تبلیغات
الف فیکشن - Stage of youth - 16
 
الف فیکشن
درباره وبلاگ


این بلاگیه که با نفس های الف ها گرم میشه و حضور و اتحادشونه که نشون میده زندگی با سوجو براشون متفاوت تره!!!

آدرس های بعدی وبلاگ :
www.elf-fiction.mihanblog.com
wwww.elfiction.blogfa.com


مدیر وبلاگ : MadJess
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

برید ادامه.....

( قسمت شانزدهم)

" سکوت"

 

همه با کنجکاوی دور جسد دخترک حلقه زده بودند. از یونیفرمش معلوم بود که دانش آموز سال اول است. ایونهیوک به زور از میان جمعیت راهش را باز کرد و به جسد دخترک  نگاه کرد.

با ضربه ی دست معاون مدرسه به کناری رانده شد. یسونگ و ریووک هم به او پیوستند.

و دقایقی بعد نیروهای پلیس...

 

در راهرو قدم میزدند. یسونگ غرولند کنان گفت: تو این شرایط هنوزم باید بریم سر کلاس؟ کی امنیت جون ما رو تضمین میکنه؟

ایونهیوک آرام پرسید: دختره رو میشناسین؟

یسونگ شانه هایش را بالا انداخت و به ریووک نگاه کرد. ریووک با سر جواب منفی داد.

دو نفر با عجله از کنارشان رد شدند. یکی از آن ها گفت: پلیس گفت چندتا چاقو خورده. گردنش رو دیدی؟

ریووک که تابحال ساکت مانده بود با اضطراب به آندو نگاه کرد: چرا ، به نظرتون....

یسونگ حرفش را قطع کرد: بیاین بهش فکر نکنیم ، دارم دیوونه میشم.

به کلاس ریووک رسیدند. یسونگ با احتیاط نگاهی به داخل کلاس انداخت. حدودا ده نفر داخل آن بودند: تو برو داخل ، منو ایونهیوک هم باید بریم.

ریووک داخل کلاس شد . سکوت مطلق در آن حکم فرما بود.سر جایش نشست . جو کلاس معذب بود . همه با نگاه های سنگین و سکوت مبهمی با هم حرف میزدند.

مدادی روی زمین افتاد. همگی با حرکتی دفاعی عکس العمل نشان دادند.پسری وارد کلاس شد : مدیر گفت تمام کلاس های امروز تعطیلن. چرا اینجا نشستین؟ برید خونه هاتون!

دختری با سرعت از کلاس بیرون دوید. ریووک کتابهایش را جمع کرد و از کلاس بیرون رفت.

 

 

 

ــ دیگه شورشو درآوردی!

ــ ..............................

ــ بهت گفتم ساکت باش! هرچی بوده تموم شده و مسبب تمام این مشکلات تویی!

کیفش را جلوی در گذاشت، گوشش را به در چسباند تا بهتر بشنود.

مرد ادامه داد : کوچکترین اشتباهی که بکنه یا جاش تا ابد پشت میله های زندادنه یا اعدامش میکنن!

ــ ....................................

ــ نیاز نیست دوباره یادآوری کنی که اون کیه! معلومه که کوچکترین رحمی بهش نمیکنم! مطمئن باش سفت و سخت دنبال پروندش رو میگیرم

ــ ................................

ــ نمیدونی کجاست؟ مگه میشه؟

صدای مادرش را از پایین پله ها شنید : آرا میشه بیای کمکم کنی؟

کیفش را از جلوی در اتاق آنها برداشت و روی مبل انداخت و به سرعت خودش را به پایین پله ها رساند. پاکت های خرید را از مادرش گرفت و به آشپزخانه برد.

ــ مامان زیاد به خودت فشار نمیاری؟

ــ نه ، از ماه دیگه تو  قسمت های سبک تر بیمارستان کار میکنم تا وقتیکه بچه بدنیا بیاد.

پایش را روی اولین پله گذاشت

ــ مامان کجا میری؟

ــ تو اتاقم ، برای چی؟

ــ بشین اینجا یکم ماساژت بدم.

ــ بابات اومده؟ امروز باید زود میومد.

ــ بابا بالاست . مادرش را روی اولین مبل نشاند و شروع به ماساژ دادن شانه هایش کرد.

ــ چیزی شده؟

ــ نه مامان  ، من امروز خیلی خوشحالم ، میخوام بهت محبت کنم.

ــ چرا؟

ــ نمره ی ریاضیمو ای + گرفتم.

ــ واقعا؟ عالیه عزیزم! میشه بزاری برم بالا؟ با بابات کار دارم.

ــ نه ، بشین! خودش میاد پایین. چرا تو همیشه نازشو میخری؟

در دلش دعا  میکرد پدرش رودتر تلفن را قطع کند و مادرش از اینکه داشت سرگرمش میکرد بویی نبرد.

بلاخره صدای قدم های پدرش که از پله ها پایین می آمد را شنید ولی به ماساژ دادن ادامه داد.

ــ سلام عزیزم ، اومدی؟ کی رسیدی؟ پدرش از پله ها پایین آمد.

ــ همین الان ، آرا یکدفعه ای مهربون شده . نذاشت بیام بالا.

آرا از هیچ چیز مطمئن نبود . مکالمه ی تلفنی که بالا شنیده بود برای پدرش عادی بود اما آن لحن غیر رسمی به او حس دلشوره ی مبهمی را میداد. پدرش همیشه حتی در دعوا با موکل هایش رسمی حرف میزد. حس کرد مادرش نباید از این مکالمه بویی ببرد.اما شاید هم باید میگذاشت همه چیز روال عادی خودش را طی کند. آهسته آندو را ترک کرد و به اتاقش رفت.

 

 

 

لباس هایش را درآورد و آن ها را از روی زمین جمع کرد و داخل حمام انداخت.به اتاق کناری رفت. عکس خواهرش هنوز روی دیوار آن بود. عکس به او لبخند میزد. چشم های مهربانی داشت.

جرات کرد جلوتر برود.... عکس او را طلب میکرد.

نزدیکتر شد. دستش را روی صورت آن کشید . اعضای صورتش را مثل واقعیت زیر انگشتانش لمس میکرد. چشم های قهوه ای تیره ، بینی ظریف و لب های باریکش...

سردرد شدیدی به سراغش آمد. مرز بین واقعیت و خیال را از یاد برده بود.

از عکس فاصله گرفت ، صحنه ها پشت سرهم برایش تداعی میشدند. وقتی که چاقو را روی گلویش حرکت میداد، وقتی که گرمای خون او را حس میکرد. صدای هق هق اولیه و بعد جیغ هایش!

از درد فریاد کشید. انگار قربانی امروز خود او بود.با دست هایش ص.رتش را از عکس پنهان کرد. فریاد دیگری کشید . میخواست از اتاق بیرون برود اما توان راه رفتن از او گرفته شده بود.

صدای جیغ ها حالا بلند تر از قبل شنیده میشدند.جیغ های پی در پی که صحنه هایی آشنا را یادآور میشدند.

دو زانو روی زمین افتاد و جلوی عکس به زانو درآمد. درد میکشید اما توان کوچکترین حرکتی را نداشت.

مادرش داخل اتاق دوید: چی شده عزیزم؟ چرا دوباره اومدی اینجا؟

کمکش کرد تا از روی زمین بلند شود و او را از اتاق بیرون برد.خواهرش هنوز جیغ میکشید .

صدای او با بسته شدن در پشت سرشان قطع شد.

کمک کرد که بنشیند. جلویش میز صبحانه را چید.

ــ مامان

ــ بله؟

ــ پدر چرا نمیاد خونه؟

مادرش سکوت کرد. لیوان شیر را روی میز گذاشت و خودش را به درست کردن نیمرو معطل کرد.

ــ ولمون کرده ، مگه نه؟

نفس عمیقی کشید و سرش را تکان داد : تو برام مهم تری..شاید هنوز برگرده...

ــ چرا ازم دفاع کردی؟ بخاطر همین رفت مگه نه؟

ــ تو پسرمی.... تو که از عمد اینکارو نکردی.

ــ من میخواستم.....میخواستم .....من میخواستم شاد باشه. تو هم همین فکرو میکنی.

قرصی را فرو داد و دستش را روی قلبش گذاشت: الان همین مهمه. داریم از سئول میریم ، دیگه نگران نباش.

ــ من نمیام!

به صورت خشن پسرش خیره شد ـ اینجا اذیتت میکنن. اون وکیل لعنتی ... مردم.....خاطرات...

ــهنوز کارام تموم نشده ، بعدا باهات میام.

ــ به خاله ات سفارش کردم کارای اقامتمونو جور کنه. خواهشا بهونه نیار.

ــ گفتم که بعد از تموم کردن کارام میام

ــ دیگه کسی رو اذیت نکن. دیگه تو دادگاه نمیتونم ازت دفاع کنم.

ــ دختره منو اذیت کرد!

ــ یعنی چی؟ کدوم دختره؟

ــ رفته بودم ایونهیوکو ببینم

ــ چکار کردی؟

ــ خودش مجبورم کرد

ــ کشتیش؟؟؟؟؟

ــ فکر کنم ، قبول نکرد خون آشام بشه

ــ میخوای منو سکته بدی؟ میخوای من بمیرم؟

قلبش دوباره مثل دیشب و خیلی از شب های دیگر درد گرفته بود.به کابینت تکیه داد اما نتوانست خودش را نگه دارد.روی زمین افتاد.

روی زمین کنار مادرش زانو زد: باور کن نمیخواستم بکشمش!

دستش را روی قلبش گذاشته بود و از درد صورتش را توی هم کشیده بود: حالا که کشتیش

مادرش را بغل کرد : میبرمت بیمارستان

بریده بریده گفت : می میفهممن تو بو بود...ی ..شا ...شا ید الان.....دنب....ال..ت باشن

ــ مهم نیست ، میبرمت.

به سختی او را از روی زمین بلند کرد: نمیخواد! بزارم زمین! همین امشب از سئول میری. از اینچئون یا هر جایی که میتونی از کشور میری.

به سختی نفس عمیقی کشید، سرفه اش گرفت اما ادامه داد: تو دفتر تلفن آدرس و شماره تلفن خاله ات هست. از اینجا میری. تو کشوی میزم چندتا نامه هست .برای بعد از مرگم برات گذاشتمو

صدایش گرفته بود: این ..آخر...ین وصیت و خواستم...ه ....از اینجا برو!

 

سکـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوت!

 

سر او را که در دست هایش بود روی زمین  گذاشت. به بدن بی جان او نگاه کرد.او تنها کسی بود که ازش حمایت کرده بود و دوستش داشت. باید به وصیتش عمل میکرد! از آشپزخانه بیرون رفت و جسد مادرش را در هوای گرفته ی آشپزخانه رها کرد....





نوع مطلب : Stage of Youth، فن فیک، کیومین، یووک، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
دوشنبه 15 خرداد 1391
MadJess
دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 05:35 ق.ظ
Piece of writing writing is also a fun, if you be familiar with
afterward you can write otherwise it is complex
to write.
دوشنبه 27 مرداد 1393 08:09 ب.ظ
ای وای انی چه فیک غمناکیه
پنجشنبه 14 شهریور 1392 05:23 ب.ظ
Man midonam ya donghae sat ya leeteuk .
Dastan hayejani dost daram .
Dastet Mercyyyyyyyyy
MadJess خواهش میکنم
سه شنبه 5 شهریور 1392 06:25 ق.ظ
TEuk ????
Kangin ??
Shindong ???
DONGHAE ???????????????????
Kibum
???
ina hanoooz naumadan
vaii in vampire shakam be donghaes

age dongahes behesh begiiin
inja saf keshidan 1melat k be daste to vampre beshan joon joon
khodam avalisha m

Merciiiiiii bachehaaaa
ta inja ke kheylii mi2stamesh
vali kash partaye KYUMINIsh bishtar she
MadJess من فقط یه نفرم :دی
میان اوناهم میان....
بلهههه اگر بود بهش میگم شخصا
چهارشنبه 11 بهمن 1391 09:17 ق.ظ
wow
این پسره کی میشه!
جالبه....
انتقام...عمل به وصیت...
MadJess یسسسس
یکشنبه 5 شهریور 1391 02:36 ب.ظ
جسی مادره مرد اونم همونجا رهاش کرد چه بی انصاف.....
فقط خدا خدا میکنم این طرف دونگهه نباشه وگرنه من سکته میکنم .....
بازم میسیییییییییییییییی عالیه
MadJess مادره ازش خواست خب!
نمیدونم چی بگم.........
ممنونم عزیزم
سه شنبه 27 تیر 1391 11:38 ق.ظ
oooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooo!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
yani vaghan koshtatesh!!!!!!
MadJess بله ...واقعا کشتش عزیزم!
شنبه 17 تیر 1391 02:33 ق.ظ
دختره منو اذیت كرد
ای جانممممممم...یعنی مرگهه این جمله شما
خیلی این شخصیت جالبه..اگه اذیتشون نكنی كارت ندارن
بیا من قبول میكنم خون آشام شم
اخییییییییییییییییییییییی
MadJess کککک
اذیتش کرده دیگه...بچه حق داره!!!

بی آزاره در حالت عادی!
شنبه 17 تیر 1391 01:54 ق.ظ
اخییییییییییی بمیرم براش..چه نازه..من ازین داداشا میخوام ولی منو نكشه یه خواهر دیگه شو بكه
اخییی فك كن این یه فیلم باشه بعد هائه این رفتارارو داشته باشه واااای من میمیرم براش
البته هنو مشخص نشده كیه ولی من دوس دارم هائه باشه
ای جانمممم..دل آدم ضعف میره اینجور میگه..منم جا مامانش بودم همینجور رفتار میكردم
MadJess همه دلشون میخواد هائه باشه...چرا واقعا؟؟؟
شنبه 17 تیر 1391 01:49 ق.ظ
قاتل دونیه؟؟؟
اخیییییییییی این شخصیتم بهش میادا..الهی بیشارره دختره
نمیدونم چرا هیچ حس خوبی نسبت به بابای كیو ندارم
MadJess بابای کیو؟@؟@؟@؟؟@؟
شنبه 17 تیر 1391 01:42 ق.ظ
من به گمونم دیگه از اینجا رو نخوندم..بقیشم قاچاقی با گوشی خونده بودم
MadJess ککک اوکی نس نسی من
یکشنبه 28 خرداد 1391 07:15 ب.ظ
به به 15&17 خودمم!!!
آخی مامانشم مرد که.بچه تنها شد
منکه حدس میزنم یا تیکی اوپاست که آجیشو کشت یا هائس که اون آجی نداره که بخواد بکوشه!!!
اوااااااااای،خو زود بگو کیه دیگهکشتی منو
خانمی مرسی،خیلی قشنگ بود.اگه یه سری هم بما بزنی بدک نمیشه ها
مرسی وخسته نباشیییییییییییییییییی
MadJess دیگه جز تیکی و هائه کی مونده؟؟؟"
تا پارت اخر معلوم نیست کیه
یکشنبه 28 خرداد 1391 07:11 ب.ظ
اوممممممم........چرا ووکیمو تنها گذاشتین!!!
نه چیزیتون بشه ها!!!
وااااااااااای نکنه این هائم باشه
کاشکی خودش باشه.بابا اونا رو ولش بیا خودم خوناشام میشم اونم از نوع احساساتی وخشنایه افتضاح!!!
آخ مادرش منو کوشت.حال کردم از ریلکس بودنش.معلومه بار اول دومش نیست!!!ننه هه دیگه عادت کرده به آدم کشی پرش که بهمین راحتی پرسید،کشتیش؟؟؟!!!
ایجور مامانا کجا پیدا میشن؟؟؟!!!
MadJess نمیدونم کجا پیدا میسن....
مادره خودش مقصره
یکشنبه 28 خرداد 1391 07:08 ب.ظ
خو من چی بگم درباره ای پارت؟؟؟!!! خیلیییییییییییی قشنگ بود اما حرفم نمیاد!!!(سحر برا بار اول حرفش نمیاد!!!)
خسته نباشی خانمی
MadJess یسسسس
شنبه 27 خرداد 1391 07:43 ب.ظ
عجب مادره ریلکسی
من الان یه خورده هنگم دو سه بار دیگه بخونم حل میشه
خیلیییییی باحالللللل بود دستت درد نکنه
قسمت بعد رو زود بزار پلیز
MadJess دیگه از این به بعد زود میزارم
پنجشنبه 25 خرداد 1391 01:56 ب.ظ
جسی خسته نباشی.خیلی خفن بووووود.
یکمم به فکر من باش.یکم ملایم تر برو جلو بابا.بسی استرس میده
ولی خیلی توووپه!!!!واقعا خسته نباشی عزیزم
MadJess استرس ها هنوز هم ادامه دارد...اماده باش
چهارشنبه 24 خرداد 1391 06:11 ب.ظ
سلام میخواستم بدونم این داستانت Fame Against Love ادامه نداره هرچی وبتو میگردم نیست
MadJess ادامشو نذاشته کسی
شنبه 20 خرداد 1391 07:32 ب.ظ
تو هر قسمتش یه اتفاق جدید میفته خیلی باحاله میگما این مامانه چه ریلكس كشتیش پسرم؟ هیچ موردی نداره یه بی مصرف كمتر
اوخ اوخ داره دیرم میشه باید برم بدرسم بوس بوس
MadJess ککک
درختره بی مصرف بود دیگه
حقیقته
جمعه 19 خرداد 1391 03:09 ب.ظ
مرسی جسی
خیلی قشنگ بود عزیزم
MadJess خواهش میشه خاله
جمعه 19 خرداد 1391 03:08 ب.ظ
وایییییییی من از این پسره میترسم.....
مامانه چه پرروئهههه
میگه کشتیش؟ اره
انگار خاله بازیه

MadJess پسرشو میشناسه!
جمعه 19 خرداد 1391 03:02 ب.ظ
چرا با من اینکارو میکنی اخه مادر........
خوبه اخههههههههههه
چرا کشتتتتتتتت؟؟؟؟؟؟؟؟
مادرش بیچاره
میره نمیره هیچکدام؟؟؟؟؟؟
هیوک فهمید؟؟؟؟
چرا یه دفعه گذاشتی؟؟؟؟
خوشحال شدم
دستت ندرده قندعسل
MadJess هیچ کدومو جواب نمیدم!!!
مومیش از تو مهربون تره!
چهارشنبه 17 خرداد 1391 11:23 ق.ظ
هاییییییییییییییییییییی!!
من خودمم باورم نمیشه بعد از سالها دارم رن/ نت رو میبینم!!حالا اینا رو ولش کحن...
کیومینش کو پس؟؟
چرا اینقد کم بود؟؟
چرا دیر به دیر میذاری؟؟
اصن مگه تو امتحان نداری چرا میای داستان میذاری؟؟
به نظرت من مازوخیسم دارم؟؟
ندارم شایعه نکن.....
تمام!!
MadJess تمام!
چهارشنبه 17 خرداد 1391 02:26 ق.ظ
OMG!!!
MadJess واااااااااااااااااااااااای!
سه شنبه 16 خرداد 1391 06:40 ب.ظ
jessie asheghetam ashesham vase gozashtan har ghesmat lahze shomari mikonam kheyyyyyyyyyyyyyyyyyyyli kheyli mamnuuuuuuuuuuuuuuuuuuun bi sabrane montaze ghesmate badiam
MadJess ممنونم از این به بعد تند تر اپ میکنم
سه شنبه 16 خرداد 1391 03:54 ب.ظ
MadJess بله!
دوشنبه 15 خرداد 1391 04:00 ب.ظ

اونهیوکو نکشتی نه؟؟
دوباره خوندم ک ک ک!دختره رو کشتی!ک ک ک....
sorry sorry sorry sory...
MadJess یسسسسسسسسسسس
دوشنبه 15 خرداد 1391 03:48 ب.ظ
جسی کشتیش؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟اونهیوکو کشتیییییییی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟تو کشتیش قااااااااااتللللللللللل....چرا کشتیییییش...چراااااااااا چرااااااااا چراااااااااااااااا...میکشمت....با دستای خودم خففففت میکنم اونهیوکو کشتییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی؟؟؟؟هیوکجههههههههههههههه هیوکجهههههههههههه بیا منم با خودت ببرررررررررررررررر
MadJess من ایونهیوکو نکشتم
اصلا ایونهیوک نمرده که
دوشنبه 15 خرداد 1391 03:40 ب.ظ
OMG!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

فروم چی شده؟!؟!؟

من سارا خوبه کوچولوئه هستم!آخی دلم تنگ شده بود!
MadJess سلام.......
میشناسم دخترم
ممنون
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر