تبلیغات
الف فیکشن - TAKEN - ep 1- 5 Hundred Foot Far
 
الف فیکشن
درباره وبلاگ


این بلاگیه که با نفس های الف ها گرم میشه و حضور و اتحادشونه که نشون میده زندگی با سوجو براشون متفاوت تره!!!

آدرس های بعدی وبلاگ :
www.elf-fiction.mihanblog.com
wwww.elfiction.blogfa.com


مدیر وبلاگ : MadJess
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

تقریبا هیچ کس اسم اون رو نمی دونه...

اما همون کسی که میدونه دنیا رو تغییر خواهد داد!

" تسخیــــر شده! "


( قسمت اول )

" در پانصد قدمی "

" Five Hundred Foot Far"

 

" میخوام زنده بمونم، باید زنده بمونم

حتی اگر چیزی برای از دست دادن نداشته باشم

اما... فکر نمیکنم بتونم!"

 

 

به قدم هایم سرعت بخشیدم.هوا تقریبا تاریک شده بود. سعی میکردم به پشت سرم نگاه نکنم. سه دا هنوز از خواب بیدار نشده بود و آرام توی بغلم جا خوش کرده بود.تو موقعیت خطرناکی مثل این حداقل باید بیدار میبود و بهم دلگرمی میداد. هرچند که فکر نمی کنم هنوز متوجه موقعیتمون شده باشه.احساس خطر میکردم .بازوهامو محکم تر دورش حلقه کردم و شروع به دویدن کردم. حواسم فقط به روبروم بود و مسیری که باید تا کلیـــ سا می دویدم.تو این فاصله و این شیب رو به بالا فقط میتونستم ناقـوس های بلندش را ببینم.دوست داشتم چشم هامو ببندم و بدون توجه به خستگی با حدامثر توان و سرعتم بدوم اما باوجود سه دا این کار تقریبا غیر ممکن بود.صدایی از پشت سرم شنیدم. صدای خر خر یک حیوان بود و به دنبال آن نعره  ی وحشیانه ای برای طلبیدن قربانی!

من نمیخوام اینجوری بمیرم! اصلا قصد ندارم زندگیمو اینجوری تقدیمش کنم! حتی حاضر نبودم برای تخمین زدن فاصلمون برگردم و به صورت کریهش نگاه کنم.سرعت دویدنم را بیشتر کردم.صدایش کمتر می شد و این به این معنا بود که فاصله ی مان بیشتر می شد.فکر نمی کنم اون اصلا به من برسه . اگر با همین سرعت بدوم احتمالش خیلی زیاده که نجات پیدا کنیم.طبق حدسم بیشتر از یک نفر نبود. اگر با همین سرعتــــــــــ ...

آخ! روی زمین افتادم. سه دا بیدار شده بود و گریه می کرد.سعی کردم از روی زمین بلند شم اما نتونستم. پای راستم به شدت درد میکرد  و حتما مچ پام پیچ خورده بود.سه دا را به خودم چسباندم: هیــــش...اگر گریه کنی زودتر میفهمه و میاد سراغمون.صدای گریه ات تحریکش میکنه! لطفا گریه نکن!

صدای خرخرهاش نزدیک و نزدیک تر میشد.حتما مطمئن بود که به راحتی از پس یه پسر که یه بچه رو به زور توی بغلش نگه داشته  به راحتی برمیاد.شاید برای همین بود که هیچکدوم از دوست هاشو صدا نزد و اگر اینجور باشه حتما خیلی باهوشه چون واقعا قدرت تکان خوردن رو ندارم.

اگر سه دا همراهم نبود جیغ میزدم و خودم را روی زمین میکشیدم و خودم را تا کلیــ سا میرسوندم ، یا حداقل اینجوری میتوانستم فاصله ی بینمون رو حفظ کنم و نزدیک تر که شدم داد بزنم تا یکنفر بیاد و کمکم کنه. اما هیچ کدوم از این کارها را نکردم...حتی اگر میخواستم هم نمیتوانستم اینکارارو بکنم چون دلم نمیخواست سه دا ضعف رو تو صورت داییش ببینه!

اون هیولای لعنتی نزدیک شده بود. سه دا رو به خودم می فشردم و اون هنوز گریه می کرد. دیگه میتوانسم صورت هیولا را ببینم.جثه اش خیلی از یک آدم هیکلی بلندتر نبود.سر کوچک و چشم های ریز و تنگی داشت.بجای دماغ دو شکاف بزرگ داشت که با نفس های ضعیف و خرخرمانندی که می کشید گشاد تر می شدند.برعکس سرش که کوچک بود بدن بزرگ و شانه های پهنی داشت.روی بدنش یک تار مو  هم نبود بدن و صورت چروکیده و لزجی داشت، به نظر می آمد تمام عمرش را زیر آب خیس خورده باشد اما اینجور نبود. گرمای بدنش را از این فاصله هم میتوانستم حس کنم.رنگ پوستش خاکستری تیره و متمایل به آبی بود.دهان گشادش را باز کرد.چهره ی غمگینی داشت.صورتش را طوری در هم کشیده بود که انگار خبر فوت یکی از نزدیکانش را شنیده! سرعتش خیلی زیاد نبود. شاید اندازه ی یک انسان معمولی.هنوز چند قدمی از ما فاصله داشت، دستش را به طرف ما دراز کرد و جیغ گربه مانندی کشید.

حتی اگر قدرت تکان خوردن هم داشتم دیگر برای فرار دیر شده بود.حتی نمی توانستم فکر کنم که این یک کابوسه، چون حدود دو هفته بود که تو این کابوس گیر کرده بودم. سه دا شدید تر از قبل گریه میکرد. صورتم را به صورت سرخ و خیس از اشکش نزدیک کردم و گونه ی داغش را بــــ وسیدم. با هم میمردیم و زندگی جدیدی را دور از این سرزمین نفرین شده آغاز میکردیم.

هیولا دیگر به ما رسیده بود. خم شد، دهانش تکان میخورد.انگار حرف میزد اما من چیزی جز بوی بد و تعفن آور و گرمای شدید چیزی حس نمی کردم و جز خرخرهای ضعیفش چیزی نمی شنیدم.گرمای بدنش داشت پوستم را می سوزاند و احساس میکردم کم کم ذوب میشم.سه دا را بیشتر به خودم فشردم.ترجیح میدادم زیر فشار دست های من بمیرد تا از دیدن صورت وحشناک هیولایی مثل این!

هیولا فرصت زیادی نداد. دست هایش را روی شانه های من گذاشت و دهانش را باز کرد. آب دهانم را قورت دادم. نمی توانستم نفس بکشم.بیش از حد ترسناک بود.بیشتر از تمام فیلم های ترسناکی که تا به حال دیده بودم!قبل از اینکه مجبورشم داخل دهان گشادش را بررسی کنم چشم هامو بستم.میخواستم تا جاییکه میتونم نفس نکشم. در طول تمام عمرم این دومین باری بود که به این فکر میکردم که خورده شدن چه حسی میتوانه داشته باشه.شانه هایم زیر دست های سنگینش ذوب میشد و صورتم میسوخت.حتی سه دا هم دیگر ساکت شده بود.

چند ثانیه بعد گرمای خون و جیغ گربه مانند هیولا.خونی که روی صورتم پاشیده شده بود جلوی دیدم را گرفته بود. فکر نمی کردم آسیب جدی ای دیده باشم.سه دا هم ساکت بود. فکر کنم بدون درد مرده بودم.شاید هم نگه داشتن نفسم باعث مرگم شده بود و قبل از اینکه دردی احساس کنم تمام کرده بودم.

اما بعد از گذشت چند ثانیه سوزش و درد شانه ها، صورت و قوزک پایم شروع شد...نمرده بودم! دستم را از دور سه دا برداشتم و روی صورتم کشیدم.چشم هایم سیاهی میرفت و جایی را درست نمی دیدم.شاید با گرمای بدن هیولا ذوب شده بودند.اما نه ! میدیدم....چندقدم دورتر هیولا تلوتلو میخورد و جیغ میزد.سعی کردم تمرکزم را جمع کنم و در کنار هیولا مرد جوانی را دیدم که چاقویش را در پهلوی هیولا فرو برد. پسر معطل درد کشیدن و زجه زدن او نشد، چاقو را بیرون کشید و دوباره فرو کرد.هیولا روی زمین افتاد. با سرعت خودش را به ما رساند : صدمه دیدی؟

ــ نمیتونم بلند شم.

ــ شانس آوردی فقط یکی بود.زودباش بریم الان بقیشونم پیدا میشه.

به سه دا نگاه کردم. سالم بود اما شدیدا ترسیده بود. از شدت گریه و جیغ زدن صورتش هنوز سرخ بود و تمام بدنش خیس شده بود و تند تند نفس می کشید.

پسر مچ دستم را گرفت : باید سریع از اینجا بریم. شاید هنوز نمرده باشه. بلند میشه و دخلمون رو میاره!

آغوشم را برایش باز کردم. سه دا را بغل کرد. دستم را گرفت و کمکم کرد تا بلند شوم.صورتم را از درد توی هم کشیدم: تو برو، فکر نکنم بتونم راه برم.

تلو تلو خوردم و نزدیک بود بیوفتم.سعی کردم تعادلم را حفظ کنم.

داد زد : چی؟!؟

ــ تو برو ، لطفا بچه را هم با خودت ببر.من نمیتونم!

ــ چی داری میگی؟؟! حرکت کن!

دستش را محکم تر دور مچم پیچید. سه دا را با دست دیگرش محکم بغل کرد و با قدم های سریع شروع به حرکت کرد.با تمام دردی که داشتم وقتی سرعتش را بیشتر کرد بدون اعتراض دنبالش لنگ میزدم.

سعی کرد بهم دلگرمی بده: میبینی؟ کلیـــ سا اونجاست.چیزی نمونده که برسیم... حدودا 500 قدم دیگه.

حالا مچ دستم هم درد میکرد.پوست بدنم ملتهب و قرمز شده بود.به شانه هایم که از سوزش شدید بیشتر توجهم را به خودشان جلب میکردند نگاه کردم.لباسم سوخته بود و جای دست های بزرگ هیولا روی بدنم مانده و پوستم را سوزانده بود.شانس آورده بودم که هیولا پاهای کوچکی داشت و سراعتش را کند کرده بود وگرنه تا الان مرده بودم!

گرمای زیاد گیجم کرده بود. پرسیدم: گفتی چقدر؟

ــ 500 قدم دیگه.

500 تا؟!؟؟!؟!؟ به خودم فشار آوردم که این عبارت رو فریاد نزنم! هر قدمی که برمیداشتم برایم حکم مرگ را داشت.ترجیح میدادم روی زمین بشینم و و بعد از چند دقیقه شاهد خورده شدنم توسط یک هیولای غیر زمینی باشم!

حتما حدس زده بود که چقدر راه رفتن برایم سخته چون با تاکید گفت : از اونموقع که بهت گفتم 500 تا 10 قدم گذشته!

سه دا دوباره شروع به گریه کرد.پسر دستم را محکمتر می کشید: اگر تند تر راه بری زودتر میرسیم و در نتیجه زودتر استراحت میکنی!

ــ نمی تونم!

از برداشتن یه قدم اضافه عاجز بودم.

داد زد : اینقدر نازک نارنجی نباش! مگه نمیخوای زنده بمونی؟؟؟

سرم را با شک و تردید تکان دادم.

جواب منفی من انگار انگیزه را در وجود اون بیشتر میکرد. خم شد : این جواب رو مثبت برداشت میکنم . سوار شو.

سعی کردم صاف بایستم. اون پسر یا یک احمق واقعی بود وبا زیادی در رویای قهرمان بودن غرق شده بود! آهسته پرسیدم : چند قدم دیگه مونده؟

ــ حدودا 469 تا!

ــ سعی میکنم خودم بیام. فقط مثل قبل کمکم کن و دستم رو بکش.

لبخندی حاکی از رضایت زد : آماده ای؟

سعی کردم لبخند بزنم اما ضعف بدنم بهم اجازه نداد و روی زمین افتادم.

 

_ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _

 

 

 

ــ آآآآآآخـــــــــــــــــ

ــ مچ پات پیچ خورده. تو واقعا یه مردی یا یه چیزی شبیه این؟

تق!

دوباره از درد فریاد کشیدم. با کلافگی گفت :دیگه تموم شد! به قیافه ات نمی خوره اینقدر نازک نارنجی باشی. وقتی زیر اون هیولای وحشی خوابیده بودی خیلی آروم به نظر میومدی! حتی چشم هاتم بسته بودی! حتما منتظر بودی ببــــ و ستت!

ــ مثل خواب میمونه...

با تعجب نگاهم کرد : معلومه بـــ و سیدن همچین چیزی مثل خواب میمونه!

من هم به صورتش نگاه کردم و ادامه دادم : اونموقع منتظر مرگم بودم نه بـــ وسه! یجورایی لحظات آخر عمرم بود.

بی پروا به چشم هام زل زد : به نظرت قشنگه؟ لذت بخشه؟

ــ مرگ؟ یا بــ وسه؟ راستش نمی دونم.... دیگه چیزی برای از دست دادن ندارم.

پامو داخل لگن آب گرم فرو برد. دردش که تقریبا آرام شده بود دوباره شروع شد اما نمیخواستم بیشتر از این ضعیف جلوه کنم.صورتم رو تو هم کشیدم.

اما اینبار موقع حرف زدن به من نگاه نمیکرد : چرا چیزی نداری؟ همسرت رو از دست دادی؟

ــ من اصلا ازدواج نکردم.

ــ اون دختر کوچولو به نظرم خیلی شبیهته.

ــ خواهر زادمه.

ــ اوه...

شروع به ماساژ دادن پاهام داخل لگن آب گرم کرد.این لذت بخش ترین چیزی بود که تو اون لحظه میتونستم داشته باشم.هرچقدر هم که درد داشت برایم مهم نبود.

بحث جدیدی را شروع کرد : این داخل شبانه روز امنه و هیچ کس به کلیــ سا ها نزدیک نمیشه.

ــ انتظار داشتم اینقدر آدم های اینجا زیاد باشن که جای سوزن ادناختن هم نباشه.

ــ به منیک  و دهکده های اطرافش این نزدیک ترین کلیــــ سائه. اما چون جاده اش سربالایی و کوهستانیه ، خیلی از مردم راه های ساده اما طولانی تر رو ترجیح میدن.اما جدیدا انگار هیولاها هم اینو فهمیدن چون جلوی جاده ی اون کلیــ سا کمین میکنن و بعد دیگه ممکن نیست کسی بتونه توی اون جاده ده قدم هم زنده برداره!این راه با وجود کوهستانی بودنش هنوز هم امن تره چون گروهی اینجا کمین نمیکنن.

نمیخواستم زیاد سوال پیچش کنم یا پسر فضولی به نظر بیام.اما به نظرم خودش خیلی درموردم کنجکاو بود: خواهر زاده ات چندسالشه؟

 ــ تازه از یکسال رد کرده.

ــ هنوز بلد نیست حرف بزنه؟

ــ نمیزنه! نمیدونم چرا....

از ماساژ دادن پاهام داخل لگن دست کشید و با حوله ی تمیز روی تخت دست هاشو خشک کرد.موهای نارنجی رنگ و لخــ تش را از جلوی چشم هایش کنار زد : چند روز دیگه میتونی مثل قبل راه بری.اگر بازم مشکلی داشت داخل افرادمون دکتر هم داریم.

لبخند زدم و سرم را تکان دادم.حتی برای نجات جانم هم ازش تشکر نکرده بودم.

دهنم را باز کردم تا ازش تشکر کنم: بخاطر اینکه بعد از اینکه بیهوش شدم کولم کردیــــــــــــــ

جمله ام را ناتمام گذاشت: 400 قدم آخر و سه طبقه پله را کولت کردم! اویلش که یه بچه هم بغلم بود! برای محک زدن خودم خوب بود! و راجع به خواهر زاده ات باید بگم نیازی نیست که نگران باشی. طبقه ی اول پیش خواهر روحـــ انی ها جاش امنه.وقتی بغلش کردم خیس از عرق بود و خودشو خراب کرده بود.خیلی ترسیده... اونجا براش دعـ ا میخونن و کنار بقیه ی بچه ها ازش مراقبت میکنن.

ــ میخواستم بگم که ــــــ

ــ متشکری؟ برای تشکر بعدا وقت زیاده.تنهات میزارم تا استراحت کنی.

بدون اینکه منتظر جوابی از طرف من بماند از اتاق بیرون رفت و در را بست. در بلافاصله  باز شد: راستی ، برای جای زخم ها و سوختگی های روی صورت و شونه ات بهتره بزاری اون پماد روشون بمونه و امشب کامل حمام نرو! پایین تخت برایت لباس جدید گذاشتم.

 دوباره از اتاق بیرون رفت و در را بست.

 

 

_ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _

    

سه دا : Se Da

Monicمنیک :

 





نوع مطلب : Taken، فن فیک، ایونهه، وون کیو، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
شنبه 11 شهریور 1391
MadJess
جمعه 24 آذر 1396 04:16 ب.ظ
هر آخر هفته من از این وبسایت بازدید می کنم، چون
من می خواهم لذت برسم، به همین علت که این ترکیبات صفحه وب بسیار جالب است
داده ها نیز
جمعه 17 آذر 1396 07:32 ب.ظ
This is really interesting, You are an overly skilled blogger.
I have joined your feed and look forward to seeking more of your fantastic post.
Also, I have shared your web site in my social networks
پنجشنبه 16 شهریور 1396 08:26 ق.ظ
I'm really impressed with your writing skills and also with the layout on your weblog.
Is this a paid theme or did you customize it
yourself? Either way keep up the nice quality writing, it is rare to see a nice blog like this one
nowadays.
دوشنبه 13 شهریور 1396 05:04 ب.ظ
My programmer is trying to persuade me to move to .net from PHP.
I have always disliked the idea because of the costs.
But he's tryiong none the less. I've been using Movable-type on a variety of websites for about a year and am
worried about switching to another platform.
I have heard good things about blogengine.net.
Is there a way I can transfer all my wordpress posts into it?
Any kind of help would be greatly appreciated!
دوشنبه 16 مرداد 1396 08:17 ب.ظ
I like it when folks come together and share opinions.
Great site, continue the good work!
دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 03:29 ب.ظ
Hey! I just wanted to ask if you ever have any trouble with hackers?

My last blog (wordpress) was hacked and I ended up losing many months of hard work due to no back up.
Do you have any solutions to prevent hackers?
دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 12:46 ب.ظ
Heya i'm for the first time here. I came across this board and I find
It truly useful & it helped me out much. I hope to give something back and help others like you helped me.
دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 03:08 ق.ظ
Hi, I do believe this is an excellent site. I stumbledupon it ;
) I will come back once again since i have book-marked it.
Money and freedom is the greatest way to change, may you be
rich and continue to help other people.
جمعه 30 آبان 1393 03:09 ق.ظ
به نظرمن اون اولی که خواهرزادشوبغل کرده بودوازهیولا فرارمیکرد شیوونه ولی من تاحالا توسوجوبیشترهیچول روباموی نارنجی دیدم.بعدیه چیزی...چرااین فیک روتولیست وونکیو گذاشتین؟خوشحال شدم اول فکرکردم وونکیوهستش حالا دوباره میخوام خودمو بزنم.
یکشنبه 1 دی 1392 09:31 ب.ظ
man 2baaaaare daram ino mikhunam fekkonam tu web ghablie ino khunde budam kheli vaght pish..
MadJess این فیک فقط همینجا آپ شده
سه شنبه 21 خرداد 1392 10:52 ب.ظ
سلاااااااااااااااااااااااااام
خیلی فیک قشنگیه دستتون درد نکنه
احساس میکنم اون قویه شیوون باشه و اونیکی هم هائه نمیدونم البته حدس بود زیز
مرررررسی عزیزم دستت درد نکنه
فدات شم
خوشحالم از اینکه اومدم تو جمعتون
MadJess ممنونم عزیزم
بعدا آپ میکنم ادامه این فیکو
دوشنبه 21 اسفند 1391 07:44 ب.ظ
قشنگ و جدید بود متنش!
ساده و اروم جلو میره...هنوز شخصیتها ناشناسن و البته ارتباط باهاشون راحته
گرم و صمیمی
MadJess ممنونم شکوه جون
دوشنبه 22 آبان 1391 08:43 ب.ظ
خیلی جالب بود من داستان بالماسکه رو هم میخونم اون خیلی جالب شده فعلا میرم بقیه داستان رو میخونم
MadJess ممنون. البته بالماسکه نه مال منه و نه من ترجمه اش کردم
برو برو
سه شنبه 14 شهریور 1391 07:46 ب.ظ
همون خطه دیگه...یادم نیست!
MadJess نمیدونم...
سه شنبه 14 شهریور 1391 01:13 ق.ظ
راستی سلام.قالب جدید کیلیلیلیلیییییییییییییییی
و اینکه بیایی که {این 2بار} .وباز اینکه فردا اگه خدا بخواد نت خودم وصل میشه و میام میخونمو مینظرم اول اولا خوب میومدی وبم و نظر میدادی.چیشده حالا؟؟؟ منکه کاری نکردم,کردم؟؟؟آخه دوست به ین ماهی کجا پیدا میشه ها ها ها؟؟؟
MadJess Mamnoon babate tabrik....omadam khondam dige.nazaram gozashtam!!!!!!man hamishe haminjori bodam......mah?!!!!!!??????
سه شنبه 14 شهریور 1391 01:10 ق.ظ
اون,اون,اون کیه که مث من عاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااشقه کیوهههههههههس؟؟؟ بگو کیههههههههه؟؟؟وای من ل وچل کیوهم جان خودددددددددددم {چرا گریه میکنم؟؟؟}
مگه داستانت کیوهه داره؟؟؟اگه داره برم بخونم.البته اگرم نداشته باشه بازم میخونم,چون دخمله ماهیم البته نه ماهی,ماهی
MadJess Man kyuhe dost daram.....ama in fic kyuhae nadare.....
دوشنبه 13 شهریور 1391 02:45 ب.ظ
درضمن
بازم میگم
من بد نیستم
خودت بدی اصلا
ایـــــــــــــــــــــــــــــــــــش
راااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااستـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی.....این خطه همون خطه نیسسسسسسسسسسسسسسسست؟
MadJess باشه من بدم!
کدوم خطه؟
دوشنبه 13 شهریور 1391 02:44 ب.ظ
ااااااااااااااا کیوههههههههههههههههههههههههههه جسی تو کیوهه دوست داشتی من خبر نداشتم؟؟؟؟؟هااا؟هااااااااااا؟هاااااااااااااااااااااااااااااا؟
الان هووی بینامی؟!؟
منم فیک کیوهه میخوام اگه فارسیه
اااااااااااااااااااااااا کلا هرکی توی...ت میکنه عاشقه کیوئه اون از سیون این از دونگهه......
MadJess من کلا ازواج کیو رو دوست دارم.....
تو از خیلی چیزای من خبر نداری....
بی نام نیست...فرشته است!
من تاحالا همچین توییییتی نکردم!
دوشنبه 13 شهریور 1391 02:41 ب.ظ
سارا کوچولو بد نیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــست
MadJess آررررره بزرگ بشه بد میشه
دوشنبه 13 شهریور 1391 02:26 ق.ظ
فیک کیوهه خوندم بسی هم هنگولیدم
وقتی دونگهه ت/و/یی/ت میکنه میگه:کیوهیون خیلی دوستت دارممیخوای کیوهه نداشته باشیمبالاخره هووهای مثل منو تو پیدا میشن که کیو و دونگهه رو با هم دوس داشته باشن دیگه
MadJess خب راست میگی... هه هه هه....حواست باشه فیکم کیوهه نشه یهو!!!!! کیوهه و شیهیوک هم خوبهههههه!!!!
یسسسسسس آنجل
دوشنبه 13 شهریور 1391 02:21 ق.ظ
جسی اگه با هم زندگی کنیم نیاز به کشتنت نیست هه هه کیو شبا مال من
MadJess آررررررررررررررره! شبا مال تو......کارای خونه هم تماما مال تو!!!!!روزا تو کار خونه میکنی روزا کیو میشه مال من......شبا که مال تو شد من میخوابم راحتتتت
دوشنبه 13 شهریور 1391 12:12 ق.ظ
پس نمیام ک مدیونو نمک گیر تو نشم....حیف شد!!
MadJess بیا بابا!!!! اصلا مهمون من!!!
یکشنبه 12 شهریور 1391 10:03 ب.ظ
واقعا؟!چطوری می تونم این لطفتو جبران کنم؟!
نه بابا!!!!!
MadJess نمیتونی جبران کنی!!!
آره بابا!!! پ ن پ
یکشنبه 12 شهریور 1391 10:00 ب.ظ
واقعا؟!الهیییبی
خیلی هیولا دوس دارم
منم میخوام هیولا شم بقیه رو بجوم.....یا این ک آدم بمونم هیولا منو بجوه ...دوس دارم بدونم خورده شدن چ حسی داره...وقتی تیکه تیکه میشی زیر دندونای طرف....
MadJess کارت دعوت هیولا پارتی رو بهت میدم!!! ک ک ک
درد داره!
یکشنبه 12 شهریور 1391 09:49 ب.ظ
من دلم ب حال هیولا سوخت...خیلی گناه داشت....خیلی دلم ریش شد واسش...نازی....
MadJess هیولا اسم داره!!!!ککک بعدا میفهمین اسمشو...ایقدر گوگولیه!
عیب نداره حالا.از این هیولا ها زیاده..
یکشنبه 12 شهریور 1391 08:41 ب.ظ
جسی جونم قسمت اولش خیلی قشنگ و جالب بود.!
امیدوارم که قسمت های بعدش قشنگتر و جالبتر و جذابتر بشه! و میدونم که میشه! ک ک ک
خوب مرسی..بای بی وفا!
MadJess ممنوووونم...سعی میکنم که بشه!
بی وفا؟؟؟؟
یکشنبه 12 شهریور 1391 08:40 ب.ظ
جسی یه سوال:امروزیه یا تاریخیه!
اگه امروزیه! چرا دارن اینجوری زندگی میکنن! ک ک ک!
مور مور شد بچه..!
MadJess هیچ کدوم......یجورایی فرداییه!!!! اما یه فردای بدون امکانات!!!!
هه هه هه
یکشنبه 12 شهریور 1391 08:08 ب.ظ
سلامممممممممممممممم
دیر امدم بسی زیاد
وای خیلییییی قشنگگگگگ بود حیجانش زیاد بود
اخی بیچاره هائه با اون وضعیت مجبور شده راه بره
الان من نمی فهمم مو نارنجی فکر کنم بدو نم شایدم ندونم!
مرسیییییییییییی
MadJess موژیییییییی جووووونم..دلم برات تنگیده بود...کجا بودی؟؟
کلی بهش کولی دادن که!!!! یکم راه رفت خودش....
حـــــدس بزنید!
خواهش:-* :-* :-*
یکشنبه 12 شهریور 1391 07:56 ب.ظ
ها؟؟؟؟ شیوون؟؟؟

هان راستی من که دلم برا سه دا نمیسوزه! از فیک بندازش بیرون جسی بچه مزاحمه!
یا نکنه سه دا هم تو فیک نقش داره؟؟؟
MadJess ......

چی؟؟؟؟؟؟ بچه رو بندازم بیرون؟؟؟؟
اگر نقش نداشت که نمی آوردمش تو فیک!!!!
نقش زیر پوستی داره!!!! :دی
یکشنبه 12 شهریور 1391 07:54 ب.ظ
به به! شیوون چه خوب داره به دونگهه میرسه! ک ک ک
دونگهه هم که داره حال میکنه!
خوبه! دست شیوون درد نکنه! هم کولش کرد هم پاشو مساژ داد!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


نمایش نظرات 1 تا 30