تبلیغات
الف فیکشن - stage of youth - 11
 
الف فیکشن
درباره وبلاگ


این بلاگیه که با نفس های الف ها گرم میشه و حضور و اتحادشونه که نشون میده زندگی با سوجو براشون متفاوت تره!!!

آدرس های بعدی وبلاگ :
www.elf-fiction.mihanblog.com
wwww.elfiction.blogfa.com


مدیر وبلاگ : MadJess
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

تاخیر و باز هم تاخیر....

(قسمت یازدهم)

" بازگشت دراکولا!!!"

 

چشم هاشو مالید و روی صندلی نشست.

ــ خیلی وقته از مرز کره رد شدیم ، معلومه خیلی خسته بودی.

ــ جومی من واقعا درک نمیکنم. تو دوبار جون منو نجات دادی. نمیدونم چرا دنیا کاری میکنه که همیشه مدیونت باشم . من واقعا نمیدونم چطوری جبران کنم.

ــ نیازی به جبران نیست ، چینی بلدی؟

ــ نه ، فقط در حد سلام و احوالپرسی . خندید: اونم از صدقه سر مدرسمون.

ــ پس شاید بازم به کمکم احتیاج پیدا کنی.

ــ نه ، ممنونم. حتما برات در آینده تا همینجاشو جبران میکنم .هنری گفت که بعد از یکی دو روز میاد چین ، اون در اصل چینیه...

سکوت کرد. بعد از چند ثانیه ادامه داد : خوشحالم که برای نجات دادن من از دست جانگ و آدماش برات مشکلی پیش نیومد.

ــ " جومی اونقدرها هم الکی نیست که راحت به بازی گرفته بشه " ....فرار کردم! یجورایی هم دردیم.

ــ میشه ازت یه سوال بپرسم؟

ــ اگر بتونم جواب میدم.

ـــ چرا منو نجات دادی؟

ــ مگه اینجور کارا هم دلیل میخواد؟ نجاتت دادم چون باید اینکارو میکردم. البته یه دلیل دیگه هم داشتم.....

ازت خوشم میاد.

ــ چرا؟

ــ یه شباهت هایی تو شخصیت های هردومون هست که نمیشه انکارش کرد. اخلاق های مشابهمون انگار همدیگه رو می طلبن.

کنار سونگمین نشست: این وسط باید اعتماد باشه

سونگمین نگاهش را از جومی دزدید و به آنسوی اتاقک نگاه کرد: اگر اعتماد نبود که الان اینجا نبودم.من بعضی اوقات آدم ترسویی ام اما الان احساس راحتی میکنم.

ــ چقدر؟ چقدر بهم اعتماد داری؟

ــ نمیدونم چطور بگم...حتما شناخت بیشتر اعتماد آدم رو هم بیشتر میکنه.

ــ آره ، قبول دارم. بیا بیشتر همدیگه رو بشناسیم. امشب ما فقط چند نفریم که میخوایم بریم چین و منو تو الان اینجا نشستیم و بقیه رو عرشه انو چقدر بهم اعتماد داری که اینجا دونفری تنهاییم؟

ــ الان کجاییم؟

به ساعتش نگاه کرد: 2 ساعت دیگه میرسیم چین، این جواب من نبود.

ــ نمیدونم چی بگم.

ــ بهم بگو که بهم اعتماد داری

صورتش رو به صورت اون نزدیک کرد، نفس های آرام و عمیقش پلک های سونگمین رو میسوزاند: در این مورد هم نمیدونی چی بگی؟

به من و من افتاد : د در..موردد چـ چی؟

جواب سوالش رو با فشرده شدن لــــب های جومی روی لـــــــب های خودش فهمید: میخوامت سونگمین....

سونگمین می ترسید ... در آن لحظه چاره ای جز بی حرکت ماندن نمیدید. در وسط دریا تنها بودند. یاد برادرش افتاد که برای بار صدم به او تاکید میکرد که این شغل را کنار بگذارد. به پدر بزرگ و مادر ش که هر روز با لبخند از او استقبال میکردند.به " سانی" دختر مورد علاقه اش در سال اول دبیرستان... اگر کاری میکرد شاید هیچوقت نمیدیدشان.

درباز شد و سه نفر وارد اتاقک شدند. جومی به آن سه اهمیت نداد.جومی را کنار زد : بسه ! خواهش میکنم.

به آن سه نفر نگاه کرد . صورت یکی از آنها برایش آشنا بود.

کیو به او نگاه معناداری انداخت و با شیوون مشغول حرف زدن شد.

کیرو راست گفته بود .... احتمالا هنری بهش خیانت کرده بود و مکالمه ی تلفنی که درموردش صحبت کرده بود کاملا درست بود . همه اینها دلیل محکمی برای ناراحتی و افسردگی اش بود اما با دیدن کیو آرامشی عمیق را در قلبش احساس کرد. حتما کیو برای کمک به او آنجا بود...حتما!

 

 

ــ مامان کی میتونیم بفهمیم دختره یا پسر؟

ــ هنوز زوده تا بفهمیم.

تکه سیبی را سرچنگال زد و آن را به طرف شوهرش گرفت: عزیزم

روزنامه را ورق زد: بله؟

ــ نمیشه کیو رو برگردونیم؟ من بدون اون نمیتونم زندگی کنم. اصلا عذا درست از گلوم پایین نمیره.

ــ واسه ی بچه خوب نیست ، خودت که بهتر از من این چیزا رو میدونی. درضمن باید بتونی فعلا به نبودش عادت کنی.

ــ کیو هم بچمه

چنگال را از دست او گرفت و به سیب گاز زد: آرا برو یه لیوان آب بیار

ــ چشم پدر، الان میارم. به آشپزخانه رفت.

دوباره به روزنامه خیره شد و: شانس آورد که تو خیلی طرفش رو گرفتی وگرنه میفرستادمش مدرسه ی نظامی. اونجا شبانه روزیه و دیگه هیچ راه برگشتی نداشت.

ــ اون پسرمونه !!! میفهمی داری چی میگی؟

چنگال را توی بشقاب روی میز گذاشت. به چشم های خیس از اشک همسرش نگاه کرد . دستش رو دراز کرد و دست اون رو گرفت :  فقط یک ماه تحمل کن . باید یکم تنبیه میشدو میدونم پسرمه و منم دوستش دارم.

ـدستش رو از بین دستهای آقای چو بیرون کشید: تو اصلا عاطفه نداری! کیو خیلی خوب و با احساسه . تو اصلا نمیشناسیش.اون اصلا تو سن نوجوانیه، همه ی پسرای تو سن اون همینجورین... تو این سن حساس میشن و اخلاق و احساسات و علایقشون سریع تغییر میکنه. ما نمیتونیم به این خاطر سرزنششون کنیم. مگه خودتم این سنو پشت سر نگذاشتی؟

ــ من اصلا اینجوری نبودم ! چون دوستش داری همش ازش دفاع میکنی.یکم منظقی باش! من اگر جای آرا بودم با این کارش از خونه فرار میکردم. چرا همیشه فقط کیو رو درک میکنی؟ مگه این اولین بارشه؟ از بچگی همیشه جیغ آرا رو درمی آورد. اینکارو کردم تا قدر خانوادشو یکم بیشتر بدونه.

ــ اگر بجای قدردانی ازمون متنفر شه چی؟تو چرا هیچوقت اونو درک نمیکنی؟نمیفهمی حساسه؟ آرا همه چیزو فراموش کرده اما تو بخاطر خودخواهی خودت تبعیدش کردی!

ــ نه اینکه یه راست رفت همونجایی که بهش گفته بودیم . شیوون بیچاره کلی نگرانش بود، خودتم که بودی

ــ چون با اینکار بهش توهین کردیم ناراحت شده

ــ میدونی چیه؟ قبلا فقط شک داشتم اما التن مطمئن شدم که همش تقصیر توئه که اینقدر لوس بارش آوردی

ــ معلومه چون بچمه لوس بارش میارم

ــ بخاطر کیو که 17 سالشه داری اونی که تو شکمته رو قربانی میکنی و اسم خودتو میزاری مادر!

آرا که تا آن لحظه ساکت مانده بود و به بحث آندو گوش میداد تحملش را از دست داد. لیوان آبی رو که چند دقیقه نگه داشته بود روی میز گذاشت : تمومش کنید!

مامان! کیو از پس خودش برمیاد و زود برمیگرده خونه و همه چیز مثل قبل میشه!

بابا! قبول کن که زیاده روی کردی! میدونم اکثرش بخاطر من بوده اما بهت خیلی اصرار کردم که اینکارو نکنی

هردو ساکت فقط به دخترشان نگاه میکردند.بلاخره آقای چو گفت: حق با آرائه ، من خودمم قبول دارم.

من کیو رو خیلی دوست دارم برای همینم فرستادمش پیش یه روانشناس چون فکر میکردم تنها راه چاره همین باشه. نمیخواستم بعدا...

مادرش با عصبانیت گفت: بعدا چی؟ پیش اون برادر...

ــ چیز مهمی نیست ، اخلاق کیو اهی اوقات شبیه  اون پسره میشه.این منو میترسونه.

ــ کدوم پسره؟ چه شباهتی؟

ــ همون پسره... همون که الینه بود. هیچ شباهتی به کیو نداره اما یه بار که مستقیما تو چشمهاش نگاه کردم احساس کردم خیلی شبیه به همن، یعنی منو یاد کیو می انداخت. حتی بعضی اوقات حرف زدن و حرکاتشون...

ــ بابا یعنی میخوای بگی کیو شبیه الینه هاست؟

ــ آرا زبونتو گاز بگیر!

آقای چو به فکر فرو رفت : نمیدونم، شاید بهتره نشنیده بگیرید...هردوتون!

ــ عزیزم!

ــ منکه نگفتم الینه است! گفتم حرف هاش و کاراش جدیدا خیلی خشن شدن. کارای ترسناک میکنه. اینو هم قبول ندارین؟

ــ من قبول ندارم ، به کیو بی احترامی نکن.

خانم چو این را گفت و بعد به اتاقش رفت.

ــ بابا ، مگه پسره چطوری الینه است؟ مگه اخلاقش چطوریه؟

ــ دخترم ، حرفمو نشنیده بگیر.نمیدونم چطور کیو رو با اون قاتل وحشی مقایسه کردم.

ــ  میخوان اعدامش کنن؟

ــ نه ، آرزو داشتمحداقل بتونم تو زندان نگهش دارم. امروز صبح دادگاه دستور آزادیشو صادر کرد به شرط اینکه دیگه دردسری درست نکنه.

ــ مگه آدم نکشته؟

ــ چرا ، اما چون از نظر عقلی و روحی مشکل داشته دادگاه براش دوره های روان درمانی گذاشته و از نظر قانونی یه آدم کاملا آزاده!

ــ این خیلی مسخره است ، مگه خانوادش مخالف آزاد بودنش نبودن که شما رو به عنوان وکیل انتخاب کردن؟

ــ نه کاملا، پدرش منو انتخاب کرد که تو زندان بندازمش یا بتونم حکم اعدامشو بگیرم اما مادرش مخالف بود و شدیدا روی بی گناهیش پافشاری میکردو با شوهرش مخالف بود.آخر سر هم تونست رای دادگاهو با وکیلش و گزارش پزشک قانونی عوض کنه. تازه من فکر میکنم قاضی کیم رو که بی خبر از پرونده امروز صبح آورده بودن رو هم خریده بود.تمام مدت گریه میکرد و التماس.

ــ چرا؟ مگه مقتول دخترش نبود؟

ــ همینش مشکوکه، رای دادگاه رو خرید با اینکه میدونم پولدار نیست.

ــ یعنی الان آزاده و برای خودش راحت تو شهر میچرخه؟

ــ آره ، هفته ای یکی دوبار باید بره مراکز روان درمانی.امروز واقعا برای همین موضوع اعصابم به هم ریخته، چند جلسه دادگاه و شکایت و شکایت کشی آخرش هم به نفعش رای دادن. من خودم حداقل 4-3 بار جسد دختر بیچاره رو دیدم.فقط یه حیوون میتونه اینکارر بکنه ، چه برسه به اینکه اون طرف خواهر و هم خون خودشم باشه.

آرا روی مبل ول شد: بابا من میترسم

ــ نترس ، اتفاق بدی نمی افته... فکر نمی کنم

زنگ در به صدا درآمد، آرا بلند شد و به طرف در رفت ، با ترس از چشمی در بیرون را نگاه کرد. ایونهیوک بود. خیالش راحت شد

ــ آرا کیه این موقع؟

ــ ایونهیوکه

در را باز کرد و به حیاط نگاه کرد

بعد از چند ثانیه داد زد : بابا! ایونهیوک نیست! پشت در نیست!


 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
چهارشنبه 20 اردیبهشت 1391
MadJess
یکشنبه 26 شهریور 1396 10:19 ب.ظ
I've read several excellent stuff here. Certainly worth bookmarking for revisiting.
I wonder how much attempt you place to make this sort of fantastic informative site.
جمعه 29 اردیبهشت 1396 06:25 ق.ظ
Hello! I could have sworn I've visited this site before but after looking
at a few of the posts I realized it's new to me. Anyways,
I'm definitely delighted I discovered it and I'll be book-marking it and checking back often!
دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 12:52 ق.ظ
Greetings from Idaho! I'm bored to death at work so I
decided to browse your website on my iphone during lunch
break. I really like the knowledge you provide here and
can't wait to take a look when I get home. I'm shocked at how quick your blog loaded on my cell phone ..
I'm not even using WIFI, just 3G .. Anyways, good site!
شنبه 27 خرداد 1391 06:42 ب.ظ
موضوع داره ترسناک میشه من ترسناک دوست دارم
خیلی قشنگ بود مر30
MadJess ممنونم.....یسسس
پنجشنبه 21 اردیبهشت 1391 01:15 ب.ظ
سلام خوفی
وای ایون هیوک چی شد
چقدر داره ترسناک می شه
واییییییییییییییییییییی
MadJess ک ک ک.... حال میکنم بترسین!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر