تبلیغات
الف فیکشن - stage of youth - 24
 
الف فیکشن
درباره وبلاگ


این بلاگیه که با نفس های الف ها گرم میشه و حضور و اتحادشونه که نشون میده زندگی با سوجو براشون متفاوت تره!!!

آدرس های بعدی وبلاگ :
www.elf-fiction.mihanblog.com
wwww.elfiction.blogfa.com


مدیر وبلاگ : MadJess
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

سلام سلام سلام....

fame against love رو بعد از تموم شدن این میزارم....

یدونه یه شاتی هم میزارم که فقط کیووک داره

و میمونه فیک جدید بعدی........ دارم روش کار میکنم. طول می کشه بزارم....

همین....

آنا ممنونم واسه یه مین...

زها آخرش یاهو آن نمیشی!!!!

نسی این آخرین اخطاره!!!!!!!!!!!!!!!

بقیه هم راحت باشین... پارت های بعدی رمز داره!!!!!

و اینکه شاید فیک هارو ببرم تو سایت..... و برای جلوگیری از فیلینگ آپشون میکنم یا رمز میزارم....

همین.... خوش بگذره...برید ادامه مطلب

شاد باشید

 

 

( قسمت بیست و چهارم )

" هملت به روایت اهالی خانه "

 

باید به ماموریتی که بعد از مرگ مادرش بیشتر روی شانه اش سنگینی میکرد زودتر خاتمه میداد. قدم هایش را سریع تر کرد. پدری که برای سال ها مراقبش بود حالا برای سرش جایزه تعیین کرده بود. پشت کلیــ.سا، حیاطی با سه درخت تنومند گیسو، زیر درخت .. همان درپوش قدیمی و رنگ و رو رفته ی پنهان شده ی زیر خاک!

درپوش برای ورود یک آدم بزرگسال کمی تنگ بود.شانس با اون یار  بو که جثه ی کوچک و بدنی لاغر داشت. وارد شد، تونل باریکی که فقط خودش ، کشیش مرحوم کلیــ.سا، مادرش و هیجین از آن با خبر بودند. در بچگی همیشه برای اذیت کردن راهـ.به های کلیــ.سا و مردم معتقدی که یکشنبه ها می آمدند آنجا کمین میکرد. در زندگی اش همیشه تنها بود جز مدت کوتاهی که هیجین را ملاقات کرد و بعد...

آهشته در تونل حرکت میکرد . سقف تونل برایش کوتاه بود و راه رفتن را در آن سخت میکرد. به اتاقکی در انتهای تونل رسید. در را باز کرد.روی ملحفه های خاک گرفته ای که کف آن ریخته بود نشست.

 

*فلاش بک*

دستش به پهلوی شیندونگ برخورد کرد . داد زد : فکر کنم یه چیزی پیدا کردم!

سرش را به زور زیر تخت برد.شیندونگ خودش را بیشتر جمع کرد . اگر  حرکت بزرگی میکرد صدایی برخوردش با تخت کانگین را آگاه میکرد.

صدای آهنگی بلند شد. بتهوون سمفونی شماره ی 19.دستش را از زیر تخت بیرون کشید و تلفنش را جواب داد: الو، سلام عزیزم.

ــ ـــــــــــــــــــــــــــــــــ

ــ سوهیون؟جوسوک چی شده؟ چرا گریه میکنی؟

ــ ــــــــــــــــــــــــــــــــ

ــ بدنش دونه زده؟ آبله است؟

مرد دوم سرفه ای کرد . به اتاق وارد شد و گفت : یه گلدون گرون و یه گردنبند تو آشپزخونه بود که تو لیست نیستن.

ــ جوسوک مریض شده.هرچی دیدی و تونستی برداری رو بردار باید بریم بیمارستان. شب دوباره برمیگردیم.

صدای قدم های سریعشان اتاق و سپس خانه را ترک کرد.

*پایان فلاش بک*

ــ من عموی واقعی تو نیستم! اومدم اینجا تا بتونم با مادرت رابطه داشته باشم! پدرت همیشه به من اعتماد داشت و این اعتماد باعث شد که بهش خیانت کنم! و حالا هم پدرت رو کشتم!

کیو داد زد : تمومش کنین! این چه جور نمایشیه؟

یسونگ وا رفت : ما داشتیم نمایشنامه ی هملت رو تغییر میدادیم و یکم امروزیش کردیم که تو رو خوشحال کنیم.

ــ مثلا چه تغییری توش دادین؟

ــ اینکه عموی هملت میاد بهش اعتراف می کنه.

ــ باشه ، اما من اینجور نمایش ها رو دوست ندارم.

ــ کیوهیون هملته! بچه بودیم نمایششو تو مدرسه بازی کردی!

ایونهیوک داد زد : جمعش کنید! قرار بود حال کیو بهتر بشه ، نه بدتر.

سونگمین دنباله ی لباس زنانه اش را جمع کرد و پشت سر یسونگ شمشیرهای نمایش را جمع کرد.

ــ صبر کن! نمایش رو از اول شروع کنید لطفا.

همه به ترتیب ایستادند و شروع به معرفی نقش هایشان کردند. ریووک نفر اول بود:هملت (شاهزاده ی دانمارکی که توسط عمویش به قتل می رسد )

ایونهیوک : لایرتیس( برادر افیلیا و پسر صدر اعظم) و  پولونیوس ( صدراعظم)

 یسونگ: کلادیوس ( پادشاه و عموی هملت) و هوراشیو ( دوست هملت )

سونگمین : افیلیا ( معشوقه ی هملت  )

آرا : گرترود ( ملکه و مادر هملت) و راوی

ایونهیوک اضافه کرد : چون تعدادمون کم بود هرکدوم دو نفر رو برداشتیم و چون روح پدر هملت اینجا نیست صداشو از قبل ضبط کردیم و فقط صدارو پخش میکنیم.

قسمتی از سالن را برای نمایش خالی کرده بودند و فقط یک مبل و یک پرده. نمایش شروع شد.

کیو با موضوع اصلی نمایشنامه احساس نزدیکی شدیدی میکرد و این موضوع اذیتش میکرد. اما نمی توانستند زحمت آن هارا با جمله ی خوخواهانه ی خودش خراب کند.آن ها هیچ کدام از حقیقت خبر نداشتند.

گرترود جلوی پرده رو به هملت ایستاد: قبل از اینکه تا آخرش بروی... چیزی هست که باید درباره ی زن ها بدانی...

ما همه رویای گیسو بندانی از گل میخک در سر می پرورانیم. به من فکر کن!

زنی جوان و شیرین بودم ....سپس ناگهان....بوم!

شوهرم مرد و سروکله ی این مردک چاپلوس پیدا شد.

" غذا را گرم کن و شیرین باش یا جایت در خیابان است."

بنابراین عزیزم من تو را سرزنش نمی کنم. ولی زندگی ادامه دارد...

و یک ملکه همیشه باید لبخند بزند.

 

.......

 

 

افیلیا بعد از دیدن جسد پدرش داد زد : تو شاهزاده نیستی! بلکه یک سگ کثیف هستی!

هملت گفت : خواهش میکنم....من در وضعیت جنون آمیزی هستم.

نمیبینی که دارم از تردید دیوانه می شوم؟

بودن یا نبودن؟ مسئله ی لعنتی این است!

هی دختر چطور است که به تن بی مصرفت تکانی بدهی و توی دریاچه ی لعنتی شیرجه بزنی؟

و سپس دخترک همین کار را کرد. هرچند که هملت این جمله ی ملعون را از روی عصبانیت گفته بود و واقعا قصدش این نبود.

افیلیا داخل آب پرید و غرق شد.

.....

صحنه ی آخر :

بالای قبر افیلیا همه ی شخصیت های داستان مردند.

آرا از روی زمین بلند شد و با جمله ی آخر داستان رو تموم کرد : و این بود پایان داستان هملت و تردید هایش و نتیجه ی خیانت یک مرد به برادرش!

 

 

 

 

ــ عالی بود

ــ تمام ایده اش از یسونگ بود. حتی متن نمایشو خودش ویرایش کرد.همه ی کارهاشو اون کرد.

ــ تمام دیروز رو روش کار میکردین؟ من واقعا احمقم!

ــ این حرفو نزن. یسونگ گفت وقتی یازده سالت بوه نقش هملت رو توی نمایش داشتی.

ــ آره ، من واقعا با استعداد بودم.

سرش را پایین آورد : هنوزم هستی.

خندید : با لباسای دخترونه خیلی باحال شده بودی. وقتی مردی واقعا داشت گریه ام میگرفت.

ــ دروغ! مگه چیزی هست که اشک تورو دربیاره؟

ــ گفتم که وقتی مردی واقعا داشت اشکم درمیومد.

ــ اما میدونستی که واقعا نمردم.حتی هملت هم واسه ی مرگم گریه نکرد.

ــ  من گریه میکنم سونگمین! بزا نقش هملت رو برات بازی کنم. هملتی که حتی اگر مریض بشی هم برات گریه میکنه چه برسه به مردنت!

ــ داری باهام شوخی می کنی؟

ــ من جدی ام. تو این لحظه واقعا جدی ام سونگمین!

سونگمین به لباس زنانه ای که تنش بود خیره شد: من نمیدونم چی بگم. منظورتو متوجه نمیشم.

کیو باید این قضیه را تمام میکرد. به سونگمین نزدیک شد. دستهاشو دور کمر اون حلقه کرد : دوست دارم.

به صورت بهت زده ی سونگمین نگاه کرد و پیشانی اش را بوسید.

صدای ریووک از پایین پله ها که صدایشان میزد شنیده شد : کیو! مینی! بیاین پایین نهار آماده است.

کیو برگشت : میرم پایین. تا نیومدن بالا این لباسای افیلیا رو دربیار.

ــ کیووووووو...

کیو یک لحظه دستش را روی قلبش گذاشت.آن را برداشت و به عقب برگشت و به اون نگاه کرد.باید جوابی که ازش فرار میکرد را می شنید : بله؟

در چشم های سونگمین حس غریبی بود. حسی که تابحال نداشت و آن را نمی شناخت.

سونگمین لبخند زد : منم دوستت دارم.

 

 

 

 

تازه پلک هایش گرم شده بودند که صدایی از خواب بیدارش کرد. هول شد، ناخودآگاه انگشت هایش را دور چاقوی جیبی اش پیچید.

صدای خش خش برگ های خشک شده نشان میداد که کسی نزدیک میشود. در اتاقک باز شد. در تاریکی فقط تشخیص داد که زن است.

هق هق کنان روی زمین نشست و زانوهایش را در بغل گرفت. انگار اصلا متوجه حضور او نشده بود.

دقایقی گذشت. دخترک سرش را بلند کرد. شیندونگ تازه چهره ی او رادید و به سرعت شناخت. هیجین بود! گونه هایش بخاطر ریختن آرایش چشمم سیاه شده بود.

در تاریکی چشم هایش را ریز کرد و صورتش را در هم کشید و آهسته پرسید : کسی اونجاست؟

پسر تکان نخورد.

هیجین روی زمین به طرفش خزید و دستش را دراز کرد. انگشت هایش با بازوی او برخورد کرد. خودش را عقب کشید : تو کی هستی؟

ــ نمی خوای به گریه کردن ادامه بدی؟

ــ تو ؟! تویی؟ دونگـــــــــــــــــــــــ 

ــ شین دونگ!

ــ تاحالا این اسم رو نشنیدم.

ــ خیلی وقته اسمم اینه! اینجا چکار می کنی؟ کی بهت اجازه داده بیای؟

هیجین به زمین خیره شد : وقتی ناراحتم میام اینحا.

ــ قصد ندارم ازت بپرسم چرا ناراحتی. لیتک اینکارو برات می کنه!

ــ با هم به هم زدیم . همین امروز عصر...

ــ دوباره یه پسر دیگه چشمتو گرفته؟

ــ دوباره؟!؟

ــ تو منو بخاطر اون ول کردی! یاد آوری می خواد؟

ــ تو خیلی عوض شدی. به سختی شناختمت.

ــ اونقدر بخاطرش عصبانی بودم که میخواستم هم تو و هم اون لیتک لعنتی رو بکشم!

تو بهم گفتی دوستم نداری و این بزرگترین اشتباه زندگیت بود!

ــ متاسفم.

ــ تمام حرفهات کلمه به کلمه یادم مونده. به خودم قول دادم که جبرانشون کنم. تو با اون کارت زندگی ای رو که بهم بخشیده بودی ازم گس گرفتی!

ــ گفتم که متاسفم

ــ منتظر تاوان این اشتباهت نبودی؟تو وجود منو پر از کینه و نفرت کردی! من به این راحتیا نمی بخشمت !

در تاریکی دستش را از جیبش در آورد و برق چاقویش را به او نشان داد!





نوع مطلب : Stage of Youth، فن فیک، کیومین، یووک، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
چهارشنبه 11 مرداد 1391
MadJess
پنجشنبه 2 شهریور 1396 03:52 ب.ظ
These are truly great ideas in concerning blogging.

You have touched some nice points here. Any way keep up
wrinting.
شنبه 14 مرداد 1396 12:13 ب.ظ
Great article! We will be linking to this particularly great content on our
site. Keep up the great writing.
دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 10:43 ب.ظ
Hi I am so glad I found your site, I really found you by accident, while I was looking on Bing for something else,
Nonetheless I am here now and would just like to say thanks
for a marvelous post and a all round interesting blog
(I also love the theme/design), I don't have time to go through it all at
the moment but I have bookmarked it and also added your RSS feeds, so
when I have time I will be back to read a great deal more,
Please do keep up the great work.
دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 04:14 ق.ظ
Right now it seems like Movable Type is the top blogging platform out there
right now. (from what I've read) Is that what you are using on your blog?
جمعه 11 فروردین 1396 06:32 ب.ظ
Hey! This post could not be written any better! Reading
this post reminds me of my previous room mate!
He always kept talking about this. I will forward this article to him.
Fairly certain he will have a good read. Thanks for sharing!
چهارشنبه 11 بهمن 1391 10:27 ق.ظ
همه کم کم دارن وارد داستان میشن
جالبه
لیتوک...
ماجرا داره میپیچه!
MadJess ک ک ک بله!
جمعه 17 آذر 1391 11:39 ق.ظ
slm in fic kheyli bahale man ramz mikham
MadJess ramz : kyuminisreal
سه شنبه 30 آبان 1391 11:01 ب.ظ
اسم هائم اومد خودش بود یا چشام چپ دیدن؟؟؟
زودی بگم وبرم پارت بعد.هملتشون تو حلققققققققققققققققققققققققققققققققققققم.مرسی جسی
خب برم برا هائم
MadJess " بودن یا نبودن ......؟
............................... مسئله ی لعنتی این است! "
دوشنبه 6 شهریور 1391 02:02 ق.ظ
جسییییییییییییییی این چی بود من کف کردم
نمیدونم چرا یه حسی بهم میگه این شین دونگه دونگهست فقط تغیر نام داده....اونجوری باشه من سکته میکنم.....
ایول کیومین بلاخره اعتراف کرد ...هورا
میسی
MadJess Heset yejorayi doroste...... Khobe?ghashange? Horrrrrrra
یکشنبه 5 شهریور 1391 09:58 ب.ظ
اولا سلام
دوما،سالی یبار به وبم سر میزنی و صپارتی 1 نظر میذاری.تاااااااااااااااااازه تو قهر میکنی؟؟؟ همیشه میومدم و میخندم داستاناتو اما ایبار نشد که بشه
بعاز قرنی اومدی و یهههههههههههه نظر دادی؟؟؟ 3پارت داستان خوندی و یهههههههههههه نظر
...!
MadJess Dorost mikhonam...o nazar midam.ghahr nakon hala!
یکشنبه 5 شهریور 1391 12:25 ق.ظ
dastano khili khub neveshti az naghsh kyu khosham umad mishe ramzo be manam bedi llllllllllllllllllllllllllllllllllllllllllllllloooooooooooooooooooooooooooooooooootttttttttttttttttttttttttttttfffffffffffffffffffffffaaaaaaaaaaaaaaaaaaaannnnnnnnnnnnnnnnnnnnn
MadJess فرستادم عزیزززززم *___^
چهارشنبه 1 شهریور 1391 07:05 ب.ظ
سلااااااااااام من همین الان همه ی قسمتا رو خوندم بعد چون مقداری تنبل میباشم گفتم فقط رو اخری بنظرم......
داستانش قشنگ بود(هست...الان فعلش چی میشه؟؟)از نقشه کیوو خیلی خوشم اومد ولی من یه کم سره رابطه مامانش با شیوون مشکل داشتم فکر کنم هنو درس درکش نکردم....اخی اخر عشقشو اعتراف کرد ...نازی....کلا از شیون خیلی خوشم اومد عمویه پاییه....یه سوال از کیو خوشش اومده؟؟؟ بعد ما قرار نیس تا اخرش بفهمیم وصیت نامه ی مادر شیندونگ چی بود؟؟؟من الان کلی سوال دارم میشه لطف کنی و رمز قسمته اخرو تا من نترکیدم بهم بدی...ممنونم مرسی
در کل بازم میگم داستانت خیلی باحال بود....کلا که پاش میخ شدم.....
MadJess رمز رو برات فرستادم.
مادره عاشق برادر شوهرش میشه برای همین بهش مسگه از زندگیمون برو...
ممنونم
پنجشنبه 26 مرداد 1391 02:30 ب.ظ
bah bah bah....khodaish baad az chand vaght ke nayomade boodam bekhonam in ghesmatesh bad jori chasbid!merCCCCCCC jessiee
khaste nabashi aziiizam
MadJess مرسی ری.....
عزیزم.....
چهارشنبه 25 مرداد 1391 03:12 ب.ظ
جسی بابا این پارت25 بیخیالش خودت خوبی؟2 هفته اس ازت خبری نیست!!! کجایی؟
MadJess چه عجب یکی این وسط به من توجه کرد.....
من خوبم الان......
تقریبا!!!!!
اول داشتم میممردم همراه با نتم دفن شم...
الان زنده ام
سه شنبه 24 مرداد 1391 10:16 ب.ظ
نسی
جسی اگه میشه این وب جدیدمو بلینک لطفا. و اینکه آپم برا بار چندم.
MadJess چشششششششششششششششم
یکشنبه 22 مرداد 1391 02:50 ب.ظ
جس ! جسییی ! جس بابااااا ! كجایی ؟ بیا دیگه !
MadJess ددی نبودم......
نت نداشت.....
شنبه 21 مرداد 1391 02:01 ب.ظ
جسییییییییییییییی من دق کردم پس ین پارت 25 کوووووووووووووووووو؟
MadJess نبدوم جسی فدات شه....
گریه نکن...
جمعه 20 مرداد 1391 10:03 ب.ظ
وااااااااااااااااااااااای نه نكشتش دوباره
MadJess یه فرصت مناسب پیدا کنه میکشه....
جمعه 20 مرداد 1391 10:02 ب.ظ
ای جوووووووووووووووووووووووووووونم
كیوی احساساتی اصلا پایین نمیره...تو حلقم گیركرده




ووووووووووووووووی عالییییییییییییییییییی بود این یه تیكه ی داستان از همه جاش بی نظیر تر بووووود
MadJess کیو کلا از حلق کی پایین میره بچم؟؟؟؟
عزیزم.......
ممنونم نس نس نسییییییییییییییییی
جمعه 20 مرداد 1391 09:58 ب.ظ
واااااااای جس یه لحظه ترسیدم...فك كردم شیوونه
نماشو توروخداخلاقیت یسونگ تو حلقم
ای جاااااااااااااااااااااااااان افیلیاتونو بدین من بخورم
فدااااااااااااش موندم كیو چجور دووم آورد
اه كاش هملتو خوده كیو بازی میكرد
هملته خره عوضیه بی شعوره بی لیاقتبمیری
MadJess یسسسس
هملت به این خوبی...با اون پوست بدش!!!
حالا هرچی...از حس انتقام من به تو کم نمیکنه..
جمعه 20 مرداد 1391 09:54 ب.ظ
من هی میگم خدایا چرا هی میگه جثه ی كوچیك جثه ی كوچیك
پس دونی خودمونه...ااااااااااااااااااااااااااااخ جوووووون الان میتونم با شخصیتش همزادپنداری كنم
MadJess ککک بابا همزاد پنداری!!!!!!
من می کشمت....
جمعه 20 مرداد 1391 12:35 ق.ظ
دیگه نمیام برا آپ خبرتون کنم...
........................
ادامه ی اینم که نمیذارین...
چقد وبتون ساکت شده...
حدقل هفته ای یه بار دوتا پارتشو بذار...
MadJess حق با شماست...من میام خبر میدم....
پنجشنبه 19 مرداد 1391 12:04 ب.ظ
واقعا عالی بود ممنون!من عاشق این فیکم!!
MadJess ش ش ش ش شمیییییییییم مممممنون!
( خلاقیت و نوآوریم تو حلقم!!!!! ککک)
چهارشنبه 18 مرداد 1391 04:37 ق.ظ
بقیه...؟؟؟؟؟؟؟
پس ادامه نداره؟!من اینو خیلی دوس دارم زودتر بذارینش دیگه...
MadJess میذارمش خانوما نتم مرده بود.....
دو هفته دارم تلاش میکنم زنده اش کنم...
سه شنبه 17 مرداد 1391 10:35 ق.ظ
واااااااااای خدای من!!! دیوونه شدم رفت!!

دارم میمیرم!! از ساعت6 صبح تا الان داشتم

داستانو میخوندم!!!

وای 24 قسمت خوندم!!! چشمام میخواد کور بشه...تموم بدنم داره درد میکنه ههه ههه

وااای گردنم دیگه!!(خوب کی مجبورت کرده)

خیلــــــــــــی داستانت باحالل و جالبه که24 قسمتشو یه جا خوندم!!!

وگرنه که من حوصله ی 2 قسمت هم ندارم که یه جا بخونم!!ههه ههه

مرسی عزیزدلم

راستی ببخشید عزیزم که واسه تک تک قسمتا

نظر نذاشتم!! اخه نت هی سرعتش میومد پایین! نمیشد

و به زور قسمتا رو میخوندم! دیگه شرمنده!!

ولی واسه قسمت های بعدی حتما نظر میذارم...زیاد اوکی؟؟

راستی باتبال لینک موافقی گلم؟؟
MadJess مشکلی نداره عزیزم...همین الانم که خوندی کافیه....
ممنونم....
رمز رو میدم بهت....
آره لینکت میکنم...
دوشنبه 16 مرداد 1391 09:01 ب.ظ
نه بابا من کی گفتم محاله؟؟الانشم داداش شیندونگم کلی لاغر شده......اما یکسری از افراد کلا استخون بندی درشتی دارن ...البته این نظره منه!!
MadJess اره...نظرت درسته.....
از نظر علمی هم ثابت شده این جمله...
دوشنبه 16 مرداد 1391 04:18 ب.ظ
جسی کجایی؟؟؟؟؟بابا5روزگذشت کی پارت 25 میذاری توآخرش منو دق میدی
MadJess نتم قطع شده بود....
یکشنبه 15 مرداد 1391 02:42 ب.ظ
من چه کنم آخه؟؟؟
این مثلا کپی ده ی وب قبلیمه.تا وب دیگه درست کنم چندروز میطوله
بیا به این آدرررررررررررررررررس
MadJess باشه....باید آدرس رو یه چیز متفاوت میذاشتی تا کمتر خظر داشته باشه هرچند این نظر منه.
یکشنبه 15 مرداد 1391 08:16 ق.ظ
خیلی گیج کننده شدوووه جالبه مرسی راستی میشه رمز دارشون نکنی اونوقت منچه جوری بخونمشون میمونم تو خماری
MadJess رمز رو به کسانی که میخوندن و میخونن که میدم.....
جمعه 13 مرداد 1391 06:12 ب.ظ
قالب جدید مبارک
MadJess ممنونم نینا جون
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


نمایش نظرات 1 تا 30