تبلیغات
الف فیکشن - stage of youth - 20
 
الف فیکشن
درباره وبلاگ


این بلاگیه که با نفس های الف ها گرم میشه و حضور و اتحادشونه که نشون میده زندگی با سوجو براشون متفاوت تره!!!

آدرس های بعدی وبلاگ :
www.elf-fiction.mihanblog.com
wwww.elfiction.blogfa.com


مدیر وبلاگ : MadJess
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

 

( قسمت بیستم)

" خشم ، قتل ، اعتراف!"

 

بعد از فوت مادرش هنوز فرصت باز کردن و خواندن نامه هارا پیدا نکرده بود. نامه هایی که مثل وصیت نامه و آخرین حرف های مادرش بودند. تک تک آن ها را باز کرد و خواند و ........ و احساس نابودی میکرد!!!!!!!!!!! همه چیز تمام شد !!!!!!

شیندونگ آرام نبود! تا حد مرگ عصبانی بود. احساس میکرد بدنش از گرما ذوب میشود و سرش منفجر. حالت تهوع پیدا کرده بود. چطور همچین چیزی ممکن بود؟!؟ از بیمارستان بیرون دوید. این ها حقایقی نبودند که الان باید می فهمید!!!!! چندین سال از زمان فهمیدنشان گذشته بود. چرا الان؟؟ چرا؟؟؟ چرا درست وقتیکه تصمیم داشت همه چیز را ببخشد و رها کند؟ چرا فرصتی برای فکر کردن نداشت؟؟

خاطرات بچگی یادش می آمد..... سردرگم خودش را به مهمانخانه ی نزدیک بیمارستان که در آن اقامت داشتند رساند. شاید اتاق شماره ی 18 از این سردرگمی نجاتش میداد.

 

 

شیوون دست کیو را توی دست هاش فشرد : مطمئن باش پدر و مادرت هم خیلی دوستت دارن و هم الان خیلی دلشون برات تنگ شده.

ــ شاید اینطوری باشه که تو میگی. من دلم حتی برای پدرم هم تنگ شده.

ــ چرا باباتو اینقدر رسمی صدا میکنی؟

ــ راستشو بخوای هیچ وقت فرصت پیدا نشد که با هم صمیمی شیم که بتونم حتی بابا صداش کنم.

ــ چرا؟ کدوماتون نخواستین؟ بخاطر کی بود؟

ــ قضیه نخواستن نبود. نشد! اون همیشه وقتی برمیگرده خونه ذهنش مشغول هزار تا پرونده ی مالی ، خانوادگی یا جناییه که باید موکل هاشو نجات بده چه مقصر باشن و چه نباشن. یا وقتی برمیگرده اونقدر خسته است کخ بدون خوردن شام می خوابه.حتی سر میز شام نیست که با هم حرف بزنیم. وقتی بچه بودم همیشه سعی میکردم براش جلب توجه کنم.خیال میکردم اگر اسمم رو عوض کنم یا لباسامو منو نمی شناسه و باهام صمیمی حرف میزنه. خیال میکردم فقط منم که ازم بدش میاد. اگر یه پسر دیگه باشم اونم خوب میشه.اما فکر کنم با اینکارا فقط حماقت خودمو ثابت کردم.

ـــ کیو تو احمق نبودی و نیستی.... قبول کن شغل پدرت خیلی سخت و خسته کننده است. تشخیص خوب و بد از هم واقعا کار آسونی نیست. اون واقعا تو دادگاه اذیت میشه. اذیت میشه اگر نتونه از یه بی گناه دفاع کنه. می فهمی چی میگم؟

کیو به صورت شیوون نگاه نمیکرد : میفهمم.

مکثی کرد و ادامه داد :ک شما دوتا برادر چرا همچین شغل هایی رو انتخاب کردین؟

شیوون خندید : نمیدونم...اما پدرت واقعا وکیل خوبیه و من ......

جمله اش با باز شدن در نیمه تمام ماند.

هردو به در نگاه کردند. درچهار چوب آن کسی جز شیندونگ نبود. با صورتی قرمز و برافروخته! معلوم بود سعی دارد خودش را کنترل کند. چهره اش آرام تر شد : معذرت میخوام، فقط میخواستم از کیو تشکر کنم  از اینکه بهم کمک کرد.

شیوون پرسد : چرا از بیمارستان اومدی بیرون؟ هنوز باید استراحت میکردی.

کیو : تو از کجا میدونی من بودم؟

ــ پرستار داخل بیمارستان بهم گفت که تو کمک کردی کیو!

رو به شیوون کرد : احساس میکنم خیلی بهترم. نمیخوام مزاحم شما باشم یا اذیتتون کنم.

از اتاق بیرون رفت و در را آهسته بست.

کیو با تعجب رو به شیوون کرد : چی شد؟ حرفامونو شنیده بود که عصبانی شده بود؟

ــ ما که در مورد اون حرف نمی زدیم، چیز بدی هم نمیگفتیم که ناراحت شه.

کیو از اتاق بیرون رفت و داخل سوئیت دنبال شیندونگ گشت اما پیداش نکرد.

برگشت و به شیوون گفت : کجا رفت؟ هرچی میگردم پیداش نمیکنم.

شانه هایش را بالا انداخت : نمیدونم...واقعا نمیدونم.

ــ از همون اول به نظرم یکم مشکل داشت.

ــ بازم چیزی ندارم که بگم.

 

 

 

 

 

جلوی خانه شلوغ بود. مردم جمع شده بودند و صدای پچ پچشان خیابان را پر کرده بود. خودش را با سرعت به آنها رساند. شانه ی مردی را گرفت و به کناری کشید و داخل جمعیت رفت : اینجا چه خبره؟

زن سالخورده ای جواب داد : پسرم، آقای کانگ....

دیگر ادامه نداد.

ریووک داد زد : پدر بزرگم چی؟؟؟؟؟!؟!

مردی دست را روی شانه ی او گذاشت : متاسفانه.......فوت شدن.

ــ چی؟!؟؟!؟!؟ چی دارین میگین!؟؟!؟!؟ امکان نداره!!!!! یکی برای من درست توضیح بده!!!

همان مرد توضیح داد : ماشین بهش زده.

ــ اینجا؟!؟؟! جلوی خونه!؟؟!؟!؟

ــ نه ، کنار پیاده رو بهش زدن. دو تا دختر مست بودن.

ریووک تازه متوجه ی ماشینی که به دیوار خانه ی کناری خورده بود  و جلوی ماشین کاملا از بین رفته بود شد.دو زانو روی زمین نشست. نه میتوانست فکر کند ، نه حرف بزند ، نه تصمیم بگیرد و نه حتی نفس بکشد!

ــ تا رسیدیم که به اورژانس خبر بدیم فوت کرده بودند. الان با ماشین بردنش میتونی بری ببینیش.

گیج تر از آن بود که حتی صاحب صدا را تشخیص دهد. چون باور نمیکرد نمیتوانست حتی ناراحت باشد.

گسر جوانی زیر بغلش را گرفت تا کمکش کند که بلند شود: خیلی بد بهت خبرشو دادن. الان میتونی بلند شی؟ حالت خوبه؟

ــ مادرم خبر داره؟

زنی سرش را تکان داد : نه ، ما هنوز بهش خبر ندادیم.

دستش را توی کیفش فرو برد و دنبال اسپری اش گشت : میشه کمکم کنی پیداش کنم؟

پسر کوله ی او را از دستش گرفت و در جیب بغلش اسپری را پیدا کرد و به او داد: گفتی الان کجاست؟

ــ میخوای بیای خونه ی من؟ حالت خوبه؟

ــ پرسیدم کجاست!

ــ با آمبولانس بردنش بیمارستان. میخوای باهات بیام؟

هوا را به داخل ریه هایش کشید : نه خودم میرم. حالم خوبه.

آرام از بین جمعیت خودش را بیرون کشید.

 

 

 

 

ــ چی شده؟ داری وسایلتو جمع میکنی؟

سونگمین مستقیما به کیو نگاه نکرد : آره ، دارم جمع میکنم.

ــ بخاطر حرف دیروز منه؟ خیلی لوسی! من منطوری نداشتم!

ــ بخاطر اون نیست . به ریووک زنگ زدم اما خودش جواب نداد.

ــ خب؟ یعنی چی؟

ــ تو بیمارستان بود. نمیدونم چرا حالش بد شده. میخوان عملش کنن.

ــ به مادرم زنگ میزنم تا با متخصص صحبت کنه. نگران نباش.

ــ من خانوادمو خیلی اذیت کردم.

کیو به اون نزدیک شد و دستش رو گرفت : راستش رو بخوای منم خیلی اذیتشون کردم. تازه من از تو بدتر بودم همیشه و شاید هنوزم باشم....

موبایلش رو از جیبش در آورد: تو کدوم بیمارستان بستریه؟

ــ کیو من باید برگردم سئول.

ــ چرا؟

ــ فقط ریووک و خرج عملش نیست....مادرم احتمالا الان داره از ناراحتی دق میکنه و پدر بزرگم هم....

اشکی از روی گونه اش غلتید و پایین آمد. کیو شانه های او را گرفت و به صورتش نگاه کرد : چی شده سونگمین؟

ــ من هیچ وقت نتونستم کمکش کنم. همیشه حرف ها و نصیحت هاشو نادیده میگرفتم و توی دلم مسخره میکردم. بهش میگفتم کار دارم و باید برم و بقیشو بزاره برای بعد و اون هردفعه یادش میرفت که تا کجا حرف زده.اینو میگفتم چون میدونستم آلزایمر داره و فراموش میکنه....کیو....

شروع به گریه کردن کرد : و اون حالا دیگه مرده!!!

روی زمین نشست و روی پاهایش خم شد و به گریه کردن ادامه داد . کیو بلندش کرد. دست هاشو دور کمرش حلقه کرد و اونو به خودش فشرد : گریه نکن سونگمین. هیچ پدر بزرگی نیست که نوه اشو نبخشه. تازه اونا همیشه نوه هاشونو بیشتر از بچه هاشون دوست دارن و عاشقشون میمونن. هراتفاقی هم که بیوفته اهمیت نداره چون حسشون عوض نمیشه.

سونگمین هنوز هق هق میکرد. سرش را روی شانه ی کیو گذاشت.

ــ هی مینی! لباسمو خیس کردی. گریه کردن بسه.

سونگمین با دستش اشک هایش را پاک کرد : شما برنمیگردین کره؟

ــ معلومه که برمیگردیم.

ــ میخوام ریووکو ببینم ، دلم براش تنگ شده.

ــ میریم میبینیمش. تازه بدون کمک اون نمیتونستم پیدات کنم.

ــ تقصیر من بود که عملش اینقدر افتاد عقب. هرکاری کردم نتونستم پولشو جور کنم.

لــــــب هایش را به پیشانی او چسباند : نگران پول عملش نباش.

ــ نمیدوتونم بیشتر از این بهت مدیون باشم.

ــ دوست پسر به درد همین روزا میخورن دیگه.....

ــ دوست پسر؟ کیو بلاخره یه روز از زیر دینت در میام.

ــ پس من چیم؟؟ باشه ، فعلا بعد از برگشتن باید درستو بخونی و به هیچی جز من و خانوادتو درس و شغل آینده ات فکر نکنی!

ــ چرا باید به تو فکر کنم؟

ــ چون قول دادی یه روز جونمو نجات میدی. شاید یه روز به کمکت احتیاج پیدا کردم!

ــ شاید ، قول میدم از این به بعد بهت زیاد فکر کنم.

ــ باید فقط به من اعتماد کنی. میدونی چرا؟ چون آدم ساده ای هستی و میترسم زود گول بخوری. باید مراقبت باشم.

ــ خیال میکنی خودت خیلی خوبی؟

ــ معلومه که خوبم! حداقل خوبم چون میدونم اینقدر ساده ای و میتونم ازت سواستفاده کنم اما نمیکنم!

ــ کیووووووووو

ــ میشه اینجوری منو صدا نکنی؟

ــ نگم " کیو"؟

ــ نه ،  وقتی اسممو صدا میکنی آخرشو نکش!

ــ چرا؟

ــ چون وقتی اینجوری صدام میکنی مجبور میشم به هرچی که میگی گوش کنم!

ــ وای کیو! یه نقطه ضعفت رو بهم لو دادی!

ـــ تو اینقدر ساده ای ه با صدتا نقطه ضعف هم  نمیتونی از من سواستفاده کنی! حتی اینقدر ساده ای که نمیفهمی چرا اینو بهت گفتم!

ــ نه نمیفهمم

خنده ی موذیانه ای کرد : بهتر که نفهمیدی.

ــ راستی شیندونگ رو ندیدی؟ من خواب بودم که اومد تو اتاق و یه لحظه دیدمش اما بعد غیبش زد.

ــ همه ی وسایلش رو جمع کرده و رفته. منم نمیدونم کجاست.

ــ کی میتونیم برگردیم کره؟

ــ فردا صبح . امشب به شیوون خبر میدم.

سونگمین روی پنجه ی پاهاش ایستاد و گونه ی کیو رو بوسید و آرام زمزمه کرد : مجبورم قولمو بشکنم. نمیتونم هر روز بهت فکر کنم. می ترسم فکرم رو هم مثل قلب و ذهنم پیشت جا بزارم.

سونگمین این را گفت و از اتاق بیرون رفت.

کیو شوکه خندید : نفهمیدی چرا نقطه ضعفمو بهت گفتم. آرزو داشتم ازش استفاده کنی!





نوع مطلب : Stage of Youth، فن فیک، کیومین، یووک، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
دوشنبه 19 تیر 1391
MadJess
سه شنبه 28 شهریور 1396 01:17 ق.ظ
Aw, this was a very good post. Spending some time and actual effort to make a really good article… but what can I
say… I procrastinate a lot and never manage to get nearly anything done.
دوشنبه 27 شهریور 1396 06:28 ب.ظ
This design is steller! You most certainly know
how to keep a reader amused. Between your wit and your videos, I was almost moved to start my
own blog (well, almost...HaHa!) Wonderful job.
I really enjoyed what you had to say, and more
than that, how you presented it. Too cool!
سه شنبه 17 مرداد 1396 05:17 ب.ظ
Hello, Neat post. There's a problem together with your web site
in internet explorer, may test this? IE still is the market chief and a large section of folks will pass over your
great writing due to this problem.
جمعه 9 تیر 1396 06:56 ب.ظ
I simply couldn't go away your website before suggesting
that I actually enjoyed the usual information an individual provide for your visitors?
Is gonna be again steadily in order to check up on new posts
یکشنبه 4 تیر 1396 09:27 ب.ظ
بسیار ریشه از خود نوشتن در حالی که
ظاهر شدن مناسب اصل آیا نه کار بسیار خوب
با من پس از برخی از زمان. جایی درون جملات شما موفق به من مؤمن اما
فقط برای کوتاه در حالی که.
من هنوز کردم مشکل خود را با جهش در منطق و یک ممکن است را
خوب به پر همه کسانی شکاف. در صورتی که شما که می توانید انجام من می قطعا
تا پایان تحت تاثیر قرار داد.
دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 06:59 ق.ظ
I think everything posted was very logical. But,
think on this, suppose you added a little content? I am not saying your content is not good, but suppose you added a headline that grabbed people's attention? I mean الف
فیکشن - stage of youth - 20 is kinda vanilla.
You might look at Yahoo's home page and watch how they create news titles to grab viewers
interested. You might try adding a video or a picture or two to get
people excited about everything've written. In my opinion, it could bring your blog a little bit more interesting.
دوشنبه 28 فروردین 1396 05:47 ب.ظ
Today, while I was at work, my cousin stole my iPad and tested to see
if it can survive a twenty five foot drop, just so she can be a youtube sensation. My apple ipad is now broken and
she has 83 views. I know this is totally off topic but I had to share
it with someone!
یکشنبه 20 فروردین 1396 05:55 ب.ظ
I'm not sure why but this website is loading extremely slow for me.
Is anyone else having this issue or is it a problem on my end?

I'll check back later on and see if the problem still exists.
دوشنبه 27 مرداد 1393 08:38 ب.ظ
مینی خنگ من نیدونم چرا این قدر خنگه . یاااااااااااااا با ووکی من چی کار کردی .
سه شنبه 5 شهریور 1392 07:16 ق.ظ
Sungminaaam me3 khode kyu bayad az noqte zafesh estefade mikardiii eshqaaaaaaaaaam
dele maharam shad mikardiiii
man be shakh3 rohamam shad mishod
MadJess خخخ
باید میکرد! عمدا نقطه ضعف داد بهش اما توجه نکرد
چهارشنبه 11 بهمن 1391 09:46 ق.ظ
haاخی دلم سوختید
سه شنبه 30 آبان 1391 10:10 ب.ظ
بعداز قرنها اومدم و خوندم.البته تازه این پارت تموم شد.کاش تو هم سالی یبار میومدی
خیلی قشنگ بود مرسییییییییییییییییییی
شین بی ننه شد هی هی.ووکی اینا بی دده شدددددددددددددددددن وی وی
بازم هائم نبود.نکنه راویه؟؟؟ برم بعدی.نگفتی چت بود اونطور جواب نظرمو دادی؟؟؟صبح پرسیدم والانم شبه اما جواب ندادی
یکشنبه 5 شهریور 1391 03:20 ب.ظ
ایش یکی به این سونگمیت بگه بابا ادم یکم از نقطه ضعف استفاده میکنه ....
مرسییییییییییییییییییییی جسی عالیییییییییی
MadJess ککک
از بس ساده است بچم!!!!
ممنونم..خواهش
سه شنبه 27 تیر 1391 07:46 ب.ظ
جسسسسسسسسسسیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی





















عاشقتم
MadJess منم عاشقتم شقایق.........
ایمیلمو اد کن با هم بحرفیم
سه شنبه 27 تیر 1391 01:14 ب.ظ
پس کی ادامه رو میذاری؟مردممم....
لطفا اگه میشه زودتر بذار مرسیییی
MadJess چشم میزارم.....
سه شنبه 27 تیر 1391 11:09 ق.ظ
جسی تو حلقه ی شیندونگو تا حالا ندیدی مگه؟؟
نامزدشو دیدی دیگه؟؟
MadJess نامزدشو دیدم.....هر روز شیم شیم تاپا واسش غذا میبرد....
اما حلقشو دقت نکرده بودم...همیشه نمیزنه
دوشنبه 26 تیر 1391 04:40 ب.ظ
سلام ببخشید فن فیک ادامه ش کی میاد؟؟؟مردم از بس اومدم دیدم این هنوز رو پارت20مونده...تورو خدا زودتر آپ کنید.
MadJess ببخشید تورا خدا! درست گفتم؟؟؟؟
ککک بلد نیستم....

چشم میزارم
دوشنبه 26 تیر 1391 04:17 ب.ظ
سلام پس کی ادامه داستانو میذاری باور کن صبر ایوبم اگه بود تا حالا دیگه ته کشیده بود
MadJess چشم چشم......میزارم
دوشنبه 26 تیر 1391 12:18 ب.ظ
ادامه شو کی میذاری؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
دیشب تا 5صبح بیدار بودم داشتم داستانتو میخوندم.خیلییییییییییییییییییییییییییی منتظرممممممممم
MadJess امروز....ممنونم...
چشم میزارم عزیزم
دوشنبه 26 تیر 1391 02:22 ق.ظ

aslan yadm nabood shinam hast
mokham pokid khow...ag hae bood jaleb mishod vali
nesfe shabi che zahmati b khodam dadam
khalaghiate dg cheshe adamo koor mikone mokho mikoobe 2 divar
MadJess ککک.....
بله بله...هائه هم میاد تو فیک!!! میبینین که چقدر هم نقشش برازندشه!!
یکشنبه 25 تیر 1391 03:18 ب.ظ
سلام.داستان تموم شد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
من میخواآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآم زودتر ادامه رو بشنوم
راستی از کیو و شیون هم داستان بذار همینطور از دونگهه و اینهیوک
MadJess سلام. نه عزیزم شش پارت دیگه مونده تا تموم شه.یعنی ایونهه و وون کیو؟؟؟؟ یا جدا جدا؟؟؟
یکشنبه 25 تیر 1391 02:24 ب.ظ
من همون ...!! هستم اسمم شمیمه بنا به درخواست خودت اسممو دادم!
MadJess ممنونم عزیزم...شمیم جووون
شنبه 24 تیر 1391 11:35 ب.ظ
man dir residam....akharin nafaram ke nazar mizaram
jessieeeeee sungmin gonah dare enghade badbakhti bekeshe,teflaki
bahal bood,merC azizam & khaste nabashi
MadJess ممنکنم عزیزم......گناه نداره که!
عکسشو با داداشش گداشتم
شنبه 24 تیر 1391 05:36 ب.ظ
jeeeeeessssssssss

khubi?
MadJess سااام خودتی؟؟؟؟؟؟؟
زنده ام!!!!!ککک
جمعه 23 تیر 1391 11:43 ب.ظ
woow!!!jessie!!bemiram..wookimo mikhan amal kona...azizAm!!!.....in miniam ke kosht maro!!ye roz dar mion in halgharo daste rast be chap..chap be rast mikone!!!nemige ma ghalbemon zaiife ba batry kar mikone!!??hala malom nist vase tanavoe ya hey ba kyu beham mizane dobare ashty..baham berim to keshty mishan...ya aslan dohtary dar kare.....leily..az bakhsh farzie sazi!!!!...begzarim....:mmmmaaaammmnnooonn...noon..nooon!!!ali bod!!
MadJess اگه به هم میزد که دیگه دستش نمیکرد.فکر کنم موضوع جدی باشه...
خوآ ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا اههههههههههش!
جمعه 23 تیر 1391 11:28 ب.ظ
سلاممممم من تازه با ویتون آشنا شدم ممنون از فیکای قشنگتون
MadJess ممنونم خانم علامت تعجب...لطف دارید.... فقط یه چیزی.من پارت های اخرو رمز دار میکنم همیشه.عادتمه.... اسمتو تو خصوصی یا اینا بده بهم که رمزو بعدا میل کنم بهت
پنجشنبه 22 تیر 1391 04:03 ق.ظ
آخرای پارت 13رو خوندم....ی حسی شدیدا و قویا بم میگه خودشههههه!!


MadJess ..... چی بگم؟؟؟؟؟؟؟؟؟هایه؟؟؟؟؟من میگم شبندونگ الینه هه هست..... خودش خودشو معرفی کرد
پنجشنبه 22 تیر 1391 03:57 ق.ظ
هایه اون الینه نیست ک پروندش دست بابای کیو بود؟!...آزاد شده بود و نتونسته بودن کاری کنن اعدام شه یا بره زندان...اونی ک دسته ی خون آشام جمع می کرد ک از کیو انتقام بگیره..از هیوکیم خواست بهش بپیونده...
همش حس می کنم همش زیر سر هایه ست شینم اون خون آشام کرده!!!¡¡¡
وای الان کنجکاویو خلاقیتم زده بالا!!...ساعت 4صبه مخیله م داغ کرده...
MadJess زها....شین دقیقا همون هایه است که تو فکر میکنی و راجبش توضیح دادی..... خودشه..دو نفر نیستن.
درضمن این یارو الینه است.خون اشام واقعی نیست.تو توهماتش خون اشامه
چهارشنبه 21 تیر 1391 08:37 ب.ظ
سلااااااااااااااااااام
داستانت واقعا عالیه...کل قسمتاشو خوندم فک کنم الان دوساعته تو وبتم...
.واقعا عالی بود...
میشه برنامه کاریتو بپرسم؟چندروز یه بار پارت جدیدو میذاری؟
راستی لینک شدی
MadJess ممنونم عزیزم....من خودن ظرفیت دو ساعت موندن تو وبو ندارم....تو چجوری موندی؟؟؟؟ککک شوخی کردم اما واقعا مرسی عزیزم.
من برنامه ی کاری ندارم گلم.شغلم آزاده!!!!
بابت لینک هم میسی. به وبت سر میزنم
چهارشنبه 21 تیر 1391 06:33 ب.ظ
مشخصه که هنوز تو دستشه ولی میگم این یکی حلقهه چیه؟؟
شیندونگ با این که نامزد داره بزور حلقه میندازه بعد این سونگمین که دوست دخترم نداره واسه من حلقه میندازه!!
MadJess شیندونگ مگه حلقه هم میندازه؟؟؟؟؟؟جون من؟؟؟؟
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


نمایش نظرات 1 تا 30