تبلیغات
الف فیکشن - Stage of youth - 7
 
الف فیکشن
درباره وبلاگ


این بلاگیه که با نفس های الف ها گرم میشه و حضور و اتحادشونه که نشون میده زندگی با سوجو براشون متفاوت تره!!!

آدرس های بعدی وبلاگ :
www.elf-fiction.mihanblog.com
wwww.elfiction.blogfa.com


مدیر وبلاگ : MadJess
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

می بینید چه زود زود میزارم..... حالا چشمم نزنین!

حس عکس گذاشتنم نمیاد...

نظر یادتون نره!

(قسمت هفتم)

"هدیه ی میزبانی"

 

ــ کیو.....

ــ به من دست نزن لطفا!

ــ باشه دست نمیزنم ، میشه به حرفام گوش بدی؟

ــ نه ! لحافش را روی سرش کشید.

ــ کیو، من متاسفم. اون روز خیلی ترسیده بودم... باور کن نمیخواستم باعث این اتفاق بشم

ــ حالا که شدی. اگر حرف دیگه ای هم داری برو بیرون چون کسی گوش نمیده

ــ کیو من به بابا نگفتم که بفرستت پیش عمو

جوابی نشنید: کیو باور کن راست میگم. من خیلی دوستت دارم. اونشب خیلی حالم بد بود.

ــ برو بیرون آرا ، حالا که مسبب تمام این بدبختی هام تو هستی. منم فعلا قصد بخشیدنت رو ندارم. الکی خودتو خسته نکن.

ــ اوپا میخوای من برم که راحت باشِی؟

ــ برو

ــ میرم...نمیدونم چی بهت بگم که از دستم ناراحت نباشی . من منظوری نداشتم

ــ فرض کن باور کردم

ــ پس دیگه مزاحمت نمیشم. چیزی نمیخوای برات بیارم؟

ــ مامان چند ماهه حامله است؟

ــ 4-3 ماهی میشه

ــ خب برو دیگه . کاری باهات ندارم

آرا بی صدا از اتاق بیرون رفت.

 

ــ یسونگ، من نمیدونم چکار کنم.

ــ منم نمیدونم چکار کنی

ــ خواهش میکنم.... نمیدونم برادرم کجاست

ــ شاید اینقدر بهش میچسبیدی که از دستت فرار کرده

دیگه اشکش داشت درمی آمد. از روی صندلی اش بلند شد  و از مدرسه ی سوت و کور بیرون آمد.بدون اینکه به پشت سرش نگاه کند تا خانه دوید . نفس نفس میزد از حیاط رد شد و از پله های ورودی بالا رفت.

پاهایش می لرزیدند. در را پشت سرش بست. جلوی در کز کرد و شروع کرد به گریه کردن. نفس هایش کند تر میشد. سونگمین کجا بوود؟ بلایی سرش آمده بود؟  تنگی نفس محلتش نمی داد تکان بخورد. دستش را در کوله ی مدرسه اش فرو برد. اسپری آبی رنگش را در آورد و تکانش داد. دهانه ی آن را روی لبهایش فشرد و دکمه اش را فشار داد. خوابش می آمد. تمام دیشب را با خستگی دنبال سونگمین گشته بود. سرش را به دیوار تکیه داد و چشم هایش را بست.

 

چشم هایش را باز کرد. اولین چیزی که دید دختری بود که به او خیره نگاه میکرد. دختر موهای کوتاه و چهره ای به نظر مهربان داشت.

ــ مامان ، بیدار شد

صدای پسری راشنید: آرا، ندیده بازی درنیار

ــ اوپااااااااا

ــ بجای ناز کردن برو مامانو صدا کن

ــ صداش که کردم.... باشه ، بازم صداش میزنم

سرش را کمی به سمت راست چرخاند : سلام ، من کجام؟

کیو بالای سرش ایستاد : اسمت ریووک بود مگه نه؟ منو یادت میاد؟

ــ آره ، کیوهیون

ــ الان خونه ی مایی. مامانت آوردتت  اینجا . نگفته بودی آسم داری.

ــ فرصت نشد اونشب...نمیدونم

ــ بیخیالش. از خونتون تا اینجا کولت کردم ، شانس آوردم که مجبور نشدم بهت تنفس مصنوعی بدم.... چون من از بوسیدن هرکی جز هیوکی بدم میاد.

امیدوار بود با عبارت " جز هیوکی" ریووک را امیدوار کرده باشد که با یسونگ رابطه ی خاصی ندارد. چند وقته اینجوری میشی؟

ــ آسم رو میگی؟  از بچگی همینجوری بودم تا جاییکه یادم میاد

مادرش وارد شد : دوستت بهتره؟

ــ شما دکتری و باید تشخیص بدی.من میرم بیرون

ــ بعد باهات کار دارم

ــ چرا این روزا همه با من کار دارن؟ چقدر مهم شدم!

از اتاق بیرون رفت. دستی دور کمرش حلقه شد : یسونگ! دیگه این شوخی رو تکرار نکن

ــ چته؟

ــ زنگ زدم بیای چون باتو و هیوک کارای مهمی دارم

ــ واقعا؟ چه مرموز!

ــ و خیلی بد! البته یه خبر خوب هم درکنارش هست که بهت بدم

ــ چه خبری؟ مژدگانی میخوای؟

ــ نه نمیخوام ، معشوقه ات اینجاست.

ــ دارم میبینمش

ــ مسخره بازی درنیار . ریووکو میگم

ــ بازم خودشو جل کرده؟ چرا اینجا؟

ــ حواست باشه داری چی میگی. نا سلامتی او ن برادر زن آینده....

ــ چی؟ برادر زن کی؟

ــ هیچی بییخیال

ــ حالا چرا اینجاست؟

ــ دیشب حالش بد شده بود . مادرش میخواسته ببرتش بیمارستان در خونه ی ما رو زده که با ماشینمون ببریمش. مامانم منو حمال کرده که آوردمش اینجا

میترسید : چش شده بود؟

ــ آسم داره ، اسپری اش هم تموم شده بود

یسونگ سکوت کرد . عذاب وجدان داشت. کیو با کنجکاوی به نگاه خیره ی او نگاه کرد: امشب شام مهمون منین

ــ چی؟ گفتم مشکوکی! تو هیچوقت از جیب خودت خرج نمیکنی. قضیه چیه؟

ــ من از هیوکی خسیس تر که نیستم.امشب میگم بهتون که قضیه چیه.

ــ اینو راست گفتی

مادرش از اتاق بیرون آمد : هم کلاسیتونه؟

ــ نه ، کوچیکتر از ماست

ــ خاله حالش خوبه؟

ــ آره خوبه ، ریه هاش خیلی ضعیفن.

ــ مامان ، نیاز نیست ببریمش بیمارستان؟

ــ نه الان نیاز نیست ، دارو هاشم وقتی میرم بیمارستان براش میارم ، فقط بزار تا فردا تو اتاقت بمونه. مادرش گفت خیلی کار داره و داره دنبال برادرش میگرده

ــ چی ؟! برادرش چی شده؟!

ــ میگفت گم شده . میشناسیش؟

ـــ نه ، من خبری ندارم ازش

ــ آخه عکس العملت خیلی شدید بود . من باید برم بیمارستان. به آرا گفتم براش سوپ درست کنه تو هم...

ــ چرا آرا درست کنه؟

ــ چیه؟ میخوای تو درست کنی؟

ــ آره ، من درست میکنم

ــ باشه ، فقط حواست باشه پسره رو اذیت نکنی ، گناه داره

ــ میدونم ، برو به  کارت برس...مواظبم

مادرش رفت.

رو به یسونگ کرد: تو بلدی سوپ درست کنی؟

ــ من اصلا نفهمیدم چی شد!

ــ کجاشو نفهمیدی؟ که بلد نیستم سوپ درست کنم؟

ــ نه ، رابطه ی تو و مادرت رو میگم. تو هیچ وقت بهش حاضر جوابی نمیکردی

ــ بهت توضیح میدم چی شد. حالا بریم سوپ درست کنیم

ــ من سوپ درست کردن بلد نیستم . میخوای به آرا بگی؟

ــ نه ، میخوام خودمون درست کنیم

ــ چیه ؟ غیرتی میشی خواهرت برای یکی دیگه سوپ درست کنه؟

ــ اون خواهر من نیست

ــ خب ازش کمک بگیر...

ــ غرورمو فقط بخاطر یه سوپ زیر پام بزارم؟ شاید هیوکی بلد باشه.

ــ نکشیم پسره رو یه وقت!

 ــ نکشیم چیه؟ 4 تا چیزو میریزی تو قابلمه با آب میپزه میشه سوپ! دستور پخت آنچنانی هم نمیخواد

ــ شک دارم هیوکی هم بلد باشه

ــ درست همانموقع ایونهیوک وارد خانه شد : واو پسر! دلم تنگ شده بود واسه سه تاییمون!

کیو از پشت نرده های طبقه ی بالا دست تکان داد : سه تاییمون نه، چهار تاییمون

ــ واقعا؟ نفر چهارم کیه؟

ــ ؤیووک ، البته آرا هم هست تو خونه

ـــ ریووک؟

ــ قضیه اش مفصله!

ــ چیه ! نکنه میخواین با هم دوستشون کنین؟

ــ یهو دیدی همچین قصدی هم داشتیم اما مهمترین چیز الان اینه...

مکثی کرد و ادامه داد: بلدی سوپ درست کنی؟

ــ تا چه مدلی باشه! چند تا بلدم : سبزیجات ، رستورانی ، مرغ ، ایتالیایی

ــ یه مدل سوپ جدید میخوام

یسونگ و ایونهیوک به دهن کیو خیره شدند، کیو ادامه داد: یه سوپی تو مایه های " سوپ ضدحال"!





نوع مطلب : Stage of Youth، فن فیک، کیومین، یووک، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
پنجشنبه 17 فروردین 1391
MadJess
سه شنبه 28 شهریور 1396 06:33 ق.ظ
Hi there, all is going nicely here and ofcourse every one is sharing facts,
that's in fact good, keep up writing.
دوشنبه 13 شهریور 1396 06:34 ب.ظ
Wow that was strange. I just wrote an really long comment but after I clicked
submit my comment didn't appear. Grrrr... well I'm not
writing all that over again. Regardless, just wanted to say great blog!
چهارشنبه 18 مرداد 1396 01:26 ب.ظ
Hi just wanted to give you a quick heads up and
let you know a few of the images aren't loading correctly.
I'm not sure why but I think its a linking issue. I've tried it in two different internet browsers and both show the
same results.
یکشنبه 20 فروردین 1396 05:24 ب.ظ
I am curious to find out what blog system you're utilizing?

I'm experiencing some small security problems with my
latest website and I'd like to find something more safe. Do you have any
recommendations?
دوشنبه 27 مرداد 1393 07:22 ب.ظ
انی من توی همه ی پارتاش نظر میزارم منو یادت نره هاااااااااااااا . این کیوهم بدجنس شده.
سه شنبه 5 شهریور 1392 04:04 ق.ظ
SUNGMINAAAAAAAAAAAAAAAAAAAAAAAAAAAAAAAAAAAAAAAAAAAAAAAAAAAAAAAM
gom shode eshqaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaam
balaee saresh nayaaaaaaaaaaaaaad :'(((((((((((((
mna beram edame balke peyda she
merciii baro bachZzz
MadJess هرگم شده ای یه روزی پیدا میشه
:دی
سه شنبه 10 بهمن 1391 07:20 ب.ظ
یعنی همه میدونستن حتی ارا؟
چرا به کیو نگفته بودن؟
چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
MadJess چیرو میدونستن؟
شنبه 20 خرداد 1391 12:56 ب.ظ
aliiiiiiiiiiiiiiiiii
MadJess مرسی
پنجشنبه 24 فروردین 1391 11:18 ق.ظ
ا وا پستره؟؟؟!!!الهیییییییییییییی فدا حرفیدنت ک ک ک!!!
خو برم ادامه
اوه اوه اوه آشپز که ستا شه خدا بداد طرفی که موخواد بخورش برسه
مموووووووووووش خودتو نجات بده که برات نقشه دارن ای مغولاااااااااااا...بدبختی اینه که سردستشونم کیو دویلههههههههههه.فراااااااااااااااااااااااار(شکلک فرارم نداره.اه)
فداشون.اوخی کاش اونجا بودم ویکم به ای کاراشون میخوندیم.در ظاهر بده ها اما بخوای حساب کنی خییییییییییییلی بانمکه
MadJess پستره.....بهله!!!!!
سوپ موخواااااااااااام
من همین بلا رو سر یکی درآوردم
چهارشنبه 23 فروردین 1391 11:38 ق.ظ
بهله بهله درست میفرمایید!!!آخه فسقل خان چشم آهوی خودم،اگه غذا درست کردن یا همی سوپ درس کردن بهمی راحتی بود که الان همه آشپز بودن...نکشی مموشوووووووووووو.بچه گوناه داره خوووووووووو!!!
ستاییمون؟؟؟وای خدا نکشت با ای حرفیدنت چه ملوس خودشم میحسابه فداش شم الهی
MadJess سوپ کیوئه دیگه...قفونش
چهارشنبه 23 فروردین 1391 11:35 ق.ظ
الهی فدا کیو خان.میدونم چه حسی شد وختی فهمید مینی گمشدیده منم ای حسارو خییییییییییلی داشتم تا حالا!!!نمونش همی که اوپامو گمیدم ونیدونم الان کوششششششششش
نخواسته.تا خودم هسم چرا به آرا بگی ها ها ها؟؟؟تازه دستپختمم خوفه
بابا بدبخت ننش حاملس وآخا چون بدون اجازش بچه دار شده ازش ناراحته!!!آخه کجای دنیا دیدی ننه باباها ا بچهاشون برا...اجازه بگیرن ها ها ها!!! ا وای اینم زور میگه ها...اما یچیم راس میگه.خو بعدا میترسه دیگه همی یکم محل هم بش نذارن خو!!!البته بیخود کردن
MadJess ککک
چهارشنبه 23 فروردین 1391 11:30 ق.ظ
اوخی سونگی هم اومد...ک ک ک لو داد خو بچه مواظب حرفات باش مث خودم ایقد اوپس ندی(برادر زن)!!! خو اکشال نوداره!!!
نه بابا منظورش من بودم ک ک ک.مموش اینجا داداشمه!!!
الهی فدا ریه هات بششششششششششم...خیییییییییلی ممدود مامی که بفرکه مموشی.البته وظیفته بفرکش باشی.ناسلامتی یه ایل آدم اینجا طرفداشنا.موخوای اعتنا بش نکنی؟؟؟.نکنه چشت گرفتش؟؟؟
چهارشنبه 23 فروردین 1391 11:25 ق.ظ
واااااااااااااااای خو چرا ایقد مموشو می آزارین خوووووووووو؟؟؟گوناه داره بوخودا
الهی فدات شم ندوووووووووووو...چی شد؟؟؟نفسش گرفت؟؟؟ الهی بمیرررررررررررررررررررررررررررررررررم اوپایی وایسا که اومدم نفس بدمممممممممممت
اوخی خوف شد.اوفففففففففففف خیالم راحتید...نه آخا جون،نیخواست نفس بدی چون خودم رسوندم بش
MadJess تا کیو هست زندگی باید کرد!
چهارشنبه 23 فروردین 1391 11:20 ق.ظ
آمددددددددددددددددم
خب برم داستان شکافی!!!
اوخی بدبخت آرا.خو او فقیری چه گناهی داره مگه؟؟؟ اصن بت نیاد بد باشی کیویی
آرایی تو برو خودم درستش میکنم!!!
ااااااااااااا به سلامتی ایشالا!!!حالا چی هس؟؟؟دختره یا پسر؟!!!
MadJess پستر!!!!!( پسر+ دختر)
سه شنبه 22 فروردین 1391 12:01 ب.ظ
میگما:آپ کردم دیروز بهت خبر دادم!!!نیدونم.اصن ولش برم سراغ ماجرا!!!
.
.
.
واااااااااااااااااااااااااای خیلی باحال بود دختتتتتتتتتتر
خوشمان آمد در حد دونت دووووووووووووون!!!
خیلی دستت مرسی خانمی
الان نیتونم درست بنظرم مث آدم.ایشالا بموقش میام ومینظرم.باشهههههههه!!!
MadJess میام میخونم
ممنونم
اوشه!
دوشنبه 21 فروردین 1391 07:51 ب.ظ
mersyyyyyyyyyyyy
MadJess خواهش میکنم بی اسم!
شنبه 19 فروردین 1391 02:51 ب.ظ
ایول مامان جسی خودم!!!(خودت گفتی دخترم منم شدیدا جو گیرم مامانی!)
بسیار بسیار زیبا بود!
من خییییییییلی کیو رو میدوستم!
داستانتم میدوستم!
کیو جیگر خودمه!!!
مرسی عسیسم!
MadJess من میتونم بابت بشم.....
مامان نمیدوستم!
ممنونم دخترکم!
خواهش میشه
جمعه 18 فروردین 1391 07:40 ب.ظ
salam golam!!mamnoon!!!misi!!!komao!!!bemiram vase ryeowookam asm dare......nakoshan bachamo ba in soopy ke mikhan bepazan??
MadJess ریوووک!!!! عزیزم!
نمیکشنش!
جمعه 18 فروردین 1391 06:44 ب.ظ
سلاممممم!!!!
من بعد از کلی وقت تونستم بیام نت!!ببشخید که واسه پارت قبل نظر نذاشتم!!
خب خب خب!!!
نظریه ای که اینترو میده!!!
سونگمین هم رفته پوسان!!(عموی کیو اونجا بود!!نبود؟؟؟چند وقتی هست دچار حواس پرتی مزمن شدم!!اگه نبود منظورم همونجاست که عموئه هست!!)
کیو میره اونجا باهاش رودر رو میشه!!!
واااااااااو....
خیلی فیک باحالیه!!!خیلی دوسش دارم!!!!نظریه م هم نمیاد دیگه!!!!
امیدوارم روند رو به رشد داشته باشی توی سرعت!!!!!
مرسییییییی!!!!
MadJess سلااااااااااااااااااااااااااااام
عزیزم.....



آؤه عموی کیو هم همونجا بود.... کیو از عمد حاضر میشه که بره اونجا
ممنونم


باشه ، سعی میکنم
جمعه 18 فروردین 1391 02:33 ب.ظ
من میدونم آخرش به خاطر این فیكای خوشملت عقلمو به كل از دست میدم خدا به دادم برسه من كیووووو موخوام اهه اهه اهه ممنونم عزیزم اهه اهه
MadJess واو!!!!! یعنی در این حد؟؟؟؟؟
خدا نکنه عزیزم
منم ممنونم^^
جمعه 18 فروردین 1391 12:11 ب.ظ
جسییییییییییییییییییییییییییییی
جسیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی
حرف نداشت..........جسیییییییییییییییییییییییییییییییییی
i love u
جسییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی
من هم ازین سوپا بلدم
دستت ندرده گلم......عالی بود
MadJess مووووووووووووووووووووومی کجا بودی؟؟؟
چرا دیگه نمیای؟؟؟؟
من دوست دارم مومی
برای من درست نکنیا!
جمعه 18 فروردین 1391 10:55 ق.ظ
خیلییی قشنگگگگ بود
MadJess ممنونم موژان جونم.....
این نظراتت به من انرژی میده واقعا
جمعه 18 فروردین 1391 10:33 ق.ظ
merC jessie,khaste nabashi
MadJess ممنونم عزیزم.....فدات
پنجشنبه 17 فروردین 1391 11:49 ب.ظ
سلام سلام سلام!من الان اینجا کاملا غریبم!من اون سارا خوبه،کوچولوئه،هستم(هردفعم باید بگم!)اهه اهه اهه!خیلی خوب بود...خیلی خیلی خیلی...هروخ میبینم پارت جدید گذاشتی گریم میگیره من عاشق کیوهیونم...نقشش خیلی باحاله مخصوصا با هیوک و یسونگ...مرسی مرسی من توروهم بخاطر نوشتن این فیک خیلی دوست دارم خیلی خوبی!اهه اهه..
MadJess گریه نکن کوچولو....
نیازی نیست دیگه معرفی کنی.... خودم میدونم تو هستی عزیزم
منم کیو هیون خیلی دوست دارم
ممنونم که منو هم دوست داری عزیزم...
متشکرم بابت نظرت
پنجشنبه 17 فروردین 1391 07:14 ب.ظ
مثل همیشه عالی بود:-* من تازه این داستانو شروع كردم خیلی باحاله خیلی میدوستمش :-*:-*:-*
MadJess ممنونم عزیزم.....امیدوارم ادامه اش بدی
قربووونت^^
پنجشنبه 17 فروردین 1391 01:16 ب.ظ
منم سوپ ضد حال می خوام

و می خوام کیو هم منو رو کولش ببره خونشون
دست گلت درد نکنه
MadJess کیوووک شد یهو!
قسمت بعد سوپ ضد حال برات میپزم کیف کنی!
ممنونم گلی
پنجشنبه 17 فروردین 1391 01:04 ب.ظ

supe zede hal???!!! che bahal
che zo0d gozashti
kheyli aki bOd mrc
MadJess ممنونم...
جاست فور یو گایز!
پنجشنبه 17 فروردین 1391 12:56 ب.ظ
!!!!aval
cheghad vaght bOd aval nashode bodam
MadJess بلی بلی
آفرین
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر