تبلیغات
الف فیکشن - The Carnival - Chapter 4 - Iron Man
 
الف فیکشن
درباره وبلاگ


این بلاگیه که با نفس های الف ها گرم میشه و حضور و اتحادشونه که نشون میده زندگی با سوجو براشون متفاوت تره!!!

آدرس های بعدی وبلاگ :
www.elf-fiction.mihanblog.com
wwww.elfiction.blogfa.com


مدیر وبلاگ : MadJess
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
این قسمت جدید فلش بک هست.هیچ ربطی به قبلی نداره پس اشتباه نگیرید
قبلی مال یکی دیگه بود این مال یکنفر دیگه است.هرچی شماره ی 2 بود بالاش از این به بعد ادامه ی اینه



"نور خورشید کم کم بالا آمده و از پنجره اتاق شیروانی وارد آن شد.تخت پسرک دقیقا زیر پنجره و در معرض نور شدید آفتابی بود که بزودی تمام بدنش را میپوشاند.بدنش درد میکرد اما بلند شد.
مرد آهنی درد شدیدی را در شانه ها و مچ دستش حس میکرد اما زیاد برایش اهمیت نداشت.
 مهم ترین چیز درآن لحظه مردی بود که به او نزدیک و نزدیک تر با لبخندی مرموز که عمیق و عمیق تر میشد"

کارنیوال - مرد آهنی

( قسمت چهارم )

Iron Man

2

نور خورشید کم کم بالا آمده و از پنجره ی گرد ، کوچک و خاک گرفته ی اتاق شیروانی وارد آن شد.تخت پسرک دقیقا زیر پنجره و در معرض نور شدید آفتابی بود که بزودی تمام بدنش را میپوشاند.پسرک با اولین شعاع های نور که بر صورتش تابید ، آنرا در هم کشید و بیدار شد. پشت به آفتاب چرخید و دوباره سعی کرد بخوابد.

 در روز های عادی اجازه ی خوابیدن تا این موقع روز را نداشتند. همگی باید قبل از طلوع آفتاب بیدار میشدند. آنروز کمی متفاوت از روز های دیگر بود چرا که دیروز یکی از پسر ها حین کار زخمی شده و بلافاصله مُرده بود و هربار این اتفاق می افتاد روز بعد را به بقیه ی پسرها آسانتر میگرفتند. امروز هم یکی از آن روزها محسوب میشد و پسر ها میتوانستند یک ساعت بیشتر از روز های عادی بخوابند.غلت زد و از روی مقدار کاهی که روی هم تلنبار شده بود و آن را "تخت" خطاب میکردند پایین آمد و بدون معطلی به سراغ بهترین دوستش که وسط بقیه ی پسرها روی تپه ای از کاه خرخر میکرد، رفت.اگر به موقع بیدار نمیشدند برای همگی شان دردسر درست میشد. به قوی هیکل ترین پسر آنجا نزدیک شد.بالای سرش ایستاد ، دستش را روی شانه ی او گذاشت و آهسته تکان داد.پسر خرخر بلندی کرد،لرزید و چشم هایش را باز کرد: تو کی هستی!؟

ــ منم ، مرد آهنی!

پسر چشم های را با پشت دست مالید و دوباره به او خیره شد : هی! اگر تو  مرد آهنی باشی لقب من چیه؟

بدون لحظه ای مکث جواب داد: حالت خوبه؟ معلومه که میدونم لقبت چیه وقتی خودم برات انتخابش کردم! جمجمه خُرد کن!

این ها القاب تقریبا بی پایه و اساسی بودند که که پسر ها برای بزرگ و قوی جلوه دادن خودشان انتخاب کرده بودند اما در واقعیت آنها جز چند پسر بیچاره ی ضعیف هیچ چیز نبودند!

پسرِ درشت هیکل تر خندید و گفت : خوب شد که خودتو سریع معرفی کردی وگرنه فکر میکردم یکی از اونایی.

ــ از کدوما؟راجع به کی حرف میزنی؟

چشمانش را بست و به فکر فرو رفت و بعد پاسخ داد: هنوز هم توی مغزم میبینمشون! همونایی که اومده بودن تا من رو بکشن.خواب میدیدم نفر بعدی که میمیره منم!

ــ بسه! خیالبافی نکن.بلند شو و کمک کن تا بقیه رو هم بیدار کنیم.سرکارگر تی اصلا دوست نداره که از لطفی که بهمون کرده سو استفاده بشه.

"تـی " مخفف هر اسمی که بود ،کسی نبود که هرگز به کسی اجازه بدهد که از لطفش سواستفاده کند!درواقع او برای جلوگیری از این موضوع اصلا به کسی لطف نمیکرد!تنها کاری که در آن برهه ی زمانی انجام میداد بیگاری کشیدن از بچه ها بیخانمان درعوض دادن یک اتاق کثیف ، بدبو و نمور زیرشیروانی ده نفره که از بسته های کاه پر شده بود و روزانه دو وعده سوپ آبکی و بدمزه به آنها بود.

پسر درشت هیکل موافقت کرد و سعی کرد افکار ناشی از کابوس دیشبش را فراموش کند و خودش را از روی دسته ی کاه ها پایین کشید. به بدنش کش و قوسی داد و همراه با بهترین دوستش به بیدار کردن بقیه ی بچه ها خوابالود و سرگردان پرداخت.

درآنجا هیچ کس فکرش را درگیر پسری که دیروز در آن کارگاه و جلوی چشم بعضی از آنها از پا افتاده بود ، نمیکرد. این یکی از طبیعی ترین اتفاقاتی بود که میتوانست در آن مکان ــ که اصلا مناسب بچه ها نبود ــ برای هرکدام از آنها رخ دهد.تنها یک هفته از پیوستن آن پسر مُرده به گروه  پسربچه های کارگر در کارگاه رنگ سازی درحومه ی شهر میگذشت و همه ــ حتی پسربچه ها ی دیگرــ این اتفاق ناگوار را ناشی از ضعف بدن خودِ او میدانستند!

بعد از بیدار کردن تمام پسرها "مرد آهنی " خم شد، دستش را زیر کاه های تختش فرو برد و جعبه ی فلزی کوچکی را بیرون کشید.درآ نرا با کرد و چند تکه نانِ شیرین روغنی و معطر را برداشت و جعبه را دوباره سرجایش برگرداند.نان هارا به سرعت به قسمت های تقریبا مساوی تقسیم کرد و به تک تک بچه ها داد: سریع بخوریدش تا کسی نیومده. عصای چوبی و من دیشب اینارو با کمک هم دزدیدیم.

و با خوشحالی لبخند زد.

" عصای چوبی " هم مثل بقیه ی القاب پسر ها اسمی ساختگی بود که بخاطر جثه ی ضعیف و لاغر یکی از بچه ها ــ همانطور که از لقبش مشخص بود ــ به او نسبت داده شده بود."عصای چوبی" بی عرضه ترین پسر کارگاه بود و هم خودش هم مرد آهنی مطمئن بودند که دیشب هیچ کمکی در دزدین نان ها از اتاق سرکارگر نکرده بود.مرد آهنی فقط اسم او را برد تا شاید بتواند او را کمی شجاع تر ، قوی تر ،جسورتر و با عرضه تر از آن چیزی که در واقعیت بود جلوه دهد.به نظرش اینطور کمتر مورد تمسخر واقع میشد.عصای چوبی نگاهی معذبانه به او انداخت ومرد آهنی درعوض به او چشمک زد.

همه نان هایشان را تمام کرده بودند که صدای پای کسی که از پله ها بالا می آمد شنیده شد.مرد آهنی به دوست تپلش اشاره کرد: هی! جمجمه خرد کن!خرده نان های دور دهنتر رو پاک کن.نکنه میخوای سرمون رو به باد بدی؟

ثانیه ای بعد آریالای تی با شدت تمام در را باز کرد و بی مقدمه گفت: هی پسرا، وقت کاره! تنبلی دیگه کافیه!

کلمه ی "تنبلی " را جوری ادا کرد که انگار آنها تمام عمر کوتاهشان را مشغول تفریح و بازی بوده اند!

اما همه بدون معطلی بدنبال سرکارگر از اتاق بیرون رفته و از پله ها که زیر پاهای کوچکشان جیر جیر میکرد پایین رفتند.اتاق زیرشیروانی درست بالای خوابگاه و درکنار خوابگاه کارگران بزرگسال که همیشه خالی بود کارگاه قرار داشت.آن کارگاه رنگ سازی جز دو سرکارگر ، یک مدیر ، دو کارگر بزرگسال نیمه وقت و ده پسربچه به عنوان کارگر های اصلی عضوی نداشت که شب هایشان را درخوابگاه بزرگ و نسبتا راحت آنجا سپری کنندو با اینکه آن خوابگاه هرچه که بود از اتاق زیرشیروانی چندین مرتبه بهتر بود ،"بچه ها" حق استفاده از آن خوابگاه را نداشتند.

سرکارگر تی به اولین پسری که نزدیکش بود یک پس گردنی زد و فریاد کشید: امروز کارتون رو یک ساعت دیر شروع کردید برای همین وقتی برای تلف کردن نداریم و یک ساعت دیرتر شام میخورید!برید سر پست هاتون!

و بچه ها همینکار را کردند.مرد آهنی و جمجمه خرد کن ، عصای چوبی و یکنفر دیگر کاری مشابه به هم داشتند.وظیفه ی آنها بسیار مهم تر از ساختن قوطی های رنگ یا ریختن رنگ درون آنها و بسته بندی و جابجایی آنها بود.کار آن چهار نفر هم زدن رنگ ها و مخلوط کردن آنها با مواد شیمیایی افزوده شده به هنگام پخته شدن و حرارت زیاد روی آتش مستقیم بود.این کار به مراتب سخت تر از بقیه ی کارها بود.کسی مثل عصای چوبی بخاطر هوای سنگینی که در فضای آنجا قرار داشت یکبار مریض شده و تا بهبودی کامل کسی را جایگزین او کرده بودند.

اگر ثانیه ای از هم زدن رنگ ها دست نگه میداشتند یا حتی برای استراحت متوقف میشدند رنگها با شعله ی شدید و سوزانی ک زیر پاتیل هایشان روشن بود ته گرفته و میسوختند و و اولین کسی که بوی این سوختگی را حس میکرد کسی جز سرکارگر تی با صورتی برافروخته و شلاقی در میان انگشت های چاقش نبود!

او همیشه تهدید میکرد که اگر یکی از آنها باعث سوختن رنگ های درون پاتیلش شود بانی این کار را در همان پاتیل میپزد و وقتی بدنش حسابی رنگ شد آن را به عنوان تندیسی مضحک روی میز کارش میگذارد!

هرچند این تهدید ها دقیقا به این شکل اتفاق نمی افتاد اما تهدید کننده کسی جز سرکارگر تی نبود و او هرگز شوخی نمیکرد!او عاشق بهانه ای بود تا به آن بچه ها سخت بگیرد و تقریبا هرروز به بهانه هایی پوچ و توخالی تقریبا موفق میشد!

سرکارگر تی همیشه با خود چوب کوتاهی به همراه داشت که سر آن را با مُغار تراشیده و کاملا تیز کرده بود و با آن به پهلوی هرکس که ثانیه ای از کار غافل میشد ضربه میزد.و اگر آنروز حال خوشی نداشت یا به اندازه ی کافی خودش را خالی نکرده بود آن هارا عقب میکشید و جلوی بقیه ی بچه ها با شلاق یا هرچیزی که دستش میرسید کتک میزد.تنبیه سرکارگر شامل کسانی که آثار ترس و نگرانی در چهره شان نمایان بود هم میشد.

هیچکدام از آنها جرات حرف زدن با دیگری یا تلف کردن وقت گرانبها را نداشت و هر چهار نفر با فاصله از نه چندان زیاد از هم مشغول کار خودشان بودند که زمان تعویض رنگ داخل پاتیل ها فرا رسید.سرکارگر فریاد زد و زمان تعویض رنگ درون پاتیل ها را اعلام کرد.آتش زیر پاتیل ها خاموش شد.در کنار هر پاتیل یک بشکه ی بزرگ برای تخلیه ی رنگ های آماده شده.چهار پسر بچه دور پاتیل رنگ اول جمع شده و با پارچه ی نسبتا ضخیمی که دور آن پیچیده بودند لبه ی آن را گرفتندو به سختی از روی اجاق بلند کرده و روی زمین کشیدندجمجمه خرد کن و عصای چوبی به سرفه افتاده بودند.با وجود آن پارچه که قرار بود عایقی برای گرما باشد دست هایشان میسوخت و اکثرا تاول میزد.

آن را با احتیاط خم کرده و رنگ درون آنرا خالی کردند.سرکارگر تی غرغرکنان بروی کار آنها نظارت میکرد و منتظر کوچکترین اشتباهی بود که از هرکدام از آنها سر بزند.سرکارگر بخش دیگر کارگاه قوطی های رنگ خام را آورد و شیر آنرا درون پاتیل های خالی شده باز کرد.این کار زمان میبرد و وقتی که رنگ های جدید درون پاتیل ها ریخته میشد دقایق کوتاهی برای استراحت برایشان بوجود می آمد.

مرد آهنی به دوست چاقالویش سقلمه ای زد و پچ پچ کنان گفت : چه خبره؟امروز یا همش سرفه میکنی یا میری دستشویی.نمیدونم امروز چطور اینقدر بهت اجازه ی دستشویی رفتن میدن.

جمجمه خرد کن ــ یا همان پسرک چاقالو ــ نگاهش را از دوستش دزدید و به سرکارگر تی که سختیگرانه رنگ های خام را چک کرده و  بسته ی مواد شیمیایی را به اندازه ی مناسب به آنها اضافه میکرد خیره شد و جواب داد: شاید چون دیروز فِلِیک مرده بهم اجازه میدن.شاید میترسن من هم بمیرم.

ــ هنوز توی فکر اون کابوسی؟

ــ نه ، نمیدونم ، شاید...

سرش را پایین انداخت و با شرمساری گفت : آره

شانه های کوچکش را بالا انداخت : بیخیال.من گرسنمه...تو نیستی؟

سرش را به علامت نفی تکان داد : نه

ــ تو چطور گرسنه نیستی؟چطور از همه ی بچه ها چاق تری؟ من نمیتونم با سوپ آبکی کلم چاق بشم.

سرفه ی دیگری کرد: نه! من هم گرسنمه! الان فهمیدم که گرسنمه.کی میتونیم چیزی بخوریم؟

سرکارگر بخش دیگر در گوش آقای تی چیزی را گفت و آنجارا ترک کرد.سرکارگر تی لبخندی موذیانه برلب  داشت که برای بچه ها اصلا نشانه ی خوبی نبود. بدون اینکه لبخندش محو شود محتوی آخرین پاتیل را چک کرد . کف دست هایش را به هم مالید و آنهارا چندبار به هم کوبید و داد زد : همگی برگردید سرکارتون.شما دوتا ! درگوش هم چی میگید؟ پچ پچ کردن کافیه! ما هزاران لیتر رنگ خام ، چهار پاتیل پخت رنگ داغ و آماده و به اندازه ی کافی اجاق هایی با آتشی به سوزانندگی آتش جهنم داریم!

لبخندش بجای اینکه کمرنگ تر شود لحظه به لحظه پررنگ تر میشد. تقریبا هیچ کدام از بچه ها نمیتوانست حدس بزند که سرکارگر تی به چه چیزی فکر میکند.

از هم جدا شدند و هرکدام سرکارشان بازگشتند.مرد آهنی درد شدیدی را در شانه ها و مچ دستش حس میکرد اما زیاد برایش اهمیت نداشت... در آن لحظه هیچ چیز برایش از لبخند مرموز سرکارگر تی و حال دوستش مهم تر نبود.ذهن او تا دقایق بعد که به کندی میگذشت درگیر و نگران برای غیبت های مکرر و طولانی مدت دوستش در دستشویی و سرفه های پیاپی اش در روز های اخیر بود که تیزی غیرقابل تحمل و دردآور چیزی را در پهلوی راستش حس کرد.سرکارگر تی بینی اش را بالا کشید و با آن لبخند گشاد و صدای دورگه اش گفت : هی، احمقِ کوچولو با من بیا.

مرد آهنی صورتش را درهم کشید و سرکارگر اینبار چوبدستی اش را محکم تر فشار داد و آهسته گفت: نشونت میدم دزدی کردن از دفتر من چه عاقبتی داره!





نوع مطلب : The Carnival، فن فیک، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
پنجشنبه 18 مهر 1392
MadJess
پنجشنبه 16 شهریور 1396 06:09 ق.ظ
hey there and thank you for your information – I have certainly picked up anything
new from right here. I did however expertise some technical
points using this web site, since I experienced to reload the site lots of times previous
to I could get it to load correctly. I had been wondering if your web hosting is OK?
Not that I'm complaining, but slow loading instances
times will often affect your placement in google and can damage your high-quality score if
advertising and marketing with Adwords. Anyway I am adding
this RSS to my email and could look out for
a lot more of your respective interesting content. Ensure that you update this again very soon.
دوشنبه 13 شهریور 1396 07:40 ب.ظ
It's in reality a great and helpful piece of information. I am satisfied that you
shared this helpful information with us. Please keep us informed like this.
Thank you for sharing.
سه شنبه 7 شهریور 1396 09:56 ب.ظ
Hi there, just became aware of your blog through Google, and found that it is really informative.
I am going to watch out for brussels. I will be grateful if
you continue this in future. A lot of people will be benefited from your writing.
Cheers!
دوشنبه 30 مرداد 1396 08:29 ق.ظ
It's enormous that you are getting thoughts from this paragraph as well
as from our argument made at this time.
سه شنبه 17 مرداد 1396 04:57 ب.ظ
Hello, Neat post. There is an issue along with your site in web explorer, would test this?
IE still is the market leader and a big section of people will omit your
great writing due to this problem.
جمعه 13 مرداد 1396 06:32 ب.ظ
Does your website have a contact page? I'm having problems locating
it but, I'd like to shoot you an e-mail. I've got some creative
ideas for your blog you might be interested in hearing.

Either way, great site and I look forward to seeing it
improve over time.
دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 01:57 ب.ظ
Howdy! I could have sworn I've visited this web site before
but after looking at a few of the articles I realized it's new to me.
Nonetheless, I'm certainly pleased I discovered it and I'll be bookmarking it and
checking back regularly!
شنبه 2 اردیبهشت 1396 06:39 ب.ظ
I'm very pleased to uncover this website. I need to to thank you
for ones time just for this fantastic read!!
I definitely enjoyed every bit of it and I have you saved to fav to check out new things in your site.
چهارشنبه 23 فروردین 1396 12:13 ق.ظ
Hello colleagues, its fantastic paragraph regarding educationand
completely explained, keep it up all the time.
سه شنبه 15 فروردین 1396 01:43 ق.ظ
Wow, wonderful blog layout! How long have you been blogging for?
you made blogging glance easy. The overall look of your web site is great, as
neatly as the content material!
جمعه 10 آبان 1392 03:08 ب.ظ
عالی بود،من زیاد صلاحیت نظر دادن درباره این چیزارو ندارم ولی فک میکنم این فیک از کارای قبلیت خیلی قوی تره
راستی،جسی تو کی این همه چیز در مورد رنگ ریزی یاد گرفتی؟!!
MadJess ممنونم هیا جونم.خودمم این فکرو مکنم گاهی
یاد گرفتم دیگه...کی رو یادم نمیاد
شنبه 4 آبان 1392 10:52 ب.ظ
سرکارگر تی خوک سفت نماد تلخی و سختی های زندگیه .این شخصیت ها خیلیییی حرص ادمو در میارن
ولی یه موضوعی هست اینکه از روند این داستان اینطور پیش میره که به این زودی ها قرار نیست از شر این بدی راحت شیم. فقط امیدوارم وقتش برسه که اون پلیدی هم نابود بشه منتظر اون لحظاتم ...جسی دلم میخواد خنک شه هااااا اینکارو نکنی من میدونم با تو

این قضیه چایلد لیبر بچه های کارگر خیلی ناراحتم میکنه .ولی هر موقع که بهش فکر میکنم و ذهنمو و دلمو درگیر میکنه سبب میشه باز هم از خدا شکر گزار باشم البته این ضعیف ترین عکس العمله ولی چه میشه کرد
فیکت تو هم داره با روح و روان ادم بازی میکنه
کارت خیلیییی بیسته جسی تو همیشه متفاوتی

برم قسمت بعد وووووویییییی
MadJess متاسفانه من از آقای تی بدم نمیاد
زیاد دوستش ندارم اما بدم نمیاد ازش...
بله.امیدوارم روزی برسه که این اتفاقات نیوفته
ممنونم فاتوکی....متفاوت بودن از خودتونه ک ک ک
شنبه 4 آبان 1392 10:41 ب.ظ
من....
جسی؟؟؟؟این چه جهنمه کوفتیه واقعا؟؟؟چرا با دل من بازی میکنی؟؟؟

چایلد لیبر....دردنکا ترین موضوعی هست که میشه برای یه داستان غمگین و تراژدی انتخاب کرد

ارزش مفهوم این داستان خیلی زیاده با تمام وجود دوسش دارم
هییییییییییییییییییی

کارت عالیه جسی جونم سلامت باشی
MadJess خب جهنمه دیگه! به جهنم خوش آمدید باید میزاشتم اسم فیکمو!
چایلد لیبر....چایلد کشی! هست هنوزم
ممنونم عزیزم...درک میکنی کار من رو !
ممنونم فاتوکی جونم
پنجشنبه 2 آبان 1392 12:29 ب.ظ
اصن این فیک دونگهه داره:|؟؟
MadJess بله داره! سورپرایز!!!!!!!
پنجشنبه 2 آبان 1392 12:05 ب.ظ
میگما جسی کی به کی اینو آپ میکنی؟؟
این آیرون من دونگهه ست؟؟ میدونم نمیگی ولی دونگهه ست!!حس هفتمم بم میگه
MadJess قرار بود هفته ای یکبار.اما برنامه به هم ریخت یکم.به احتمال زیاد همون هفته ای یکبار
نمیگم که کیه!
سه شنبه 30 مهر 1392 03:14 ب.ظ
مـــــــــــــرسی عزیزم
MadJess خواهش میکنم
شنبه 20 مهر 1392 08:08 ب.ظ
اخه من فیکای تورو نخونم فیک کیو بخونم
مجبورم ادامه بدم میدونی که
MadJess khobe:D
manam dost daram edame bedi:D
جمعه 19 مهر 1392 04:11 ب.ظ
سلام
ببینم تو این داستان قسمت قشنگم پیدا میشه که توش بدبختی نباشه؟
به نظرم این میخوره بهش بچگی کیو باشه حالا تا بعد ببینیم چقدر درست گفتیم.
یکمم یاد دونگهه افتادم با اون لباس ایرون من اش.
مرسی جسی جون که به موقع اپ کردی توضیحاتت خیلی قشنگو دقیق بود
راستی از غزال خبر نداری؟ خیلی وقته نیستش
MadJess مینو ...دخترم...عزیزم سلام
فک نکنم قسمتی باشه که همش توش خوشی باشه. یعنی اینقدر بدتر از این میشه که از بین بد و بدتر ، بد رو انتخاب کنید! بعدش همون بد ها به نظرتون خوب میاد!
دقیقا! آیرون من!
خواهش میکنم دوستان.از 7 روز کمتر شد.قابل شما رو نداشت:دی
غزال هم خوبه....نمیدونم درساش یکم سنگینه شاید هنوز سر نزده
جمعه 19 مهر 1392 03:25 ب.ظ
مرد اهنی!!!منو یاد دونگهه میندازه ولی اینجا این مرد اهنی قطعا دونگهه نیست!
چقدر گناه دارن
شدیدا احساس می کنم این مرد اهنی کیوهیونه!
عصای چوبی هم منو یاد هیوک میندازه
جالبه،مرسیییییییییییییییییییییییییییی جسی جون
MadJess قطعا دونگهه نیست چون اسم دونگهه توی لیست شخصیت ها نبود؟ کم کم امگان داره ظاهر شه....شاید سورپرایز!یک قسمت افتخاری بیارمش خ خ خ
هیوک اینقدر لاغرو نحیفه توی نظرت؟
ممنونم....خواااااااااااااااااااااهش میکنم:)
جمعه 19 مهر 1392 12:06 ب.ظ
ای وای چقد ترسناک
خدا
چه توصیفای جیگر دراری کردی
مرد اهنی؟
یاد هائه افتادم
القابشون منو کشته
ادم استرس میگیره یه پارت میخونه
MadJess جیگر درار:دی اولین باره میشنوم این عبارت رو
ترسناکه؟ اگر ترسناکه توصیه میکنم ادامشو نخونی:|
آره این دقیقا برای همینه که ذهن همه رو به هائه هدایت کنه!
این استرس هم که چیزیه که من عاشق دیدنش توی وجود مخاطبمم هستم!
جمعه 19 مهر 1392 02:43 ق.ظ
الهی اون جمجمه خرد کن یا چاقالو کی میتوه باشه؟ یا اون مرد آهنی ؟
لعنتی نقشه ی شومی داره این مردک تی نه؟
هی وایه من جسی جونم بی صبرانه منتظره ادامه اش هستم
خسته نباشی گلم

راستی غزاله کجاست؟ کی میاد؟
MadJess قرارا نیست همشون از اعضای سوجو باشن ها.جمجمه خرد کن همون چاقالوئه هست...چون هیکلش از بقیه درشتر و تپل تر بوده بهش میگفتن "جمجمه خرد کن"
نقشه ی شومی که هست اما خب زیاد انجامش دادن واسه ی اینا زیاد جدید نیست.
ممنونم عزیزم
غزال؟ میاد بلاخره....:|
پنجشنبه 18 مهر 1392 09:27 ب.ظ
وات د هــــــــل این تی دیگه کیه 0ـــــــ0 اوه یه دردسر جدید یه ارباب بد دیگه :|
بدبخت مرد آهنی پوستش کندست :| فهمید :| :(
ممنون قشنگ بود
MadJess خیلی وات د هـــــل که گفت چسبید! دقیقا مناسب این توصیفات بود!
ارباب نیست:| سرکارگره!اینا هم کارگرن!نه برده! غذا و جا خواب دارن :|||||||||||||||||||||||
بعععععله فهمید! دقیقا هم پوستش کنده است!میخواست به همکارای عزیزش لطف کرده باشه کاری که نباید رو انجام داد
خواهش میکنم
پنجشنبه 18 مهر 1392 09:26 ب.ظ
خیلی قشنگ بودددددددددد منتظر ادامشم زودی بزار دیگه
MadJess ممنونم باران جان. من که دارم هفتگی مرتب آپ میکنم.ادامه ی این پارت تا 10 پارت دیگه نیست...تا داستان بقیه هم جلو بره
پنجشنبه 18 مهر 1392 05:04 ب.ظ
چه اسمای باحالی دارن اینا
سرکار تی آشغال! اینا بچه ان خب!
MadJess اسماشون ... سلیقه ی خودشون بوده خب:)
آره بچه ان و تی خودش هم اینو میدونه اما براش فرقی نمیکنه که بچه باشن یا بزرگسال
پنجشنبه 18 مهر 1392 04:21 ب.ظ
ممنون عزیزم منتظرادامش هستیم‎:-*‎
MadJess خواهش میکنم .چشم حتما
پنجشنبه 18 مهر 1392 02:49 ب.ظ
آخ جون من اول شدم!چقد گناه دارن این بچه ها ...طفلکیا!
خدا کنه این سرکارگر دیوونه این آقای مرد آهنی رو اذیت نکنه...مرسی جسی جون خیلی قشنگ بود
MadJess اول! من هم اوین نفر جواب کامنت شما رو میدم ک ک ک
اذیت نکنه؟؟؟؟ اذیت میکنه!
خواهش میکنم عزیزم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر