تبلیغات
الف فیکشن - The Carnival - Chapter 1- Sneer Of the Window
 
الف فیکشن
درباره وبلاگ


این بلاگیه که با نفس های الف ها گرم میشه و حضور و اتحادشونه که نشون میده زندگی با سوجو براشون متفاوت تره!!!

آدرس های بعدی وبلاگ :
www.elf-fiction.mihanblog.com
wwww.elfiction.blogfa.com


مدیر وبلاگ : MadJess
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
اول هر قسمت چند جمله ی کوتاه از اون قسمت میزارم اما وقتی ادامه مطلب رو
 باز کردید از اول همه ی قسمت رو بخونید
چون جمله های روی صفحه ی اصلی مرتب نوشته نشده



"پسرک ثانیه ای به انگشتان پایش استراحت داد و دوباره روی پنجه هایش ایستاد . این اتفاقات تقریبا برای آنها مثل عادت همیشگی شده بود.زن مثل همیشه موهای شلخته و سر و وضع آشفته ای داشت و مرد قوی هیکل مثل همیشه برافروخته بود!
پنجره با نیشخندی او را همراهی میکرد و راه میبرد..."
کارناوال- نیشخند پنجره

قسمت اول

SNEER  OF  THE  WINDOW

1

پیشانی اش را محکم تر به در چوبی فشرد. سعی کرد پلک نزند تا جزئیات ماجرا را بهتر ببیند. نیازی به چسباندن یکی از گوش هایش به در نبود چون صدای جرو بحث آندو به اندازه ی کافی بلند بود که با تمام جزئیات شنیده شود.از پشت سوراخ در چیز زیادی دیده نمیشد . زن مثل همیشه موهای شلخته و سر و وضع آشفته ای داشت و مرد قوی هیکل مثل همیشه برافروخته بود!

پسرک ثانیه ای به انگشتان پایش استراحت داد و دوباره روی پنجه هایش ایستاد . این اتفاقات تقریبا برای آنها مثل عادت همیشگی شده بود.اما انگار هیچ یک از آنها هیچ وقت از انجام آنها خسته نمیشد.این اتفاقات بارها با تغییر جزئیات کوچکی تکرار میشد.اما هیچ یک از آنها با خودش فکر نمیکرد که این بار میتواند آخرین بار باشد!

مرد با بی حوصلگی سرش را به اطراف چرخاند و برای بار آخر سوالش را تکرار کرد: " توی اون مهمان خانه ی لعنتی بجز شستن رخت های چرک مسافرها چکار میکردی؟چطور سر از راهروی طبقه ی بالا درآوردی؟"

و زن با همان لرزش قبل پاسخ قبلش را تکرار کرد: " عزیزم اون مرد میخواست بابت لکه هایی که روی لباسش مونده بود من رو مواخذه کنه..."

مرد لیوان نیمه پر روی میز را به سمت پنجره پرتاب کرد اما لیوان با دیوار مجاور برخورد کرد و با صدایی بلند به ده ها تکه تقسیم شد. مرد فریاد کشید : که مواخذه ات کنه یا به عنوان پاداش باهات بخـ وابه؟؟؟ خفه شو! "

این جروبحث ها هربار با موضوعات مختلف اما اکثرا نزدیک به هم اتفاق می افتاد و پسرک هیچ وقت محتوای آنهارا درک نمیکرد تنها چیزی که برایش اهمیت داشت خاتمه یافتن آنها برای همیشه بود. تلاشی برای وارد شدن یا دخالت کردن در آن بحث ها و یا پایان دادن به آنها نمیکرد. او حتی معنی کلماتی که اکثرا بین آندو رد و بدل میشد را نمیدانست.هیج وقت عمق فاجعه ای را که درحال رخ دادن بود درک نمیکرد.اما دلیل اینکه دخالت نمیکرد این نبود که چیزی از موضوع آنها نمیدانست. این بود که مثل همیشه در اتاق خواب آندو قفل بود. دلیلش اهمیت نداشت...هرچه که بود خوب نبود!اما او هنوز با تمام وجودش پدر و مادرش را دوست داشت!

مرد از متهم کردن ، بحث کردن ، شنیدن بهانه های راست یا دروغ تکراری،تحمل کردن گریه های زن و بعد گریه ها ی پسر کوچکشان را نداشت.از روی خشم ، ناراحتی یا لبریز شدن صبرش ـ در نتیجه اش فرقی نمیکرد ـ تصمیم خودش را گرفت.اینبار قصد داشت به این و تمام جرو بحث هایی که در آینده به حتم اتفاق می افتاد خاتمه دهد.به نزدیک ترین چیزی که انگشتان سردش حس کردند چنگ زد و به همسرش نزدیک شد . در سالهای بعدی باقی مانده از عمرش هیچگاه ــ برخلاف پسرش ــ به یاد نیاورد که آن شی چه بود.زن از روی غریزه تا جائیکه میتوانست از همسرش فاصله گرفت اما آن فاصله به قدری کافی نبود که مانع از برخورد چراغ خواب  فلزی با صورتش شود.مرد با تمام قدرت آن را به صورت زن لرزان و ضعیف روبرویش کوبید.

و نه یکبار بلکه چندبار دیگر اینکار را تکرار کرد. زن جیغ میکشید و با صورت سرخ از خون خودش را روی زمین میکشید . فلز چراغ خواب مچاله شده و از آن خون غلیظ و تیره رنگی میچکید.دیگر به عنوان سلاح کاربردی نداشت پس به گوشه ای پرتاب شد. زن غرق در خون بود و به خود می لرزید و تنها شاهد ماجرا روی انگشت های یخ زده ی پاهای کوچکش پشت در میخکوب شده بود. مرد ثانیه ای به خودش آمد اما میدانست که هر اقدامی جــــــز خاتمه دادن به عملی که با بی رحمی و جنون آنرا آغاز کرده بود ، بیش از حد دیر شده بود! پس تنها راه باقی مانده را انتخاب کرد و به زن که روی زمین خودش را جمع کرده بود و کاری جز خونریزی و نالیدن از درد نداشت ، نزدیک تر شد.از پشت به یقه ی لباسش چنگ زد و او را از روی زمین سرد جدا کرد.برای آخرین بار ثانیه ای به صورت خیس از خون و درمانده ی همسرش نگاه کرد و قدمی به جلو برداشت. مرحله ی آخر آنقدر ساده بود که نیازی به فکر کردن نداشت.پنجره با نیش باز به او لبخند میزد. بدن نیمه جان او را روی لبه ی پنجره گذاشت و و با یک فشار نه چندان شدید به پایین پرتاب کرد.آن جسم خونین چندین متر را در میان آسمان و زمین طی کرد و بعد روی زمین سخت فرود آمد.

مرد برای دیدن نتیجه ی جنایتی که مرتکب شده بود هیچ اقدامی نکرد. به هرثانیه از وقتش نیاز داشت. با عجله به سمت در دوید و دستگیره ی آن را چرخاند.در آن لحظه که حتی اسم خودش را فراموش کرده بود،قفل بودن در دیگر مسئله ی مهمی محسوب نمیشد.با دستپاچگی تمام بدنبال کلید میگشت و بلاخره بعد از خالی کردن تمام محتوای جیبش روی زمین آنرا پیدا کرد و با چندین بار چرخاندن آن در سوراخ در ، در باز شد .او پسرک بیچاره را ندید ..اگر هم دیده بود ذهنش مشغول تر از آنی بود که نگران تنها شاهد عینی این ماجرا باشد!پس با تمام قدرت دوید و خانه را ترک کرد.بعد از آن در راهرو دوید و خودش را به پله های پشتی رساند و از آنجا به پشت بام دوید و تا حد امکان دور شد.آنقدری که بتواند در امنیتی نسبی سالهای باقی مانده از عمرش را سپری کند.

وقتیکه در باز شد و مرد با سرعت فرار کرد پسرک آنجا نبود.با هوشی که از یک پسربچه ی هفت ساله انتظار میرفت او بهت زده ، نگران ، گیج و کاملا ترسیده بود.بدن و لباس هایش کاملا خیس بود و با تمام عشق ، احترام و تاسفی که برای مادر به قتل رسیده و پدر قاتلش قایل بود با تمام سرعتی که پاهای کرخ  و لرزانش اجازه میداد دویده و در جاییکه فکر میکرد دست مرد دیوانه ای که دقایقی پیش زنش را کشته و با لباس های خونی فرار میکرد نمی افتد، پنهان شده بود. اما سطل آشغال بزرگ انتهای راهروی آپارتمان نسبتا خالی از سکنه  ای که در آن زندگی میکردند جای زیاد راحت و مناسبی برای پسربچه ای که از ترس جانش بوی بد و پسمانده های کهنه و فاسد غذا را تحمل میکرد نبود.نه تنها برای دقایق اول بلکه برای دو روز بعد هم مناسب نبود! پسرک در آن سطل زباله ی تاریک به هیچ عنوان نمیتوانست گذر زمان را حدس بزند. هرچند قبل از آن هم از تاریخ دقیق و ساعت چیزی سر درنمیاورد.در آن دو روزی که در میان کیسه های زباله سپری کرده بود سه بار بخاطر هوای مسموم ، گرسنگی ، بوی تعفن و ... استفراغ کرده بود و بارها بخاطر انتخاب نامناسبش گریه کرده بود. اما آنقدری جرات و قدرت نداشت که خودش را از داخل آن سطل بیرون کشیده و خود را نجات دهد.کیسه های داخل سطل بعد از دو روز با گاری بزرگی که زباله ها راــ برای کسانی که آنها را تفکیک کرده و قسمت های به درد بخور را برای فروش یا استفاده میگذاشتند ــ به خارج از شهر منتقل میکرد ، همراه شده و بعد از طی کردن مسافتی نسبتا طولانی روی زمین تلنبار شدند.گاری هر پنج روز یکبار از آن منطقه ی شهر عبور میکرد و اینبار کمی طول کشیده بود. راننده ی گاری خسته تر از آنی بود که مثل همیشه داخل کیسه ها را نگاه کرده و آنهارا دسته بندی کند. پس فقط با غرولند آنها را از گاری پایین کشید و با گاری اش آنجا را ترک کرد.

کسی به این اهمیت نمیداد که پسرک در تمام این مدت چقدر ترسیده ، گریسته یا آرزوی مرگ کرده بود.او باید با قبول کردن تمام این دردها ، اتفاق ها ، خاطرات ناخوشایند زندگی میکرد.حتی اگر آنها را درست درک نمیکرد.

 

با ناخن هایش با زحمت کیسه را پاره کرد و از آن بیرون آمد.خودش را به سختی از میان زباله های دیگر بیرون کشید . بوی گند و تعفن میداد. خودش این را بهتر از هرکس دیگری میدانست.شق و رق روی پاهایش ایستاد و با قدم های آهسته و خسته از آن تپه ی زباله فاصله گرفت .اینکه در طول مسیر خانه ــ یا جائیکه قبلا به آن خانه گفته میشد ــ تا اینجا به عنوان بچه ی فراری یا بی خانمان بازداشت نشده بود یکی از دلایل شادی اش در سال های بعدی عمرش بود.وقتی که در آنجا پنهان میشد مقصدش را نمیدانست فقط فکر میکرد که پدرش آنقدر به او اهمیت بدهد که قصد جانش را کرده و درخانه دنبالش بگردد.اما آن مرد وقتی که خانه را ترک میکرد حتی درمورد پسرش کوچکترین فکری نکرده بود و او تا آخر عمرش هرگر نمیفهمید که اصلا نیازی به پنهان شدن نداشت.

چند قدمی که دور شد تپه ی دیگری از زباله جلویش بود.شدیدا احساس گرسنگی میکرد.آنجا حداقل از گرسنگی نمیمرد.لباس های چرک و بد بویش را تکاند و از تپه ی زباله بالا رفت جستجو برای غذا را شروع کرد.در آن لحظه هیچ هدفی جز سیر کردن شکمش که از گرسنگی نعره میکشید،نداشت.ته بسته ی حبوبات، نان های خشک و اکثرا کپک زده، ته ساندویچ ، میوه های خراب و صدها چیز دیگر که برای ضیافت حیوانات آشغالخور کافی بود ،وجود داشت.یاد زمانی افتاد که هنوز خانواده داشت. آنها به قدری فقیر بودند که گاهی مجبور بودند با همین تکه های نان شکمشان را سیر کنند.اشک هایش بی اختیار از گونه هایش پایین می آمدند. حداقل آنموقع تا این حد احساس بدبختی نمیکرد.با دست های کثیفش اشک هایش را که بی وقفه سرازیر میشدند پاک میکرد. این تکه های غذا برای  امروزش کافی بود.دهانش را پر میکرد و بدون جویدن فرو میداد.بعد از چند دقیقه دیگر توان ادامه دادن نداشت. احساس میکرد تمام چیزهایی که خورده در دلش بالا و پایین میروند.حالت تهوع داشت اما سعی میکرد خودش را کنترل کند.از تپه پایین آمد و از ن دور شد و خودش را به جایی که منطقه حصار کشی شده بود رساند و کنار حصار های چوبی دراز کشید و سریعا به خواب فرو رفت.





نوع مطلب : The Carnival، فن فیک، کیومین، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
چهارشنبه 27 شهریور 1392
MadJess
دوشنبه 10 اردیبهشت 1397 03:12 ب.ظ
Hello my loved one! I wish to say that this post is awesome, nice written and include approximately all significant infos.
I'd like to see extra posts like this .
دوشنبه 10 اردیبهشت 1397 11:52 ق.ظ
WOW just what I was looking for. Came here by searching for
The
جمعه 17 آذر 1396 06:51 ب.ظ
Hmm is anyone else encountering problems with the images on this blog loading?
I'm trying to determine if its a problem on my end or if it's the blog.

Any suggestions would be greatly appreciated.
دوشنبه 27 شهریور 1396 12:05 ق.ظ
Wonderful, what a web site it is! This blog presents helpful data to us, keep it up.
دوشنبه 13 شهریور 1396 07:30 ب.ظ
I don't even know how I ended up here, but I thought this post was great.
I don't know who you are but definitely you're going
to a famous blogger if you aren't already ;) Cheers!
دوشنبه 16 مرداد 1396 09:19 ب.ظ
I was excited to uncover this site. I wanted to thank you for ones time due to this
fantastic read!! I definitely liked every part of it
and i also have you bookmarked to see new
things on your site.
جمعه 19 خرداد 1396 06:21 ق.ظ
How does titan gel buy make?
Titan gel price
The $ttnglvn767 unique nub delivered the likely gist even out if obtained with naive methods or victimised on an irregular basis.
Thanks to the modern font methods of devising the distil and its compounding with
many innate fighting substances, the creators of "Titan gel" managed to achieve an impressive event!
شنبه 13 خرداد 1396 05:27 ب.ظ
в хроме выскакивает реклама казино
бесплатное казино вулкан
казино играть
sochi
казино плей фортуна
вылезает казино вулкан
казино во владивостоке
случай в казино
онлайн казино с минимальным депозитом
онлайн игровые автоматы
онлайн казино без регистрации
вулкан казино как удалить
самое честное онлайн казино
как играть в казино в самп
karaoke party rus
биткоин казино без вложений
игры в казино
http://tinyurl.com/y74m4zog
http://tinyurl.com/ybmscwou
http://tinyurl.com/y9atvok4
http://tinyurl.com/yae5rylh
http://tinyurl.com/yd2oevte
http://tinyurl.com/y8k4bp7k
http://tinyurl.com/ycfkleve
http://tinyurl.com/yba7ythk
http://tinyurl.com/ybyurrn8
http://tinyurl.com/y9pzns5j
http://tinyurl.com/yau2fld4
http://tinyurl.com/ybjt4zom
http://tinyurl.com/yatqvqmf
http://tinyurl.com/yd3oyu2m
http://tinyurl.com/y7b63yr8
http://tinyurl.com/y7aslrs6
http://tinyurl.com/yarzqg4q
http://tinyurl.com/y7bjhlkx
پنجشنبه 4 خرداد 1396 03:19 ق.ظ
Смотрите лучше здесь:
ландшафтный дизайн [Chara]
https://goo.gl/0oBkyp
ландшафтный дизайн (goo.gl)
https://goo.gl/y1SVX4
ландшафтный дизайн (Chara)
https://goo.gl/KU8tUr
چهارشنبه 27 اردیبهشت 1396 10:52 ب.ظ
Your style is very unique compared to other folks I have read stuff from.
I appreciate you for posting when you've got the opportunity, Guess I will just book mark this site.
یکشنبه 24 اردیبهشت 1396 06:24 ب.ظ
Amazing issues here. I'm very happy to look your post. Thanks so much and I am having a look
ahead to contact you. Will you kindly drop me a mail?
یکشنبه 20 فروردین 1396 01:30 ب.ظ
Hello mates, how is all, and what you would like to
say concerning this post, in my view its genuinely remarkable designed for me.
جمعه 10 آبان 1392 02:18 ب.ظ
من دارم میرم یه جایی تنهایی گریه کنم
MadJess بعدش میگه من احساساتی نیستم! بپذیر خب:|
جمعه 10 آبان 1392 02:13 ب.ظ
MadJess گریه نکن ناشناس :|
چهارشنبه 17 مهر 1392 10:34 ب.ظ
هاهاها اره تیم اونشیهه
هر اسمی باشه من عاشقشونم
MadJess خ خ خ
باشه:دی
اولین فیکم ایونشهه بود اما مثلث عشـــ قی بود آخرش ایونه شد
سه شنبه 16 مهر 1392 01:16 ب.ظ
کیومین و خیلی دوس دارم ولی وونکیو ام دوس دارم
کم پیش میادا
هم کیومین شیپر باشی هم وونکیو شیپر
به نظر من شیوون نباشه زوج معنی نمیده
MadJess من هم هردوشو هستم! البته اگر کلا کاپل شیپر محسوب شم!
خ خ خ حرفت باحال بود
سه شنبه 16 مهر 1392 01:14 ب.ظ
کیوهیوک و منم دوس دارم خیلییی
من همه ی زوجا رو دوس دارم به خصوص کیومین و وونکیو و اونشیهه و یووک

از همه بیشتر یووک
ای بابا
خخخخخ
کاش میشد از همه ی زوجا بذاری
ولی بعضیا غیرت دارن
هیییییییییی
کیوهیوک باحال میشدا
اره من همونم
هه هه
هر دفه میگم ولی بازم منو یادتون میره
من برم پارت جدیدو بخونم
MadJess زوج جذابین!
نه یادم نمیره دیگه
مگه ایونشیهه زوجه؟؟؟؟ تیمه واسه خودش! از زوج رد شده سه تان ! :دی
ک ک ک
جمعه 12 مهر 1392 10:07 ب.ظ
اهوم اهوم قبلا هم مفتخر بودم به قلم متفاوت و قشنگه تو
میدونی این تجربه رو از قلمت دارم که باید تو موضوع داستان هات کاملااا درگیر شد تا عمق مطلب رو گرفت واینکه با تمام حواس باید بخونمش تمام حس هام باید بیدار باشن
واین یعنی اینکه دستت طلاستهیییییییی چی میشد خدا یکمم از این استعداد ها به منم میداد
MadJess فدات شم ممنونم:)
بله سعی میکنم مخاطب درگیر موضوع باشه.یعنی اصلی ترین قاعده ی نویسندگی همینه.وگرنه میشه مثل گزارش نه داستان!
دیگه زیاد لطف داری نسبت به من...تو خودت منبع استعدادی عزیزم:-*
امیدوارم نا امید نشید در آینده ی فیک
جمعه 12 مهر 1392 12:44 ق.ظ
اخه اون قسمتایی که گذاشتی من خیلی خوشم اومد بعد دارم از فضولی میمیرم چی میشه
هی میگفتم کیومین بذار نمیدونم یادته یا نه
یادش بخیر
زوج مورد علاقه ت چیه راستی؟
MadJess الان قسمت بعدی رو میزارم:دی
کیومین خوبه....
من زوج مورد علاقه ای ندارم. فقط چون با شخصیت کیو توی فیک هام راحتم و برام ملموس تره معمولا داخل فیک هام هست و اگر بخود زوج بشه بچه ها کیوهیوک دوست ندارن غیرتی میشن،کیوتئوک هم طرفدار چندانی نداره.اما زوج های جالبین از نظر من البته
چون نمیتونم بزارم میشه همون کیومین! خ خ خ
از کیومین هم بدم نمیاد.توی زوج های آفیشال کیومین و ایونهه رو به بقیه ترجیح میدم.
جمعه 12 مهر 1392 12:40 ق.ظ
انقد اسممو عوض میکنم همه منو یادشون میره
پارسال همه ش اینجا بودم
به اسم ninaفک کنم
یادم نیس
MadJess ک ک ک موردی نداره راحت باش...فقط عوض میکنی یه خبر کوچیک بعدش بده به جا بیاریم:دی
یک عدد نینا فک کنم به خاطر میارم...پس تو بودی؟ ک ک ک کلک!
پنجشنبه 11 مهر 1392 01:40 ب.ظ
عالی بود در یک کلام
تو که میدونی من عاشق فیکاتم
پارسال تابستون همش اینجا بودم
میگم راستی اون فیکی که دیگه نذاشتی چی شد؟
گفتی میخوای کتابش کنی
MadJess میخوندی فیکامو؟آخ جون خواننده ی قدیمی :دی
آره هنوز هم قصد دارم اگر وقت کنم کتاب میشه.اون خیلی پیچیده است و باید پشت سر هم فقط بخونید با هفته ای یک پارت جور درنمیاد.یک جا هم بدون ذکر منبع و بدون ذکر اسم نویسنده گذاشته بودن فیک رو تذکر دادم واسه همین خطر نمیکنم بزارمش..هرچند هنوز هم کاملا آماده نیست
پنجشنبه 11 مهر 1392 11:53 ق.ظ
خدایا باورم نمیشه بالاخره طلسمو شکستمو دستپخت جسی جونم رو هم چشیدم

جسی؟؟؟؟احساساتم الان نمیگنجه....آیم این شوک8-}
فوق العاده بودبرای قسمت اول واقعا محشر بود

و اینکه وقتی میخونمدم نمیدونم ازکجا شد که کیو تصور کردم
ولی از اونجایی که عادت داریم که بدبختیه بیشتر برا مینی باشه فک کنم مینیه:|||||حالا برم قسمت بعد ببینم چه خبره
MadJess از فیک های قبلیم نچشیده بودی مگه؟
قربونت:) احساساتت برای صحنه های فیکه نمیگنجه یا دستپخت من؟ خ خ خ
نگران بدبخت بودنشون نباشن...یکی از یکی دیگه بدبخت ترن...در حق کسی اجهاف نمیشه که بدبخت نباشه!
ممکنه هرکدومشون هرکدومشون باشه!چی گفتم خ خ خ
باشه برو بعدی:دی
سه شنبه 9 مهر 1392 05:06 ب.ظ
جسی این استعدادت منو میکشه اخر
این چی بود
مردم
وای خدا
MadJess قربانت :)
دوسش داشتی؟
شنبه 6 مهر 1392 06:59 ب.ظ
من رمان های خارجی از هری پاتر و دارن شان و ... زیاد خوندم اما موضوع های اونا تا حدی کسل کننده شده برام چون موضوع مثل اونابازم پیدا میشه اما این خیلی خشنه! دوستش می دارم! جیییییییییییییییییغغغغغ
MadJess هری پاتر دوست ندارم اما دارن شان رو دوست داشتم بعضی هاشو.
ممنونم...لطف داری زیاد :-*
شنبه 6 مهر 1392 06:37 ب.ظ
وای جس! اینو خودت نوشتی؟ با اینکه استیج اف یوث رو هم خوندم باورم نمی شه...
نمی دونم چطور می نویسی ! من رمان های خارجی زیاد می خونم اما این یه چیز دیگه است
MadJess لطف داری عزیزم^^
شنبه 6 مهر 1392 06:27 ب.ظ
سلام.ممنون که کیومین گذاشتین. من خیلی خیلی دوست دارم! دعا می کردم کیومین داشته باشه. من یه مدت نبودم که بتونم بخونم اما بچه ها واقعا کم لطفی می کنن نظر نمی ذارن . اما بازم از شما ممنون که مرتب اپ می کنین.
MadJess خواهش میکنم.البته بگم خیلی هم کیومین نیستا!
ممنونم
جمعه 5 مهر 1392 12:46 ق.ظ
*آیکون مینا در حال جویدن ناخنهاش
مینای متاثر
*آیکون بدو بدو کلیک کردن روی فصل بعدی
MadJess :| ناخونات رو نجو:| دستات زشت میشن
بخخخخخخخله!
دوشنبه 1 مهر 1392 12:55 ق.ظ
به نظرم اونایی که نظر نمیذارن رو بهشون بقیه ی پارت هارو نده
MadJess به این سرعت نمیشه نتیجه گیری کرد.از پارتهای 10 به بعد شاید
رمز بزارم شایدم نه
شنبه 30 شهریور 1392 10:37 ب.ظ
راستی به گوشیم هم نگاه انداختم.خبری نبود که!
میگم جسی یه خواهش.جان من یه قالب خوب برا بلاگ پیدا کن.نکنه مشکلی که با میهن دارم به خاطر قالب باشه؟
MadJess کلی اس دادم:| یا اشکال از خطته یا از گوشیت فک کنم:|
عوض کردم قالب رو که:| چک کن باز
شنبه 30 شهریور 1392 10:36 ب.ظ
فک کنم اون بچه کیو بود نه؟ نمیدونم من که اینطور تصورش کردم.چقدر ناراحت کننده بود.ولی خوبه که با اینکه هفت سالشه بازم تشخیص داد که چون شاهده باید فرار کنه گرچه نیازی هم نبود.
فقط من موندم دو روز تمام بدون غذا و آب و امکانات دیگر چجور دووم آورد تو اون سطل.فکرشم وحشتناکه.
یه سوال.حالا مادره واقعا گناهکار بود یا نه؟ گرچه گناهکار بودن یا نبودنش زیاد تغییری تو حسی که داشتم وقتی قتل وحشتناکشو میخوندم ایجاد نمیکنه.ولی بازم میخوام بدونم.
MadJess بچه هه رو که نمیگم. بخاطر اینکه شاهد بود فرار نکرد.میترسید بمیره.
من شاید به شخصه بدون آب و ذا و خواب سر کرده باشم اما بدون دبلیو سی نمیتونم : دی
مادره گناهکار نبود:|
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


نمایش نظرات 1 تا 30