تبلیغات
الف فیکشن - love face - part 6
 
الف فیکشن
درباره وبلاگ


این بلاگیه که با نفس های الف ها گرم میشه و حضور و اتحادشونه که نشون میده زندگی با سوجو براشون متفاوت تره!!!

آدرس های بعدی وبلاگ :
www.elf-fiction.mihanblog.com
wwww.elfiction.blogfa.com


مدیر وبلاگ : MadJess
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

نظرات میهن بلاگ هم که جدید شده.مبارکمون باشه!!!!

خوب اومدم با قسمت بعدی " چهره ی عشق " .امیدوارم خوشتون بیاد.

نظر هم یادتون نره بدین آدم انگیزه پیدا میکنه نظراتتونو میخونه.

 

ــ چی؟ می خوای ین رو اینجا پیش من بذاری؟

ــ فقط برای چند وقته. اگه می تونستم اصلا اینو ازت نمی خواستم.

ــ هانگنگ این درخواست زیادیه! پسرت حتی خودش تنهایی دستشویی هم نمی تونه بره. من وقت نمی کنم براش غذا درست کنم. این چند روز خودم همش غذای اماده یا تو رستوران خوردم. من نمی تونم از یه بچه مواظبت کنم.

ــ می دونم چی میگی اما باور کن اونجا نه کسیو دارم نه وقت دارم. این هفته ی آینده همش چند ساعت خونه ام. هیچ مهدکودکی بچه رو تا ساعت 12 شب نگه نمی داره. صبح ساعت 4.5 باید بیدار شم و 6 خارج از شهر باشم. هیچول تو قبلا هم وقتی من نبودم خیلی مراقب ین بودی.

ــ بذارش خونه ی جونگ وو یا سان کیو.

ــ جونگ وو خودش کالج میره و مامان و باباش هم قبول نمی کنن. سان کیو هم مسافرته. هیچول خواهش می کنم.

ــ پولشو ازت می گیرم. به عنوان پرستار 24 ساعته ی بچه ات.

ــ باشه، قبوله. هر چقدر بخوای بهت میدم.

ــ خوبه. سر قیمتش با هم کنار میایم.

ــ وسایلش رو با خودم اوردم. بقیه ی چیزهاش هم که قبلا همینجا بود. من باید برم، مرخصی ساعتی گرفتم.

ــ هی صبر کن! همینقدر زود میری؟ نمی خوای چیزی بگی؟

بغــ.لش کردم: ممنون... و اینکه حواست باشه به ین چیزای بد نشون ندی و تا اینجاست کارای بدی مثل کار دیشبت ازت سر نزنه. صبح هم برسونش مهدکودک مثل همیشه. عصرها هم میری دنبالش و با هم تا صبح، مجردی خوش می گذرونین. من آدمیم که قبلا متاهل بودم، مزاحمتون نمی شم.

هیچول اومد نزدیکم: قول میدم مامان خوبی براش باشم.

ــ امیدوارم اونقدر که برای من زن خوبی بودی برای ین هم مادر خوبی باشی.

ــ مسخره ام می کنی؟

ــ نه، فقط شوخی بود.

ــ مگه من واست زن خوبی نبودم؟

ــ چی داری میگی؟ من که یادم نمیاد بیشتر از یه بار ازدواج کرده باشم.

ــ هانی!

ــ هانی؟

ــ عزیزم مراقب خودت باش. ین رو هم به من بسپار. من خیلی مراقبشم. و هلم داد بیرون و در رو بست.

فکر کنم دیوونه شده باشه. امیدوارم منظورش این نبوده باشه که بلایی چیزی سر ین بیاره. کفشهامو پوشیدم. سریع از پله ها رفتم پایین. اگر می خواستم به موقع برسم و وقت کنم یکم بخوابم باید همین الان با بیشترین سرعت حرکت می کردم.

قبل از حرکت یه لیوان قهوه ی داغ خوردم که خستگیم رفع شه. با درموندگی 100 کیلومتر اول رو رانندگی کردم. دیگه نمی تونستم. باید ده دقیقه هم که شده می خوابیدم.

جاده دوبانده بود و باید حداقل خودمو به یه پارکینگ جاده ای می رسوندم. رو تابلوی کنار جاده نوشته بود تا پارکینگ بعدی 30 کیلومتر! وای 30 تای بعدی را چطوری برم؟

سرعتم  رو زیادتر کردم. باید زودتر می رسیدم. چشم هامو برای پلک زدن روی هم گذاشتم اما قدرت نداشتم بازشون کنم. دستهام شل شدن، نمی تونستم فرمان ماشین رو نگه دارم. الان وقت خوابیدن نبود... اما خواب رفتم... و دیگه بیدار نشدم.

...............................................................................................

ــ هیوک! بیا این کراوات رو بزن. اون یکی رو دوست ندارم.

ــ اما خودت برام خریدیش، یادت رفته؟

ــ الان دیگه دوســ.تش ندارم. بعدشم تو پاییز همه کراوات های تیره می زنن، نه قرمز به این جیغی.

ــ اینکه جیغ نیست. من اینو بیشتر دوست دارم.

و رفت جلوی آینه وایساد. رفتم پشت سرش، دست انداختم دور کراواتش و چرخوندمش: هی! دیوونه شدی؟ می خوای خفه ام کنی؟

ــ نه ببین این به موهای بلوندت بیشتر میاد.

چند بار به کراوات نصفه گره زده شده ی دور گردنش و کراواتی که دست من بود نگاه کرد و با بی میلی گفت: باشه.

ــ عاشــقتم هیوکجه!

ــ نمی دونم چرا حرفاتو باور می کنم، اصلا نمی دونم.

ــ چون تو هم عاشــقمی. اینو نمی دونی؟

ساعتم رو دور مچم پیچیدم: بریم.

پالتوش رو برداشت و همراهم اومد.

ــ به نظرت اون پسره... گفتی اسمش سیهونه؟

ــ نه، شیوون.

ــ میدونی چرا ازمون خواست بریم ببینیمش؟

ــ نمی دونم.

ــ برای چی می خواست منم بیام؟

ــ نمی دونم.

ــ هیچ حدسی هم نمی تونی بزنی؟

ــ نه، لابد خودش می خواد بهمون بگه که چکارمون داره.

ــ به نظر من این جور آدما خطرناکن. اصلا ازش خوشم نیومد.

ــ قرارم نیست ازش خوشت بیاد.

سوار اولین تاکسی که جلوی در هتل توقف کرد شدیم.

تو راه هیچ حرفی با هم نزدیم.

از صندوقدار رستوران پرسیدم که باید کجا بریم و راهنماییمون کرد.

فقط شیوون پشت میز نشسته بود. پالتوی چرمی مشکی پوشیده بود و به منوی رستوران نگاه می کرد. لین رو همراه خودش نیاورده بود.

کنار میز ایستادیم.

ــ سلام آقایون.

( خیلی مطمئن به نظر می رسید. )

ــ براتون بهترین غذای رستوران رو سفارش دادم. چرا نمی شینید؟

ــ ممنون. و نشستیم.

ــ بدون مقدمه شروع می کنم. در مورد لین می خوام صحبت کنم.

ــ گوش میدم.

ــ اول از همه باید بگم که فکر نمی کنم به شما برای مترجم نیاز باشه.

ــ قطعا دیگه نیازی نیست!

ــ می دونم لین دختر جــذابیه اما دلیل نمی شه که...

ــ پریدم وسط حرفش : منظورتونو واضح می دونم، بهتر نیست شخصیت کسی رو با گفتن این حرفا پایین نیارید؟

ــ خب، بهتره که می دونید پس رک تر میگم و ظاهرا احتیاجی به مقدمه چینی نیست.

ــ نه نیست.

گارسون همراه با میز چرخدارش کنار میز ما قرار گرفت و بدون اینکه چیزی بگه بشقاب ها و غذاها رو روی میز چید و رفت.

به اون هیوک نگاه کردم. اولش خیلی کنجکاوی می کرد که بدونه قضیه چیه اما الان که می دیدمش به نظرم خیلی بی خیال می اومد. به ظرف روبروش نگاه کرد و با چنگال محتویات داخلش رو بررسی کرد.

ــ چی؟ این پای قورباغه ست؟

شیوون به اون اهمیتی نداد و مکالمه رو از سر گرفت : هر چند که شاید ناخواسته یا شایدم عمدی باعث این اتفاق شدی.

ــ کدوم اتفاق؟ من کاری نکردم که به شما مربوط باشه.

اون هیوک داد زد : پای سوخاری شده ی قورباغه ست! و به طرف دستشویی آخر راهرو دوید.

شیوون باز اهمیت نداد : اتفاقا به من خیلی هم مربوط میشه. تو با گوش دادن به حرف هاش و تعریف هایی که ازش کردی و چاپلوسی هات کاری کردی که تغییر کنه.

ــ چکار کردم؟ من فقط چند جای پاریس رو نشونش دادم و اگه این باعث تغییراتی تو اون شده باشه ، این واقعا تقصیر من نیست.

ــ اگر بین شما دو تا علاقه ای باشه یا نه من اهمیتی نمی دم. تویی که باید پا پس بکشی!





نوع مطلب : Fame against Love، فن فیک، ایونهه، هانچول، سیچول، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
پنجشنبه 9 شهریور 1391
Lucy
جمعه 17 فروردین 1397 06:10 ب.ظ

Kudos. Lots of data.

acheter cialis kamagra prezzo di cialis in bulgaria purchase once a day cialis cialis 5 mg para diabeticos cialis coupon acheter du cialis a geneve cialis 100 mg 30 tablet cialis canada on line cialis 5mg non 5 mg cialis generici
جمعه 3 فروردین 1397 01:50 ب.ظ

Incredible lots of awesome tips.
precios de cialis generico viagra vs cialis vs levitra weblink price cialis wow look it cialis mexico rx cialis para comprar ou trouver cialis sur le net cialis lowest price we like it cialis price cialis generico lilly tadalafil 5mg
یکشنبه 27 اسفند 1396 09:05 ب.ظ

Very good facts, Kudos.
cialis tadalafil online generic cialis 20mg uk cialis official site cialis great britain buying cialis in colombia buy cialis uk no prescription safe site to buy cialis online usa cialis online cialis dosage amounts acheter cialis kamagra
شنبه 18 شهریور 1396 06:39 ق.ظ
Hi there, this weekend is good for me, because this time
i am reading this wonderful informative article here at my house.
دوشنبه 30 مرداد 1396 11:05 ق.ظ
Very shortly this web site will be famous amid all blogging and site-building visitors, due to it's nice articles
سه شنبه 19 شهریور 1392 02:44 ق.ظ
پای قورباغه سوخاری شده طعم مرغ میده
MadJess واقعا؟*__*
پنجشنبه 16 شهریور 1391 04:20 ب.ظ
Lucy قربانت...
یکشنبه 12 شهریور 1391 08:09 ب.ظ

وای خدا من سر تیکه هیوکی از خنده غش کردم!
ممنون عزیزم خسته نباشی..منتظر قسمت بعدم
Lucy منم ذوق مرگ شدم دیدم نظر گذاشتی...
ممنون که خوندی.
یکشنبه 12 شهریور 1391 08:05 ب.ظ
ینی چی؟؟؟؟ نکنه هانی بمیره ینی چی دیگه بیدار نشدم؟؟؟ وای خدا
Lucy سلام قربونت برم...
نه عزیزم مردن در کار نیست...
ین بابا می خواد...
من که یه بچه رو یتیم نمی کنم!
شنبه 11 شهریور 1391 02:17 ب.ظ
ممنون عزیزم خیلی قشنگ بود
Lucy قربانت عزیزم. قشنگی از خودته...
شنبه 11 شهریور 1391 03:18 ق.ظ
دلم واسه هانی تنگ شده شدید
Lucy منم دلم تنگ شده ولی دیگه هانی بی هانی...
پنجشنبه 9 شهریور 1391 11:59 ب.ظ
الهی بگردم هانیییییییییی
یعنی چی دیگه بیدار نشد؟؟؟؟؟
نکشیش یه وقت چجوری دلت میاد اخه
ایییییییییییییییی پای قورباغه
یکی نیست بره به شیوون بگه تو دوست دخترتو جمع کن چیکار مردم داری والا
ادامه بزار ماماننننننننننننننن
Lucy وای مامان، عزیزم اینقدر حرص نخور دخترم!!!
نمی کشم هانیو!بخاطر تو خوشگلم.
شیوونم سر عقل میاد کم کم.
پنجشنبه 9 شهریور 1391 07:02 ب.ظ
این دونگهه انقدر شعور نداره یکم لی لی ب لالا ی ایون بذاره؟مثلا بش بگه عزیزم تو همه جوره قشنگی....یا سر اون صحبت پای غورباقه....ینی محل سگم بش نذاشتاااا:دی
بلخره یه هانچول دیدیم!
من طرفدار هانچولم ولی هرچی فیک خوندم سیچول بوده:دی
Lucy اولاش که کلی هانچول داشت که!!!
آره... باهاش صحبت می کنم... باید ادب بشه!!! ^___^
پنجشنبه 9 شهریور 1391 04:57 ب.ظ
هیوکی حساس..چقد هویج بود تو این پارت!!
ممنون لوسی...منتظر بقیه ش هستم...^^
پنجشنبه 9 شهریور 1391 04:55 ب.ظ
چقد شیوون دوس داره لینو...اینقد دوس داره ک انگار کلا عقلش ضایع شده!!...خب به هاءه چیکار داره دگ...بره لینو جمع کنه!...:دی
پنجشنبه 9 شهریور 1391 04:52 ب.ظ
چ خوش سلیقه....'همه پاییز کراوات تیره می زنن....یادم می مونه...
...پس اون قرمزو ک براش خریده کی باید بزنه؟!بهار؟!
Lucy می خوای کراوات بزنی دخمل؟
پنجشنبه 9 شهریور 1391 04:50 ب.ظ
هانی...خوبه دارن پیشرفت می کنن!!ککک
خوبه پرستار24ساعته!خوشم میاد هیچولد از آب گل آلود ماهی می گیره!!
Lucy هیچول ماست.... نه که خیلیم واسه بچه وقت میذاره!!!
پنجشنبه 9 شهریور 1391 04:42 ب.ظ
اینطوری بهتر شده....
مرسی ک این پارتو گذاشتی
.فری باز تو اول شدی ک....!!!
Lucy خواهش...
پنجشنبه 9 شهریور 1391 04:39 ب.ظ
نه هاااااااااااان من تازه ازش داشت خوشم میومد.....نباید به این زودی بمیره.....این شیوون چقدر زبون نفهمه...اینهوکم که کلا قربونش بشم پرته!!!!
خیلی مرسیییییییی
لطفا قسمته بعدیو زود اپ کن من طاقت نمیارم باید بفهمم سره هان چه بلای میاد.....پلیییییییییییییییز
Lucy بعد این همه قسمت تازه داشت خوشت میومد؟!!!
شیوون باغیرته عزیزم ... و درباره ی هیوکی... واقعا حق با توئه!!!! ^____^
پنجشنبه 9 شهریور 1391 04:29 ب.ظ
واییییییییییییی من الان اومدم انتظار نداشتم اپ کرده باشی
مرسییییییییییییییییی
کلی ذوقیدم الان
Lucy منم ذوقیدم که اولین نظر رو تو دادی عزیزم.ممنون!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر