تبلیغات
الف فیکشن - Masquerade_Chapter 25
 
الف فیکشن
درباره وبلاگ


این بلاگیه که با نفس های الف ها گرم میشه و حضور و اتحادشونه که نشون میده زندگی با سوجو براشون متفاوت تره!!!

آدرس های بعدی وبلاگ :
www.elf-fiction.mihanblog.com
wwww.elfiction.blogfa.com


مدیر وبلاگ : MadJess
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

سلام دوستان این هم پارت جدید.ولی قبلش یه چیزی.نظرات خیلی کمن.خیلی! من دارم انگیزمو از دست میدماااااا!حالا گفته باشم.بذارین همین دختر خوبی که شدم باقی بمونم!یوهاهاها

راستی بچه ها میهن برای من قاط زده.هرجایی مشکلی دیدین بگین.

بالاخره کیوهیون اونجا بود.وقتی پاشو تو مطب گذاشت سونگمین مث یه پسر خوب پشت میزش نشسته بود ولی صورتش پر از برق اشک بود و چشماش هم از شدت گریه باد کرده بودن.کیوهیون با احتیاط وارد شد. به نظر میرسید که سونگمین هنوز درست متوجه نبود که اطرافش چه اتفاقایی داره میافته.
چشمهای پر از اشک و متعجبش رو به کیوهیون دوخت:
"کیوهیون."
کیوهیون به سمت سونگمین قدم برداشت:
"فکر نمیکردی واقعا بیام؟ در موردم اشتباه فکر کردی."
سونگمین از جاش بلند شد:
"چرا- چطور.."
"چطور شد که اومدم؟ خودم هم مطمئن نیستم."
سونگمین همونطور خیره به کیوهیون نگاه میکرد.کیوهیون یه قدم جلوتر گذاشت طوریکه نور ضعیف ماه که از پنجره میتابید روی هردوتاشون افتاد.
ادامه داد:
"میشه گفت که الان به من احتیاج داشتی."
به هم خیره شدن و کیوهیون می تونست ببینه که ستاره های روشن چشمای سونگمین دوباره دارن برمی گردن و غبار اشک داره کم کم از چشماش محو میشه.
سونگمین زمزمه کرد:
"آره داشتم."
همه ی خشم،ناامیدی،پوچی و عذابی که اون روز کیوهیون رو رها نمیکرد از بین رفت.همون کیوهیون همیشگی بود اما کمی آرومتر.
کیوهیون با صدای آرومی گفت:
"من برای معذرت خواهی اینجا نیستم اگه احیانا این چیزیه که میخوای.مجبور نیستم برای چیزی که باید زودتر از اینا بهم می گفتی عذرخواهی کنم."
"این منم که باید عذرخواهی کنم.به خاطر اینکه اینقدر سختش کردم."
کیوهیون با احتیاط شروع کرد:
"من یه سوال دارم. چرا قبلا این چیزا رو بهم نگفتی؟"
"خوب.."
سونگمین با کمی مکث ادامه داد:
"من این قضیه رو واسه هیچ کس تعریف نمیکنم.من باید یه شخص حرفه ای باشم که بیمارها روش حساب باز میکنن.بعضی وقتا اونا فکر میکنن من تنها کسی هستم که میتونه نجاتشون بده.باید براشون خنده رو و آرامش بخش باشم نه اینکه روی ضعیفم رو بهشون نشون بدم.فکر کن بیمارام چه حالی پیدا میکنن وقتی بفهمن تنها امیدشون تو زندگی اینقدر ضعیفه که مثل یه بچه شبا از ترس خواب نداره."
کیوهیون لبخند مبهمی زد:
"چه متناقض.تو کسی بودی که به من میگفتی نقابم رو کنار بذارم و جای خودم زندگی کنم در حالیکه که خودت برای هر کسی زندگی میکنی جر خودت!"
سونگمیین لبخندی زد:
"قضیه این نیست.تو نمیفهمی کاری که داری میکنی چقدر بهت آسیب میزنه.در واقع فرق بین زندگی کردن به خواست مردم، با زندگی کردن برای مردم و به نفع خودت رو نمیدونی.من این کارا رو میکنم چون میدونم اینجوری به چیزی که خودم میخوام و به نفعمه میرسم."
"و میبینی که داری به خاطر همون مردم زار میزنی."
خنده ی کوچکی ار لبهای سونگمین خارج شد.خودش هم قبلا همین حرف رو به کیوهیون زده بود. وقتی که کیوهیون گفته بود به این علت برای مردم و به خواست بقیه زندگی میکنه چون این کار بهش حس خوبی میده.الان جایگاه اون دو تا عوض شده بود و خود کیوهیون هم از این قضیه آگاه بود.
سونگمین آروم جواب داد:
"به خاطر همینه که به اعتماد تو احتیاج دارم.میخوام تو زنده بمونی تا خودم هم بتونم نفس بکشم.این راه فرارم از اون کابوس هاست.به خاطر همین اینقدر بهت اهمیت میدم."
یه حس غیرقابل توصیف وجود کیوهیون رو پر کرد:
"یعنی زنده بودن من تو رو نجات میده؟"
"بهت گفتم که.ما متقابلا به هم کمک میکنیم.بنابراین آره درسته."
کمک متقابل.کیوهیون با مفهوم این عبارت زیاد آشنا نبود.هیچ وقت به کسی کمک نکرده بود و هیچ وقت هم بهش کمک نشده بود.همیشه بی نیاز و مستقل بود.واسه همین عجیبنبود که مفهوم حرف های سونگمین رو کامل درک نمیکرد.
میدونست که یه مورد خیلی خاص برای سونگمین نیست و فقط یکی دیگه از بیماراشه که سونگمین بهشون اهمیت میده.ولی با این حال باز هم میدونست که یه نفر از ته قلبش به کیوهیون اهمیت میده.اونم به خاطر اینکه فقط وجودش تو دنیا و زنده بودنش میتونه به اون یه نفر کمک کنه.سونگمین نمیخواست که اون زنده باشه بلکه واقعا به زنده بودنش نیاز داشت.
این فکر یه حس تازگی و زنده بودن به کیوهیون منتقل کرد.
سونگمین که اشک چشماش دیگه تقریبا خشک شده بود همونطور که با آستین چشماش رو پاک میکرد گفت:
"راستشو بخوای قرار نبود هیچ وقت اون حرفا رو بهت بگم.میترسیدم احساس خیانت یا ناامیدی کنی."
"خیانت؟"
سونگمین خنده ی اجباری کرد:
"منظورم اینه که خوب بالاخره توقع داری روانشناست از لحاظ روحی کاملا سالم باشه نه یه آدم توهمی.نه؟"
کیوهیون برای چند لحظه به سونگمین خیره شد.نمیخواست چیزی که سونگمین گفته رو انکار کنه چون حقیقت داشت!واقعا هیچ وقت نمیتونست تصور کنه که سونگمین از چیزی میترسه اونم از ارواح و از گذشته.شاید به خاطر لبخندش بود.نقابی از لبخند که اشک ها و ناراحتی هاش رو پنهون میکرد.حالا میفهمید که لبخندی که فکر میکرد واقعی ترین و روشن ترین لبخند دنیاست در واقع اینطور نبوده ولی حداقلش این بود که اون لبخند برای گول زدن و سوءاستفاده از کیوهیون نبود.بلکه به خاطر پنهون کردن یه ضعف شخصی بوده.درست مثل کاری که کیوهیون همه ی عمرش انجام داده بود.تنها فرقشون این بود که کیوهیون با بی احساس نشون دادن خودش جلوی بروز هر احساساتی رو میگرفت و سونگمین با یه لبخند زیبا.
کیوهیون احساس خیانت ننمی کرد.برعکس یه احساس راحتی از اینکه تو این دنیا ی سیاه یه نفر دیگه هم مثل اون وجود داره بهش دست داده بود.
عذابی که هر دوتاشون میکشیدن یه ارتباط ظریف اما ارزشمند بینشون ایجاد کرده بود.
تنها چیزی که کیوهیون میتونست بگه تا حس اون لحظه ش رو توصیف کنه این بود که خیالش راحت شده بود.ولی چیزی که اونو هیجان زده کرده بود این بود که اون اولین کسی بود که سونگمین بزرگترین راز زندگیش رو براش فاش کرده بود.
اینکه قبل از امشب سونگمین چجور آدمی بود الان اهمیت نداشت.هر چی که بود شخصیت واقعی سونگمین بی شک زیبا و دوست داشتنی بود.شجاعتی که تو فاش کردن بزرگترین ضعفش به خرج داده بود اونو حتی قوی تر از قبل نشون میداد و پاکی و معصومیتش هم غیرقابل توصیف بود.
تو سکوتی که برقرار شده بود کیوهیون به سونگمین نزدیک شد و با دستاش چونه ش رو گرفت و سرش رو بالا آورد تا بتونه مستقیم تو چشمای سونگمین خیره بشه.برای اون لحظه اون چشما پر بود از تصویر کیوهیون.دقیقا چیزی که کیوهیون اون لحظه میخواست.
سونگمین از این حرکت کیوهیون متعجب شده بود ولی خودش رو کنار نکشید.کیوهیون لبخندی زد:
"چیکار به انتظارات من داری؟ من تو رو همینجوری که هستی دوست دارم."
لبخندی واقعی رو لبای سونگمین نشست:
"خوشحالم."
کیوهیون ادامه داد:
"تو لباس فرمت رو درآوردی و بهم گفتی دکتر من نیستی. تو هیچ وقت دکتر من نبودی."
درسته.من فقط دوست تو هستم."
آخرین جمله همونی بود که سونگمین تو دومین جلسه درمانی به کیوهیون گفته بود.
کیوهیون همونطور که به انعکاس چهره خودش تو چشمای سونگمین خیره شده بود ادامه داد:
"و به عنوان یه دوست چه نصیحتی بهم میکنی؟"
این جمله کیوهیون فقط یه معنی داشت: کیوهیون بدون هیچ شکی به سونگمین اعتماد داشت.
سونگمین با لبخندی از روی رضایت جواب داد:
"هنوزم حرفم یکیه.هیچ چیزی تقصیر تو نیست. میتونی به خودت استراحت بدی چون لیاقتش رو داری.و در ضمن،سرکشی کن!"
"اولین قدمی که باید بردارم چیه؟"
"یه نفرو پیدا کن که درکت کنه.و با تموم وجود بهت احتیاج داشته باشه."
"اگه نیازی به این کار نباشه چی؟"
ابروهای سونگمین کمی تو هم رفت ولی باز هم چهره ش دوست داشتنی بود:
"چرا نیازی نیست؟"
کیوهیون لبخندی زد و به قلبش اجازه داد هرچقدر دوست داره تند بطپه:
"چون اون یه نفرو قبلا پیدا کردم."




نوع مطلب : Masquerade، فن فیک های ترجمه ای، کیومین، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
جمعه 22 شهریور 1392
Ghazal
یکشنبه 26 شهریور 1396 04:55 ق.ظ
This paragraph will assist the internet visitors for building up new weblog or even a blog from start to end.
دوشنبه 13 شهریور 1396 06:59 ب.ظ
I couldn't resist commenting. Well written!
شنبه 14 مرداد 1396 03:14 ب.ظ
Hello, its fastidious article on the topic of media print, we all be aware of media is a wonderful source of information.
یکشنبه 20 فروردین 1396 12:09 ب.ظ
Hi, I do believe this is a great website. I stumbledupon it
;) I may revisit once again since I bookmarked it.
Money and freedom is the greatest way to change, may you be rich and continue to guide other
people.
چهارشنبه 5 فروردین 1394 03:12 ق.ظ
سه شنبه 9 مهر 1392 04:02 ب.ظ
وای خدا چه باحاااااااااااااااااااااال
مردم الان
Ghazal الهییییی. خدا نکنه
جمعه 29 شهریور 1392 11:15 ب.ظ
در حد لالیگا!!!!!!!
پس چرا نخوندی؟:|
Ghazal این که من وقت نکردم بخونم چیزی از کیفیتش کم نمیکنه.
الان خوندمش.قسمت بعدو زودتر بذار پلیز.
جمعه 29 شهریور 1392 05:04 ب.ظ
سلام خیلی این داستان قشنگه با بقیه داستانایی که من خوندم خیلی فرق داشت فکر میکنم کیو عاشق مینیه اما نمیدونم مینی هم هست امیدوارم اخرش عاشقش بشه
Ghazal سلاام عزیزم.آره کیو که هست و خودش نمیدونه.مینی هم شاید بشه!شایدم نشه! یوهاهاها
پنجشنبه 28 شهریور 1392 11:50 ب.ظ
قسمت بعععععععععععععد
Ghazal گذاشتمممم
پنجشنبه 28 شهریور 1392 11:26 ب.ظ
پری این بار به جون خودم قسم میخورم هفته ای ی بار خیلیییییی ستمه عذابه عذاب میدونی؟؟؟؟؟؟
Ghazal به خدا قبلا هفته ای یه بارم نمیتونستم بذارم.الان دختر خوبی شدم هفته ای یه بار میذارم.دیگه خدایی بیشتر از این در توانم نیست.ببخشید فاطی جونم :( مخصوصا که یونی هم شروع شده هنر کنم همون هفته ای یه بارم بذارم!
پنجشنبه 28 شهریور 1392 03:46 ق.ظ
جوووووووووووون من زود بزار بابا من مردم!
Ghazal شرمنده گذاشتم
پنجشنبه 28 شهریور 1392 03:45 ق.ظ
تو... :|
Ghazal من؟! نه!
پنجشنبه 28 شهریور 1392 03:45 ق.ظ
قسمت بعد...
Ghazal بعله بعله :)
پنجشنبه 28 شهریور 1392 03:45 ق.ظ
من......
Ghazal الهییییی
پنجشنبه 28 شهریور 1392 03:45 ق.ظ
میهن...
Ghazal اینو خوب اومدی.اعصابمو به هم میریزه با این ذخیره خودکارش
پنجشنبه 28 شهریور 1392 03:43 ق.ظ

کیومین کیومین هی هی
خخخ
خیلی این قسمت خوب بود مرسی ک نذاشتی تو اون وضعیت ناجور گیر کنم...
خیلی بد بووووووووود
خب دیگ خوب شد!!!!!!!
بازم میگم
من بمیرم...اشک مینی رو نبینم
بعدشم...من نظر میدم اقا تو بقیشو بزار چی کار داری؟
عه...
Ghazal خواهش میشوددددد :)
الهییی خدا نکنه.
خوب انرژی و انگیزه میخوام چه کنم!
سه شنبه 26 شهریور 1392 05:12 ب.ظ
مرسی عزیزم مثل همیشه حرف نداشت
Ghazal خواهش میکنم گلممم :)
سه شنبه 26 شهریور 1392 04:19 ب.ظ
سلام غزال جون‎:-*‎
خواهش میگنم با انگیزه باش‎:-(‎
اخه ما گناه داریم‎:-D‎
ممنون بابت این پارت‎:-*‎
Ghazal سلام عزیزم.
باورت نمیشه من نظرا رو میخونم چقدر انرژی میگیرم آخه..
حواهش میکنم :)
سه شنبه 26 شهریور 1392 12:59 ق.ظ
حتی اگر قشنگ هم نبود تو خیلی پرفکت ترجمه میکنی
فک نکنم من هیچ وقت بتونم تا این حد عالی ترجمه نما ام!
گووووووووووود وری زیاد
Ghazal بعلع نظر لطف شماست خانم
اختیار داری خانم شما فیک مینویسی در حد لالیگا
تنکسسسسسس
سه شنبه 26 شهریور 1392 12:58 ق.ظ
عااااااااااااااااااالی!!!!!
آی لاو دیس فیک
تنکس غزال:)
Ghazal ممنون عزیزم
خواهش میکنممم
دوشنبه 25 شهریور 1392 11:50 ب.ظ
خیلی عالی بود. مرسی عزیزم از ترجمه خیلی خوبت. واقعا فیک قشنگیه
Ghazal ممنون عزیزم
خواهش میکنممم :)
دوشنبه 25 شهریور 1392 07:52 ق.ظ
فدای سونگمین

من کیومین خیلی دوست میدارممممم

تنکس
Ghazal خواهش میکنم عزیزم :)
یکشنبه 24 شهریور 1392 02:02 ب.ظ
مرسیییییییییییییی...........ایول خیلی قشنگ بوووووووووود
Ghazal خواهش میکنممم ممنووون
یکشنبه 24 شهریور 1392 01:07 ب.ظ
واااااااااای مرسی عزیزم خییییییلی قشنگ بود
انعکاس کیو تو چشااااااش :Xxxxxxxxx
وووویییی
Ghazal خواهش میکنم عزیزمم
خخخ آره :)
یکشنبه 24 شهریور 1392 02:27 ق.ظ
سلام مرسی بابت ترجمه ی عالیت میهن کلا قاط داره ولش کن!
Ghazal سلام عزیزم خواهش میکنم.
یسسسس :(
یکشنبه 24 شهریور 1392 01:31 ق.ظ
سلام ببخشید پارت قبل نظر نذاشتم اخه مسافرت بودم الان خوندمش هردوشون عالی بودن واقعا ممنون
میدونی چرا این قدر ازین فیک خوشم میاد؟ چون نویسندش واقعا داره روی ریزترین صحنه ها کار میکنه توی فیک اب نمیبنده انگار که مجبورش کرده باشن فقط یه چیزی بنویسه داره یه چیز درست حسابی مینویسه شمام که زحمت میکشی به این خوبی ترجمه میکنی واقعا ارزش انتظارو داره
بازم ممنون دوستم دلسرد نشیا
Ghazal سلام عزیزم خواهش میکنم. :)
دقیقا همینطوره.جزئیات یه داستان خیلی خیلی مهمه و باعث میشه احساسات خواننده بیشتر درگیر فیک شه.
نظر لطفته عزیزمم
یکشنبه 24 شهریور 1392 12:56 ق.ظ
خیلی رمانتیک و زیبا و زیبا و زیبا بود مرسیییییییییییی
بی صبرانه منتظر پارت بعد هستیم!
Ghazal خواهش میکنم عزیزم :)
یکشنبه 24 شهریور 1392 12:28 ق.ظ
واقعااااا کیومین این فیک رو میخوام بخورمخیلی قشنگهههه پرییییی

به به این قسمت هم که کیو فدااااااااااااش بشم ترکوند رسمااز این به بعد کیومینش شیرین تر میشه مگه نه؟؟؟؟؟
Ghazal یسسسسس عشقن این دوتا به اضافه ی هیچول البته!
انشالله! من فیکو لو نمیدوم! یوهاهاها!
شنبه 23 شهریور 1392 11:50 ب.ظ
خیلی این پارتو دوست داشتم قشنگ بود واقعا.
غزل جون شما خیلی خوب ترجمه میکنی.
مررررسی
Ghazal ممنون عزیزم نظر لطفته :)
خواهش میکنممممم
شنبه 23 شهریور 1392 06:56 ب.ظ
وای خدا واقعا لذت بردم فوق العاده بود
مرسییییی و خسته نباشی
Ghazal ممنون عزیزم
خواهش میکنم گلم ممنونننن :)
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


نمایش نظرات 1 تا 30