تبلیغات
الف فیکشن - Stage of Youth - Final ep
 
الف فیکشن
درباره وبلاگ


این بلاگیه که با نفس های الف ها گرم میشه و حضور و اتحادشونه که نشون میده زندگی با سوجو براشون متفاوت تره!!!

آدرس های بعدی وبلاگ :
www.elf-fiction.mihanblog.com
wwww.elfiction.blogfa.com


مدیر وبلاگ : MadJess
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

( قسمت بیست و ششم و آخر)

" بودن یا نبودن ؟! "

 

آقای چو آرام گفت : هه ، من حتی میدونم که تو چرا خواهرت رو کشتی!

دونگهه غرید : خیال نکن که منو میشناسی! دیگه هم منو به این اسم صدا نکن! اسم من دونگهه است!

ــ باشه ، تو خواهرت رو کشیتی اما الینه ( دوگانگی شخصیتی ) نبودی! همه چیز رو بعد از مرگ مادرت تو پزشک قانونی فهمیدم.تو مادرت رو نکشتی! اونو دوست  داشتی مگه نه؟ یا بخاطر تسلط کثیفش روی زندگیت نمی کشتیش؟

ــ میخوای چی رو ثابت کنی پیرمرد؟

ــ اگر الینه بودی کاملا خارج از کنترل بودی و تا حالا نباید کسی رو توی خانوادت ، دوستات ، و بقیه مثل من! رو زنده میگذاشتی.تو اونقدر دیوونه نیستی پسرم! کاملا اختیارت دست خودته. حتی منتظر یه لحظه مثل الان بودی که همه از خونه بیرون رفته بودن جز کیو! به نظرم باید باهوش تر از اینا باشی که خودتو با تو رویای یه آدم خون آشام بودن دیوونه کنی یا خودتو تو نقش دراکولا بودن گم کنی! الان چرا مثل یه خون آشام به ما حمله نمی کنی؟ خون خانواده قطعا خوشمزه تر از بقیه خواهد بود!

تو تمام بچگی و نوجوانیتو توی کلیسا بازی میکردی. مادرت بخاظر تعصبش و هم بخاطر اینکه از شوخی  های وحشتناکی که با دوستات میکردی خبر داشت مجبورت میکرد وقتت رو اونجا بگذرونی تا شاید خدا کمکت کنه.یکروز وقتی همدیگه رو دیدیم که 6 سالت بود. برای مراسم خاک سپاری مادرم همه ی خانواده اونجا بودیم. تو نزدیک دیوار کلیسا ترقه گذاشتی و همه ی جمعیت رو ترسوندی و پراکنده کردی.اونروز برای اولین بار بعد از طلاق گرفتن از مادرت بغلت کردم و با هم حرف زدیم و تو متاسفانه هیچ تغییری نه از لحاظ اخلاقی و شخصیتی و نه از لحاظ ظاهری با اون موقع نکردی.

ــ برای همین کیو رو ازم قایم میکردی؟

ــ کیو شیطون بود و هست اما هیچ وقت به اندازه ی تو خشن و ترسناک نمیشه! شما دوتا برادرین اما شبیه هم نیستین.آره ، اعتراف میکنم کیو رو فرستادم پوسان تا از روزی مثل امروز که پیش بینیش میکردم جلو گیری کنم. از امروز می ترسیدم.کنار شیوون تو پوسان جاش امن بود ام سرنوشت روزی مثل امروز رو رقم میزد.... چه دیر و چه زود...

آقای چو بی درنگ ادامه داد: من خیلی باهوش نیستم. اما مادرت رو خیلی خوب شناختم. اون با باج دادن به تیم پزشکی تو رو دیوونه جا زد تا توی دادگاه از جرمت بگذرن.اما من پافشاری کردم چون میخواستم یه مدت رو توی زندان بگذرونی و این برات بهتر بود.

ولی تو! از زیر مجازاتی که واقعا حقت بود در رفتی. هرچند که من بیشتر از تو ، مادرت رو مقصر میدونم. تو تمام بچیتو توی کلیسا بودی.بجای اینکه با همسن های خودت تو مدرسه بازی کنی و درست درس بخونی و مثل بقیه ترتبیت بشی فقط شخصیتت تعصبی و پر از عقده شده.

ــ تو هیچ وقت نمی فهمی من چرا خواهرمو کشتم!

ــ فهمیدم! جسد خواهرتو کالبد شکافی کردن. تو پزشک قانونی مشخص شد که حامله بوده. بخاطر شخصیت تعصبیت اونو کشیت! اونم اینقدر وحشیانه! مادرت اصلا از دخترش دفاع نکرد چون من وکیل شوهرش بودم. بخاطر لجبازی با من دختر بیچاره شو ول کرد!

دونگهه برای اولین بار آهسته حرف زد. نرم تر شده بود: اون به من گفت اینکارو بکنم. اون گفت سورا فاسد شده.گفت که باید جلوشو بگیرم.گفت بترسونمش....گفت بکشمش!

ــ چرا اینکارو کردی؟؟!!؟ تا وقتی اون دختر دبیرستانی رو نکشته بودی هیچ کس بهت کاری نداشت. حالا دوباره داری اشتباهتو تکرار می کنی!

ــ من دیگه راهی ندارم.

ــ میدونی که می برنت. محاکمه میشی. من نمیتونم ازت دفاع کنم.

ــ نمیخوام برای من دل بسوزونی! هرکاری هم کنی نمی تونی جبران اون سال هارو بکنی.

ــ معلومه که نمی تونم. اما می تونم تو دادگاه با همون بهانه ی الینه بودن توی مجازاتت تخفیف بگیرم. میتونم درستش کنم اما اگر کار خلاف دیگه ای نکنی.

ــ من هیجین رو کشتم. کسی بود که بهم خیانت کرد!

کیو نالید : منم بکشی فکر نمی کنم فرقی به حالت بکنه ، مگه نه؟

ــ تو ساکت باش! من حرف های پدرتو باور نمی کنم . میخواد منو گیر بندازه. اعدامم میکنم.

کیو خندید : در هر صورت اعدامت میکنن! نمی فهمی میخواد کمکت کنه؟ قول میدم حتی اگر سه ساله بودی هم اینقدر شعور نداشتی!

آقای چ داد زد : کیو! برادرتو عصبانی نکن!

خندید : کدوم برادر؟ اون میخواد منو بکشه! اونم بخاطر شتباهات تو!

آقای چو جلوتر رفت . دونگهه تفنگ رو به سمت قلبش گرفت: جلو بیای می زنمت!

آقای چو بی اهمیت جلو تر رفت. سونگمین هم پشت سرش نزدیکتر میشد.

ــ نمیتونی منو متقاعد کنی که گناهی نداری!

ــ میدونم، به کیو کاری نداشته باش. میخوام بشینم جای کیو.

ــ منم گناهی نداشتم . اما زندگیم نابود شد.

ــ تو منو نمی شناختی.تو پدر و مادر داشتی. خئدت و مادرت نابودش کردین!

ــ کیو! بلند شو! من اونجا می شینم.

کیو نگاهی به صورت بی رحم دونگهه انداخت.

چاقو را برداشت. تفنگ را روی پیشانی آقای چو گذاشت: تو بشین!

نشست. خم شد و در گوشش گفت : باید کمکم کنی.

ــ کمکت می کنم. هردومون میدونیم که تو پسر منی.من مثل آقای لی نیستم که پلیس هارو دنبالت فرستاده. میتونی بهم اعتماد کنی. من پدر واقعیتم.میخوام نجاتت بدم.

ــ اعتماد؟ چطور میخوای بهم ثابت که میتونی بهت اعتماد کنم؟

ــ تو الان زندگی منو تو دستات داری.دیگه چی رو میتونم گروی اعتماد تو بزارم؟

ــ زندگی خانوادت!

کیو با سونگمین حرف میزد.دونگهه تفنگش را روی کیو نشانه گرفت . خم شد و در گوش آقای چو گفت : ببین چطور زندگیشو ازش میگیرم!

انگشت اشاره اش را روی ماشه گذاشت.کمتر از ده ثانیه شلیک کرد.

" بودن یا نبودن!؟ مسئله ی لعنتی این است!

هدف دونگهه ، کیو بود. اما هدف گلوله نه قلب کیو بود ، نه سرش و نه حتی شکمش.

سونگمین طبق قولی که به کیو داده بود عمل کرد و دینش را به کیو ادا کرد. هدف گلوله پای راست سونگمین بود.

دونگهه درگیر اشتباه بزرگش در شلیک کردن آخرین گلوله ی تفنگش بود. تاحالا با تفنگ شلیک نکرده بود. اون شانس رو از دست داد! آن لحظه حتی صدم ثانیه ها هم مهم بودند.مهم تر از زندگی و حتی مرگ!

در همان چند ثانیه سونگمین که جلوی کیو پریده بود تا از او محافظت کند روی زمین افتاد، کیو تصمیم گرفت که حمله کند یا کنار سونگمین بماند و آقای چو با یک مشت دونگهه را روی زمین انداخت و دونگهه با چاقو گردن و بازوی او را زخمی کرد.

چند ثانیه بیشتر از همیشه ارزش پیدا کرده بود.

 

 

 

 

دونگهه به قولش عمل کرد ، انتقام گرفته بود.

آقای چو به قولش عمل کرد ، دونگهه به جای چوبه ی دار در زندان بود.

کیو به قولش عمل کرد ، پدر و مادرش هیچوقت از راز های مهم همدیگر با خبر نشدند.

شیوون به قولش عمل کرد ، عادی رفتار کرد و در دفتر وکالت برادر ناتنی اش مشغول به کار شد.

ایونهیوک به قولش به کیو عمل کرد ، با آرا دوست شد و وقت زیادی را با هم می گذراندن.

یسونگ به قولش عمل کرد ، تا آخر مراقب ریووک بود و تنهایش نگذاشت.

سونگمین به قولش عمل گرد ، دینش را به کیو ادا کرد و جانش را بخاطر او به خطر انداخت.

و دوباره کیو به قولش عمل کرد و برای اولین بار بالای سر سونگمین گریه کرد.

و در آخر زمان به قولش عمل کرد ، زندگی بعد از چند ماه با وجود تغییرات شدید به حالت عادی برگشته بود.

 

 

 

 

آخرین دسته از پوشه های مرتب شده را در کشو جا داد.

ــ شیوون ، امروز خیلی خسته ام. هروقت تموم کردی بگو تا زود بریم خونه.

موبایلش زنگ خورد : الو؟ سلام پسرم چی شده؟

ــ ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ــ وای! چی داری میگی؟! یه هفته زودتر؟!

ــ ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ــ الان بیمارستانید؟

ــ ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ــ باشه ، میدونم. من واسه ی تو و خواهرت هم پیشش بودم. الان میایم بیمارستان.

ــ ـــــــــــــــــــــــــــــــــ

ــ خداحافظ عزیزم.

شیوون با کنجکاوی به برادرش نزدیک شد: چی شده؟

ــ پسرمون داره بدنیا میاد. عجله کن باید بریم بیمارستان.

ــ پسرمون؟!؟!

ــ منظورم پسر من و ناراست! پسرمون چیه؟ بجنب میخوام پیشش باشم.

ــ خستگیتو یادت رفت؟؟

خندید و کتش را برداشت  و دنبال کیو جون از دفتر خارج شد.

 

 

 

 

ــ سونگمین بیچاره خیلی دوست داشت برادرمو ببینه!

ــ یجوری میگی دوست داشت انگار مرده!!!! فرداشب برمیگردن.

ــ دلم میخواست منم باهاشون برم.دلم براش تنگ شده.

ــ کجا بری؟ دوست دخترامون با مامانشون رفتن دیدن یکی از دوستاش تو اینچئون. ما رو ببرن چیکار؟ هرچند که منم دوست داشتم برم...

آهی کشید: الان آرا و هیوک رفتن سینما و تا دیروقت برنمیگردن.... هیییی... بزار برادرم بزرگ بشه، آموزش هامو شروع میکنم!

ــ قرار شد اسمش رو چی بزارن؟

ــ هرچی میخوان بزارن!فعلا که دارن با هم خوش میگذرونن بعدا واسه ی اسم بچه تصمیم میگیرن.من فقط خوشحالم که دختر نشد وگرنه باید مثل آرا تحملش میکردم تا بزرگ شه و سریع واسش دوست پسر پیدا میکردم!

یسونگ تاس انداخت و داد زد : جفت شش! مهره هایش را سریع از تخته بیرون انداخت.

ــ تو خیلی بی کلاس تاس می اندازی!

شیوون کنار آنها نشست: اصلا ذوق نداری برادرت رو ببینی؟

ــ سلام عمو! ببین این دست چقدر بد می اندازم! مامان و بابا دارن حرف های عاشقانه میزنن...مزاحمشون نمیشم.

ــ یسونگ بزار من جای کیو تاس بندازم.

یسونگ به شیوون خیره شد: قیافه ات داد میزنه که میدونی اسم بچه رو چی گذاشتن!

ــ وای یسونگ ! تو خیلی باهوشی! آره میدونم.

کیو مهره های سفیدش رو جابجا کرد: پس چرا معطلی؟ بهمون بگو دیگه.

ــ ته مین. اسمش رو گذاشتن چو ته مین.

کیو تاس ها رو به یسونگ داد: قبول نیست! اصلا اسمش شبیه اسم من یا بابا نیست.

یسونگ گیج شد: مگه اسم شما شبیه همه؟

ــ اسم من مثل بابائه. کیوهیون و کیو جون. آرا هم مثل مامان...آرا و نارا!

ــ وای! من چقدر گیجم! تاحالا به ذهنم نرسیده بود.

ــ اُپا تو همیشه گیج بودی! دیگه همه عادت کردیم!

شیوون و کیو خندیدند. یسونگ مهره ی آخرش رو از تخته بیرون برد : تو دیگه پسر من نیستی! ته مین پسرمه!

 

 

 

 

به پشت روی تخت دراز کشیده بودند.سونگمین دوباره سر صحبت را باز کرد :  برادرت خیلی خوشگله.فکر کنم بزرگ که بشه از تو قیافش بهتر بشه.

ــ از من هم که بهتر بشه باز به تو محل نمی زاره! تازه جذابیتش اصلا به من نمیرسه!

ــ میدونم...

مکثی کرد: کیوووو من به خانوادتون حسودیم میشه. پدر و مادرت خیلی عاشق همن . حتی حاضر شدن بعد از پانزده سال دوباره بچه دار شن و بزرگش کنن.

ــ به چی حسودی میکنی؟ یکمم به گذشتمون فکر کن. مادر من هیچ وقت نمی فهمه که پدرم قبلا ازدواج کرده و دونگهه پسرشه.

ــ چه اهمیتی داره؟ بفهمه هم مطمئنم تغییری نمیکنه. درضمن اون مال خیلی وقت پیشه. الان دیگه مهم نیست.

ــ برای منم دیگه مهم نیست. درضمن اونا الان دیگه خانواده ی تو هم محسوب میشن.میتونی اونا رو مامان و بابا صدا بزنی...منو هم یوبو ( عزیزم) صدا بزن!

خندید : میخوای آبرومونو ببری/ همون کیو خوبه! بهشون خبر دادی امشب نمیری خونه؟

ــ اونا مشکلی ندارن اما با اینحال بهشون خبر دادم. ته مین پسر خوبیه..اذیتشون نمیکنه.اونا هم با آرامش به عشقشون میرسن!

ــ ته مین که همیشه بغل شیوونه! انگار پرستار بچتونه! منم میخوام عموش باشم..

ــ تو فقط میتونی زن برادرش باشی!

ــ کیووووووووو...

ــ بیا نزدیکتر.داری از روی تخت میوفتی پایین.

سونگمین روی تخت جابجا شد و به کیو نزدیکتر شد.کیو بغلش کرد : اونروز برای اولین بار واقعا از ته قلبم گریه کردم.

ــ باید میرفتی حساب دونگهه رو برسی، نه اینکه بشینی بالای سر من آبغوره بگیری!

ــ نمیدونی چه حسی داشتم. اینقدر هول شده بودم که خودمم نمیشناختم.دیدم که بابا زدش.سریع نشستم بالای سر تو. تو سریع بیهوش شدی.بابا هم به آمبولانس زنگ زد و بعد به یکی از دوستاش که بی سروصدا دونگهه رو ببرن.سونگمین نشست: پای من تقریبا مثل روز اولش شده.تو هم که در امانی... اما پدرت 25 سال زجر کشیده و هنوزم میکشه.

) همینه دیگه...خوشبختیش تا ابده...بدبختیش هم همینطور Stage of youthــ دوره ی جوانی ( 

سونگمین روی کیو خم شد : مال ما چطوریه؟ خوبه یا بد؟

ــ مال ما عالیه!

سونگمین رو به طرف خودش کشید و لبـــ هاشو روی لبـــــ های اون گذاشت...

 

 

" پایان"





نوع مطلب : Stage of Youth، فن فیک، کیومین، یووک، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
یکشنبه 29 مرداد 1391
MadJess
سه شنبه 18 اردیبهشت 1397 08:08 ق.ظ
Hey superb blog! Does running a blog like this require a massive amount work?
I have very little understanding of programming however I
had been hoping to start my own blog in the near future. Anyways, should you have any
recommendations or tips for new blog owners please share.
I know this is off subject nevertheless I just wanted to ask.
Thanks a lot!
چهارشنبه 12 اردیبهشت 1397 11:15 ب.ظ
Remarkable! Its truly awesome article, I have got much clear idea concerning from this article.
دوشنبه 27 شهریور 1396 04:27 ق.ظ
Great beat ! I would like to apprentice whilst you amend your web site, how could i subscribe for a weblog site?
The account aided me a applicable deal. I have been tiny bit
familiar of this your broadcast provided vivid transparent concept
دوشنبه 30 مرداد 1396 10:00 ق.ظ
Nice post. I was checking constantly this blog and I am
impressed! Very helpful info specially the last part :) I care for such
info a lot. I was looking for this certain info for a long time.
Thank you and good luck.
سه شنبه 17 مرداد 1396 08:03 ق.ظ
Pretty! This has been a really wonderful post.

Thanks for providing this info.
سه شنبه 26 اردیبهشت 1396 05:11 ق.ظ
These are truly wonderful ideas in regarding blogging. You have touched some
good points here. Any way keep up wrinting.
دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 03:50 ب.ظ
Thanks for finally talking about >الف فیکشن -
Stage of Youth - Final ep <Loved it!
شنبه 19 فروردین 1396 07:00 ب.ظ
Way cool! Some very valid points! I appreciate you writing this
write-up and also the rest of the website is very good.
شنبه 19 فروردین 1396 03:47 ب.ظ
Do you have a spam problem on this blog; I also am a blogger,
and I was wondering your situation; we have created some nice
procedures and we are looking to swap solutions
with other folks, why not shoot me an email if interested.
شنبه 12 فروردین 1396 02:16 ب.ظ
Excellent blog here! Also your web site loads up very fast!
What web host are you using? Can I get your affiliate link to your host?
I wish my site loaded up as quickly as yours lol
پنجشنبه 16 آبان 1392 01:59 ق.ظ
خوشالم که خوب تمومید!!
خوبه که رمز نداشت چون نمیتونستم صبر کنم!
مرسی...
MadJess :)
خواهش میکنم
سه شنبه 5 شهریور 1392 08:40 ق.ظ
age comentamo az parte aval 2nbal konin bishtar saatesho manzoorame
motevaje mishin

rastii to comente qablii manzooram Leader bood na Keader -_- he he
Teuke khodemono migam
pesare aqdas khanoom
man beram bekhabaaaaaam
MadJess لیتک بود که.....
همونی که همراه کیبوم بود...یکی از همون پلیسا
یا اگر کانگین اون بود لیتک همون پسری بود که دوست دختر هائه بخاطر اون ولش کرد
سه شنبه 5 شهریور 1392 08:37 ق.ظ
Dongahe naumad naumad
oamad zad paye bachamo naqes kard
joooon joooon
ka hemaeye my looove ha boodan
joz keadeeeeeeeeeeeer
ke jaaaash khaliii booooooooooooooood
bachehaaaaaaa
man daqiqan az saate 2shab in fico shoro kardam be khoondan
alan saat daqiqa 8.33 sobe
beynesh karaye dg ham kardam
vali khob kolan sob ta shabo pash booodaaaaam
valiii qashang booooooooooood
2esh dashtam
ba inke qesmataye eshqoolaneye kyuminish kam bod
ama bazam 2ss dashtaaaaam
iin sahneye akhar ba n kiss scene jobran shod
alan hame chii okeye
MercIiiiiiiiiiii
bachehaaaaaaaaa
bad az modatha
belakhare tame
1fike kamele tamoom shodeye KyuMini u cheshiiidaaaaaaaaaam
noooshe joonam
goshte tana beshe
jooon jooon
albate ba tashakor az shoma ham vatanane gerami
va baqiye dast andar karano avamele poshte sahne

bazam merciiiiiii bachehaaaaaaaaaaaa
kheylii khooob booooooooood

MadJess خوشحال شدم....ممنون که خوندی
لیدر هم بود. توی کامنت بعدیت توضیح دادم
نوش حان!
دوشنبه 16 بهمن 1391 06:53 ب.ظ
خیلی خیلی قشنگ بود...عالی بود...قشنگ بود خیلی لذت بردم..اروم و لطیف...عالی
MadJess ممنونکم عزیزم. قابلی نداشت
سه شنبه 30 آبان 1391 11:35 ب.ظ
مرسی،خوب بود
MadJess خوبی از شماست!
پنجشنبه 30 شهریور 1391 06:23 ب.ظ
خیلی زحمت کشیدی
فن فیک قشنگی بود
MadJess ممنونم نگار جوون
دوشنبه 27 شهریور 1391 08:28 ب.ظ
mer30 ! khub bud vali omidvar budam naghsh Yesung bishtar bashe!
MadJess دیگه نشد...سوری
جمعه 17 شهریور 1391 12:20 ق.ظ

یعنی تموم شد؟

همه چی چه عالی تموم شد

جسی جون بابته این تاخیر تو خوندن داستان واقعااااااااً معذرت میخوام

سرم جدی شلوغ بود

عالی بود و خیلییییییییییی قشنگ تموم شد
دستت درد نکنه جسی جونم
MadJess یسسس تموم شد
بععععله!
عیب نداره عزیزم...
منم سرم شلوغه درکت میکنم!
ممنونم.... عزیزم
خواهش میکنم
منم کیس و بغل
یکشنبه 12 شهریور 1391 11:04 ق.ظ
تموم شد؟ وااای چرا من هنوز تو شوکم؟ همه چی به خیر و خوشی گذشت یکم خونینترش میکردی حالمون جا بیاد ها ها ها منم واسه خودم یه پا دویلم
MadJess اینو بچه ها کلی خواهش و التماس کردن خونی نشه!!!! هاهاها
تسخیر شده خون اینو جبران میکنه...
پنجشنبه 9 شهریور 1391 11:07 ب.ظ
محشرررررررررررر بود جسی جون
من هنگم الان..
واقعا خسته نباشی
ای وانت کیوووووووو
ای کاش من جای مینی بودمممممممممممممممممم
جسی ای ام نابود
فک نکردی اگه تیر به کیوهیون میخورد من میمردم؟!!!!!
دونگهه روانی به کیوم چیکار داری برو یقه باباتو بچسب
MadJess به به کیوز گرل!!!!
منم هنگم.......کککک!
منم وانت کیو! داغ دلمو تازه نکن!
من یو رو دوست دارم مصدومش نمیکنم!
ککک بابای اشتراکی
دوشنبه 6 شهریور 1391 04:18 ب.ظ

جسی تموم شد؟من بازم میخام چسبید...
دونگی رفت زندان خدایا....اخه این که بچگی هم نکرده بود حالا باید بمونه تو زندان
جسی محشر بود دستت درد نکنه اخرشم قشنگ تموم شد فقط این شیون بیچاره تک و تنها موند....
بازم میسی خانومی........
MadJess ک ک ک ....فینیش!!!!
آره بچم عقده ای شد دیگه...
شیوون مجرد میمونه تا بختش باز شه
بازم خواهش
جمعه 3 شهریور 1391 05:34 ب.ظ
وای خیلی خیلی قشنگ بود
اوخی دلم برای دونگهه سوخت با این که انقدر همرو عذیت کرد
خدا رو شکر مینی نمرد من نگرانش بودم

مرسیییییییی مرسیییییییی
MadJess منم دلم واسش میسوزه...
یسسسس نمرد اینبار....
خواهش خواهش
جمعه 3 شهریور 1391 05:29 ب.ظ
سلاممممممم
وای من چقدر دیر اومدم
MadJess سلام عزیز دلم
عیب نداره فدات شم
پنجشنبه 2 شهریور 1391 01:52 ب.ظ
وایییییییییییییییی عالی بود جسی واقعا
من به هر پایانی فکر کرده بودم الا این پایان ...فکر میکردم اخرش همشون بمیرن...این دونگهه یا شیندونگ یا هه چه دویلی بود برا خودشا....
هییییییییی این شیوونم که اخرش ترشید شوهر نکرد بچم...دستت درد نکنه جسی واقعا قشنگ بود
خیلی خوشحالم که اخرش همشون زنده موندن هه هه هه
MadJess خیلی اوقات رگ دویلیم فوران میکرد میخواستم چندتا از اصلی هارو بکشم اما جلوی خودمو گرفتم برای فیک بعد....
اون که دویل خالصه!ممنونم عزیزم و خواهش میکنم
چهارشنبه 1 شهریور 1391 02:28 ب.ظ
همین که مینی زنده مونده لطف بزرگیه
MadJess بهههههلههه
چهارشنبه 1 شهریور 1391 02:06 ب.ظ
Kolan Jessie aziz mazhare lotfo otufate!!...khkhkh.
Srry!!
MadJess میدونم...ک ک ک
چهارشنبه 1 شهریور 1391 12:32 ب.ظ
لطف کردی
MadJess هه هه هه
چهارشنبه 1 شهریور 1391 12:30 ق.ظ
من همیشه سر کیومین کلی گریه میکنم اره خیلی بهش میاد زجر بکشه بیچاره
MadJess دیگه اینبار نکشتم مینیو...
بخاطر ویتامین های عزیز
سه شنبه 31 مرداد 1391 11:25 ب.ظ
شوخی کردم بابا!!
بی خیال!!
MadJess وای نکشین همو!
سه شنبه 31 مرداد 1391 11:23 ب.ظ
و دوباره کیو به قولش عمل کرد و برای اولین بار بالای سر سونگمین گریه کرد.
هیییی عاشق این تیکش شدم!!!

ــ سونگمین بیچاره خیلی دوست داشت برادرمو ببینه!
ــ یجوری میگی دوست داشت انگار مرده!!!! فرداشب برمیگردن.
ــ دلم میخواست منم باهاشون برم.دلم براش تنگ شده.
ــ کجا بری؟ دوست دخترامون با مامانشون رفتن دیدن یکی از دوستاش تو اینچئون. ما رو ببرن چیکار؟ هرچند که منم دوست داشتم برم...

این یه تیکش از خنده پوکیدم!!ک ک ک

دلم واسه داستانت تنگ میشه.در هر صورت یه عالمه مرسییییییییی
MadJess منم دوست داشتم این تیکه قول هاشونو.

ک ک ک
ممنونم عزیزم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


نمایش نظرات 1 تا 30