشم وقتی میدونم چقدر افسرده و غیر قابل پیش بینی هستی؟"
"اول ازهمه اصلا چرا نگرانی؟"
چشمای سونگمین با دیدن لحن کیوهیون پر از غم شد:
"بهت گفتم که من میخوام درستت کنم. اگه اتفاقی برات بیافته نگران میشم."
کیوهیون با خودش فکر کرد:
"ولی منظورت از این حرف، اون چیزی که من فکر میکردم نبود.حتی وقتی جونت رو کف دستت گذاشتی هم منظورت اون چیزی که من
برداشت کردم نبود."
منظور سونگمین خیلی کمتر از اون چیزی بود که کیوهیون فکر میکرد.کیوهیون فکر میکرد سونگمین تحت هر شرایطی کنارش میمونه و به خاطر حرف هیچ کس رهاش نمیکنه.و حالا هم مثل همیشه به احساسش خیانت شده بود. یه بار دیگه.
کیوهیون با این فکر دندوناش رو محکم فشار داد و روش رو به کنار برگردوند.به نظر میرسید تپش دیوانه وار قلبش یه عادت شده ولی این بار با هر تپش درد رو احساس میکرد.کیوهیون نمیدونست چرا. چرا تا این حد براش عذاب آور بود؟ این اولین بار نبود که به باورش خیانت شده بود و اون موقع ها حتی براش یه ذره هم مهم نبود پس چرا الان اینطوری بود؟ برای کیوهیون حتی جلسات درمانی مردک روانشناس مهم نبود. حتی براش مهم نبود که اون برای درست کردن کیوهیون میخواد چیکار بکنه.اون نمیخواست سونگمین تو زندگیش دخالت کنه و زندگیش رو از این رو به اون رو کنه.
باز هم با خودش گفت:
"من در اول هیچی از سونگمین توقع نداشتم.بهش اعتماد نداشتم.نمیخواستم باورش کنم."
پس چرا تا این حد ناامید شده بود؟
کیوهیون باز هم به خودش یادآوری کرد که اون هیچ وقت به سونگمین اعتماد نکرده:
"من دروغ نمیگم..این من نیستم که دروغ میگه.."
پس کی دروغ میگفت؟
بالاخره کیوهیون صحبت کرد:
"دلیلت هر چی میخواد باشه. نباید اینجا میومدی.اگه یه ذره عقل داشتی میفهمیدی که اگه مادر و پدرم ببیننت چه اتفاقی میافته."
سونگمین که چهره ش رو سایه ای از غم و درد پوشونده بود زمزمه کرد:
"نگو که اونا باهات این کارو کردن.اونا دچار سوءتفاهم شدن مگه نه؟ چرا هیچی نگفتی؟ چرا براشون توضیح ندادی که من فقط روانشناس توام؟"
"و نه بیشتر!"
این جمله خیلی ناگهانی از ذهن کیوهیون عبور کرد و حتی خودش روهم متعجب کرد.معلومه که هیچ چیز دیگه ای جز رابطه ی کاری نبود. کیوهیون چه انتظار دیگه ای داشت؟
کیوهیون پوزخند تلخی زد:
"فکر میکنی بهشون نگفتم؟ خودت هم دیدی که به مادرم گفتم فقط دکترمی."
"باور نکردن؟"
افکار کیوهیون تو ذهنش زمزمه میشد:
"چطور اونا باور کنن درحالیکه حتی خودم باورش نداشتم؟"
اما افکارش روی زبونش جاری نشد.
والدینش بارها و بارها ازش پرسیده بودن که آیا سونگمین فقط روانشناس اونه؟ و کیوهیون هم فقط برای بار اول جواب مثبت داده بود اما وقتی سوال رو مکررا تکرار کرده بودن اون فقط سکوت کرده بود. با وجود خشونت پدرش باز هم چیزی نگفته بود.کیوهیون فقط تنبیه رو بدون هیچ اعتراضی قبول کرده بود. بدون اینکه براشون توضیح بده سونگمین کسی جز روانشناسش نیست. وخودش هم نفهمده بود چرا؟
کیوهیون سعی کرد به چشمای سونگمین نگاه نکنه:
"اونا اینطور آدمایی هستن.به تو هم هیچ ارتباطی نداره."
"تو داری فقط به همین خاطر کنار میکشی؟ فقط به خاطر اینکه مادر و پدرت بهت گفتن؟"
کیوهیون با خشم جواب داد:
"خودت گفتی اگه من بهت بگم ولم میکنی.چه فرقی بین من و تو وجود داره؟"
سونگمین سر تکون داد و یه قدم به کیوهیون نزدیک تر شد:
"منظور من از اون حرف این نبود.اومدم اینجا تا همینو بهت بگم.منظور من از ول کردن، کنار کشیدن فقط به عنوان روانشناست بود.این به معنای این نیست که قراره از زندگیت محو بشم.چون نمیشم حتی اگه خودت ازم بخوای!"
این حرفا هنوز هم روی کیوهیون تاثیری نداشت چون دریچه ی افکارش رو محکم بسته بود.
کیوهیون با خشم منفجر شد:
"متوجه تناقض حرفات نمیشی؟ همین چند ثانیه پیش داشتی میگفتی ما چیزی جز یه بیمار و دکتر نیستیم و حالا هم میگی حتی اگه این رابطه رو با هم قطع کنیم باز هم چیزی بینمون وجود داره."
"برای اینکه وجود داره.دیروز هم بهت گفتم.من این کارا رو انجام نمیدم فقط به خاطر اینکه شغلمه."
"واو! میدونی؟ تو خیلی محشری.هنوزم میتونی به این عالی ای دروغ بگی و طوری نشون بدی که انگار حقیقته."
سونگمین که از این بی انصافی کیوهیون آزرده بود  با ناباوری زمزمه کرد:
"من بهت دروغ نمیگم.چرا همچین فکری میکنی؟"
"خیلی خوب. اصلا برای اینکه دعوا نشه بیا فرض کنیم تو به من دروغ نگفتی.بهم بگو واسه چی اینقد به من اهمیت میدی لعنتی؟ اگه به خاطر پول نیست،اگه به خاطر شغلت نیست پس به خاطر چیه؟ من فقط یکی دیگه از بیمارات هستم. نیستم؟ چه چیز من اینقدر خاصه که باعث میشه برای تو مهم تر از بقیه باشم؟تو خواستی من باور کنم که اینقدر جدی هستی که حتی حاضری از زنگیت بگذری ولی توضیح ندادی چرا.پس برای چی باید باورت کنم؟"
"من فکر کردم باورم کردی.خودت گفتی میتونی بهم اطمینان کنی."
کیوهیون یه قدم به عقب برداشت:
"خوب الان اصلا در این مورد مطمئن نیستم."
سونگمین لبش رو گزید. خیلی خیلی سخت بود.
نزدیک شدن به کیوهیون و شکستن یخی که بیست و شش سال به دور خودش بسته بود کار خیلی سختی بود . و حالا که سونگمین فکر میکرد این یخ رو شکسته و به روح زخمی کیوهیون رسیده ، اون دوباره خودش رو عقب میکشید.حتی بیشتر از قبل!
ولی سونگمین نمی تونست ول کنه. اگه کیوهیون رو ول میکرد و کیوهیون هم کنترلش رو از دست میداد و خودش رو مثل خیلی از بیمارای سونگمین میکشت،سونگمین این بار باید منتظر کابوس های وحشتناک تر و عذاب آورتری میبود.طوری که قلبش از درد پاره میشد.طوری که دیگه نمیتونست تحمل کنه.
بله درست بود.سونگمین چیزی غیر از روانشناس کیوهیون نبود و خودش هم اینو قبول کرده بود.اون عشق کیوهیون یا چیزی تو این مایه ها نبود.ولی این به معنای این نبود که نباید بهش اهمیت میداد.سونگمین احساساتش رو به کیوهیون وصل کرده بود. کاری که با بقیه بیمارهاش هم کرده بود.بنابراین مشکل کیوهیون،مشکل سونگمین هم بود. همونطور که مشکل باقی بیماراش مشکل اون هم بود.اون نگران بود نه فقط به خاطر اینکه بیماراش رو نجات بده بلکه برای اینکه خودش رو هم از کابوس های وحشتناک نجات بده.
سونگمین به کیوهیون گفته بود که نگرانشه و حاضر بود قسم بخوره که هیچ وقت دروغ نگفته. شاید کیوهیون برای اون خیلی خیلی خاص تر از بقیه بیماراش نبود ولی قطعا وقتی گفته بود کیوهیون براش مهمه دروغ نگفته بود.اگه کیوهیون این جمله رو یه جور دیگه برای خودش معنی کرده بود سونگمین تقصیری نداشت.
با این وجود اونقدرها راحت نبود که سونگمین راز کابوس های شبانه ش رو با کیوهیون در میون بذاره و براش تعریف کنه که چقدر عذاب میکشه.فاش کردن علت اینقدر نگرانی و اهمیتی که برای کیوهیون قائل میشد اونقدر راحت نبود.
کیوهیون پرسید:
"خوب؟ علتش چیه؟"
"علتش پیچیده ست."
آرزو میکرد که کیوهیون درکش کنه. اما کیوهیون پوزخندی زد:
"دیدی؟ تو حتی نمیتونی خود واقعیت رو به من نشون بدی.اونوقت میخوای باورت کنم؟خودت نمیتونی صادق باشی اونوقت از من چنین خواسته ای داری؟ خودت هم میفهمی چی از من می خوای؟"
اوضاع بد بود. خیلی بد.سونگمین باید به عنوان یه روانشناس کنترل بحث رو به دست میگرفت  ولی به جاش داشت با ناامیدی و عجز دست و پنجه نرم میکرد.
اولین احساس سونگمین از کیوهیون درست بود. قطعا کیوهیون سرسخت ترین بیماری بود که تا به حال داشته.
سونگمین در تلاش برای کم کردن دردش چشماش رو بست:
"اینجا جای مناسبی برای صحبت در این باره نیست.بعدا برات توضیح میدم.ولی خواهشا-"
"بعدنی وجود نداره."
بعد با بی تفاوتی دکمه open رو فشار داد و ادامه داد:
"میخوام برم."
از آسانسور خارج شد و سونگمین رو با آشوب درونش تنها گذاشت.





نوع مطلب : Masquerade، فن فیک های ترجمه ای، کیومین، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
سه شنبه 22 مرداد 1392
Ghazal
یکشنبه 26 شهریور 1396 09:14 ب.ظ
Hello, of course this article is truly nice and I have learned lot of things from it on the topic of blogging.
thanks.
جمعه 3 شهریور 1396 01:11 ب.ظ
I visited various websites but the audio quality for audio songs present at this
web site is really wonderful.
دوشنبه 30 مرداد 1396 08:28 ق.ظ
Everyone loves it whenever people get together and share
opinions. Great site, keep it up!
چهارشنبه 18 مرداد 1396 08:16 ق.ظ
Hi everyone, it's my first visit at this site,
and paragraph is genuinely fruitful designed for me, keep up posting such content.
شنبه 14 مرداد 1396 03:11 ب.ظ
Thanks for sharing your info. I really appreciate your efforts
and I will be waiting for your further post thank you once again.
جمعه 8 اردیبهشت 1396 04:56 ق.ظ
It's difficult to find educated people for this
subject, but you sound like you know what you're talking about!
Thanks
دوشنبه 4 اردیبهشت 1396 07:28 ق.ظ
Excellent post however I was wanting to know if you could write
a litte more on this subject? I'd be very grateful if
you could elaborate a little bit further. Thanks!
شنبه 12 فروردین 1396 07:24 ب.ظ
It is in reality a nice and helpful piece of info. I'm satisfied
that you just shared this useful info with us. Please
stay us up to date like this. Thank you for sharing.
چهارشنبه 5 فروردین 1394 02:51 ق.ظ
Bichare mini
پنجشنبه 31 مرداد 1392 05:00 ب.ظ
بنده هم در بسی انتظار به سر میبر م
بهلههههههههههههههههه
Ghazal دارم میام عزیزم :)
پنجشنبه 31 مرداد 1392 12:26 ق.ظ
غزاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااال
بیااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
Ghazal چشششم دارم میاممم
چهارشنبه 30 مرداد 1392 07:52 ب.ظ
چرااااااااااااااااااااا؟
من منتظرماااااااااااااااا
بقیشو بذار هااااااااااااا
Ghazal میذارم الان :)
چهارشنبه 30 مرداد 1392 05:16 ب.ظ
ghazal joon montazerim ............... ye hafte shod zood biaaaaaaaaaaaaaaa
Ghazal یسسس دارم میااام :)
سه شنبه 29 مرداد 1392 02:24 ب.ظ
غزال جون یه هفته شدا
بدو بدو بیا
Ghazal یس یس دارم میام عزیزم
سه شنبه 29 مرداد 1392 11:53 ق.ظ
به افتخار مترجممون که هر هفته اپ میکنه بزن دست قشنگه رو
Ghazal یسسسس ممنووووون شرمنده نکنین
دوشنبه 28 مرداد 1392 09:01 ب.ظ
بسی منتظر آپ بعدیم.....
عاقا كی اوضاع آروم میشه؟!!!

Ghazal دارم میذارمش عزیزم
اونو خدا میدونه! یسسس
دوشنبه 28 مرداد 1392 03:44 ب.ظ
Akh juuuuuuuun......
afarin dokhtare golam..
dg la dar nemizaramet...
mi6 kyu ro boko6am aya???
i6ala bemuni la dare asansur..martike khol..khod dargiri dare

bazam mer30 aziiiz
Ghazal آفررریییین ببین دختر خوبی شدمممم
ک ک ک یه کم فقط بکشش! گناه داره! خودشم مشکل داره بچه م!
خواهش میکنم گلم:)
یکشنبه 27 مرداد 1392 02:16 ق.ظ
aliiiiii
man ba kyu harfe khososi daram!!!!!
yani chi???
kkkk
Ghazal مررررسیییی :)
ک ک ک چه حرفی؟ منم با خودت ببر! D:
شنبه 26 مرداد 1392 11:48 ب.ظ
سلام نویسنده شی! :)
همین الان وبلاگتونو پیدا کردم....من بسیار تنبل هستم و خیلی کم نظر میذارم ولی وقتی اسم این داستانو دیدم کف کردم...فکر نمیکردم خودش باشه....وقتی مطمعن شدم خودشه تو دلم خرگوشا میرقصیدن! من عاشق این داستانم...بیشتر از ده بار خوندمش...بهترین کیومینیه که خوندم...به خاطر ترجمش ممنون :* زود زود بذار پلیز ...باز هم از خوندنش سیر نمیشم-.-
Ghazal سلام خواننده شی عزیز! ;)
خواهش میکنم عزیزم ممنون که میخونی. در طول هفته یه روزشو آپ میکنم:)
شنبه 26 مرداد 1392 07:06 ق.ظ
مثل همیشه عالی...
ممنون از ترجمه عالیت ...
من خیلی منتظر این قسمتش بودم ...
کیوهیون گناه داره ولی مینی بیشتر گناه داره ...هردوتاشون توی بدجایی گیر افتادن ... تقصیر هیشتاشونم نیس...وقتی این فیکو میخوندم (به زبان اصلی) دلم میخواست یه جوری خانواده کیوهیون (تو فیک) محو کنم ... حالا هم باز همون حس بهم دست داد ...
مرسی بازم بابت ترجمه عالی ...
Ghazal مرسی عزیزم ممنون از لطفتتتت
دقیقا تقصیر هیچ کدومشون نیست:( بیچاره ها گیر کردن. من دلم بیشتر برای کیو میسوزه. خداییش خیلی بدبخته تو این فیک :(
خواااااهش میکنممم :)
جمعه 25 مرداد 1392 01:38 ق.ظ
الهیییییییییییییییییییییییی
ای خدا
خب سونگمینم از همون اول نمیگه منظورش چیه
ای بابا
اوخییییییی
مرسی بابت ترجمه و تایپ و چیزای دیگه (دل ما رو شاد کردی زود گذاشتی)
Ghazal خواهش میکنم عزیزمم :)
پنجشنبه 24 مرداد 1392 11:43 ب.ظ
Elahi man bemiram o sungminamo in rikhti nabina
Kyu bishour
Mersi golam
Ghazal خدا نکنه.
ککک
خواهش میکنم عزیزم :)
پنجشنبه 24 مرداد 1392 03:10 ب.ظ
سونگمین خیلی گناه داره یکی به دادش برسه!
خیلی خوب بود عزیزم مرسی
Ghazal همییییین..دوتییشون گناه دارن در واقع :(
خواهش میکنم عزیزم :)
پنجشنبه 24 مرداد 1392 12:38 ب.ظ
عزیزم نگفتم مترجم که گفتم نویسنده منظورم این بود که تا یکی از یکی دیکه خوشش میومد رود اعتراف میکردو داستان تموم میشد
Ghazal آهان گرفتمممم. ببخشید ^^
پنجشنبه 24 مرداد 1392 04:13 ق.ظ
وااااااااااااای خیلی قشنگ بوووووود غزل جونم عاقشتم تو لو خودا من الان تو وضعیت بدی قرار گرفتم کیومینش ترکیییییییییییید
خوب میشه دیگ نه؟؟؟؟؟؟
نمیشه؟
میشه؟
...


بقیشو زود بذاریاااااااااا

منو با این روان پریشانم رها نکنننننننن
Ghazal کنترلللللللل
شاید بشه! شایدم نشه! من داستانو لو نمیدم! خخخخ
چششششم. هفته دیگه
پنجشنبه 24 مرداد 1392 12:40 ق.ظ
مرسی خسته نباشیییییییی
این فیک محشرههههههههههه

یه سیر داستانی قوی داره مه خواننده رو باخودش به چالش می کشونه و البته احساساتش رو هم به بازی میگره لامصصصصصب
فایتینگ
Ghazal خواهش مینمایمم :)
یسسسس. دخیخا. دست نویسنده ش ندرده :)
پنجشنبه 24 مرداد 1392 12:28 ق.ظ
مرسى عزیزم
مثل همیشه عالیییییییییییییییییییییی بود
یكی از دلایلی كه این فیك رو دوست دارم اینه كه همه چیزش واقعیه....
پدرو مادره فرتی مشكل بچه اشون رو قبول نكردن!...
ولی بازم نباید كیورو میزدن
كنار اومدن تدریجی كیو با خودش....
شك و دودلی هاش...
همه و همه طبیعی و ملموسه
اگه كیو انقدر سریع سونگمین رو قبول_باور میكرد، اصلا شبیه یه بیمار محتاج كمك بنظر نمی رسید......
Ghazal خواهش میکنم عزیزممم :)
دقیقا همینطوره. اگه همه چی گل و بلبل باشه که خیلی مسخره میشه
چهارشنبه 23 مرداد 1392 05:01 ب.ظ
مرسی عزیزمممممممممم
مثل همیشه عالییییییییییییییی
Ghazal خواهش می کنم گلممم :)
چهارشنبه 23 مرداد 1392 04:27 ب.ظ
هی وای من
من این پارت شکست خوردم..هی هی..
می دونی الان به نظرم دو طرف خیلی خود خواهن اون از مینی که برای این که درگیر کابوس نشه کیو رو ول نمیکنه
و اون از کیو که از سونگمین انتظارات بی جا داره..هیییییییی
امیدوارم قسمت بعد سر عقل بیان..
مرسی غزل جون مثل همیشه عالی بود
خسته نباشی
Ghazal آخی الهییی....:(
آخه اگه مینی ولش میکرد که بدتر بود. به خاطر عشق هم نمیشه باشه آخه هنوز برای عاشق شدن مینی یه کم زوده. مینی تازه شکست عشقی خورده. کیوی بیچاره هم...برداشت اشتباه کرده دیگه :(
هیییی
ایشالا درست میشه :)
خواهش میکنم عزیزم ممنون
چهارشنبه 23 مرداد 1392 04:13 ب.ظ
migama in kyu dlsh kotak mikhadaaaaaaaaaaaaaa
Ghazal ک ک ک آره شاااید. هم مینی رو اذیت میکنه هم خودشو!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


نمایش نظرات 1 تا 30