تبلیغات
الف فیکشن - The Carnival - Chapter 2- Mysterious Tattoos
 
الف فیکشن
درباره وبلاگ


این بلاگیه که با نفس های الف ها گرم میشه و حضور و اتحادشونه که نشون میده زندگی با سوجو براشون متفاوت تره!!!

آدرس های بعدی وبلاگ :
www.elf-fiction.mihanblog.com
wwww.elfiction.blogfa.com


مدیر وبلاگ : MadJess
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
خب دوستان ظاهرا باید یه سری چیزارو توضیح بدم.چون توی بعضی چیزها خواستم تغییرات بوجود بیارم
یک. روال قسمت ها» یک قسمت فلش بک - دو قسمت زمان حال - یک قسمت فلش بک - دو قسمت زمان حال
دو. قسمت های فلش بک » چون این قسمت ها تقریبا توی یک مکان و یک زمان خاص اما برای اشخاص مختلف اتفاق افتادن نمیتونم با زدن زمان و مکان یا اسم شخص از هم جداشون کنم که بفهمید هرکدوم گذشته ی کیه. برای همین اول هر قسمت هر شخص یک عدد میزارم...تمام فلش بک ای اون تا آخر فیک اولش اون عدد مشخص رو داره یعنی مثلا فلش بک های کیو همه عدد 3 رو دارن...وقتی 3 رو بالای اون داستان دیدد بدونید ادامه ی همون 3 های قبله
اگر 2 بود تا آخر فک یه عدد 2 میزنم بالاش

سوالی بود درخدمتم


" به پسر جوانی که روی زمین بود و با هرنفس خون بالا می آورد خیره شد.اصلا از این صحنه خوشش نمی آمد اما کاری هم از دستش ساخته نبود.سرش را چرخاند و از میان جمعیت به آخرین و بزرگترین واگن کاروان نگاه کرد، او آنجا بود.انتظار دیدنش را در آن ساعت از روز نداشت.نمیدانست که آیا میتواند به چشم هایش اعتماد کند.

پسر کوچکتر خم شد و آن خالکوبی تیره ،عجیب و غریب و مرموز مشابه روی دست او را لـ.مس کرد:این علامت رو هرروز بارها میبینی.بارها سعی میکنی پنهانش کنی. میدونی تا وقتیکه این اینجا باشه.ما نمیتونیم هیچ کاری کنیم..."

کارناوال ــ خالکوبی های مرموز(اسرار آمیز) 

 

(قسمت دوم)

 Mysterious tattoos

 

شانه هایش را به عقب و جلو حرکت داد و آهسته ناله کرد.چند قدم در مسیرش جلو رفت و به پسر جوانی که روی صحنه ی نمایش افتاده بود و خون بالامی آورد خیره شد و با خود گفت : "درسته..اون فقط یه نمایشه. هیچ اتفاقی براش نیافتاده."

دختری از پشت صحنه بیرون آمد و با سرعت خودش را پسر جوان رساند و سر او را روی پاهایش گذاشت و بدنش را در آغـ.وش گرفت و شروع به گریستن کرد. مردی از آخر جمعیت فریاد کشید: "بهتر بود یه چیز کمدی اجرا میکردین!اون هـ.رزه حتی بلد نیست چطور گریه کنه!"

دختر صدای او را درست نشنید. اما سرش را بالا آورد و به جمعیت نگاه کرد. پلک هایش را به هم فشرد تا دوباره به گریه اش ادامه دهد. 

پسر اهمیتی به این موضوع ها نمیداد.دوباره غر زد و سینی بزرگ وسنگین را پر از خوراکی کرد و در میان جمعیت به گردش در آورد.تعدادی از جلوی جمعیت فریاد کشیدند و غلغله به راه افتاد . کلمات دقیق هیچکدام را نمیشد درست تشخیص داد.این آخرین باری بود که امشب باید سینی خوراکی را درمیان مردم میگرداند و محتوای آنهارا میفروخت. باید به سختی از میان جمعیت فشرده رد میشد و مواد غذایی میفروخت و مراقب سکه هایی که جمع میکرد میبود.ارباب  تک تک اجناس فروخته شده را با مبلغ بدست آمده با دقت محاسبه میکرد و هیچ جای خطایی برای او که چندین سال اینکار را تکرار میکرد نبود!

سرش را چرخاند و از میان جمعیت به آخرین ، بزرگترین و مخصوص ترین واگن کاروان نگاه کرد.او آنجا بود! فکرش را نمیکرد حوالی عصر آن پیرمرد را آنجا ببیند.نگاهش را از او گرفت.دستی روی کمرش کشیده شد و بلافاصله دستش را به سمت کیسه ی پول دور کمرش برد و بعد انگشت های کوچکی را که قصد داشت کیسه ی پول را از دور کمرش باز کند ، قاپید.انگشت های باریک و کثیف پسرک درمیان انگشت هایش میلرزید . تفاوت سنی شان زیاد بود.خم شد و با قیافه ای جدی  به او خیره شد: "تو که نمیخواستی کاری کنی که بعدا بخاطرش حسرت بخوری؟!"

یکی از ابروهایش را بالا انداخت و ادامه داد : " می خوای سرت رو از دست بدی؟ دیگه این اطراف نبینمت!" همینکه جمله اش را میگفت  ــ برخلاف تصور پسرک ــ تکه نانی را در مشت کوچک او جا داد و با سرش اشاره کرد که سریع تر برود و آن جمعیت پرهیاهو را ترک کند.و پسرک قطعا همین کار را میکرد اما در آخرین لحظه نگاهش به قسمت کوچکی از خالکوبی و زخم عجیب و غریبی که روی مچ پسر مسئول فروش بود ، دوخته شد.

آن زخم خالکوبی نسبتا تازه بود اما تنها چیزی که برای پسرک اهمیت داشت آن طرح پیچیده و علامت های عجیب و غریب دورش بود.برادر بزرگترش یکی از معروف ترین استادان خالکوبی شهر بود اما تابحال چنین چیزی را به چشم ندیده بود. هرچقدر از آن طرح را که میتوانست به خاطر سپرد و با قدم های سریع از آنجا دور شد.دور شدن پسر را تماشا کرد و به کارش برگشت.

ــ " هی پسر! حواست کجاست؟!"

از تفکراتش بیرون آمد. به سختی با آرنج دستش آستین مخالفش را پایین کشید .به مردی که به او تنه زده بود تعظیم کوتاهی کرد  و گفت : " متاسفم آقا" و بقیه ی راه تا آخر جمعیت را با دقت و ذهن خالی از هر تفکری جز "فروختن مواد غذایی" ادامه داد.

..................................................................

به شعله های آتش خیره شده بود و دعایی که مادرش در کودکی یادش داده بود را آهسته زمزمه میکرد.اصلا متوجه کسی که از پشت سر به او نزدیک شد ، نبود.او را به سمت آتش هل داد. پسرک فریاد زد : هی دیوونه!

پسر قدبلند او را دور زد و با لبخند کنارش نشست : کی میخوای به این شوخی عادت کنی؟ تقریبا من هربار که تو رو تنها کنار آتش گیر میارم این حرکت رو انجام میدم و تو هربار مثل بدبخت ها داد و هوار راه میندازی و به من میگی " دیوونه"!

پسرک صورت نسبتا وحشت زده اش را جمع و جور کرد و گفت : نمیدونم. تو که منومیشناسی. فکر کنم تا ابد همینی که هستم بمونم.پسر بزرگتر خم شد و ناگهانی گونه ی او را بو.سید و دوباره سرجایش نشست: من اینجام که جلوی این بزدلی هاتو بگیرم!

پوزخندی زد و ادامه داد: کاملا مشخص بود از نقش امروزم جا خوردی.شارلوت گفت که یه مدت طولانی به سِن خیره شده بودی.

پسرکوچکتر انکار نکرد.سرش را تکان داد : برای یک لحظه واقعا فکر کردم مُردی...وقتی شارلوت روی صحنه دوید یادم اومد که همش یه نمایشه.

سرفه ای کرد و گفت : معلوم بود که نمردم!توی تمرینات این نمایش تو اکثرا جای شارلوت بالای سر من گریه میکردی و معشــ وقه ام بودی! باید این نمایش رو خوب بشناسی و بدونی که من به سادگی نمیمیرم...

سرش را به علامت موافق تکان داد.

پسر بزرگتر ادامه داد: ما همگی فکر میکردیم که تو این نقش رو بدست میاری...نه اون دختره!

ــ منظورت از همه خودت و هیوکه؟

ــ فرقی نمیکنه کی باشه. تو خیلی بهتر و طبیعی تر از شارلوت این نقش رو بازی میکنی.

ــ این هیچ چیزی رو عوض نمیکنه. من یه پسرم! معلومه که توی نمایش نمیتونم نقش معشــ وقه ی تو رو داشته باشم!

پسر بزگتر خندید: توی دنیای واقعی که هستی! با یکم گریم با دختر ها مو نمیزنی!

ــ حرف های چرت نزن! درمورد کدوم معشــ وقه حرف میزنی؟همیشه منو اینطوری دست می اندازی. من برای بدست آوردن اون نقش هیچ امیدی نداشتم.دلیل اولم اینکه یه پسرم نبود. این بود که ارباب همیشه میگه که من با کلماتی مثل "شهرت" ،"بازیگری" یا "بزرگ بودن" و "پیشرفت"  و هرچیزی از این مدل کلمات تا آخر عمر بیگانه ام. میدونی که اون یه چیزی رو میدونه و میگه.چند سالی که اینجام  همیشه کارم پخش کردن خوراکی یا خرت و پرت و چمع کردن پول نمایش ها بوده.

ــ اون پیرمرد نمیتونه با یک جمله استعداد های تو رو محدود کنه. همه ی ما میدونیم که لیاقت تو خیلی بیشتر از اینــــــ

دستش را جلوی دهان پسر بزگتر گذاشت و فشرد : هیــــــــــــش...مراقب حرف زدنت باش.هرچی هم که باشه حق نداریم اینجوری راجع بهش حرف بزنیم.اون به هممون لطف کرده! درضمن، اگر نمیخوای که هردمونو رو به کشتن بدی جلوی زبونت رو بگیر!

سرش را تکان داد.دست او را از جوی دهانش برداشت: باشه . حواسم نبود. حق با توئه.اما فکر نکن که من ساکت میشینم و اجازه میدم که حقت پایمال بشه.

پسر کوچکتر خم شد و آن خالکوبی تیره ،عجیب و غریب و مرموز مشابه روی دست او را لـ.مس کرد:این علامت رو هرروز بارها میبینی.بار ها سعی میکنی پنهانش کنی. میدونی تا وقتیکه این اینجا باشه.ما هیچ کاری انجام نمیدیم...

ــ این یعنی تا وقتیکه مُردیم هیچ کاری ازمون برنمیاد.

ــ دقیقا! تو از من بزرگتری اما همیشه همه چیز رو من باید بهت یادآوری کنم!

و هردو به هم خیره شدند و کوتاه خندیدند.

این حقیقتی بود که هرگز عوض نمیشد و هردو میدانستند که بحث کردن در این باره جز به خطر انداختن جانشان پیامد دیگری نداشت.دقایقی در سکوت به شعله های آتش خیره شده بودند که صدای شکستن  چیزی آمد. هردو بلند شدند و در شب به دنبال محل صدا گشتند.دختری که اسمش شارلوت بود ازدورترین واگن به سمت آندو دوید و داد زد : کیو! مین ! ارباب دوباره داره چِن رو کتک میزنه...

کیو با عصبانیت پرسید: ایندفعه دیگه چرا؟

شارلوت با استرس شانه هایش را بالا انداخت و گفت : نمیدونم! اون داشت کار خودش رو میکرد. فکر کنم ارباب اینبار زیاد مســـ ت کرده باشه!

کیو پسر کوچکتر را به سمت اصطبل موقتی که اسب ها در آن استراحت میکردند هدایت کرد و گفت: حواست به تک تکشون باشه. اینجور مواقع همیشه یکنفر هست که هوس فرار به سرش بزنه!

مین سرش را به علامت تایید تکان داد و به سمت اصطبل دوید.





نوع مطلب : The Carnival، فن فیک، کیومین، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
پنجشنبه 4 مهر 1392
MadJess
سه شنبه 29 خرداد 1397 09:08 ب.ظ
It's amazing to ppay a quick isit thiѕ website
and reading tthe views оf аll colleagues concerning
this post, while Iam also eager օf getting кnow-һow.
شنبه 26 خرداد 1397 08:33 ق.ظ
Ι'ѵe been browsing on-lіne grеater than 3 hours tօday,
but I by no means fоund any interesting article like
yoᥙrs. It's beautiful рrice sufficient forr mе.
In mу opinion, if aⅼl web owners аnd bloggers made gooⅾ content material
аs yߋu did, tһe wweb can be a lot more helpful tһan eνer bеfore.
چهارشنبه 23 خرداد 1397 07:03 ب.ظ
There iѕ definately a lot to know aЬoᥙt thiis
issue. Ӏ really like ɑll of thе pointѕ
you hаbе maⅾe.
جمعه 28 اردیبهشت 1397 02:03 ب.ظ
We are a group of volunteers and opening a brand new scheme in our community.

Your website offered us witrh helpful information to work
on. You've performed a formidable job and our entire group can bbe thankful to you.
دوشنبه 24 اردیبهشت 1397 12:39 ق.ظ
Hello my family member! I want to say that this article is awesome, great
written and include almost all important infos. I'd like to see
more pots lie this .
پنجشنبه 20 اردیبهشت 1397 08:40 ق.ظ
I could nnot rssist commenting. Perfectly written!
چهارشنبه 12 اردیبهشت 1397 02:58 ق.ظ
When some one searches for his necessary thing, thus he/she wishes to be available that
in detail, therefore that thing is maintainedd over here.
شنبه 25 فروردین 1397 07:50 ق.ظ
Wow, amazing blog layout! Hоᴡ lоng haѵe you Ьeеn blogging for?
ʏou make blogging lоok easy. Ꭲһe oѵerall
look of yߋur site is fantastic, lеt alone the cߋntent!
جمعه 24 فروردین 1397 04:28 ق.ظ
Howdy! This is my fіrst visit to your blog! We are a collection ⲟf
volunteers and starting ɑ neᴡ project іn a community іn the sаme niche.
Your blog provided uѕ useful information to w᧐rk on. Υou havve Ԁone a marvellous job!
پنجشنبه 23 فروردین 1397 12:23 ب.ظ
I’m not thаt muсh оf a online reader to ƅe honest but your
blogs really nice, kеep it up! I'll gօ ahead
and bookmark yoᥙr site to comе back ⅼater on. All tһe best
شنبه 11 فروردین 1397 02:26 ب.ظ
When I originally left a comment I seem to have clicked thhe
-Notofy me when new comments are added- checkbox and from now
onn every time a comment is added I get four emails with the same comment.
Is there an easy method you are able to remove me from that service?
Cheers!
شنبه 11 فروردین 1397 06:38 ق.ظ
Stunning story theгe. What hapρened aftеr? Τhanks!
دوشنبه 6 فروردین 1397 07:10 ب.ظ
What a data оff un-ambiguity аnd preserveness ⲟf valuable knowledge ߋn thhe topic of unexpected feelings.
جمعه 17 آذر 1396 06:52 ب.ظ
It's a pity you don't have a donate button! I'd without a doubt
donate to this fantastic blog! I guess for now i'll settle for book-marking and adding your
RSS feed to my Google account. I look forward to brand new updates and will talk about
this blog with my Facebook group. Talk soon!
سه شنبه 17 مرداد 1396 03:11 ق.ظ
It's hard to come by experienced people about this subject, however, you
seem like you know what you're talking about!
Thanks
سه شنبه 10 مرداد 1396 02:09 ب.ظ
Inspiring quest there. What happened after? Take care!
دوشنبه 5 تیر 1396 03:00 ق.ظ
Glad to be one of the visitors on this awe inspiring site :
D.
دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 11:41 ق.ظ
I am genuinely pleased to glance at this blog posts
which consists of plenty of useful facts, thanks for providing these data.
جمعه 25 فروردین 1396 05:48 ق.ظ
Excellent blog here! Also your site loads up fast!
What host are you using? Can I get your affiliate link to your
host? I wish my website loaded up as quickly as yours lol
شنبه 19 فروردین 1396 06:40 ب.ظ
This is my first time visit at here and i am actually impressed to read everthing at alone place.
پنجشنبه 10 فروردین 1396 05:41 ب.ظ
When someone writes an piece of writing he/she keeps the plan of a user in his/her mind that how a user can be aware of it.

Therefore that's why this post is perfect. Thanks!
جمعه 10 آبان 1392 02:33 ب.ظ
fantastic baby
MadJess بله.ممنونم
جمعه 12 مهر 1392 09:58 ب.ظ
ایولللللللللللللللل حله جسی جونمم حله

والا میدونی از بس هم تو واقعیت و هم تو فیک های کیومین همیشه رفتار کیو نسبت به مینی مثل هیونگه اتفاقا اینطوری بهتره که مینی تو این فیک کوچیکتر از کیو باشه خیلیییی قشنگه با این حس هم کیومین رو تجربه کنیم
البته جسی اون طوری که بوش میاد خیلییییی چیزا قراره تجربه کنیم تو این فیک

من الان هول شدم برم قسمت جدید رو بخونم
MadJess بله بله خیلی خوب است
آره اکثرا اینجورین فیک ها.این فیک زیاد کیومین نداره.یعنی در همین حد داره.نه خیلی بیشتر
خب آره...من سعی میکنم که موضوع رو آروم پیش ببرم چون دیگه خیلی سنگین میشه بچه ها به مشکل برمیخورن توی تصور و ایناش.
قربانت برو :-*
پنجشنبه 11 مهر 1392 04:30 ب.ظ
هاااااا?!؟?!؟?!؟
داستان پیش بره متوجه میشیم چی به چیه نههههه‎:-)‎
پس صبر کرده و منتظر پارت بد میمونیم‎B-)‎
مرسییییییی‎:-*‎
MadJess بچه ها قلمم اونقدری روان نیست که متوجه بشید موضوع داستان رو؟
صبر کنید و قطعا خیلی از چیز ها مشخص میشه اما میخوام بدونم سخت نوشتم آیا؟
خواهش میکنم. متشکر هستم من هم
پنجشنبه 11 مهر 1392 12:18 ب.ظ
جسییییی ایم این شوک اگییینعجب چیزی بشه این داستان
مطمئنم کولاک خواهی کردیسسسسس

فقط اینجا از اول تا اخر اینطوری بودم
یه چیزایی دستگیرم نشد ..منو روشن کن جسی
اول اینکه ...چرا کیو بزرگتر از مینی شد؟؟؟اخرش فهمیدم غلط حدس زدم
اون پسر بازیگره مینیه و اون خوراک فروشه کیو؟
و اینکه اونجا که کسی میخواست پوئل دزدی کنه اون همون خوراک فروشه بود؟؟؟؟ و اون مرده کی بود؟؟

و در آخر هردوشون خالکوبی داشتن ؟من چرا فقط یکی رو متوجه شدم

جسییییییییی فایتینگگگگگگ
MadJess ممنونم فاتوک:دی
الان توضیح میدم روشن شی.
ــ کیو توی این فیک بزرگتر از مینیه.برای اینکه داستان اون روالی رو طی کنه که مد نظرمه مجبور بودم بزرگتر از مینی زارمش.
ـــ ببین الان این اشتباهه . بازیگره کیوئه و خوراکی فروشه مینیه.
ــ نه اونی که میخواست پول رو بدزده یه پسربچه ی غریبه بود که میخواست از مینی یا همون خوراکی فروشه دزدی کنه.اون خوراکی فرشه فرستادش بره و بهش یکم خوراکی داد و وقتی دستشو طرفش به اصطلاح دراز کرده بود پسره خالکوبیه روی دست مینی رو دید.یعنی تا اینجا مینی روی دستش یه خالکوبی داره.حله؟
حالا کیو که پسر بزرگه است داره با مینی حرف میزنه. بعد اون کوچیکتره یعنی مینی خالکوبیه روی دست کیو رو لـــ مس میکنه . اینجا یعنی کیو هم ی خالکوبی مشابه روی دستش داره
ممنونم فایتینگ تو هم
اگر با زچیزی رو متوجه نشدید بگید
پنجشنبه 11 مهر 1392 09:24 ق.ظ
ممنونم جسی جونم داستان یکم گیج کننده است هنوز وارده موضوع اصلی نشدی نظر دادن سخته
خسته نباشی عزیزم منتظره قسمتهای بعدی هستم
MadJess خب قصدم گیج کننده بودن موضوع باشه تا تفاوت قلم و موضوعش مشخص بشه.قبول دارم نظر دادن هنوز سخته
جلوتر بره راحتتر میشه نظر داد چون هیچ یک از شخصیت ها شناخته شده براتون نیستن
قربانت. ممنونم
چهارشنبه 10 مهر 1392 11:43 ب.ظ
عالی بود عزیزم
فقظ ادامه شو زود بذار قربونت برم
بوس
MadJess ممنونم یسنا جان
چشم میزارم.سعی میکنم هر هفته مرتب بزارم...
کـ.یس:دی
سه شنبه 9 مهر 1392 05:21 ب.ظ
وای خدا
ینی من مرگ اینم که سونگمینو اینجوری تصور کنم
MadJess :دی
مینی گوگولی! مینی دزدگیر! مینی مچ گیر !خ خ خ
یکشنبه 7 مهر 1392 10:01 ق.ظ
اووووووووووووووووووووووووف


من که کلا گیج شدم

الان یکی منو ز گیجی دربیاره

عایا کیو مینی را دست دارد؟
اربابشان کیست؟



اینها چگونه به بردگیه این پیر خرفت درآمده اند؟


مرسیییییییییییییییییییییی


زیاد منتظرمون نزار
MadJess هدف والای من گیج کردن شماست در حقیقت..وگرنه داستان هیجانی نداره

کیو مینی رو دوست داره اما نه اونجوری آتیشی و از روی عشق و اینجور مسائل به عنوان یه دوست صمیمی دوست داشتنی دوستش داره و شوخی میکنه
اینکه چجوری به بردگی به قول شما دراومده اند آخرین قسمت های فلش بک مشخص میشه نه الان.یعنی آخرین پارت های فیک!
اربابشان هم بزودی در چند پارت بعد آشنا میشن خدمتتون.
خواهش میکنم..چشم سعی خودمو میکنم:-)
جمعه 5 مهر 1392 04:21 ب.ظ
وای دستت درد نکنه جسی جون خیلی عالیه کارت
MadJess ممنونم سایه جان عزیزم لطف داری:-)
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


نمایش نظرات 1 تا 30