تبلیغات
الف فیکشن - Masquerade_Chapter 27
 
الف فیکشن
درباره وبلاگ


این بلاگیه که با نفس های الف ها گرم میشه و حضور و اتحادشونه که نشون میده زندگی با سوجو براشون متفاوت تره!!!

آدرس های بعدی وبلاگ :
www.elf-fiction.mihanblog.com
wwww.elfiction.blogfa.com


مدیر وبلاگ : MadJess
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

ببخشید بچه ها این قسمت یه کم طولانی تر بود نتونستم زودتر بذارم.ولی خوب خیلی دیر هم نشد مگه نه؟! 

بفرمایین ادامه...

نزدیکای ظهر بود.
هیچول که سرزده وارد دفتر کیوهیون شده بود خودش رو روی مبل ول کرد:
"نگو که خام اون زنیکه شدی."
کیوهیون نگاهش رو از برگه های روی میز که بر خلاف همیشه درهم برهم و نامرتب بود برداشت و به هیچول نگاه کرد:
"بله؟"
"جسیکا رو میگم.اون ازت خواسته اون آباژورو بخری نه؟ لابد برای اولین شب عاشقانه ی ماه عسلتون."
کیوهیون سر کارش برگشت:
"اون آباژور هیچ ربطی به جسیکا نداره."
چشمای هیچول از تعجب گشاد شد:
"داری شوخی میکنی نه؟ ینی اونو برای خودت خریدی؟ مغزت ضربه خورده احیانا؟"
کیوهیون کاملا بی تاثیر از حرفای هیچول به نوشتن ادامه میداد:
"برای خودم نخریدم."
"پس برای کی خریدیش؟"
"مگه من منشیتم؟ چه لزومی داره بدونی؟"
"به! ببین کی داره این حرفو میزنه! منو مجبور کردی صد تا مغازه رو برای اون آباژور مسخره زیر و رو کنم! مگه من منشیت بودم؟!"
"من هیچی رو بهت تحمیل نکردم.خودت داوطلب شدی!"
هیچول اخم کرد:
"من گفتم صبح هیچ کاری ندارم انجام بدم. کجای این جمله به معنای اینه که خودم داوطلب شدم؟"
"به هر حال رفتی و چراغو خریدی!"
هیچول خمیازه ای کشید و پاهاش رو روی میز مقابلش گذاشت:
"من نخریدم.هانکیونگ خرید.اون شیفت شب کار میکنه واسه همین صبح بیکار بود.خودش تصمیم گرفت با من بیاد."
کیوهیون با لحن تمسخرآمیزی گفت:
"قرار صبحگاهی اونم تو مرکر خرید.آخی...چقد عاشقانه."
"دردو عاشقانه! هیچ وقت حتی تصور کردی که چقد مسخره و خجالت آوره که دو تا مرد بالغ تو این مغازه و اون مغازه در به در دنبال یه چراغ خواب صورتی بچگونه باشن؟"
کیوهیون هنوز هم مشغول کارش بود:
"سعی میکنم هیچ وقت تصور نکنم!"
"حالا چه اصرای به صورتی بود؟ زنگ میزنم بهت میگم سفید خوبه؟ میگی نه!آبی چطور؟ میگی نه!سبز؟ نه! بنفش؟ نه! حتما حتما صورتی کمرنگ! هیشکی هم نه تو که تو تمام عمرت با رنگ صورتی هیچ کاری نداشتی.این چه وضعیه دیگه؟!"
".بهترین حدسی که در مورد رنگ مورد علاقه ش میزدم همین صورتی کمرنگ بود.ممنوم که دقیقا همون چیزی رو که میخواستم پیدا کردی."
"این تاریخی ترین اکتشاف تاریخ بعد از کشف کریستوف کلمب بود!"
کیوهیون فقط آروم خندید و باز هم به کارش ادامه داد.
هیچول فضا رو عوض کرد و به همون شخصیت شیطون همیشگیش برگشت:
"واسه یه دختر گرفتیش پسرم؟ باید منتظر یه درامای دیگه باشم مگه نه؟"
کیوهیون پوزخندی زد:
"این چیزی نیست که 'تو' حالیت بشه."
هیچول یه دفعه از جاش بلند شد:
"خداوندا! به یکی فکر میکنی نه؟"
"اینقدر زود نتیجه گیری نکن."
هیچول بی توجه به کیوهیون ادامه داد:
"اونم تو چه زمان مناسبی. شکوفه ی عشق جدیدت دقیقا یک ماه قبل از ازدواجت جوونه زده."
کیوهیون آه عمیقی کشید:
"لازم نبود بهم یادآوری کنی."
هیچول سر جاش نشست و دستاش رو پشت سرش تو هم فرو کرد و به عقب تکیه داد:
"دراما رو تعریف کن پسر.اصلا به خاطر همینه که این همه وقت باهات موندم.هر اپیزود آدمو تو خم/اری میذاری.خوب حالا قسمت بعد در مورد چیه؟"
حوصله ی کیوهیون سر رفت:
"درامایی وجود نداره."
همینکه اومد به هیچول بگه "از خواب و خیال دست بردار." گوشیش لرزید.
یه اس ام اس براش اومده بود..
از سونگمین.
"اگه وقت داری با هم ناهار بخوریم.به حساب من..به عنوان تشکر."
کیوهیون جلوی لبخند کمرنگی که روی لباش نشست رو نگرفت.نگاهی به ساعتش انداخت.12/30 بود.سریع تو کاغذای روی میز گشت و برنامه ی اون روزش رو چک کرد.قرار بود ناهار رو با کارگزارای امور مالی که هیچول معرفی کرده بود باشه.
کیوهیون رو به هیچول کرد:
"قرار ناهار امروزو که یادته؟"
"معلومه که یادمه.بهتره از دستشون ندی چون بهترین واسطه هایی هستن که تا حالا-"
"کنسلش میکنم."
"چی؟! نمیتونی این کارو بکنی.یه قرنه منتظرن تا باهات صحبت کنن."
کیوهیون همونطور که کاغذهای روی میز رو جمع میکرد و کنار میذاشت جواب داد:
"اونان که میخوان منو ببینن نه من!همون اولم بهت گفتم زیاد علاقه ای به این کار ندارم.یه راه دیگه برای صحبت با من پیدا میکنن."
هیچول پوزخندی زد:
"آهاااان.یادم رفته بود دارم با جناب چو کیوهیون کله شق سر و کله میزنم.خوب حالا بهشون چی بگم؟"
"یه چیزی که متقاعدشون کنه."
بعد از جاش بلند شد.کتش رو برداشت و ادامه داد:
"ماشاللا تو این کار رودست نداری!"
و بعد رو به در راه افتاد.
"صبر کن ببینم کجا داری میری؟"
"قرار دارم."
"اوه بذار حدس بزنم..قرار با معشوقه ی مخفیت که عاشق چراغ خواب صورتیه؟"
کیوهیون قبل از اینکه از در خارج بشه جواب داد:
"هر چی دوست داری فکر کن.فقط تعقیبم نکن!"
_______________________________________________________________
قرار تو یه رستوران کوچیک بود.مثل رستوران هایی که کیوهیون همیشه میرفت مجلل و باشکوه نبود.اما دنج و راحت بود.همونطوری که با سونگمین همخونی داشت.
پشت یه میز کنار پنجره نشسته بودن و پیش غذاهاشون روبروشون بود.
سونگمین لبخند شادی زد و تکه ای از جوجه رو به دهن گذاشت:
"از کجا می دونستی رنگ مورد علاقه ی من صورتیه؟"
کیوهیون چنگال رو توی سالادش فرو کرد:
"دفعه قبل که به خونه ت اومدم تقریبا همه چیز صورتی رنگ بود.به علاوه ی ظرف غذای خرگوشیت که تو مطب دیده بودم.می تونستم اعتیادت به این رنگو حس کنم.."
سونگمین خندید:
"فک کنم خیلی تابلو بودم هان؟"
کیوهیون لبخندی زد:
"نمیشه گفت..در ضمن این رنگ خیلی بهت میاد."
چشمای سونگمین درخشیدن:
"خوب تو چی؟ رنگ مورد علاقه ت چیه؟بذار من حدس بزنم..آبی که نیست."
" رنگ خاصی مورد علاقه م نیست.هیچ وقت بهش فکر نکردم."
سونگمین همونطور با خوشحالی جوجه ش رو میخورد و سبزیجاتش رو کنار میزد:
"اینجور مسائل که فکر کردن نمیخواد.رنگ لباسایی که بیشتر وقتا میپوشی میتونه رنگ مورد علاقه ت باشه."
"سفید و مشکی. ولی نه به خاطر اینکه دوسشون دارم.به خاطر اینه که همیشه مجبورم لباس رسمی بپوشم."
"میدونی من فکر میکنم اجبارهایی که تو پوشیدن لباس وجود داره احمقانه ست.اینجا یه کشور آزاده.هر کسی باید حق داشته باشه هر لباسی دوست داره سر کارش بپوشه."
"ولی اینکه یه تاجر سر محل کارش مثلا لباس باله بپوشه هم جالب نیست"
بعد با تصور این تصویر چهره ش در هم کشیده شد و ادامه داد:
"البته نه اینکه من میخوام همچین کاری رو بکنم."
سونگمین سر تکون داد:
"این به خاطر اینه که مجبورمون کردن فکر کنیم که این کار مسخره ست. اگه یه تاجر از همون روز اول با لباس مخصوص باله میرفت سر کار هیچ کس فکر نمیکرد که مسخره ست.برای چی اجباره که برای لباس رسمی و مقامات بالا از لباس با رنگ سفید و سیاه استفاده بشه؟ به خاطر اینکه به قولی برتر بودن از لحاظ حرفه ای به نمایش گذاشته بشه در حالیکه این برتری از درون میاد.چه فایده داره لباس رسمی سیاه و سفید بپوشی وقتی که اون برتری تو خونت نیست؟ در درونت نیست؟ این یه ظاهر تصنعی نیست؟"
کیوهیون تحت تاثیر نظریه ی جالب سونگمین قرار گرفته بود ولی از طرفی از این همه جدیت سونگمین در مورد این مساله هم خنده ش گرفته بود:
"درسته...به خاطر همینه که خودت تو مطب لباس فرم نمیپوشی؟"
سونگمین لبخند بزرگی زد:
"آره.اینطوری سعی دارم از درون حرفه ای باشم.البته همونطور که دیروز دیدی حتی نیمه حرفه ای هم نیستم ولی خوب، طوری نیست."
"پس فقط داری سعی میکنی؟ همین؟"
سونگمین سر تکون داد:
"چیزی که مهمه همین سعی کردنه.بیا منطقی باشیم هیچ کسی تو این دنیا نمیتونه عالی و کامل باشه."
با شنیدن این جمله کیوهیون چند لحظه به سونگمین خیره شد و لبخند مبهمی روی لباش نشست.
خیلی جالب بود که با هر جمله ای که سونگمین میگفت می تونست ارتباط برقرار کنه.شاید همیشه فکر میکرد ه به حرفهای سونگمین گوش نمیکنه و اهمیت نمیده یا حتی انکارشون میکنه ولی حالا میدید که در حقیقت تمام حرفای سونگمین ناخودآگاه رو افکارش نسبت به زندگی خودش اثر گذاشته.شاید چون سونگمین جملاتش و حرفاش رو اونقدر نرم و لطیف بیان میکرد که روی کیوهیون تاثیر میذاشت.
باز هم لبخندی گوشه ی لب کیوهیون نشست.با شیطنت شروع کرد:
"یادت بشه که واسه صحبت های خارج از وقت هیچ پولی نمیدم.پس مطمئنی که میخوای نصیحت هات رو مفت و مجانی حروم کنی؟"
"حروم نمیشه.تو داری به تک تک کلمات من گوش میکنی و همین تنها چیزیه که من میخوام.ما هر دوتامون از هر صحبتی که راجع به پوله خسته ایم مگه نه؟"
کیوهیون لبخندی زد:
"آره..هستیم."
این دفعه نوبت سونگمین بود که به کیوهیون خیره بمونه:
"امروز زیاد لبخند میزنی.."
کیوهیون همونطور به سونگمین خیره موند و چیزی نگفت پس سونگمین ادامه داد:
"از لبخندت خوشم میاد."
کیوهیون لبخندی از روی شیطنت زد اما چشمای گیرای سونگمین باعث شد ضربان قلبش به طور خطرناکی بالا بره.با وجود ظاهر آروم و خونسردش تو قلبش غوغا بود.
باورش نمیشد داره همچین عکس العملی نشون میده.حتی یاد نمیومد آخرین باری که قلبش با همچین سرعت زیادی طپیده بود کی بوده.هیچ کاری از دستش بر نمیومد.جرعه ای از قهوه ش نوشید تا شاید کمی آروم شه.
سونگمین بحث رو عوض کرد:
"راستی اینو بگم. خیلی تعجب کردم که دعوت امروزمو قبول کردی.همیشه سرت خیلی شلوغه.فکر نمی کردم موافقت کنی."
"برنامه م رو جابجا کردم."
"راستی گفتی برنامه..چطور همچین برنامه ی دقیقی رو هر روز می نویسی؟"
"بیشترش رو منشیم مینویسه. خیلی زن قابل و تواناییه."
"اوه..پس باید خیلی چیزا در موردت بدونه."
کیوهیون نمیدونست منظور سونگمین از این جرف چیه.همونطور که جواب میداد اخم کوچیکی رو صورتش نشست:
"خوب مدت تقریبا زیادیه برام کار میکنه بنابراین آره.باید بدونه."
"خوب از نظر من این به معنای اینه که به تصمیماش اعتماد داری."
"فقط به خاطر اینکه خودم همه چی رو بهش یاد دادم.بهش میگم که چه کارایی در طول روز باید انجام بشه و اون هم کارها رو به شکل یه برنامه روی کاغذ میاره."
سونگمین چنگالش رو زمین گذاشت و دستاش رو تو هم فرو کرد:
"خوب..تو به من اعتماد داری درسته؟"
"درسته."
"خوب پس چطوره برای تنوع بذاری که از این به بعد من برنامه ت رو بنویسم؟"
"این مسخره ست.تو هیچی از کار من نمی دونی."
سونگمین بی تفاوت شونه هاشو بالا انداخت:
"میتتونی همونطور که به منشیت یاد دادی به منم بدی.بیا امتحانش کنیم."
"برای چی؟"
"چون جالبه."
"احیانا اگه نمی دونستی باید بگم که من برنامه م رو جدی میگیرم نه به عنوان تفریح و سرگرمی که بخواد جالب باشه."
"منظور من اینه که تغییری که به وجود میاد جالبه.در ضمن زندگی که توش تفریح و سرگرمی نباشه به چه دردی میخوره؟"
کیوهیون خندید و فنجون قهوه رو به دهنش نزدیک کرد:
"می فهمم سعی داری چیکار کنی."
ایجاد تغییر.
این کاری بود که سونگمین می خواست انجام بده.اون می دونست که برنامه ی روزانه یه قسمت مخمی از زندگی کیوهیون رو تشکیل میده.کیوهیونی که یه آدم کمال گرا و معتاد به کار بود.در ضمن اینو هم میدونست که کیوهیون آدمیه که سفت و سخت به برنامه ش میچسبه و وفادار میمونه.واسه همین اگه میخواست یه تغییری تو زندگی کیوهیون به وجود بیاره باید از تغییر برنامه روزانه ش شروع میکرد.و می خواست که تغییرات لذت بخشی رو هم تو اون برنامه بوجود بیاره.مثل روشن کردن چراغی توی تاریکی.
کیوهیون زیاد با این ایده ی سونگمین آشنایی نداشت ولی خوب در هر صورت از نظرش ایده ی بدی نبود.
سونگمین پرسید:
"خوب.چی میگی؟"
"مطمئنی که میتونی منو راضی نگه داری؟"
سونگمین لبخند گشاده ای زد و به جلو خم شد:
"به من اعتماد کن. عاشقش میشی."









نوع مطلب : Masquerade، فن فیک های ترجمه ای، کیومین، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
چهارشنبه 3 مهر 1392
Ghazal
یکشنبه 26 شهریور 1396 06:51 ق.ظ
Whats up this is kinda of off topic but I was wondering
if blogs use WYSIWYG editors or if you have to manually code with
HTML. I'm starting a blog soon but have no coding knowledge so
I wanted to get guidance from someone with experience.

Any help would be greatly appreciated!
سه شنبه 7 شهریور 1396 12:38 ب.ظ
Admiring the hard work you put into your website and in depth information you offer.

It's great to come across a blog every once in a while that isn't the
same old rehashed material. Wonderful read! I've bookmarked your site and I'm including your RSS
feeds to my Google account.
دوشنبه 30 مرداد 1396 04:25 ب.ظ
Nice blog here! Also your site loads up fast! What web host are you using?

Can I get your affiliate link to your host? I wish my site loaded up as quickly as yours
lol
دوشنبه 16 مرداد 1396 05:37 ب.ظ
I have to thank you for the efforts you've put in penning this site.
I am hoping to see the same high-grade content from you
later on as well. In truth, your creative writing abilities has inspired me to get my very own website now ;)
شنبه 14 مرداد 1396 08:24 ق.ظ
Hello, i think that i saw you visited my website so i came
to “return the favor”.I'm trying to find things to enhance my website!I suppose
its ok to use some of your ideas!!
چهارشنبه 14 تیر 1396 11:52 ق.ظ
Excellent post. Keep writing such kind of information on your page.
Im really impressed by your blog.
Hi there, You've performed an incredible job.
I'll certainly digg it and for my part recommend to my friends.
I am sure they will be benefited from this website.
دوشنبه 5 تیر 1396 07:15 ق.ظ
Hello i am kavin, its my first occasion to commenting
anywhere, when i read this paragraph i thought i could also
create comment due to this sensible article.
سه شنبه 26 اردیبهشت 1396 04:21 ب.ظ
Thanks , I have recently been searching for information approximately this topic for a
long time and yours is the greatest I've discovered so far.
However, what about the bottom line? Are you certain about the
supply?
دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 04:46 ب.ظ
Wow, marvelous blog format! How lengthy have you been running a blog for?
you made running a blog look easy. The total look of your web site is great, let alone the content!
پنجشنبه 24 فروردین 1396 08:57 ب.ظ
Link exchange is nothing else but it is just placing the other person's web site link on your page at proper place and
other person will also do same in favor of you.
چهارشنبه 23 فروردین 1396 10:27 ق.ظ
Hello! I just wanted to ask if you ever have any problems with hackers?

My last blog (wordpress) was hacked and I ended up losing a
few months of hard work due to no data backup. Do you have any solutions to stop hackers?
یکشنبه 20 فروردین 1396 05:27 ق.ظ
I like reading through an article that will make people think.
Also, many thanks for allowing me to comment!
سه شنبه 15 فروردین 1396 05:45 ب.ظ
Useful info. Fortunate me I found your site accidentally, and I am stunned why this accident didn't happened
in advance! I bookmarked it.
پنجشنبه 10 فروردین 1396 06:07 ب.ظ
Hey would you mind letting me know which hosting company you're utilizing?
I've loaded your blog in 3 different internet browsers and I must say this blog loads a lot quicker then most.
Can you recommend a good internet hosting provider at a reasonable price?
Cheers, I appreciate it!
یکشنبه 21 مهر 1392 10:57 ب.ظ
سلام خسته نباشی ممنونم ازت کل داستانها عالی بود
Ghazal سلام عزیزم ممنون از لطفت :)
یکشنبه 21 مهر 1392 11:21 ق.ظ
سلام من کل این 27 قسمت رو دیشب خوندم
فیک قشنگیهههههههههه دوسش دارم منتظر پارت بعدیم
Ghazal اووووه کلش تو یه شب؟ ولی میدونم که پشت سر هم خوندن خیلی حال میده نه؟
جمعه 19 مهر 1392 05:23 ب.ظ
غزاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااال
کجااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااییییییییییییییییییی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
Ghazal ببخشیییید
جمعه 19 مهر 1392 11:59 ق.ظ
راستی گفته بودم اولین فیکی که خوندم فک کنم تو ترجمه کرده بودی
منو معتاد کردی
Ghazal جدی؟؟؟ خدا منو ببخشه جوونایمردمو معتاد کردم رفتتتت
جمعه 19 مهر 1392 11:58 ق.ظ
کجایی عزیزم
نمیتونی بیای حداقل جواب مارو بدی
دلم برات تنگ شده
Ghazal شرمساررر
جمعه 19 مهر 1392 11:16 ق.ظ
سلام غزال جـــــون
طبق معمول بعد از قرونی تونستم بیام
6قسمت باهم خوندن چه لذتی داره
داستان چه جالب تر شده :)
ترجمه که مثل همیشه عالی بود :)
ممنون غزال جون

..... ..... ....... ..... ...... .....
Ghazal سلام عزیزم خیلی کار خوبی کردی
یسسسس خیلی حال میده
ممنون از لطفت عزیزم خواهش میشوددد
سه شنبه 16 مهر 1392 12:32 ق.ظ
عزیزم بیا دیجه‏!من تو آب نمکما
Ghazal ببخشید
دوشنبه 15 مهر 1392 11:03 ب.ظ
سلاممممممم غزاااال
خوبی؟؟چه خبر؟؟
وبم پرید هوا
خواستم ادرس جدیدو بهت بدم
بی زحمت لینکمو عوض کن
chokyuhyun24.mihanblog.com
Ghazal سلام عزیزممم شما کجا از اینورا؟
الهی خدا لعنتشون کنه
نیلو جون لطفا تو پست ثابت بگو عزیزم
یکشنبه 14 مهر 1392 05:00 ب.ظ

عزیزم پس کی پارت جدید رو میذاری؟
Ghazal شرمساااررر
چهارشنبه 10 مهر 1392 07:56 ب.ظ
واااااااااای میگه از لبخندت خوشم میاد خودایا شکرت

عاشقش میشیییییییی.....معلومه که میشه برنامه ای که با دستای خومشل تو نوشته بشه ادم عاشقش میشه جووووووووووونم

مرسی این قسمت خیلی زیاد بود ممنونعاشقتم و خسته نباشیییی
Ghazal بعلهههه خدا رو شکررررر.
خواهش مبکنم گلممم
سه شنبه 9 مهر 1392 08:08 ب.ظ
مرسییییییییییییی ایوووووووووول خیلی قشنگ بود.....کار داره به جاهای باریک میکشه....
Ghazal خواهش میکنم عزیزمم
سه شنبه 9 مهر 1392 05:28 ب.ظ
سونگمین دیگه خیلی اعتماد به نفس داره
نه شوخی بود
خیلی باحالن اینا
Ghazal روانشناس باید اعتماد به سقف داشته باشه خوب! خخخخ
دوشنبه 8 مهر 1392 04:24 ب.ظ
واییییییییییییییییییییییییی مررررررررررررسی این قسمتش عالی بود.
من عاشق غرغرای چولیم.مررررررررررسی
Ghazal خواهش میکنم عزیزمممم
دقیقا منم همینطور
جمعه 5 مهر 1392 04:11 ب.ظ
مرسی عالی بود واقعا زیاد بود خسته نباشی
Ghazal خواهش میکنم عزیزم ممنوووون
جمعه 5 مهر 1392 11:55 ق.ظ
وایییییییی چغدر این قسمت ناز بود
من کلی شارژ شدم
کیومین خونم بدجور افتاده بود پایین
مرسیییییییی غزلیییییی
خسته نباشی عزیزمم بابت ترجمه قشنگت..
بازم مرسی
Ghazal خواشه میکنم عزیزممم ممنون از لطفتتت
جمعه 5 مهر 1392 11:55 ق.ظ
سلامم غزل جونممم
من برم بخونمم
Ghazal سلام عزبیزم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


نمایش نظرات 1 تا 30