تبلیغات
الف فیکشن - Masquerade_Chapter 30
 
الف فیکشن
درباره وبلاگ


این بلاگیه که با نفس های الف ها گرم میشه و حضور و اتحادشونه که نشون میده زندگی با سوجو براشون متفاوت تره!!!

آدرس های بعدی وبلاگ :
www.elf-fiction.mihanblog.com
wwww.elfiction.blogfa.com


مدیر وبلاگ : MadJess
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

سلام.من بعد از قرنی برگشتم با ادامه فیک.انشالله که میبخشید!
بعدم اینکه اگه اشتباه تایپی چیزی دیدید ببخشید چون چکش نکردم.
دیگه...هیچی دیگه..حرفی ندارم..خوش باشید.بفرمایید ادامه

موزیکال اونقدرها هم بد نبود.حتی روی کیوهیونی که اصولا از اینجور چیزها خوشش نمیومد هم تا حدودی 

اثر گذاشته بود.ولی در حقیقت چیز اصلی که نظرش رو جلب کرده بود پسری بود که تمام مدت کنار دستش

نشسته بود.سونگمین که با هیجان تک تک صحنه های موزیکال روتماشا کرده بود و باعث شده بود لبخندی

بی وقفه رو لبای کیوهیون بشینه.


حالا هم بعد از فرار از دست بادیگاردها داشتن تو رستوران مقابل تئاتر شام میخوردن.نور کمرنگداخل رستوران

انعکاس زیبایی از شر/اب مقابلشون ایجاد کرده بود و جو گرم و راحتی بینشون برقرار بود.

سونگمین رو به کیوهیون پرسید:

"موزیکال قشنگی بود مگه نه؟"

"بد نبود."


"به نظرم اون پسره که نقش فرانکرو بازی میکردخیلی ماهر بود.میدونست باید رو صحنه چیکار کنه."

کیوهیون با اینکه نمیتونستاون شخصیت رو به طور واضح به خاطر بیاره فقط موافقت کرد:

"اوهوم.."

سونگمین گیلاسش رو به طرف کیوهیون بالا برد:

"خیلی خوش گذشت.بازم باید بیایم تئاتر."

کیوهیون که لبخند محوی روی لباش نشسته بود گیلاسش رو به گیلاس سونگمین زد.طعم تلخ همیشگی

شر/اب اون شب برای کیوهیون شیرین تر و دلپذیرتر از همیشه شده بود.

"زیاد حرف نمیزنی.بذار حدس بزنم..حتما چون نگران کارتی زیاد راحت نیستی."

"شاید..شایدم نه."

"خوب پس به خاطر چیه؟"

جواب معلوم بود.کیوهیون راحت نبود چون نمیتونست ضربان قلبش رو کنترل کنه.هر لحظه بدتر میشد و

کیوهیون هم نمی دونست برای کنترلش باید چیکار بکنه.اگه کنترلش نمیکرد شاید اونقدر مشخص و تابلو

میشد که چاره ای جز قبول کردنش براش نمیموند.ولی محال بود که بذاره سونگمین چیزی بفهمه.

کیوهیون پیشنهاد داد:

"چرا دلیلشو خودت کشف نمیکنی.هر چی باشه متخصصی."

سونگمین چند لحظه مکث کرد.حقیقت این بود که واقعا نمیدونست اون لحظه چی تو سر کیوهیون

میگذره.ولی از اونجایی که یه روانشناس باتجربه بود فکری به ذهنش رسید.تصمیم گرفت از تاکتیکی

استفاده کنه که حقیقت رو از زیر زبون کیوهیون بکشه.

لبخندی زد و جواب داد:

"خوب من خودم میدونم قضیه چیه.فقط میخواستم از زبون خودت بشنوم."

سونگمین توقع داشت کیوهیون تعجب کنه یا حداقل اخم کنه.حداقل بپرسه تو از کجا میدونی؟

ولی باید می دونست داره با چجور آدمی سروکله میزنه.

کیوهیون حتی خم به ابرو نیاورد چون دست سونگمین رو خونده بود:

"خوب پس چطوره در مورد یه چیز دیگه صحبت کنیم؟ از اونجایی که هردوتامون میدونیم چیه لازم نیست در

موردش صحبت کنیم."

سونگمین تصمیم گرفت که دیگه اصرار نکنه.کیوهیون مجبور نبود به اون چیزی بگه.چیزی که مهم بود این بود

که هر موقع کیوهیون تصمیم می گرفت که حرفی بزنه سونگمین اونجا بود تا گوش بده.

سونگمین سری تکون داد:

"خیلی خوب.ولی یادت باشه هر وقت خواستی حرف بزنی من هستم."

کیوهیون لبخندی زد:

"خیلی ممنون."

هر دوشون به هم لبخند زدن.لبخندی که اصلا سنگین یا ناراحت کننده نبود.

با اومدن گارسون چشماشون رو از هم گرفتن.

گارسون استیک کیوهیون و غذای دریایی سونگمین رو روی میز گذاشت.

کیوهیون با دیدن سونگمین که به محض دیدن غذا با شوق دست میزد به خنده افتاد.

بعد از انعام دادن به گارسون و رفتنش سونگمین شروع به خوردن کرد:

"وای خیلی خوشمزه ست."

کیوهیون به صورت سونگمین اشاره کرد:

"بالای لبت کثیف شده."

سونگمین دستمال برداشتت تا پاکش کنه:

"کجا؟ پاک شد؟"

کیوهیون لبخندی زد و بدون هیچ حرفی دستمال خودش رو برداشت و به سونگمین اشاره کرد تا سرش رو

جلو بیاره و لبش رو پاک کرد.

سونگمین که از برخورد دست کیوهیون با لبهاش خجالت کشیده بود آروم تشکر کرد:

"ممنون...همیشه اینقدر با بقیه مهربونی؟"

کیوهیون گیلاسش رو برداشت و لبخند شیطنت آمیزی زد:

"نه با همه."

سونگمین هم گیلاسش رو برداشت:

"پس خوش به حال من."

اصولا سونگمین زیاد ال/کل نمینوشید چون بهش نمی ساخت.ولی خوب هرازگاهی طعم دلچسبش رو

چشیدن وگرمیش رو حس کردن اونقدرها هم بد نبود.درسته مولینا شر/ا/ب آنچنان گرون قیمتی نبود ولی با

شام اون شب خیلی میچسبید.

سونگمین جرعه ای از شر/اب نوشید:

"میدونی.تازگیا فهمیدم که هنوزم زیاد چیزی در موردت نمی دونم."

"به اندازه ی کافی میدونی."

"به عنوان روانشناست آره.ولی این کافی نیست.مثلا همین الان فهمیدم که شخصیت تو یه جنبه ی دلسوز

و مهربون هم داره."

کیوهیون مثل همیشه در مقابل تعریف هایی که ازش میشد سکوت کرد و سونگمین ادامه داد:

"بیا یه بازی کنیم تا بیشتر همدیگه رو بشناسیم."

کیوهیون با صدای یکنواختی پرسید:

"چه بازی ای؟"

"من ازت یه سوال که جوابش آره یا نه باشه می پرسم.اگه جواب مثبته یه جرعه بنوش و اگه منفیه هم

هیچی.بعد تو از من سوال بپرس و منم همین کارو می کنم."

"باشه.شروع کن."

اینکه کیوهیون اینقدر راحت پیشنهادش رو پذیرفت سونگمین رو متعجب کرد.کیوهیون آدمی بسته و محافظه

کار بود که به هیچ کس اجازه نمیداد وارد زندگی خصوصیش بشه.نمونه ش هم همون جلسات اول که

سونگمین خیلی تلاش کرد تا کیوهیون این اجازه رو بهش بده.

اگه کیوهیون همیشگی بود در اینجور مواقع اخم میکرد و پیشنهاد کسی که میخواست تو زندگیش مداخله

کنه رو رد می کرد.ولی حالا استثناء قائل شده بود.

سونگمین شروع کرد:

"تا حالا تو عمرت دروغی گفتی که عواقبش باعث آزار یه نفر دیگه بشه؟"

سوال خیلی ساده ای بود.کیوهیون پوزخندی زد و تکون نخورد.

"خوب نوبت توه."

کیوهیون سریع پرسید:

"تو چی؟"

سونگمین لبخند شیرینی زد و اون هم هیچ حرکتی نکرد.

"خوب...تا حالا شده بخوای به جای شغلی که الان داری یه کار دیگه انجام بدی؟"

کیوهیون چند لحظه فکر کرد.

همه چیز تو زندگی اون توسط آدمای اطرافش تعیین شده بود و اون هیچ شانسی برای انتخاب

نداشت.واسه همین به گیلاسش دست نزد:

"تو از کارت راضی هستی؟"

سونگمین باز هم لبخندی زد.بعد آروم گیلاسش رو برداشت و جرعه ای نوشید.

"تا حالا شده به یه نفر اعتراف کنی که ازش خوشت میاد؟"

کیوهیون بدون حرکت به سونگمین خیره شد و سوال بعدی رو پرسید:

"تا حالا کسی که بهت اعتراف کرده رو پس زدی؟"

سونگمین چند لحظه فکر کرد.بعضی از بیماراش بودن که اون رو فراتر از یه روانشناس می

خواستن.سونگمین اونقدر دلسوز و مهربون بود که برای بیمارانش دوری از اون کار سختی بود.ولی از

اونجایی که دکتر حرفه ای بود و می دونست نباید هیچ رابطه ی محرمانه یا جن/سی با بیماراش داشته باشه

با وجود اینکه از لحاظ احساسی به بیمارانش وصل بود ولی همیشه یه جوری خط قرمز بین خودش و

بیماراش رو رعایت کرده بود و درخواستشون رو قبول نکرده بود.البته به غیر از یک بار که برای کانگین از اون

خط قرمز عبور کرده بود.

سونگمین یه جرعه دیگه از شر/اب نوشید.این بار بیشتر از قبل تا شاید بتونه خاطره ی دردناک مربوط به

کانگین رو از ذهنش پاک کنه.

اون لحظه دیگه از ظرفیت تحمل ال/کلش فراتر رفته بود بدنش تحت تاثیر ال/کل قرار گرفته بود.لبخند

گستاخانه ای زد و پرسید:

"تا حالا کسی رو به غیر از من بو/سی/دی؟"

کیوهیون ناخودآگاه خنده ش گرفت.بعد گیلاسش رو برداشت و یه جرعه نوشید.بعد نگاهی به گیلاس تقریبا

خالی سونگمین انداخت و پرسید:

"م/س/ت شدی؟"

سونگمین خندید.آروم شونه هاش رو بالا انداخت و آخرین جرعه ی شر/اب رو هم نوشید و بعد پرسید:

"تا حالا عاشق کسی شدی که نباید میشدی؟"

کیوهیون به سونگمین خیره شد.نزدیک به یک دقیقه بینشون سکوت برقرار شد.چشمهای درخشان

سونگمین که تحت تاثیر ال/کل خم/ار شده بودن کیوهیون رو جذب میکردن طوری که کیوهیون مجبور شد

نگاهش رو به طرف دیگه ای بندازه.

عاشق کسی که نباید میشده...حتی خود این جمله هم قلب کیوهیون رو به تپش مینداخت.

کمی مکث کرد.سوالی که سونگمین پرسیده بود،سوالی نبود که کیو هیون بخواد در جوابش دروغ یا راست

بگه.چون حتی خودش هم جواب قطعی اون سوال رو نمی دونست.

همون لحظه چشم کیوهیون به اون دو بادیگارد افتاد.

کیوهیون با خودش فکر کرد:

"چه وقت مناسبی!"

بعد رو به سونگمین کرد و آروم گفت:

"دیگه اینجا کارمون تموم شد."

"چی؟"

"بازی تموم شد."

بادیگاردها به سمت اون دو تا اومدن.ظاهرشون باابهت و ترسناک بود.همین باعث شد که توجه مردم به اونها

جلب بشه و همهمه ای تو رستوران پیچید.

بادیگاردها به میز کیوهیون و سونگمین رسیدن و به طرف کیوهیون سر خم کردن.دهن سونگمین از تعجب باز

مونده بود.

یکی از گاردها رو به کیوهیون گفت:

"آقای چو.ما به دستور رئیس اینجاییم."

کیوهیون زیر لب گفت:

"طوری نمیشد اگه یه کم کمتر تابلو بودین!"

بادیگارد خم شد و عذرخواهی کوچکی کرد:

"رئیس چو فرمودن-"

کیوهیون حرفش رو قطع کرد:

"خودم میدونم...چی میخواد؟"

"میخوان که سریعا به خونه برگردین."

کیوهیون آه خسته ای کشید..ولی همین که اومد جواب بده سونگمین لبخندی زد و شروع به صحبت کرد:

"میشه لطف کنین و به جناب چو بگین که پسرشون داره با من شام میخوره؟"

کیوهیون با خودش فکر کرد:

"خدایا واقعا م/س/ت شده."

یکی از بادیگاردها با لحن نسبتا خصومت آمیزی پرسید:

"شما کی هستین آقا؟"

سونگمین با اعتماد به نفس جواب داد:

"من VIP کیوهیونم.(براش خاصم).ملاقاتمون هم خیلی مهمه پس لطفا برگردین و به جناب چو بگین که

پسرشون هیچ جا نمیاد."

کیوهیون لبخندی زد و با خودش فکرکرد:

"VIP آره؟"

در واقع سونگمین دروغ نگفته بود.

بادیگارد با لحن محکمی جواب داد:

"ما فقط از دستورات جناب جناب چو پیروی میکنیم و دستورات هر کس غیر از ایشون به ما هیچ ارتباطی

نداره."

سونگمین همچنان با همون لبخند ادامه داد:

"یه کم بی احترامی بود.این به معنی اینه که نظر خود کیوهیون هیچ اهمیتی برای شما نداره؟"

جای تعجب داشت که سونگمین بدون هیچ ترسی با بهترین بادیگاردهای یکی از بهترین کمپانی های کره

اینطور صحبت میکرد.سونگمین همیشه ظریف و خوش قلب بود.شاید واقعا تاثیر ال/کل بود.

کیوهیون که رفتار سونگمین براش جالب بود با لبخند کم رنگی فقط نگاهش میکرد.حالا که بهش فکر میکرد،

با سونگمین بودن اصلا تصمیم اشتباهی نبود.خیلی هم جالب بود.

چهره ی سرکش و در عین حال معصوم سونگمین باعث از هم پاشیدن قانون های همیشگی کیوهیون

میشد و قلبش رو به تپش می نداخت.هر چی که بود، عامل سرکشیش بی چون و چرا زیبا بود.

سونگمین ادامه داد:

"منظورم اینه که به هر حال کیوهیون هم رئیس شماست."

بادیگارد تصدیق کرد:

"درسته ایشون هم رئیس ما هستن.اما جناب چو مافوق ایشون هستن.اولویت با-"

کیوهیون قبل از اینکه بادیگارد حرفاش رو ادامه بده صحبت رو قطع کرد:

"کافیه.میام.پس بس کنین."

"ولی کیوهیون-"

کیوهیون از سر جاش بلند شد:

"نگران نباش.جای دوری نمیرم."

بادیگاردها دو طرف کیوهیون ایستادن و آماده شدن تا راه بیافتن ولی کیوهیون بهشون اشاره کرد تا چند

لحظه صبر کنن.بعد به سمت سونگمین خم شد و گیلاس شر/ابش رو برداشت و لبخند جذابی زد:

"اینم جواب سوالی که پرسیدی."

بعد تا ته گیلاسش رو سر کشید و آروم دم گوشش گفت:

"بهت زنگ میزنم."



نوع مطلب : Masquerade، فن فیک های ترجمه ای، کیومین، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
یکشنبه 24 آذر 1392
Ghazal
سه شنبه 21 فروردین 1397 04:22 ب.ظ
It's just that the collection Surana, the model adds
a big flower-shaped hat with contrasting colours white and black.
سه شنبه 21 فروردین 1397 12:41 ب.ظ
Black cohosh rise to fame as a treatment for girls's well being issues began again in Europe in the mid 1950's Cimicifuga
racemosa,..
جمعه 17 آذر 1396 06:19 ب.ظ
Hi, Neat post. There is an issue along with your site in web explorer, could check
this? IE nonetheless is the market leader and a big section of other
people will omit your magnificent writing due
to this problem.
پنجشنبه 16 شهریور 1396 03:26 ب.ظ
Hi just wanted to give you a brief heads up and let you know a few of the
pictures aren't loading properly. I'm not sure why but I think its a
linking issue. I've tried it in two different web browsers and both show the same outcome.
شنبه 14 مرداد 1396 12:36 ب.ظ
Nice post. I learn something totally new and challenging on sites I stumbleupon on a daily basis.
It will always be helpful to read through articles from other
authors and practice a little something from their web sites.
سه شنبه 10 مرداد 1396 12:49 ب.ظ
Very good article. I'm dealing with many of these issues as well..
دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 04:57 ق.ظ
The other day, while I was at work, my sister stole my
apple ipad and tested to see if it can survive a thirty foot drop, just so she can be a youtube sensation. My
apple ipad is now broken and she has 83 views. I know
this is entirely off topic but I had to share it with someone!
دوشنبه 4 اردیبهشت 1396 12:53 ب.ظ
Your style is really unique compared to other people I've read stuff from.
I appreciate you for posting when you've got the opportunity, Guess I'll just book mark this site.
سه شنبه 29 فروردین 1396 03:46 ق.ظ
I think this is among the most significant info for me.
And i am glad reading your article. But wanna remark on some general things, The site style is great, the articles
is really great : D. Good job, cheers
دوشنبه 28 فروردین 1396 02:03 ب.ظ
It's an remarkable post in support of all the online viewers; they will get advantage from it I am sure.
چهارشنبه 23 فروردین 1396 11:36 ق.ظ
This article will help the internet visitors for setting up new weblog
or even a blog from start to end.
چهارشنبه 23 فروردین 1396 10:16 ق.ظ
Hi, I think your website might be having browser compatibility issues.
When I look at your blog in Opera, it looks fine but when opening in Internet Explorer, it
has some overlapping. I just wanted to give you a quick heads
up! Other then that, awesome blog!
چهارشنبه 23 فروردین 1396 09:01 ق.ظ
Wow, this piece of writing is good, my younger sister is analyzing such things, so I am going
to tell her.
سه شنبه 22 فروردین 1396 08:33 ق.ظ
It's awesome in favor of me to have a site, which is beneficial in favor of my know-how.
thanks admin
شنبه 12 فروردین 1396 07:32 ق.ظ
My brother recommended I might like this blog. He was
entirely right. This post truly made my day. You
cann't imagine simply how much time I had spent for this info!
Thanks!
چهارشنبه 26 خرداد 1395 03:12 ب.ظ
سلام
ادامه این فیک کجاآپ میشه؟میشه ادرس بدین؟خیلی وقته تو خماریم
دوشنبه 15 تیر 1394 09:00 ب.ظ
دوستان عزیز من تو وبلاگ خودم قصد دارم ادامه ی فن فیک و ترجمه کنم خوشحال میشم سر بزنین
چهارشنبه 12 فروردین 1394 12:41 ب.ظ
دو سال گذشته واقعا دیگه آپ نموکنی؟
منتظرما
چهارشنبه 12 فروردین 1394 12:38 ب.ظ
چرا آخه این فیک ادامه نمیدی؟شما که نمیتوانی ادامه بدی واس چی این فیکو شروع کردی
بابا موندم تو خماری چیکار میکنی
چهارشنبه 12 فروردین 1394 04:58 ق.ظ
تو رو جون هر کی دوس داری پارت بعدیشم بذار تو رو خدا دارم خل میشم ینی دیگر واقعا نمادی ب وبلاگ سربزنی؟!ما رو همینطور گذاشتی تو خماری
چهارشنبه 12 فروردین 1394 04:57 ق.ظ
تو رو جون هر کی دوس داری پارت بعدیشم بذار تو رو خدا دارم خل میشم ینی دیگر واقعا نمادی ب وبلاگ سربزنی؟!ما رو همینطور گذاشتی تو خماری
دوشنبه 27 بهمن 1393 11:20 ب.ظ
آه سلام.1 سال 2 سال گذشته.... واقعا دیگه تصمیم ندارید این فیکو آپ کنید؟ واقعا؟!!!!
چهارشنبه 10 دی 1393 02:38 ب.ظ
Khanoom in ficetun edame nadare?!
جمعه 14 آذر 1393 11:17 ق.ظ
سلام ایا دیگر این فیک را ادامه نمیدهید ایا ما باید در خماری بمانیم
چهارشنبه 19 شهریور 1393 01:46 ب.ظ
غزااااااااال کجایی دختر؟
چهارشنبه 12 شهریور 1393 09:35 ب.ظ

شنبه 7 تیر 1393 06:20 ب.ظ
تموم شد؟؟؟؟؟؟؟؟
سه شنبه 3 تیر 1393 03:50 ق.ظ
pas baqiyash chi?.
سه شنبه 27 خرداد 1393 06:44 ب.ظ
الوووووووووووو خانومی ادامه نمیدی؟؟؟
ما خماری دوست نداریم به خدااااااا
سه شنبه 30 اردیبهشت 1393 08:13 ب.ظ
ادامششو نمیذاری خانومییییییییییی؟
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


نمایش نظرات 1 تا 30