تبلیغات
الف فیکشن - The Carnival - Chapter 8-The Illness
 
الف فیکشن
درباره وبلاگ


این بلاگیه که با نفس های الف ها گرم میشه و حضور و اتحادشونه که نشون میده زندگی با سوجو براشون متفاوت تره!!!

آدرس های بعدی وبلاگ :
www.elf-fiction.mihanblog.com
wwww.elfiction.blogfa.com


مدیر وبلاگ : MadJess
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
مدت خیلی زیادی نبودم.....میدونم
ممکنه اونایی که میخوندن داستانو عصبانی باشن ...میدونم
ممکنه خیلی ها دیگه نخوان بخونن...میدونم
ممکنه بخواین منو بزنین ... میدونم
ممکنه هم درک کنید...میدونم


اما من وقت سر خاروندن هم نداشتم..... میدونید؟
الانم با خجالت اومدم....میدونید؟
عذر میخوام بابت این مشکل..... میدونید؟
دلم تنگ شده بود..... میدونید؟
دوستون دارم....میدونید؟


پس اگر میدونید برید ادامه مطلب....!


CHAPTER 8

THE ILLNESS

"بیماری"

 

 

چشم هایش را به آهستگی باز کرد.چند دقیقه ی قبل از بیهوش شدنش را به یاد نمی آورد. نمیتوانست به خوبی ببیند.صدایی را شنید که نزدیک میشد: " بیماری ات داره پیشرفت میکنه."

پلک زد و در نگاه اول کسی را در کنارش ندید با این حال صدای اربابش را خوب میشناخت.زمزمه کرد :...ارباب...

ارباب قدمی نزدیکتر شد و حالا کیو میتوانست او را به سختی ببیند.ارباب مردی کوچک اندام با پوستی سفید و البته بی روح بود.رگ های خونی تیره رنگی از زیر پوستش قابل مشاهده بود. برعکس اولین تصور ذهنی که در ذهن همه از کلمه ی " پیرمرد" بوجود آمده بود ، ارباب اصلا ظاهر پیری نداشت.چهره اش به مردی جا افتاده با سنی حدود 40 سال میزد.موهای سرش را کاملا تراشیده بود و ردایی قرمز رنگ برتن داشت.در ارتباط با جزئیات صورتش ، چشمان بزرگ و مشکی عجیبی داشت.زیر چشم هایش با پودری آرایشی قرمز شده بود.

با چند ثانیه خیره شدن در چشم های فرد مقابلش میتوانست به ذهن او دسترسی پیدا کند.ارباب همیشه _مخصوصا زمانی که از واگن خودش بیرون می آمد _ صورتش را هربار با نقاب های مختلفی کاملا میپوشاند.

این به طور قطع اولین باری نبود که کیو اربابش را از نزدیک می دید.تمامی اهالی کاروان بارها اربابشان را دیده بودند اما به ندرت او را مستقیما بدون نقاب و در واگن خودش ــ مثل امشب ــ ملاقات میکردند.

ارباب کنار کیو روی چهارپایه ای چوبی نشست و مچ دست او را لمــس کرده و محکم گرفت.کیو نالید : " ارباب.."

ارباب اجازه ی اعتراض کردن را به او نداد: " فعلا نمیتونم بهت اجازه ی مردن رو بدم!به بازیگر نقش اول احتیاج دارم."

ــ لطفا اینکار رو نکنید.مین بازیگر خیلی خوبیه...اون میتونه بجـــــ

ــ هیش..ارباب انگشت کوتاه و باریکش را جلوی بینی اش گرفت و مچ کیو را محکمتر فشرد و ادامه داد : تو حتی نمیتونی صلاح خودت رو تشخیص بدی چه برسه به صلاح مین! تقریبا تمامی اعضای کاروان رو من از بچگی بزرگ کردم. اونقدر با ذهن تک تکتون آشنایی دارم که حتی میدونم در موقعیت های جدید چطور تصمیم خواهید گرفت! حتی همین الان با اینکه به چشم های من خیره نشدی میدونم به چی فکر میکنی.میدونم سعی کردی با عوض کردن فکرت من رو فریب بدی!

ــ ارباب... من نمیخوام...

ــ ساکت باش!قبل از اینکار، میخوام برات چیزهایی رو بگم.تو قسمتی از تاریخچه ی این کاروان رو میدونی.بعد از اینکار هم همه چیز رو فراموش خواهی کرد.پس ساکت باش و گوش کن تا حداقل برای دقایقی حقایق رو تمام و کمال بدونی.چون دل من هم برای بازگو کردنشون تنگ شده...

" 103 سال پیش، من در اتاقکی تقریبا شبیه همین واگن.اما کوچکتر و فرسوده تر بدنیا اومدم.پسرِ یک مرد میانسال که صاحب یک کاروان شادی سه واگنه ی ساده بود.قطعا اونموقع همه چیز ساده تر از حالا بود.اونا فقط چندتا دلقک بودن که از جایی به جای دیگه میرفتن و نمایشی کلیشه ای رو اجرا میکردن و چند سکه ی سیاه به جیب میزدن.نمیدونم متولد شمال ،جنوب ، شرق یا غرب هستم.تمام زندگیم در سفر کردن بین نقاط مختلف دنیا سپری شد. هرگز مادرم رو ندیده بودم و وقتی در 8 سالگی پدرم درگذشت کاروان برای 5 سال تعطیل شدو بعد من دوباره راه اندازیش کردم.

20 ساله بودم که شبی سرد و زمستانی رو در منطقه ای در شمال شرقی آسیا در طوفان و سرما گیر افتادیم.دو نفر از بهترین افرادم شب اول از سرما یخ زدند.بقیه ی افراد هم دست کمی از آندو نداشتند و هیچ کاری جز امیدوار بودن به نقطه ای کور ازمون برنمیومد.به عنوان رئیس کاروان هیچ کاری برای نجات دادنشون از دستم برنمیومد.همه در کنار هم بودیم تا با هم بمیریم که در اون سرمای وحشتناک در واگن زده شد.یک عجوزه ی پیر پشت در بود. اون پیرزن یک جادوگر بود.اون کمک کرد که در اون صحرای خشک و یخ زده زنده بمونیم اما برای این کار شروطی گذاشت و تنها کاری که میتوانستم انجام بدم قبول کردن اونها بود.هرچند که اون شروط اصلا ظاهر بدی نداشتند حتی به نظر خوب هم میومدن.یکی از اون شرط ها این بود که بپذیرم تا ابد زندگی کنم و این کاروان رو هم زنده نگه دارم! این هدفی بود که خودم هم براش تلاش میکردم.اما کاروان باید با قوانین اون اداره میشد!

تمام قوانین فعلی کاروان مثل خالکوبی ها ، زخم ها ، سلسله مراتب و غیره از همون موقع شروع شد. کیو...تو الان میدونی که وقتی نخوای به زندگی ادامه بدی اما مجبور به اینکار باشی چه حسی داره... این دقیقا همون اتفاقیه که سالهاست برای من اتفاق افتاده...

تمام اعضای فعلی کاروان کسانی بودن که از کودکی یا نوجوانی  به عضویت این کاروان در اومدن.هیچ کدوم از آنها در کودکی زندگی خوبی نداشتند.دقیقا مثل من.شما با قوانین من بزرگ شدید اما حالا که شخصیت خودتون رو پیدا کردید از قوانین من سرپیچی میکنید و مجازات میشید!

هرکدوم از شما با اختیار کامل خودتون به عضویت همیشگی این کاروان در اومدید و بعد از اینکه اون خالکوبی روی دستتون حک شد ، بعضی از سیستم های داخلی بدنتون تغییر کرد و حالا بدون این کاروان و قوانینش نمیتونید زنده بمونید! اونهایی که از مرگ متنفرن نمیدونن جدایی از من و کاروانم در آغوش گرفتن مرگه! و اونهایی که مثل تو مرگ رو به ادامه ی زندگی ترجیح میدن موفق نمیشن چون من این اجازه رو بهشون نمیدم.

میدونی که وقتی از دارو و خون من به بدنتون نرسه قدرت فکر کردن،تمرکز، تصمیم گیری و حتی خاطراتتون رو از دست میدید و اولین قسمتی از بدنتون که از کار میوفته مغز و ذهنتون هست که باعث مرگتون میشه.زندگی شماها رو من تشکیل میدم! اینطور نیست کیو؟میدونم که درک میکنی.

کیو با ضعف سرش را تکان داد: بله ارباب...

انگار ارباب به جالترین قسمت کارش رسیده بود.لبخندی از سر رضایت زد که دندان های ریز و سفیدش را نمایان میکرد: میتونم همین الان تک تک شما رو بخاطر بی انگیزگی در مورد کار و زندگیتون مجازات کنم.اما به زمانی برای احیا کردن کاروان با اعضای جدید احتیاج دارم!

چاقویی را از جیب ردایش بیرون کشید.تیغه ی آن کوتاه ، پهن و فوق العاده تیز بود.ارباب برای امتحان کردن تیزی آن یکی از انگشت هایش را جلوی چشم هایش گرفت و با چاقو با فشار کوچکی به سر یکی از ناخن هایش وارد کرد و آن را به راحتی نصف کرد.کیو با دیدن این صحنه آب دهانش را قورت داد.مچ دستش در میان انگشت های ارباب عرق کرده و سست بود.از آخرین باری که این نوع درمان را تجربه کرده بود ، مدت زیادی میگذشت.

ارباب درست میگفت...آن پیرمرد همیشه درست میگفت...بیماری اش مدام در حال پیشرفت بود.کیو چگونگی این درمان را همانطور که ارباب گفته بود فراموش کرده بود اما درد وحشتناک بعد از انجام آن را هرگز از خاطر نمیبرد.بعد از درمان خاطره ی کوتاه یک یا چند روزه گذشته را از دست میداد اما تا حدودا یک هفته درد آن را در تک تک اعضای بدنش حس میکرد.

ارباب انسجام افکار دردناک کیو را در هم شکست: من ، تو و کین رو مسئول تزریق داروها کردم.چون شما بیشتر از هرکس دیگه ای به اونها نیاز دارید.امیدوارم بودم بیشتر از سهمتون برای خودتون بردارید اما از حق خودتون زدید و به بقیه دادید که گاهی حتی لایقش نبودند.شما دو نفر هرکدوم بیماری هایی دارید که دیر یا زود باعث مرگتون میشه و هیچکس جز خودتون و من این قضیه رو نمیدونه.برای همین من اجازه میدم زنده بمونید و مرگ اونایی که سالم هستن رو با چشم هاتون ببینید! این اتفاق حتما باید بیوفته کیو...

با چاقو میان انگشت هایش بازی میکرد.بی مقدمه مچ دست چپ کیو را گرفت و بی هیچ معطلی با لبه ی تیز چاقو ، شاهرگ آن را زد.

خون نسبتا سیاه رنگی از آن شروع به فوران کرد وارباب صدم ثانیه ای صبر کرد و بعد دهانش را روی بریدگی گذاشتن و شروع به مکـــ یــدن آن خون کرد.کیو از درد تقریبا بیهوش شد.بدنش چند ثانیه به آهستگی لرزید و بعد ثابت شد.ارباب دقیقه ای اینکار را کرد و بعد بریدگی را که دقیقا بالای خالکوبی بوجود آورده بود با نخی از طلا دوخت. سپس یک سوزن را که به شیشه ای محتوی داروی خاصی وصل بود در مرکز خالکوبی او فرو کرد و سوزن از طریق لوله ای باریک بعد از گذشت دقایقی وارد بدن کیو کرد. ارباب سوزن ضخیم سرنگ را بیرون کشید و لبخند بی رمقی زد.با دستمالی دور دهانش را پاک کرد و به کیو که در حالتی خلسه وار با دردی عذا آور به سر میبرد نگاه کرد.پتویی ضخیم را تا گردن روی بدن تقریبا بی جان او کشید و زمزمه وار گفت : این بهاییه که برای زنده موندن باید پرداخت کنی.

آهی کشید و به بدنش کش و قوسی داد.بخاطر خوردن آن خون بیمار و وارد کردن خون خودش به بدن کیو،احساس بی حالی و خستگی میکرد.اجازه داد کیو در واگن تاریکش استراحت کند و پا به هوای سرد بیرون از واگن گذاشت.نقابش را روی صورتش کشید و درتاریکی ناپدید شد.




اگر بعضی جاهاش یکم خشن بود عذر میخوام از گیمر ها!





نوع مطلب : The Carnival، فن فیک، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
پنجشنبه 12 دی 1392
MadJess
جمعه 17 آذر 1396 07:34 ب.ظ
This is my first time pay a visit at here and i am genuinely pleassant to read all at single place.
دوشنبه 27 شهریور 1396 08:45 ق.ظ
I could not refrain from commenting. Exceptionally
well written!
پنجشنبه 16 شهریور 1396 04:29 ق.ظ
I'm no longer sure where you are getting your info, however good
topic. I needs to spend some time finding out more or understanding more.

Thank you for wonderful information I was searching for
this information for my mission.
سه شنبه 17 مرداد 1396 01:01 ق.ظ
Wonderful goods from you, man. I have understand your stuff previous to and you're just extremely fantastic.
I actually like what you have acquired here, really like what you are saying and the way in which you say it.
You make it enjoyable and you still care for to
keep it sensible. I cant wait to read far more from you.
This is really a great web site.
دوشنبه 16 مرداد 1396 08:08 ق.ظ
Thanks to my father who informed me concerning this
weblog, this weblog is in fact awesome.
یکشنبه 15 مرداد 1396 02:14 ق.ظ
always i used to read smaller articles that also clear
their motive, and that is also happening with this piece of writing which I am reading now.
سه شنبه 10 مرداد 1396 12:57 ب.ظ
Superb blog you have here but I was wondering if you knew of any
community forums that cover the same topics discussed
here? I'd really love to be a part of online community where
I can get responses from other knowledgeable people that share the same interest.
If you have any recommendations, please let me know. Many thanks!
جمعه 6 مرداد 1396 06:24 ب.ظ
Howdy this is kind of of off topic but I was wondering if blogs
use WYSIWYG editors or if you have to manually code with HTML.
I'm starting a blog soon but have no coding expertise so I
wanted to get guidance from someone with experience.
Any help would be greatly appreciated!
دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 06:33 ب.ظ
Please let me know if you're looking for a writer for your weblog.
You have some really good posts and I think I would be a good
asset. If you ever want to take some of the load off, I'd
love to write some articles for your blog in exchange for a link back to mine.
Please shoot me an e-mail if interested. Many thanks!
دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 04:21 ق.ظ
What a stuff of un-ambiguity and preserveness of precious
know-how about unpredicted feelings.
یکشنبه 3 اردیبهشت 1396 04:33 ق.ظ
bookmarked!!, I like your web site!
پنجشنبه 31 فروردین 1396 11:35 ب.ظ
Everyone loves what you guys tend to be up too. This type of clever work and reporting!
Keep up the great works guys I've included you guys to my blogroll.
پنجشنبه 31 فروردین 1396 08:15 ق.ظ
Simply desire to say your article is as surprising.

The clearness in your post is simply great and i could assume you are an expert on this subject.
Fine with your permission allow me to grab your feed to keep up to date with forthcoming post.
Thanks a million and please carry on the rewarding work.
چهارشنبه 23 فروردین 1396 06:09 ب.ظ
Howdy very nice web site!! Guy .. Beautiful ..
Wonderful .. I will bookmark your site and take the feeds also?
I'm glad to search out so many helpful information right here in the post,
we want develop more strategies on this regard, thank you for sharing.

. . . . .
چهارشنبه 23 فروردین 1396 12:22 ب.ظ
I'm not sure why but this website is loading very slow for
me. Is anyone else having this problem or is it a problem on my end?
I'll check back later on and see if the problem still exists.
چهارشنبه 23 فروردین 1396 10:47 ق.ظ
Woah! I'm really loving the template/theme of this website.
It's simple, yet effective. A lot of times it's difficult to get that "perfect balance"
between usability and visual appeal. I must say you have done a
fantastic job with this. In addition, the blog loads super quick for me on Safari.
Superb Blog!
سه شنبه 22 فروردین 1396 08:15 ق.ظ
I am curious to find out what blog platform you are working with?
I'm experiencing some minor security issues with my latest blog
and I'd like to find something more risk-free. Do you have any solutions?
دوشنبه 14 فروردین 1396 10:18 ق.ظ
Generally I don't learn post on blogs, however I would like
to say that this write-up very compelled me to check out and do so!
Your writing taste has been amazed me. Thanks, very great
post.
یکشنبه 13 فروردین 1396 06:55 ب.ظ
Every weekend i used to go to see this site, for the reason that i wish for enjoyment,
for the reason that this this website conations in fact fastidious funny data
too.
چهارشنبه 19 آبان 1395 03:40 ق.ظ
تخفیف ویژه 10 هزار تومنی ریحون!
غذا رو سفارش بدید و 10 هزار تومن تخفیف بگیرید!
برای هر کسی که از لینک شما کد تخفیف رو بگیره هم 10 هزار تومن به حساب شما افزوده میشه!
برای گرفتن تخفیف 10 هزار تومنی مراحل زیر رو انجام بدید:
اول لینک رو باز کنید و کد تخفیف رو کپی یا یادداشت کنید
بعدش برید به صفحه اصلی سایت ریحون reyhoon.com و نرم افزار رو دریافت کنید (با گوشی برید و باید برنامه بازار رو داشته باشید)
بعد از نصب نرم افزار ثبت نام کنید (20 ثانیه طول میکشه نهایت!)
موقع سفارش غذا کد تخفیف رو بزنید تا 10 هزار تومن از هزینه غذا کم بشه
مثلا 20 هزار تومن غذا سفارش بدید فقط 10هزار تومن پرداخت میکنید
سوالی داشتید ایمیل بزنید
موفق باشی!

دوشنبه 7 تیر 1395 02:53 ب.ظ
سلام

وبلاگ خیلی زیبایی داری!

به منم سر بزن!

منتظرم!


پنجشنبه 22 بهمن 1394 05:54 ب.ظ
سلام

درآمد ثابت ماهیانه داشته باشید

کسب درآمد ماهانه بالای 1 میلیون تومان

100 درصد تضمینی


لینک آموزش برای آقایان:

http://bit.do/poolsaz

لینک آموزش برای خانم ها:

http://bit.do/poolsaz2

درصورت داشتن هرگونه سوال با ایمیل زیر در تماس باشید :
toopfile.ir@gmail.com
چهارشنبه 14 بهمن 1394 05:42 ب.ظ
I LOVE Super Junior
شنبه 18 مهر 1394 12:03 ب.ظ
سلام.
من زیاد نمیشناسمتون.اولینباره اومدن وبلاگتون.قبلا فیک مینوشتم ولی یه سالی ننوششتم و وبلاگمون پرید.میخام ی جایی باشه ک فیک هامو بزارم.
تووبلاگتون جایی واسه ی نویسنده جدید هست ؟
من فعلا وبلاگ ندارم.لطفا برام ایمیل بفرستین.
سه شنبه 10 شهریور 1394 08:54 ق.ظ
ســــلام !
وبلاگتان زیباست!

ما برای کاربرانی که از آنتی ویروس نود 32 استفاده میکنند ، برنامه ای طراحی کردیم که بتوانند جدیدترین یوزرنیم و پسورد نود 32 را تنها با یک کلیک دریافت کنند.
این برنامه نیاز به نصب ندارد و حجم آن کمتر از 100 کیلوبایت میباشد و هیچگونه تبلیغات مزاحم به همراه خود ندارد!
با دانلود این برنامه از این پس تنها با یک کلیک و در کمتر از 3 ثانیه جدیدترین یوزر و پسورد آنتی ویروس خود را دریافت کنید.
این برنامه کاملا رایگان میباشد و دائما پشتیبانی و آپدیت میشود.
امکاناتی دیگر مانند مشاهده قیمت ارز و طلا و مشاهده جدول لیگ برتر و ... نیز به نرم افزار اضافه میشود.
برای دانلود به وبلاگ ما بیایید.
لطفا برای حمایت از ما ، وبلاگ ما را لینک کنید.
موفق باشید
شنبه 24 مرداد 1394 02:04 ق.ظ
من رمز داستاناتو میخوام چیکار کنم
یکشنبه 28 تیر 1394 08:51 ق.ظ

عالیه !!!


چهارشنبه 13 اسفند 1393 07:05 ب.ظ
به دنبال درخواست عده زیادی از متقاضیان قیمت کتاب به 2000 تومان کاهش داده شد
فقط برای چند روز
فرصت را از دست ندهید
برای خرید به همین آدرس بروید
شنبه 11 بهمن 1393 04:19 ق.ظ
اگر سنتان زیر 18 سال میباشید خواهش میکنم این نظر رو نخونید.
کتاب آموزش مسائل جنسی و زناشویی برای اولین بار کاملا تصویری و عکسهای واقعی
این کتاب صد در صد مورد نیاز شماست چه مجرد و چه متاهل
فقط تا پایان اسفند 1393 با این قیمت استثنایی عرضه میشود.
این کتاب آموزشی مخصوص افراد بالای 18 سال بویژه زوج های جوان است.
از عواقب خودارضایی با خبرید؟
موثرترین راههای ترک ان را می دانید؟
آقایان ! از زود انزالی رنج می برید ؟
خانم ها ! همسرتان قادر به ارضا شما نیست ؟
از سایز آلت خود ناراضی هستید ؟
نظر خانم ها را در این مورد می دانید؟
میخواهید به همراه همسرتان ارگاسم طولانی و دلپذیر داشته باشید ؟
می خواهید لذت جنسی دو طرفه را تجربه کنید؟
جواب همه افراد مثبت است اما به علت حجب و حیا در خانواده ها اموزش این مسائل مهم به خوبی صورت نمیگیرد و به علت عدم اگاهی و در برخی موارد اگاهی های غیر علمی و ناقص بسیاری افراد قادر به لذت بردن ازاین عواطف و احساسات خدادادی نیستند و برعکس عامل سرخوردگی و نگرانی و تشویش و اختلال در زندگی روزمره شان نیز می شود.
این کتاب در سایر سایت های دیگر به قیمت های بالا به فروش میرود.
اما ما به دلیل اهمیت آن این کتاب را تنها با 5000 هزار تومان در اختیار شما قرار می دهیم.
برای دیدن فهرست مطالب و خرید این کتاب به وبلاگ ما مراجعه کنید.
با لینک کردن وبلاگ ما ، گامی مهم در حل مشکلات جنسی جوانان جامعه بردارید.
در صورت مسدودی وبلاگ به ما ایمیل بزنید.خرید این کتاب بسیار آسان است.

چهارشنبه 17 دی 1393 04:32 ق.ظ
سلام
خیلی باحال بود مطالبت :)
با تبادل لینک موافقی؟
موافق بودی لینک کن بعد خبر بده لینکت کنم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


نمایش نظرات 1 تا 30