تبلیغات
الف فیکشن - Satge of youth - 9
 
الف فیکشن
درباره وبلاگ


این بلاگیه که با نفس های الف ها گرم میشه و حضور و اتحادشونه که نشون میده زندگی با سوجو براشون متفاوت تره!!!

آدرس های بعدی وبلاگ :
www.elf-fiction.mihanblog.com
wwww.elfiction.blogfa.com


مدیر وبلاگ : MadJess
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

(قسمت نهم)

" در تاریکی شب"

 

با بند چرمی کیف لپ تاپش بازی میکرد. پیشانی اش را به شیشه ی سرما زده ی هواپیما چسباند. عمویش با تاخیر نیم ساعته ای در فرودگاه به دنبالش می آمد.

کافی بود خوش اخلاق و مودب باشد . آزاد بود هرکاری که دوست داشت انجام دهد. با دختر ها به بار میرفت ، مدرسه را دور میزد، دوست های جدید پیدا میکرد، تا نصفه شب بیرون از خانه میماند ، سرزنش نمیشد، مجبور نبود آرا را تحمل کند، برای رفتارش مواخذه نمیشد .... حتما آینده ی بهتری انتظارش را می کشید.

روی شیشه با انگشتش اسمی را نوشت : " کیوهیون"

فعلی را به آن اضافه کرد : " خوشحاله "

خوش حال بود؟!

همیشه وقتی احساس میکرد خوشحاله ، شادی رو با تمام وجودش احساس میکرد، مثل روزی که برای المپیاد ریاضی مدال طلا گرفته بود، مثل روزیکه بعد از تصادف کردن با متشین پدرش جان سالم به در برده بود و سرزنش نشده بود.مثل روزهایی که آرا رو تا حد مرگ می ترساند ، مثل روزهایی که سونگمین رو با تلسکوپ دید میزد.

با آستین لباسش شیشه را پاک کرد. مسیر آنقدر طولنی نبود که بخوابد پس فقط چشم هایش را بست . فکر میکرد تنها چیزی که دلتنگش میشد دوست هایش بودند : ایونهیوک و یسونگ...

حتی اگر به جهنم هم تبعید میشد دوست داشت با آندو باشد.سخت ترین تنبیه ها با آندو برایش تفریح میشدند.

مهماندار اعلام کرد که تا 10 دقیقه ی دیگر هواپیما به زمین می نشیند. یاد حرف ها و پیشنهاد ریووک بعد از شام دیشب افتاد ، قطعا همینکار را میکرد.

ــ الو؟

ــ سلام کیوهیون ، به سلامت رسیدی؟ عمو جان کاری برام پیش اومده که نمیتونم حتی بعد از نیم ساعت دیگه هم بیام دنبالت. میدونم بد قولی میشه و قرار بود که بیام اما متاسفم.

ــ مشکلی نیست

ــ آدرس رو برات میفرستم ، به هرکدوم از تاکسی های فرودگاه نشون بدی سریع میارنت خونه، اتاقت رو آماده کردم، شام رو هم تو ماکروویو گذاشتم تا سرد نشه کافیه فقط دکمه ی استارت رو بزنی تا برات گرم ترش کنه ، از فردا با هم شروع میکنیم

ــ چی رو؟

ــ درمانت رو ، بابات گفته چرا اومدی اینجا؟

ــ من دیوونه نیستم ، اونقدر دیوونه نیستم که از همون اول فهمیدم دارم برای چی میام اینجا

ــ عزیزم ، من همچین منظوری نداشتم، منظورم این نبود که دیوانه ای ... فقط میخوام یکم آرامش پیدا کنی.

ــ قطع میکنم

و همینکارا هم کرد . دستش را داخل جیب پالتو اش برد و کاغذ مچاله شده ای را بیرون آورد:

پوسان – شهرک صنعتی / پلاک 2487

 

 

 

در زد . در بدون معطلی باز شد: بفرمایید؟

صدای دیگری به گوشش خورد :چرا همینطوری در رو باز میکنی؟

کیو تعظیم کوتاهی کرد : منو کیم ریووک فرستاده ، من توی پوسان جایی رو ندارم و کسی رو نمیشناسم . اون گفت که میتونید برای 2-3 روز بهم جا بدید.

ــ نمیشه ! و در را محکم به هم کوبید

دوباره در زد : پس فقط همین یه امشب رو بهم جا بدین

پسر جوان دوباره در را باز کرد : آخر کوچه یه مهمون خونه است میتونی بری اونجا و تا هروقت که خواستی بمونی. خواست در را ببندد که کیو دستش را لای در گذاشت.

ـ آخخخخخخخخخ

ــ چته پسر؟ دیوونه ای؟

صدای نفر دوم دوباره شنیده شد : هنوز نرفته؟ چقدر سرو صدا میکنین؟

وارد راهرو شد : چی شده؟

کیو باورش نمیشد ، سونگمین بود!

ــ سونگمین شی ، منو یادتون نمیاد؟

سونگمین با تعجب نگاهی به سرتا پای کیو انداخت : احساس میکنم قیافه ات آشناست... بذار ببینم..تو مدرسه دیدمت؟

کیو سرش را به علامت مثبت تکان داد

ــ اوه ، یادم اومد ... سر امتحان های آخر سال بهم تقلب دادی ، بدون کمک تو فیزیک ، ریاضی و معدله رو پاس نمیشد. اینجا چکار میکنی؟

ــ مجبور شدم بیام اینجا ، تا 2-3 روز دیگه یه جایی پیدا میکنم و میرم.... حالا که دیدمت این سوالو ازت میپرسم: اینجا چکار میکنی؟ میدونی خانواده ات چقدر نگرانتن؟

آشتین کیو را گرفت و او را به داخل خانه کشید: بیا داخل تا کسی ندیدت، خانواده ی منو از کجا میشناسی؟ریووک چرا آدرس اینجا رو بهت داده؟

ــ میشه بشینم؟

ــ بشین

کیو روی یکی از نزدیک ترین صندلی ها نشست : خب قضیه اش طولانیه. من بخاطر یه سری مشکلات میخواستم بیام پوسان اما جایی رو نداشتم.برادرت از اینکه گم شدی نگران بود و نمیدونست چجوری پیدات کنه و اینجا یکی از جاهایی بود که احتمال میداد بتونه پیدات کنه، پس از من خواست که کمکش بدم و اینجوری منم یه جا پیدا میکردم برای خوابیدن تا اینکه یه جای دیگه رو پیدا کنم.برادرت اصرار کرد که وقتی دارم میرم پوسان به اینجا هم سر بزنم. حالا اینکه من ریووک رو از کجا میشناسم بمونه برای فردا. خیلی خسته ام

سونگمین با شک و بهت زدگی به کیو نگاه میکرد: میتونی قول بدی که از آدمای جانگ نیستی؟

میدونم مسخره است که دارم مستقیما از خودت میپرسم اما میتونی قول بدی که جای منو حتی به برادرم هم نمیگی؟

ــ من اصلا جانگ رو نمیشناسم ، عجیبه اما به جرات میتونم بگم که چیز زیادی هم ازت نمیدونم

تو به من جای خواب بده من به برادرت هم خبر نمیدم که اینجایی ....

ــ خوبه ، اسمت چیه؟

ــ چو کیوهیون، از آشناییت خوشبختم لی سونگمین!

پسری که در را باز کرده بود روبروی کیو نشست : نمیدونم اشتباه کردیم که اینجایی یا نه ، اما اسم منم هنریه!

 

 

ــ الو؟ سلام اُما

ــ سلام عزیزم ... میدونی چقدر دلم واست تنگ شده؟ اینقدر به مامانم اصرار کردم که بزاره باهات بیام  ولی نشد.

ــ من زود برمیگردم ، احتیاجی نیست که بیای... خودتو اذیت نکن...

ــ خونه ی عموتی؟ خونه اش چطوریه؟ بزرگه؟ اتاقت چی؟ راحته؟

ــ نه ، اونجا نیستم

ــ پس کجایی؟ هتل؟

ــ جای خاصی نیستم ، همون خونه ای که ریووک گفت.... لی سونگمین رو پیدا کردم...به همین راحتی! نخودی خندید

ــ یااااا! حرص منو درنیار! به کسی خبردادی؟ نگرانت میشن!

ــ اگر قرار بود نگرانم بشن که نمی فرستادنم اینجا . میخواستم بفهمم این پسره کجا رفته... برادرش خیلی نگرانش بود.

ــ باشه ، قبول.اما کاری نکن که بهت سخت بگذره ، باشه؟

ــ باشه

ــ " هیوکجه!"

ــ عزیزم مامان بزرگت کارم دارم . وقت خوابتم رسیده . فردا با یسونگ اپا بهت زنگ میزنم.

ــ باشه ، اما

ــ شب بخیر عزیزم....بوس بوس

از روی تخت بلند شد. چراغ خواب بالای سرش را روشن کرد . گوشی اش را روی پاتختی گذاشت و بدون کوچکترین صدایی خودش را به در رساند. گوشش را به آن چسباند .

صدای ضعیفی را میشنید:

" میدونی که نمیتونم ، اون به .... کرده "

بعضی از کلمات برایش اصلا قابل تشخیص نبودند . چند ثانیه سکوت مطلق و دوباره :

" میدونم اما .... باور کن دارم...... سعی میکنم"

به جای کلماتی که نمیشنید جایگزین میکرد.

" اون به من اعتماد....داره ، نمیخواد ..... ان باشه

میدونم میدونم.... سونگمین مال تو!........."

منظورش از این جمله ها چه بود؟ بیشتر به در چسبید، باید می فهمید قضیه از چه قرار است.

در درجای خود صدای تق کوچکی داد.

کیو با سرعت خودش را روی تختش پرت کرد و زیر پتو خزید.

بعد از چند ثانیه در به آرامی باز شد ، لای آن حدود 5 سانتی متر باز شد.در تاریکی آن اتاق صورتش قابل تشخیص نبود.بدنش را شل کرد و چشم هایش را بست و خودش را به  خواب زد.

وضعیت حدودا یک دقیقه همینطور ماند . بعد از آن در به آرامی بسته شد و صدای قدم های کسی به گوش رسید که آهسته آهسته دورتر میشد.

پاورچین پاورچین دوباره پشت در ایستاد ، اینبار صدا واضح تر از قبل بود اما دیگر کره ای حرف نمیزد.

کیو به سرعت  تشخیص داد که چینی حرف میزند. در دبیرستان کمی چینی یاد گرفته بود. اینبار فالگوش ایستادن راحت تر بود ، تک تک کلمات را به وضوح می شنید و سعی میکرد آنها را ترجمه کند ، کلمه هایی که دستگیرش میشد را پشت سر هم ردیف میکرد.

" حقوق من خیلی بالا میره....اینبار.....یه آدم رو ازم .....خواستی"

" فردا....... میزنیم درموردش................................. اون مَرده مَرد!

"...................... میدونم که چی میگی...............میدونم"

" فردا عصر میای اینجا؟.............قول میدم"

" شک نداره ....... شک نکن.....

اگر بدونه ...................... خدافظ"

دستش را جلوی دهانش گذاشت.... این حرفا چه معنی داشت؟ سونگمین در خطر بود؟

باید چکار میکرد؟ روی زمین نشست و از زیر در بیرون اتاق را نگاه کرد. آخرین چراغ پذیرایی خاموش شد. روی تختش نشست ....باید برای اطمینان صبر میکرد.....نیم ساعت تمام منتظر ماند.

در را آهسته باز کرد . به اتاق سونگمین که کنار اتاق خودش بود نزدیک شد . چراغ اتاق را روشن کرد .

سونگمین را آهسته صدا زد.... بیدار نشد

آهسته تکانش داد: سونگمین ! سونگمین!

از خواب پرید : چی شده؟ ساعت چنده؟ دیوونه شدی؟

انگشت اشاره اش را جلوی بینی اش گذاشت : هییییس! هیچی نگو و فقط دنبالم بیا

از اتاق بیرون رفت و به سونگمین اشاره کرد که دنبالش برود

ــ مطمئنم دیوونه شدی! دنبالش به راه افتاد.....

کیو از خانه بیرون رفت و در را پشت سرش باز گذاشت. سونگمین از بیرون از حیاط دنبالش دوید . کنار پرچین حیاط ایستاد بود که دستی از پشت دیوار دور کمرش حلقه شد و او را به خودش چسباند.





نوع مطلب : Stage of Youth، فن فیک، کیومین، یووک، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
پنجشنبه 24 فروردین 1391
MadJess
دوشنبه 1 خرداد 1396 07:00 ب.ظ
Spot on with this write-up, I absolutely believe this amazing site
needs far more attention. I'll probably be returning to read more, thanks for the info!
دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 03:49 ق.ظ
It's an awesome paragraph in support of all the online viewers; they will take benefit from it I am sure.
دوشنبه 27 مرداد 1393 07:35 ب.ظ
وایییی این نظر فقط جهت تشکره .نه شکایت
سه شنبه 10 بهمن 1391 07:43 ب.ظ
ریووک مهربون :*

پنجشنبه 31 فروردین 1391 06:48 ب.ظ
سلام
چرا بقیه داستاناتونو نمی ذارین ؟؟؟
ما منتظریم ها !!!
پنجشنبه 31 فروردین 1391 06:48 ب.ظ
سلام
چرا بقیه داستاناتونو نمی ذارین ؟؟؟
ما منتظریم ها !!!
MadJess میزارم...امتحان دارم هر روز
پنجشنبه 31 فروردین 1391 12:30 ق.ظ
ha??? chi shOd yaniiii???
Q minO baghala kard???
sahne ehsasati shOd???
fk kardam dare ba mamane
vagheish harf mizane
kheyli ghashang bOd mrc
zo0di baghiashO bzar
MadJess یسسسسسسسسسسسسس
مممنونم عزیزم
چهارشنبه 30 فروردین 1391 07:53 ب.ظ
گلم پس كجایی ؟چرا یهو ناپدید شدی؟ جسی جوووووووووووونم من پارت بعد موخوام زود بزار خب
MadJess عزیزم میدونی چقدر امتحان دارم؟؟؟ هرورز...
باشه همین امروز یا فردا میزارم....
معذرت میخوام
چهارشنبه 30 فروردین 1391 03:01 ب.ظ
چی خیلی خفن بود؟؟؟؟؟
خب؟Stage of youth باحال بود؟؟چجوری بود؟؟مثه داستان تو بود؟؟کیو نقش اصلی بود؟؟میخوااااممم!از کوجا دیدی؟؟؟
من اون سارا خوبه،کوچولوئه،بود!
MadJess نه بابا اون کوچکترین دخلی به این داستان نداره جز اسمش...
من تیکه تیکه دیدم...نمیدونم
نقش اصلی اصلی نبود
سه شنبه 29 فروردین 1391 07:49 ب.ظ
من بدونم چرا تو هی میزنی تو حال من!!!
خب بابا همیجور گفتم جو عوضشه
اصلا ببخشید
MadJess نه بابا....
منم همینجوری گفتم...
سه شنبه 29 فروردین 1391 12:16 ب.ظ
زندگی باتو چقد قشنگهههههههههههه خوف من آسمونننننننننننننش...!!!اوخ ببخشید.تیکه آخر وبغلش یهو هواییم کرد بشعرم!!!
وای دخملی خیلی باحال بود.مرسی دونی خوشملهههههههههههههههههههه
راسی میگما:کیبود بغلیدش!!!
بذار بحدسم.اوممممممممم یا کیو بود مین رو بغلید.یا مین کیو رو بغلید.یا هنری هردوشونو بغلید.یا اوپام پیداش شد.یا من بود!!!
MadJess معلوم بود که کیو مینیو بغلید...حدس که نمیخواد
سه شنبه 29 فروردین 1391 12:14 ب.ظ
عزیزم هنری خان فسقل هم که وارد میشود
اوخی کاش همیجور پیش بره ویهو ،خدا داند شااااااااااایدم منم پیدام شد توش ک ک ک!!!
اونم جلو هائه که اصن نیسش هنو!!!
MadJess قرارم نیست هاه توش باشه........
اما همه تقریبا توشن.... جز کیبوم ، لیتک ، کانگین و ....
سه شنبه 29 فروردین 1391 12:12 ب.ظ
خیلی جااااااااااااااالب بود
خسته نباشی ومرسی وممنون وهرچی که مال تشکره برا تو!!!
MadJess ممنونم .... اونی سحر
دوشنبه 28 فروردین 1391 10:31 ب.ظ
چند سال بعد .........
MadJess سوووووووووووووری اپا!
دوشنبه 28 فروردین 1391 01:44 ب.ظ
سلام خوبی عزیزم شرمنده از عید تا حالا به وبلاگ سر نزده بودم سرم خیلی شلوغ بود. الان اومدم دیدم. حتما واست ارسال می کنم. بازم ببخشید منتطر موندی.
MadJess واقعا؟؟؟؟؟؟ خداروشکر!^^
دوشنبه 28 فروردین 1391 06:42 ق.ظ
یه سوال برای من پیش اومده...تو فیلم Stage of youth رو که کیو توش بازی میکنه رو دیدی؟؟!؟!من اسم فیلمه رو که خوندم بعدم اسم کیوهیونو دیدم مردم!
MadJess من قسمت هاییش رو دیدم نه همشو...
یکشنبه 27 فروردین 1391 11:21 ب.ظ
میگم من هفته به هفته اینجا سر بزنم سنگین ترم داستان بیشتر گیرم میاد!یوهاهاها...
من اون سارا خوبه،کوچولوئه هستم!
من مرد!دفن شد!رفت بهشت!تموم شد!
تنکس که کشت منو دفن کرد منو فرستاد بهشت منو!
خب من مرده بودم!
-----
MadJess عزیزم............خیلی خفن بود!!!!!!!!!
نشناخته بودم... خوب شد معرفی کرد
ک ک ک
یکشنبه 27 فروردین 1391 05:22 ب.ظ
وای _دستی از پشت دیوار دور کمرش حلقه شد و او را به خودش چسباند.
_ محشر بود
MadJess ک ک ک
جسی دویل میشود
شنبه 26 فروردین 1391 09:24 ب.ظ
وووووووووووویییییی...مینییی...گناه داره

سوتی رو حال کن
کیو 1 ساعت داره با هیوک حرف میزده من فک میکردم مامانشه
MadJess مینی نجات پیدا میکنه....
واقعا؟؟؟ ک ک ک
جمعه 25 فروردین 1391 09:26 ب.ظ
میخواین منو بکشید این چه وضعیه
میخوای چیکارش کنی مینیو
بابابی کیو واقعا باباشه
فکر نمیکنم بابای یه نفر پسرشو به این راحتی بفروشه
در هر صورت خدا رحمه مینی کنه بمیرم کیومینمون داره فدا میشه
فایتینگ جسی
A+ باریک باریک
منتظرما ادامه
MadJess کدوم بابا پسرشو فروخته؟؟؟؟
بابای کیو؟؟؟؟
بابای مینی؟؟؟
من گیجم!!!
جمعه 25 فروردین 1391 08:00 ق.ظ
خیلی خوشمل بود!!!
کیومین خیلی میدوستم!
مرسی عسیسم!
MadJess ممنونم عزیزم......
شاید به هم نرسن..... لذت ببرید از همین لحظات کوتاه!
پنجشنبه 24 فروردین 1391 10:06 ب.ظ
طفلی مینی عزیز دلم در خطره... عجب عجوبه ای بود كیو ما خبر نداشتیم بلا چینی ام بلده... میسی گلم
MadJess کیوووووووووووووووو منه!!!!!
ک ک ک
ممنونم عزیزم....خواهش میشه
پنجشنبه 24 فروردین 1391 10:01 ب.ظ
کیومینخیلی قشنگ بود
MadJess جیگررررررررررررت....مرسی....
پنجشنبه 24 فروردین 1391 08:49 ب.ظ
آخیش....خیالم راحت شد....بالاخره سونگمین کیو رو دید......من هیچی نفهمیدم!!!!!یعنی هنری داره بهسونگمین خیانت میکنه؟؟؟؟؟؟فکنم اشتبا فهمیدم نه؟؟؟؟؟
MadJess بله هنری داره به مینی خیانت میکنه....
مار در آستین می باشد! بعله!
درست فهمیدی
پنجشنبه 24 فروردین 1391 08:19 ب.ظ
كه كه كه كیومین !!!!!!!!!
مرسی عزیزم !!!!!!!!!
‏ ‏20 !!!!!!!!!
MadJess کیومین!!!!!
بههههههههههله!!!!
میسی اپا!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر