تبلیغات
الف فیکشن - Stage of youth- 13
 
الف فیکشن
درباره وبلاگ


این بلاگیه که با نفس های الف ها گرم میشه و حضور و اتحادشونه که نشون میده زندگی با سوجو براشون متفاوت تره!!!

آدرس های بعدی وبلاگ :
www.elf-fiction.mihanblog.com
wwww.elfiction.blogfa.com


مدیر وبلاگ : MadJess
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

من دیوونه ام....

باید باشم....

( قسمت سیزدهم)

" انتقام دراکولا"

 

ــ سلام اَپا ، دلم خیلی براتون تنگ شده

ــ هوووووم ، منم خیلی....یوبوم هم ولم کرده و گوشیشو جواب نمیده

ــ تلفن های منو هم جواب نمیده ، گوشیشو خاموش کرده

ــ امروز میرم در خونشون و دوباره مخشو میزنم. حالا هیوکجه رو بیخیال. از خودت بگو ، تبعیدی خوش میگذره؟

ــ اینجا فقط کارای خوب میکنم ، اما دلم خیلی براتون تنگ شده

ــ هیوکجه بهت نگفت چقدر اصرار کردیم که بیایم پیشت؟ اما مامانا و باباها شدیدا مخالفت کردن

ــ آره بهم گفت ، بعدا همه چیزو مفصل بهت توضیح میدم . الان باید برم... بوووووووس اَپا یسونگ!

ــ دوستت دارم ، خدافظ

ــ منم، خدافظ

به سونگمین نگاه کرد که کمی دورتر به ویترین یک عتیقه فروشی خیره شده بود. نزدیک شد و سر صحبت رو باز کرد: به نظرت عتیقه های واقعی ان؟

با انگشت گلدان چینی را نشان داد: بقیه هم نباشن درمورد این یکی مطمئنم که کپیه.

ــ چطوری میفهمی؟

ــ اونجاییکه کار میکردم یاد گرفتم، اونجا قاچاق همه چی میکردن، از مواد مخدر گزفته تا عتیقه

ــ چرا همچین جایی کار میکردی؟

شانه هایش رابالا انداخت : نمیدونم ، همش مثل یه اتفاق بود، وقتی با یه مرد که کیف پولمو دزدیده بود درگیر شده بودم آدمای جانگ نجاتم دادن.اونروزا خیلی به پول احتیاج داشتم و وقتی بهم پیشنهاد کار پاره وقت داد قبول کردم.

ــ دیگه بخاطر پول زندگیتو خراب نکن، آدم تو فقر بمیره ــــ

حرفش رو قطع کرد: باید پول عمل ریووک رو از یه جایی می آوردم! شاید برای تو مسخره باشه و شبا تو پول غلت بزنین اما ما فقط یه خونه داریم که اونم از بابای ریووک به ارث رسیده. اینا رو نمیگم که بهم احساس ترحم داشته باشی اما لطفا سرزنشم هم نکن.

ــ متاسفم ، قصدم مسخره کردن نبود

ــ من مدیونتم و دِینم رو خیلی زود بهت ادا میکنم. نگران نباش

ــ نگران نیستم

ــ راستی ریووک گفته بود که از یکی از دوستات خوشش اومده. لطفا ووکی رو اذیت نکنین

ــ هه! یجوری حرف میزنی انگار ما کی هستیم! ما نمیتونیم از برادرت سو استفاده کنیم . وقتی یکی اینقدر سریع عاشق میشه بایذ بتونه دل نفر مقابلش رو بدست بیاره وگرنه عشق نیست!

ــ چوکیوهیون تو واقعا آدم عجیب و غریبی هستی. درک کردنت برام سخته

ــ میدونم ، بریم داخل مغازه یه نگاهی بندازیم

 

 

ــ بابا بزرگ لباست رو برعکس پوشیدی، بزار کمکت کنم

نگاه مهربانی به نوه اش انداخت : سونگمین کجاست؟

ــ رفته مسافرت ، وقتی برگرده برامون سوغاتی هم میاره. چی دوست دارین بگم براتون بگیره؟

ــ مسواک ، مسواکمو گم کردم

ــ خودم هفته ی پیش براتون خریدم. باز فراموش کردین کجا گذاشتینش؟

ــ یادم نمیاد، برارم خریدی؟

ریووک آخرین دکمه ی پیراهنش رو بست : مسواکتون تو دستشوییه . بعد از شام براتون میارمش.

لبخند زد: به سونگمین هم بگو بیاد

ــ باشه ، حتما بهش میگم. بابا بزرگ من باید برم بیرون یکی منتظرمه. مامان الان میرسه خونه. از خونه بیرون نرید ،باشه؟

ــ باشه ، زود برگرد

ــ حتما

پله هارو پایین دوید و با سرعت خودش رو به خانه های فاز (اِی) شهرک رساند

یسونگ از خانه بیرون آمد  و از حیاط رد شد : چه زود اومدی!

لبخند شرمسارانه ای زد: باید دیرتر میومدم؟

ــ نه ، اینجوری بهتره، کجا بریم؟

ــ با کیو حرف زدی ؟ گفتی به سونگمین بگه جوابمو بده؟

ــ آره داشتم باهاش حرف میزدم، گفت سونگمین خجالت میکشه باهات حرف بزنه

ــ اما من میخوام باهاش حرف بزنم ، دلم براش تنگ شده

ــ گفت سونگمین قول داده وقتی برگردن جبران میکنه ، نگران چیزی نباش

موهای ریووک رو به هم ریخت : حالا نمیخوای بگی کجا بریم؟

ــ چرا...بریم بستنی بخوریم؟

ـــ بریم!

 

 

ــ بهت گفتم که من چو کیوهیون نیستم!

موهاشو نوازش کرد : پس اون کجاست؟

ــ من نمیدونم

ــ در خونه اش چکار میکردی؟

ــ ببین ، من اصلا نمیدونم راجع به چی حرف میزنی ، منو ول کن برم

ــ تو هم باید عضو گروه خون آشامای من بشی ، باید از اون انتقام بگیرم

ــ تو اصلا قیافت به این حرفا نمیخوره. اصلا شبیه خون آشامایی که تو فیلم ها دیدم نیستی

ــ خفه شو! تو چی می فهمی؟

ایونهیوک آب دهانش را فرو داد

ــ بهم کمک میکنی تا جای کیوهیونو پیدا کنم یا نه؟

ــ من نمیدونم کجاست ، الان حتی تو کره هم نیست

ــ پس میدونی کجاست ، اگر تو کره نیست پس کجاست؟

سرش را پایین آورد و به کفش هایش خیره شد ، همیشه موقع دروغ گفتن همین استرس رو پیدا میکرد : الان آمریکاست. برای ادامه ی تحصیل رفته اونجا. من واقعا دلم براش تنگ شده اما نمیدونم کجاست. شیکاگو یا نیویورک.... یا کالیفرنیا....من اذیتش کردم ، برای همین ولم کرد و رفت ...الان از من متنفره.

اشک های ساختگی که برای فرار از تنبیه های مدرسه میریختند رو به یاد آورد، نقشه اش باید جواب میداد. بعد از چند ثانیه قطره اشکی از چشمش جاری شد: من..... من.....عاشق کیوهیونم!

پسر به او زل زد: برات زنده یا مردشو پیدا میکنم! البته اگر زنده هم باشه مرده اش به درد من میخوره

ــ یعنی چی؟

ــ اونش دیگه به تو مربوط نمیشه. مسئله ی شخصی بین من و اونه.

ــ خواهش میکنم بهم بگو چه خبره

سرش رو تکون داد: من همیشه اینقدر مهربون نیستم. پشت صندلی ایونهیوک ایستاد ، روی صندلی خم شد و سرش را بگوش او نزدیک کرد : عاشقشی؟ میخوای زنده بمونه؟

ــ معلومه که میخوام زنده بمونه

ــ باهاش رابطه داری؟

ــ آره ، با هم رابطه داریم ، من عاشقشم

 نمیدونست چیزایی که داره میگه میتونه جون خودش یا کیوهیونو نجات بده یا همه این ها شوخیه جدید یسونگ برای دست انداختنش بود. البته به نظر خودش انقدرها هم دروغ بزرگی نگفته بود.

ــ چون دوستش داری آزادت میکنم که بری....اما چه بخوای و چه نخوای کمکم میکنی که پیداش کنم

..... وگرنه عشق بینتون به یه کابوس تموم نشدنی تبدیل میشه  و بهت قول میدم که دیگه نمیتونی ببینیش.

ــ من که گفتم نمیدونم کجاست

ــ بهش زنگ میزنی و بعد از اصرار کردن بهت میگه

ــ شمارشو ندارم ، عوضش کرده

ــ مامانو باباش حتما میدونن کجاست ، میری ازشون میپرسی

ــ اگر بهم نگفت چی؟ گفتم که بین من و اون به هم ریخته. شاید مامانو باباش بهم نگن کجاست.

صندلی را دور زد. طنابی را که دور شانه های اون بسته بود پایین تر کشید. طناب به قفسه ی سینه ی ایونهیوک فشار می آورد. طناب رو محکمتر کرد

ــ نمیتونم نفس بکشم

بدون اهمیت دادن به اون بهش زل زده بود

ــ خواهش میکنم ، داری خفم میکنی، نمیتونم نفس بکشم

ــ گفتی چقدر دوستش داری؟ خیلی؟

ــ آره ، خواهش میکنم ولم کن

ــ نمیخوای عشقتو پیدا کنی؟

نفس نفس میزد : نه ، نمیخوام! اون بدون من راحت تره

ــ یه عشق جدید چی؟ نمیخوای؟

ــ نه ، خواهش میکنم ولم کن

روی پاهاش نشست و بدنش رو به بدن اون چسبوند: شاید این تنها راه نجاتت باشه

ــ من نمیفهمم

لب هاشو بوسید: مرگت قطعا دردناک خواهد بود

ــ برام مهم نیست

من بهت احتیاج دارم و تو چون اینو میدونی منو پس میزنی. این آخرین شانست بود.

از روی پاهای ایونهیوک بلند شد  و ادامه داد: تو شجاعی ، بهت تبریک میگم. برای همینه که مرگت رو عقب انداختی. طبق نقشه عمل میکنیم ، تو جای کیوهیونو برام پیدا میکنی و اینجوری جون خودش ، خانواده اش و خودت رو نجات میدی.

ــ با کیوهیون چکار داری؟

ایستاد و بعد از چند ثانیه جواب داد: بخاطر علاقه ی شدیدت نسبت به این موضوع بهت میگم ، اون باید تاوان اشتباه پدرش رو پس بده!





نوع مطلب : Stage of Youth، فن فیک، کیومین، یووک، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
چهارشنبه 20 اردیبهشت 1391
MadJess
جمعه 24 شهریور 1396 06:51 ق.ظ
Article writing is also a fun, if you know after
that you can write or else it is complicated to write.
دوشنبه 13 شهریور 1396 02:40 ق.ظ
Sweet blog! I found it while surfing around on Yahoo News.
Do you have any suggestions on how to get listed in Yahoo News?
I've been trying for a while but I never seem to get there!
Cheers
چهارشنبه 18 مرداد 1396 12:42 ب.ظ
always i used to read smaller articles that also clear
their motive, and that is also happening with this article which I am reading now.
دوشنبه 27 مرداد 1393 07:52 ب.ظ
ای وایییییییی کیویییییی بچه ام طوریش نشه .من که گفتم بیاد پیش ما ایران درامان باشه..ووکی انی من یه ووکی میخوامممم
سه شنبه 10 بهمن 1391 08:03 ب.ظ

اینهیوک؟؟
چرا اینقدر همه چی هی پیچیده میشه؟؟؟؟
هــــــــــــــــی
MadJess هی روزگار!
شنبه 27 خرداد 1391 07:14 ب.ظ
وای کیوووو
خیلیییی قشنگ بودبا تشکرررر
دوشنبه 8 خرداد 1391 10:28 ب.ظ
اوخی من فناشون شم
باهم ساخیدن انگاری
کیووووووووووووک ناز ودوست داشتنیه خودم
چیشد خوناشهمه هیوکی رو گیرانداخت.چطورییییییییییییییییییییییی
حالا کیبود ای خوناشامه
بدوام برم پارت بعد بینم
شنبه 23 اردیبهشت 1391 03:10 ب.ظ
salaaaaaaaam dastanatun kheiliiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiii ghashangan
MadJess ممنونم عزیزم نظر لطفتونه
شنبه 23 اردیبهشت 1391 10:38 ق.ظ

نهههههههههههه!!همین یه کیو تو داستان داشت مثه آدم زندگیشو میکرد که اونم الان نابود...........!!
هییییی دون دون دون!!میگم....میخوای دیر بیای هم دیر بیا ما اصلا مشکل نداریم فقط هر وقت میای همینقدر زیاد زیاد بذار قشنننننننننننننننننگ جای اونا جبران شه!!
همین دیگه.......
MadJess اوکی..... ک ک ک
ممنون
شنبه 23 اردیبهشت 1391 10:17 ق.ظ
بزار من اول سیزده بشم.....
بعدش یه چیزه دیگه.....اسم داستانو توی همین قسمت اشتباه نوشتی جانم!!
خب الان دیگه برم بخونم!!
MadJess اوکی درستش میکنم....ممنون که گفتی...
برو
جمعه 22 اردیبهشت 1391 08:05 ب.ظ
ااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا ااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
MadJess کمال تعجب رو نشان میدهد اپا؟
جمعه 22 اردیبهشت 1391 05:38 ب.ظ
سلام جسی جووونم خوفی؟؟؟چه خفرا؟؟؟
عسلی جونم این آدرس فروشگاه منه خوشحال میشم لینکم کنی با عنوان فروشگاه محصولات سوپر جونیور
منم لینکت کردم^^
MadJess خوبم مرسی....
جمعه 22 اردیبهشت 1391 12:24 ق.ظ
hay vaye maaaaan.mesle hamishe aliiii bod jessie.khaste nabashi
MadJess مممنونم عزیزم
پنجشنبه 21 اردیبهشت 1391 10:09 ب.ظ
ک ک ک...من درباره الینه یه حدسایی زدم......
فک کنم بچه خوبیه....
پنجشنبه 21 اردیبهشت 1391 01:30 ب.ظ
سوال:
شیوون هموی کیو هست یا نه؟؟؟؟؟؟
الینه کیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
جا داره بابای کیو رو بزنیم؟؟؟؟
نقش هانی و هیچول چیه دقیقا؟؟؟؟
ما الان چطور باید هضمش کنیم؟؟؟؟
MadJess اینکه عموش هست یا ته نعلوم میشه
الینه.... ک ک ک... باور کن تا آخر داستان نمیفهمین
نمیشه زدش اما میشه فحش داد
نقش هاشون بزودی معلون میشه
نمیدونن
پنجشنبه 21 اردیبهشت 1391 01:27 ب.ظ
چرا کیو اینقد لوسه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
مینی بیچاره.............

مینی چرا اینقد خنگول میزنه؟؟؟؟
من که اگه کیو ... هم باشه چشم بسته به حرفاش گوش میدم............
MadJess ککک .... مطمئن باش گوش نمیدادی
پنجشنبه 21 اردیبهشت 1391 01:25 ب.ظ
1.مرسییییییییییییییییییی که بعد این همه مدت حال دادی
خیلی خیلی خیلی خیلی قشنگ بود
MadJess باز هم از این حالا بهتون میدم.... خواهش میشه و مممنون
پنجشنبه 21 اردیبهشت 1391 01:20 ب.ظ
وای خدای من ایون هیوک
کیو هیون
ممنون به خاطر قلم زیبایت
MadJess متشکرم گلی...
عشق های منن این سه تا
پنجشنبه 21 اردیبهشت 1391 10:58 ق.ظ
آآآآآآآآآآآآآآآآآآآیییییییییییییییییییی قلللللللللللللللبمممممممممم.....دلمممممم....سرممممم....جسی؟؟؟؟؟منو یادته؟؟؟؟سارا خوبه،کوچولوئه؟؟؟؟؟یادت که نرفته بعد سااالیان دراز؟؟؟؟؟نمیدونم چی بگم والله کلمات این فیک رو توصیف نمیکنن عاااااااشقمممم!
پنجشنبه 21 اردیبهشت 1391 10:35 ق.ظ
وااااااااااااای خیلیییییییییییی خفن بود!!!!!!
ایول ایول....
دمت ولرم...
مشتاقانه منتظر پارنهای بعدیم!
MadJess متشکرم عزیزم
چهارشنبه 20 اردیبهشت 1391 08:29 ب.ظ
هه هه ببخش دیگه نظر همه رو یجا گذاشتم
جسی تیکه اخرش مرگ بود.....گفتی مرگ میادا من باور نکردم
MadJess ک ک ک گفتم و هست!
چهارشنبه 20 اردیبهشت 1391 08:28 ب.ظ
جسیییییییییی
مادررررررررررررررررر
این بود سورپرایزت
من که کردم.........منو میکشی تو اخر........جسی
من ادامشو میخوام
هیچول................!!!!!!!!!!!بزار من برم دوست دخترشو بکشم
الهی قربون عمو قلابی بشم اینقدر خوفه
جسی مادر قربونت دلم برات تنگیده بود قندعسل
i love u

MadJess مومی عاشقتم.....
قلابی نیست
یسسسسسسسس
سورپرایز شدین؟
آی لاو یو تو
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر