تبلیغات
الف فیکشن - Stage of youth - 22
 
الف فیکشن
درباره وبلاگ


این بلاگیه که با نفس های الف ها گرم میشه و حضور و اتحادشونه که نشون میده زندگی با سوجو براشون متفاوت تره!!!

آدرس های بعدی وبلاگ :
www.elf-fiction.mihanblog.com
wwww.elfiction.blogfa.com


مدیر وبلاگ : MadJess
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

 

منم شام با سوجو موووووخوااااااام

 

( قسمت بیست و دوم )

" آنسوی قبرستان "

 

ــ چی رو باید توضیح بدم؟

ــ دعواهاتون سر چی بوده؟ تمام مدت رو منتظر همین لحظه بودم.

شیوون به صورت بی رحم کیو نگاه کرد : چیز مهمی نبوده . ما فقط یکم اختلاف سلیقه داشتیم.

ــ بخاطر همین اختلاف سلیقه تما زندگیتو بردی پوسان؟

ــ نه ، من بخاطر دانشگاه رفتم اونجا.

ــ به من دروغ نگو! بابا قبلا گفته بود که تو با اون رتبه و معدل پزشکی دانشگاه سئول هم قبول شده بودی!

ـــ من...من خودم نمیخواستم...

ــ بابا گفت خیلی ناراحت و نا امید بودی از اینکه خانوادتو ول کردی!

ــ ببین کیو... من اونموقع تقریبا هم سن تو بودم و آرزوهای بزرگی داشتم... من... من یجورایی میخواستم مستقل باشم و روی پاهای خودم بایستم.

ــ وقتی دروغ میگی اینجوری میشی! الان استرس داری!

مادرش که تا حالا ساکت مانده بود گفت : شیوون ، لطفا برو تو اتاقت.خودم برای کیو توضیح میدم.

کیو غرید : آره! توضیح بده که چرا باعث شدی از خونمون بره! احساس میکنم اصلا نمیشناسمت!

ــ تا آروم نباشی و ما رو متهم کنی نمیتونم بهت توضیح بدم!

ــ اینطوری میخوای؟ باشه!

روی کاناپه نشست : گوش میدم!

ــ شیوون برو بالا. حقیقت رو بهش میگم. پسرم دیگه بزرگ شده.

شیوون از پله ها بالا رفت و بعد به اتاقش.

نارا کنار کیو نشست.موهای جلوی صورتش رو کنار زد.

کیو دستش را داخل موهاش برد و دوباره آن ها را به هم ریخت: میدونی که دیگه بزرگ شدم. درسته وقتی شیوون از اینجا رفت بچه بودم اما خیلی چیزا هنوز یادم میاد!

مادرش مضطرب شد : چی رو یادت میاد؟

ــ میخوام از زبان خودت بشنوم. میخوام بدونــــــــــــــــــ...

صدای زنگ گوشی نارا جمله اش را نا تمام گذاشت: الو عزیزم.

ــ ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ــ من خونه ام ، ده دقیقه ای میشه.

ــ ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ــ ترسیدم خواب باشی، برای همین بالا نیومدم.

ــ ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ــ میدونم عزیزم. منم امروز خیلی خسته شدم.

ــ ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ــ باشه ، یکم گرسنه ام. یه چیزی میخورم و میام بالا.

ــ ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ــ نه نمیخواد بیای پایین. غذا آماده هست. تو استراحت کن.

ــ ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ــ باشه ، خداحافظ.

 

کیو سکوت بوجود آمده رو شکست : بابا بود؟

ــ آره ، پس کی میتونست باشه؟

ــ ممکنه یه معشو.قه یا چیز دیگه ای باشه! من از طفره رفتن خوشم نمیاد.

ــ کیو مواظب حرف زدنت باش!

ــ میدونی از بچگیم چی یادم میاد؟ اینکه باهاش دعوا میکردی چون دوستش داشتی!

ــ کیو ...عززیزم درباره ی چی حرف میزنی؟

ــ اونروز که بابا آرا رو برده بود مهد کودک و من تو خونه مونده بودم.شنیدم که به شیوون گفتی عاشقشی و برای اینکه اذیت نشی ازش خواستی از اینجا بره!

ــ کیو تو اونموقع کوچیک بودی. این چیزا تو تصوراتت بوده و توی خیالاتت پرورششون دادی. من وقتی ازدواج کردم یکسال از تو بزرگتر بودم. حساس بودم و دوست نداشتم یک نفر دیگه هم باهامون توی خونه زندگی کنه.خودخواه بودم برای همین با شیوون بحث میکردم تا خسته بشه و بره.از اون بدم میومد چون خیال میکردم زندگیمونو به هم میریزه.برای همین با اینکه الان دیره ازش عذرخواهی کردم.

ــ من از اون چیزایی که شنیدم مطمئنم! اونقدری بچه نبودم که خیال پردازی هامو به حساب واقعیت بزارم! نمیتونی منو گول بزنی.... برای زندگی و اون بچه ای که قراره بدنیا بیاد چیزی به بابا نگفتم و نمیگم!!!!

کیو از روی کاناپه بلند شد و به اتاقش رفت.

 

 

ــ بهتری؟

ــ آره ، احساس میکنم خیلی بهترم.

ــ خوشحالم که اینو میشنوم.

ــ یسونگ...میشه بعدا باز با هم بریم بیرون؟

ــ معلومه که میریم. نگران چیزی به این کوچیکی نباش.

کیو خندید : معلومه وقتیکه من نبود همتون دسته جمعی بیرون میگشتین.

ایونهیوک: دسته جمعی که نه ، اما این دوتا خیلی مشکوکانه بیرون میرفتن!

ــ اُما حسودی نکن! تو زوج خودمی! از فردا پنج نفری با هم میریم مدرسه.

یسونگ خمیازه ای کشید : فردا تعطیله.

ــ چرا؟ تا کریسمس خیلی مونده.

ــ کیو ازم نخواه با جزئیات بگم. وقتی که نبودی یه دختره رو تو مدرسه کشتن. از اونروز مدرسه رو هواست. هی تعطیل میشه.

سونگمین و کیو داد زدند : چی؟؟؟!؟! کشتن؟!؟!؟

ــ آره ، سال اولی بوده . ما چیزی بیشتر از این نمیدونیم.

سکوتی در فضای اتاق بیمارستان حاکم شد.

بعد از یک دقیقه ریووک سکوت را شکست : من فکر کنم فردا مرخص میشم. میتونیم با هم بریم بیرون؟

ــ مگه نباید تو خونه استراحت کنی؟

ــ هیونگ حالم خیلی بهتره.

ــ بزار برای یه وقت دیگه.

یسونگ با سونگمین موافقت کرد : منم موافقم. بهتره بیشتر استراحت کنی.

کیو بازوی سونگمین را گرفت و او را به کناری کشید : میتونی ریووک و مامانتو تا فردا شب همینجا معطل کنی؟

سونگمین آرام به کیو نگاه کرد : قضیه چیه؟ چیزی شده؟

ــ یه نقشه ای دارم که شاید یکم حال و هواشونو عوض کنه.

ــ مثلا چی؟

ــ خونتون رو تغییر دکوراسیون میدیم.اینجوری شاید کمتر جای خالی پدربزرگت حس شه.

ــ چند نفرین؟

ــ چرا اینقدر سوال پیچ میکنی؟ من ، هیوک ، یسونگ ، شیوون و  آرا.

ــ نمیدونم ، مامانم خیلی عصبی و حساس شده.

با دست پشت شانه ی سونگمین زد : نگران نباش. داریم برای بهتر شدنش اینکارو میکنیم.

 

 

ــ کیو ، عزیزم دارین کجا میرین؟

ــ خونه ی یسونگ.

ــ آرا و شیوون رو هم داری با خودت میبری؟

ــ تو خونشون تولده . بابا مگه نباید بری دادگاه؟

ــ امروز با مادرت میریم بیرون . خیلی وقته با هم  جایی نرفتیم.

ــ باشه . خوش بگذره.

 

 

سطل آب را جلوی شیوون گذاشت: تو زمین رو طی میکشی.

داد زد : آرا تو برو تو آشپزخونه .

هیوک و یسونگ هم وقتی اومدن کمک من میدن.

شیوون به کیو نزدیک شد و آهسته گفت : از دستم ناراحتی؟

ــ چیزی نیست که تازه فهمیده باشم، مجبورم باهاش کنار بیام. حتی اگر نخوام.

ــ نمی خوام ازم متنفر باشی.

ــ نیستم، به کارت برس عمو!

ــ کیوووو متاسفم.

ــ اون کسی که باید متاسف باشه مامانه نه تو! میخوام تمرکزمو روی کارم بزارم. با یاد آوری این چیزا حالمو خراب نکن.

ــ کیوووو.... میشه ببو.ســـمت؟

ــ چرا یه دفعه اینجوری اجازه میگیری؟

شیونن دستش رو دور کمر کیو انداخت و بغلش کرد: واقعا می ترسیدم از دستت بدم.

ــ یجوری رفتار میکنی انگار دوســــت د.خترتم! فقط دوستام حق دارن منو ببـــو.سن!

شیوون آرام لـ.ب های کیو رو بو.سید : مثل یه دوست بووسیدمــــت.

ــ تو دیوونه شدی!

ـــ نه ، مثل یه عضو از خانوادم دوستت دارم.

کیو را ول کرد و سطل آب و طی را برداشت.

در باز شد و ایونهیوک ویسونگ داخل شدنذ. یسونگ یک بسته بادکنک دستش بود.

ایونهیوک با حرکت دست سلام کرد.

کیو خندید : شما دوتا واقعا جدی گرفتین وقتی گفتم جشنه؟؟ ببین اونو، بادکنکم خریده!!

یسونگ قیافه ی احمقانه ای به خودش گرفت : باید طبیعی رفتار میکردیم  تا کسی شک نکنه.

ــ آره ، الان هیچکس  شک نمیکنه! یسونگ تو برو جای شیوون طی بکش.میخوام اون کمکم این وسایلو جا به جا کنه. هیوک تو هم برو تو آشپز خونه به آرا کمک کن.

ایونهیوک غرولند کرد : بزار حداقل لباسامونو عوض کنیم!

وقتی که ایونهیوک غر غر کنان دور شد یسونگ آهسته به کیو گفت: میخوای هیوکو زن بدی؟

پوزخندی زد : مگه دست منه؟

ــ این دوتا هم آره؟

ــ شاید!

ــ ای کلک!

ــ خفـــه شو!

ــ بریم؟

ــ بریم!

 

 

 

آهسته قدم میزدند.

ــ واقعا ازت ممنونم...بخاطر امشب.... خونه عالی شده بود.

ــ خوشحالم که اینو می شنوم.

ریووک لبخند زد : کیو تو واقعا محشری.اگر بخاطر تو نبود وضع خانوادمون از اینم بد تر میشد. سونگمین الان گم شده بود ، من الان مرده بودم و ....

انگشت اشاره اش را جلوی بینی اش گرفت : هیس! آدم نباید از مرگ حرف بزنه. خوب نیست!به عقب نگاه کرد و داد زد : زودتر راه بیوفتین!

صدای ضعیف ایونهیوک از پشت سرشان  شنیده شد : چرا شب اومدین اینجا؟ خیلی ترسناکه!

ریووک سرش را پایین انداخت : نتونستم ازش خداحافظی کنم. متاسفم که هتون بخاطر من اینجایید.

ــ مهم نیست . الان که اینجاییم. هیوک  زیادی ترسوئه.

ــ رسیدیم.

روی سنگ قبر جدید قبرستان خم شد: پدر بزرگ..... امیدوارم اونجا جات راحت باشه. لطفا منو فراموش نکنید.خیلی دوستتون دارم. متاسفم از اینکه......

کمی آنورتر کسی روی زمین نشسته بود. کیو دیگر به حرف های ریووک گوش نمیداد.

نگاهش روی آن دقیق شد. مردی لاغر اندام و ریز نقش بود. روی زمین نشسته و تکان میخورد. نزدیک تر رفت. کمی خم شد تا آن را بهتر ببیند. چند قدم دیگر به او نزدیک شد.

مرد برگشت و به پشت سرش نگاه کرد. در تاریکی شب به کیو زل زد . صورتش آشنا بود. کیو آهسته پرسید : شیندونگ؟

پسر بلند شد. خودش بود! با همان صورت ظریف،چشم های تیره و خشن ، قد متوسط و بدن لاغر و تقریبا استخوانی! هیچ تغییری نکرده بود.

بدون گفتن کوچکترین کلمه ای به او نزدیک شد. چشمم را از روی کیو برنمیداشت.دستش را در جیبش فرو برد.

کیو در تاریکی برق جسم تیزی را که از جیب شلوارش بیرون کشید، دید.

صدای شیوون را از پشت سرش شنید : کیو! بیا اینجا یه خبر برات دارم!

کیو سرش را به عقب نچرخاند. هنوز با شیندونگ چشم در چشم هم خیره بودند.آب دهانش را فرو داد شیندونگ یک قدم نزدیکتر شد.

صدای شیوون از عقب نزدیکتر شد : کیو؟ مشکوک بازی در نیار.

کیو جرات اینکه به عقب برگردد یا پشت سرش را نگاه کند را نداشت اما ته  دلش از شنیدن صدای شیوون قرص شده بود.

در عرض یک ثانیه شیندونگ پشتش را به او کرد و در قبرستان با سرعت فوق العاده ای شروع به دویدن کرد و خیلی زود در آنسوی قبرستان و در تاریکی مطلق آن گم شد.





نوع مطلب : Stage of Youth، فن فیک، کیومین، یووک، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
سه شنبه 3 مرداد 1391
MadJess
جمعه 17 آذر 1396 07:52 ب.ظ
A motivating discussion is definitely worth comment.
I do believe that you ought to publish more on this subject matter, it might not be a taboo
subject but generally folks don't discuss these issues.
To the next! All the best!!
پنجشنبه 16 شهریور 1396 07:23 ق.ظ
Every weekend i used to go to see this web page, as i want enjoyment, since this this website conations in fact nice funny information too.
دوشنبه 30 مرداد 1396 02:48 ب.ظ
I'm impressed, I have to admit. Seldom do I encounter a blog that's both equally educative and interesting, and without a
doubt, you have hit the nail on the head. The problem is something too few folks are speaking intelligently
about. I'm very happy I came across this in my search for something relating to this.
شنبه 14 مرداد 1396 12:49 ب.ظ
Having read this I thought it was rather informative.

I appreciate you taking the time and effort to put this informative article together.
I once again find myself personally spending a significant amount of time both reading and leaving comments.

But so what, it was still worthwhile!
دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 05:50 ب.ظ
Write more, thats all I have to say. Literally, it seems as though
you relied on the video to make your point.
You definitely know what youre talking about, why throw away your intelligence
on just posting videos to your weblog when you
could be giving us something enlightening to read?
دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 02:44 ب.ظ
I was recommended this website by my cousin. I
am not sure whether this post is written by him as no one else know
such detailed about my trouble. You are amazing!
Thanks!
دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 01:16 ق.ظ
Hi there, I enjoy reading through your article.

I wanted to write a little comment to support you.
یکشنبه 20 فروردین 1396 06:25 ق.ظ
I really like what you guys are up too. This kind of
clever work and reporting! Keep up the fantastic works guys I've incorporated
you guys to my blogroll.
جمعه 11 فروردین 1396 06:35 ب.ظ
Hey there! I've been reading your blog for a long time
now and finally got the courage to go ahead and give you a shout out from Humble Tx!
Just wanted to mention keep up the great work!
دوشنبه 27 مرداد 1393 08:53 ب.ظ
انی یه فیک برای من بزار ووکی توش باشه دست آخرم با یه دختر بره چون پسر با پسر یه جوریه
سه شنبه 5 شهریور 1392 07:36 ق.ظ
shindonge laqaaaaar
aziiiiiiiizaaaaaam
yade zamane A-Cha oftadam cheqaad khooob bod shindong too oon mv
MadJess بله لااااغره!خوشتیپه!
چهارشنبه 11 بهمن 1391 10:00 ق.ظ
نگو کیو بچه شیونه!
نگو شیندونگ و کیو برادرن...
MadJess کیو بچه ی شیوون نیست!!!!!!
..........
سه شنبه 30 آبان 1391 10:36 ب.ظ
نکنه کسی که دختره رو کشته،هائم بوده؟؟؟ پ نارا،نامادری کیو دویله؟؟؟اوخی عجیجم کیوپس مامان خودش کو؟؟؟
وای ایقد حال میده نصف شب بری خاکستون.من چندینبار رفتم.همه مردا منتظرم بودن
ای تصویری که از شین اوپا گفتی وتو ذهنم نقشیده شد،بیشتر به هائم میومد.شین که لاغر و چشم خشن نیست.اما هائم مث خودم چشاش خشنه.مهربونم فداش شم
مرسییییییییییییییییییییی.برم بعدی
MadJess نارا مادر اصلیشه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
چسشم های هائه خشنه؟؟؟؟؟؟؟؟ *_*
یکشنبه 5 شهریور 1391 04:35 ب.ظ
جسی چقدر مرموزه داستان؟
تو اون نامه ها چی بود که شیندونگ خوند؟
میگفتی دونگی هم هست پس کوش؟وای من دارم فنا میشم برم بخونم میام مینظرم بازم
MadJess خیلی مرموزه.....ک ک ک
بگم که داستان لو میره. کل موضوع و هیجان فیک تو همون چندتا نامه است!
دونگهه دوتا پارت آخرررر
شنبه 28 مرداد 1391 09:28 ب.ظ
وای نصف شبی وسط قبرستون چیکار می کنن
MadJess خیلی هم نصفه شب نبودا.ریووک همش بیمارستان بود میخواست ددی بزرگشو ببینه
جمعه 13 مرداد 1391 05:00 ب.ظ
در ضمن منم شام با سوجو میخوااااااااااااام
تازه میخوام بینه كیومیین بشینم
MadJess ککک
اون وسط کی میزاره تو بشینی؟؟؟؟ بیا پهلو خودم بشین ضایع نشی
جمعه 13 مرداد 1391 04:59 ب.ظ
شب...قبرستوناوف




وااااااااااااااااااااای بچم سكته كرررررررررد...الهییییییییییییییییمیخواس كیو رو بكشه
جس..میدونم تو میخوای تا تهه این داستان مارو نصف عمر كنی
MadJess یس
یس یس
یس یس یس
تازه فهمیدی قصدم چیه نسی؟
جمعه 13 مرداد 1391 04:57 ب.ظ
سونگمییییییینم بود؟؟؟جلو سونگمین گفت؟؟؟
رسما نابودش میكنما
وون كیوخشگل بود بوسشونكیومین
MadJess وون کیو در فیک بعدی نشونت میدم بوسسسس خوشگلشون چی هست اصلا!!!!!
جمعه 13 مرداد 1391 04:53 ب.ظ
كیووووو مامانت خیلی اییییش ایییشه
عجب آدمیه ها...هنوزم سعی داره دروغ بگه
به به یووكم ك راه افتادن...ایووووول
زوجو كوووووفت...بزنم چشاشو درارما..همینجور ب مینی میچسبه بعد به یكی دیگه میگه زوج
MadJess کی به کی چسبیده آیا؟
من دو هفته نبودم......داستانو یادم رفته!!!!!
جمعه 13 مرداد 1391 04:14 ق.ظ
paeeni mn budam...malume ki dg spam mikone
MadJess فهمیدم فهمیدم....
جمعه 13 مرداد 1391 04:11 ق.ظ
mn in dafe vaghean ghasdam spam nis...mikhastam bgam,baram ag mishe panel baz kon....chanta fic taghriban amade daram...
albate ag yki az unaee ro k hozashtam bkhuni bad nis!
ag jaye to budam,az daste yki mese khodam muhamo mikandam...kkk
MadJess اوکی....من صبرم زیاده گلم....چشم درست میکنم واست.... شمارتم دارم راستی...اس ام اس میدم بهت....
پنجشنبه 12 مرداد 1391 07:31 ب.ظ
kyusuuuuuunggggg.....
MadJess یس
چهارشنبه 11 مرداد 1391 11:44 ب.ظ
mn dg inja cm nmizaram rahat bash!!
"-"
MadJess هممممم...راحتم
چهارشنبه 11 مرداد 1391 10:36 ب.ظ
nokhod....nokhod....
mn raftam fanArte yemin bezanam...fln tu jav shenavaram....kkk...^^
rasti...srry ba gushi miam maraze spam kardane CMam shadid mishe....
MadJess بههههلهههههه میبینم....
فن ارت...اووووف
چهارشنبه 11 مرداد 1391 09:00 ب.ظ
kkk....
MadJess هه هه هه
هه هه هه
هه هه هه
چهارشنبه 11 مرداد 1391 08:57 ب.ظ
vooooaaaaay !!!!!

yeMiiiinnnn......:x
MadJess .......................
چهارشنبه 11 مرداد 1391 04:56 ب.ظ
علیک سلام!!
یه مین اوردم!!تنها یه مین سر دست بود!!البته این دوتا پارت آخرشه....دوتای اولی پارازیت توش زیاد بود::
http://www.img4up.com/up2/91714682441509018736.gif

http://www.img4up.com/up2/68087467688918041174.gif
MadJess وااااااااااااااااااااااااااااااااااااو!!!!!
چهارشنبه 11 مرداد 1391 11:13 ق.ظ
reywooko shindong ro negaaaaaaaaaaaa
MadJess ککک
دوشنبه 9 مرداد 1391 11:17 ب.ظ
aha....!

fk nakonam oonghad khub basham k bkham edame bdam!...in chantaro entehani neveshtam!
okeye ag khastam bht bgm nevisam koni?!
MadJess اره
دوشنبه 9 مرداد 1391 07:17 ب.ظ
بسی باحاللللل بود مرسیییییی
MadJess ممنونم موژان جون...کیس
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


نمایش نظرات 1 تا 30